پدربزرگ، حتما تو را می بخشد

کد خبر: ۲۸۷۰۰۲

نمی‌توانست فرار کند، چون چیزی که باید از آن می‌گریخت خودش بود.

یک سال و 3 ماه و 2 روز پیش، وقتی هنوز به مدرسه نمی‌رفت کسی را رنجانده بود؛ کسی که حالا می‌دانست خیلی عزیز است. کسی را رنجانده بود که او را در آغوش خودش بزرگ کرده بود و کلی حق به گردنش داشت.

و چقدر غمگین شد وقتی فهمید او دیگر هرگز فرصت عذرخواهی نخواهد داشت. هر وقت می‌رفت سر خاک پدربزرگ، همین‌طور گریه می‌کرد و هیچ‌وقت به مامان نمی‌گفت چرا گریه می‌کند. می‌ترسید همه بفهمند تقصیر او بوده است. آخر، شب قبل از مرگ پدربزرگ، مادر او را به دست پدرش سپرده بود و به خاطر این‌که پدربزرگ نمی‌گذاشت او از خانه بیرون برود و توی کوچه با حمید و اصغر بازی کند با او دعوا کرده بود و به او گفته بود اگر می‌مردی، وقتی مامان نبود من می‌رفتم توی کوچه بازی می‌کردم. ازت بدم می‌آید. کاش زودی می‌مردی. فرداشب او مرده بود؛ به همین سادگی. بابابزرگ می‌گفت خدا صدای بچه‌ها را می‌شنود و به دل آنها نزدیک است. حتما حرف‌های او را شنیده بود و برای این‌که تنبیه شود، بابابزرگ را برده بود.

دیشب خوابی دیده بود. خواب پدربزرگش را دیده بود که توی یک باغ زیبا نشسته و با رفقای قدیمی‌اش حرف می‌زند.

خواب دیده بود با خجالت و شرمساری، در حالی که شاخه گلی به دست داشت، به سمت او رفت و گل را به او هدیه کرد و گفت:‌ «بابابزرگ مرا ببخش! به خدا منظوری نداشتم. بچه بودم. چرا تو از غصه بداخلاقی‌های من از پیش ما رفتی؟ چرا خدا به حرف من گوش کرد؟»!

و بابابزرگ او را در آغوش گرفته بود و پیشانی‌اش را بوسیده بود و گفته بود: «باباجان گریه نکن. تقصیر تو نبود. من عمرم را کرده‌ام. خدا همه ما را یک روز می‌برد پیش خودش. به حرف کسی هم نیست. تو هم بچه‌ای. مگر می‌شود نبخشمت؟ من بزرگت کردم.» تمام آن شب در خواب لبخند به لب داشت و فردا برایش روز خوبی بود.

صبح که رفته بود مدرسه، معلم گفته بود امروز روز پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هاست. می‌خواهیم برویم به پارک و به آنها گل بدهیم.

او خوشحال شده بود و با خودش گفته بود حتما پدربزرگ می‌خواهد مرا ببخشد که خوابش را دیدم. شاید روح پدربزرگ هم در همان پارک همیشگی باشد و گل را برداشته بود و همراه معلم و بچه‌ها رفته بود توی پارک. یادش آمده بود که وقتی خیلی کوچک بود، چقدر با پدربزرگ به این پارک آمده بودند و چقدر با او خوش می‌گذشت.

وقتی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها را دید که در پارک نشسته‌اند و دارند با نوه‌هایشان بازی می‌کنند، دوباره بغضش گرفته و از بچه‌ها عقب مانده بود. گل را توی دستش گرفته بود و با خود می‌گفت به کدام‌یکی بدهم.

یکدفعه یک پیرمرد را دید که مثل بابابزرگ کلاه و کت آبی داشت. دلش هوای بابابزرگ را کرد و رفت پیش پیرمرد که تنها نشسته بود.

گل را دراز کرد و خواست چیزی بگوید، اما گریه امانش نداد و همین‌طور که گریه می‌کرد، بریده بریده گفت: «بابابزرگ مرا نمی‌بخشد. می‌خواستم بهش بگویم، اما...»

پیرمرد که دیده بود توی پارک پیام تبریک روز سالمند نصب شده می‌دانست چرا کودک به او گل می‌دهد، اما نمی‌دانست چرا گریه می‌کند.

یکهو دلش هوای نوه خودش را کرد که فرسنگ‌ها از او فاصله داشت.

پسرک را در آغوش کشید و گفت: «باباجان، بابابزرگ‌ها همیشه نوه‌ها‌یشان را می‌بخشند، به شرط این‌که آنها را فراموش نکنند. تو هم اگر نوه من بودی می‌بخشیدمت.»

بچه که هنوز هق‌هق گریه می‌کرد خودش را از آغوش پیرمرد بیرون کشید و از پشت پرده اشک به او نگاه کرد.

توی دایره‌های خیس ذره‌بینی، بابابزرگ را دید که گل به دست دارد و به او لبخند می‌زند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها