در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدرم 29 سال از عمر خود را در صنعت هواپیمایی گذرانده بود و من و ری هم در سازمان هواپیمایی آشنا شدیم.
مادرم در 1984 دچار سرطان سینه شد و در 1988 فوت کرد. در همان سال، پدرم نیز پس از سالها کارش را رها کرد.
بیکاری پدر استرس ناشی از تنهایی و دوری مادرم را تشدید کرد و دچار حمله قلبی شد. 20 ماه پس از مرگ مادرم هم به او پیوست.
من در 1996 پس از وقفهای که در کارم ایجاد شده بود به هواپیمایی ملحق شدم و در قسمت صدور بلیت یعنی همان جایی که پدرم کار میکرد، مشغول شدم. ری مردی بود که قبل از شروع کارم با من مصاحبه کرد. از نظر او، من و پدرم شباهتهای زیادی با هم داشتیم.
جالب اینجاست که به عقیده من هم، ری و پدرم شباهتهای زیادی به هم داشتند. رنگ چشمانش، نوع لباس پوشیدنش و حتی همان سیگاری که پدرم میکشید. او مرا یاد پدرم میانداخت و در عین حال با او نوعی احساس امنیت داشتم.
چند روز بعد از مصاحبه صبح زود به سرکار رفتم. با ری سلام و احوالپرسی کردم و او از من پرسید که کجایی و من گفتم اینجا، اما او گفت فقط جسمم اینجاست نه روحم، در حالی که او روحش نیز با کارش است. احساس کردم من و پدرم یک روح هستیم در 2 بدن.
او تمام مسائل روحی مرا احساس میکرد و من کمکم باور میکردم که روح پدرم در ری متبلور شده است. روحیات و کارهایش مانند پدرم بود.
یک روز که به تشابه میان ری و پدرم فکر میکردم و از محل کار به سمت خانه میرفتم، متوجه شدم 2 ساعت رانندگی کردهام و بیش از 30 مایل از منزل دور شدهام. در تمام مسیر، رویای بودن با پدر را در سر میپروراندم.
ناگهان احساس کردم پدر در کنارم نشسته و میخواهد چیزی به من بگوید. او میخواست من درد و رنج 7 ساله را کنار بگذارم و زندگی را دوباره شروع کنم. هر روز که میگذشت، احساس میکردم پدرم میخواهد پیامی به من بدهد. او میخواست من بفهمم زندگی جریان خود را ادامه میدهد و قرار نیست با رفتن یک نفر، بقیه تمام زندگی و آینده خود را تباه کنند.
او میخواست من دوباره خوشحال باشم و تبدیل به همان دختر سرزنده قبلی شوم، همان دختری که قبل از بیماری مادرم بودم. البته من از نظر ظاهر شباهت چندانی به مادرم نداشتم، اما از نظر روحی بسیار شبیه مادرم بودم و مادرم هم دلش نمیخواست اینقدر آزرده و افسرده بمانم، اما چه باید میکردم؟
روزی که مشغول مرور پرونده کارکنان بودم و به دنبال اطلاعات خاصی میگشتم، فهمیدم ری هم نامش 2 قسمتی است. بخش اولش بولاک است و نام همسرش ریتاست. شوکه شدم. اسم او و همسرش، دقیقا اسم والدین من بود.
نمیدانستم چه اتفاقی میخواهد برایم بیفتد. فهمیدم آن دو بچهدار نمیشدند و همیشه در اندیشه فرزند بودهاند. حالا هم خداوند آنها را به من و مرا به آنها داده است.
وقتی با ریتا روبهرو شدم، او گفت که ری در مورد من با او صحبت کرده و او بسیار مشتاق دیدن من بوده است. ارتباط من و آنها در حد ارتباط کاری و دوستی باقی مانده، اما آنها به قدری مهربان و دلسوز هستند که فکر میکنم فرشتگان نجات من بودهاند.
از آن به بعد اعتقاد پیدا کردهام که افراد در زندگی ماموریتهایی دارند و باید کار خود را انجام دهند و ماموریت برخی نیز نجات دیگران است.
مترجم : سحر کمالی نفر
منبع :Stories Center
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: