داستانک

کفش بنددار

کد خبر: ۲۸۶۹۹۱

باید فردا کفش‌ چسبی بخرم، نمی‌توانم خوب گره بزنم.

مسوول نظافت پارک با جاروی دسته‌بلندش نزدیک شد.

کمک می‌خوای پدر جان؟

پیرمرد از جواب دادن عاجز شده بود. او دیگر نه به کفش بندار احتیاج داشت و نه به کفش چسبی.

نیما اکرامی‌فر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها