خاطرات خبرنگار جنایی

گلوله‌ای در سکوت نیمه‌شب

تابستان سال 1370 بود. پیگیر پرونده قتل مرد52 ساله‌ای به نام هادی بودم. وی به ضرب گلوله در خانه‌اش و در حالی که در خواب غافلگیر شده، به قتل رسیده بود. کارآگاهان دایره جنایی اداره آگاهی تهران برای یافتن ردی از قاتل و دستگیری وی، تلاش گسترده‌ای را انجام دادند؛ تلاشی که بیش از 14 روز به طول انجامید. آنچه که در پی می‌خوانید، برگی از پرونده قتل هادی از آغاز تا پایان است.
کد خبر: ۲۸۴۳۹۶

ساعت 2 بعد از نیمه‌شب یکی از روزهای مردادماه سال 1370 بود که خبر قتل دلخراش هادی به یکی از کلانتری‌های منطقه جنوب تهران اطلاع داده شد. ماموران کلانتری با حضور در صحنه جنایت با جسد مرد 52 ساله‌ای که در خون خود غلتیده بود، روبه‌رو شدند.

مقتول یک زیرشلوار چهارخانه به پا داشت و زیرپیراهن سفیدرنگش رنگ خون به خود گرفته بود. او هنگام خواب توسط قاتل بی‌رحم غافلگیر و با شلیک گلوله‌ای که به سرش اصابت کرده بود، جان‌ به ‌جان‌آفرین تسلیم نموده بود.

محل اصابت گلوله و اطراف آن و مقداری از موی سر مقتول سوخته بود که این امر حکایت از آن داشت که علت سوختگی ناشی از دود باروت است. لوله اسلحه حداکثر 2 یا 3 سانتی‌متر با سر مقتول فاصله داشته است. ماموران کلانتری پس از انجام تحقیقات اولیه، مراتب را به بازپرس ویژه جنایی اطلاع دادند و با حضور بازپرس در محل جنایت، پرونده به اداره آگاهی ارجاع شد و کارآگاهان تحقیقات خود را پیرامون قتل‌ هادی آغاز کردند.

آنها در اولین گام بار دیگر صحنه جنایت را به دقت بررسی کرده و سپس به بازجویی از خانواده مقتول پرداختند. سوسن، همسر مقتول که زن دوم وی بود، به کارآگاهان گفت: من 4 سال است که با هادی ازدواج کرده‌ام. او پس از طلاق همسر اولش و در حالی که یک پسر 11 ساله و یک دختر 7 ساله داشت، با من ازدواج کرد. ما زندگی بدی نداشتیم و در کنار هم خوشبخت بودیم تا این که آن شب آن حادثه رخ داد و هادی به قتل رسید. وی در مورد قتل شوهرش گفت: طبق معمول هر شب من و هادی، شب‌ها در داخل حیاط می‌خوابیدیم. آن شب هم ساعت حدود 12 شب بود که جا را داخل حیاط انداختم. بچه‌ها در اتاق خودشان بودند. خیلی زود هم به خواب رفتیم. نیمه‌های شب بود که با صدای شلیک گلوله از خواب پریدم. آنقدر وحشت کرده بودم که اصلا متوجه چیزی نشدم. فقط هادی را دیدم که در خون خود غلتیده بود و آخرین نفس‌های زندگی‌اش را می‌کشید. هیچ کاری از من ساخته نبود، حتی قدرت فریاد کشیدن هم نداشتم. لحظاتی بعد همسایه‌ها بیرون ریختند و بعد موضوع را به کلانتری اطلاع دادند.

وی در پاسخ به این سوال افسر پرونده که آیا کسی را هم دیدید و آیا شب حادثه غیر از شما و همسرتان و بچه‌ها، کس دیگری هم در منزلتان بوده، پاسخ داد: ما زیاد با اقوام و آشنایان رفت‌وآمد نداریم، بخصوص این که هادی معتاد به موادمخدر بود و اصلا حال و حوصله مهمانی دادن نداشت. آن شب هم ما طبق معمول تنها بودیم.

فرزندان مقتول هم با چشمانی اشکبار به افسر پرونده گفتند: مادرمان حدود 4 سال پیش از پدرمان جدا شد و در حال حاضر هم در شهرستان است. بعد از رفتن مادرمان، پدر با سوسن ازدواج کرد. شب حادثه هم ما خوابیده بودیم که با شنیدن صدای گلوله از خواب پریدیم و به حیاط دویدیم. پدرمان غرق در خون در رختخواب خرخر و نامادریمان گریه و زاری می‌کرد. بعد هم همسایه‌ها از خانه‌هایشان بیرون ریختند و وقتی اوضاع را دیدند، به کلانتری اطلاع دادند.

کارآگاهان در همان مراحل اولیه تحقیقات به اظهارات سوسن همسر مقتول مشکوک شدند؛ چراکه اگر قاتل پس از شلیک گلوله خواسته بود از کنار بستر مقتول تا در خانه را طی کند، با هر سرعتی که می‌رفت باز هم باید توسط سوسن دیده می‌شد، حتی از پشت سر؛ زیرا محل توقف قاتل در بالای سر سوسن بوده است. به محض شلیک گلوله باید سوسن چشمانش را باز می‌کرده است و در هر حال باید قاتل را دیده باشد و این در حالی بود که سوسن تاکید می‌کرد هیچ‌کس را ندیده است.

موضوع دومی که ذهن افسر پرونده را به خود مشغول کرده بود، انگیزه قاتل از ارتکاب قتل بود. هیچ سرقتی اتفاق نیفتاده بود و کوچک‌ترین آسیبی به همسر مقتول نرسیده بود، ضمن این که تحقیقات کارآگاهان در صحنه جنایت نشان می‌داد که قاتل بدون هیچ گونه مقاومتی وارد خانه شده است، البته احتمال عبور از دیوار کوتاه خانه وجود داشت که به کوچه منتهی می‌شد.کارآگاهان در بررسی‌هایی که در حیاط و کوچه انجام دادند، 2 تکه ته‌سیگار خارجی را پشت دیوار، در کوچه کشف کردند که می‌شد حدس زد قاتل قبل از ورود به خانه مقتول به جهت ترس و تردیدی که نسبت به اعمال جنایت داشته، اقدام به کشیدن سیگار کرده است. کارآگاهان همچنین ردپایی را در باغچه پشت دیوار پیدا کردند که نشان می‌داد ردپا مربوط به جای پای کفش‌های کتانی بوده است.

از آنجا که انگیزه جنایت سرقت نبود، کارآگاهان تحقیقات گسترده‌ای را پیرامون دوستان و رفقای مقتول انجام دادند. ده‌ها نفر از رفقای وی شناسایی و تحت بازجویی قرار گرفتند، اما کوچک‌ترین سرنخی به دست نیامد.

کارآگاهان در تحقیق از همسایه‌ها با موضوع قابل توجهی روبه‌رو شدند. همسایه دیوار به دیوار مقتول در گفتگو به موضوع رفت‌وآمدهای مشکوک سوسن با مرد جوانی اشاره کرد.

وی اظهار داشت: بارها سوسن را با مرد جوانی دیده است و حتی یکی دو بار هم متوجه حضور آن مرد در خانه آنها شده است.

با اطلاعاتی که همسایه در اختیار ماموران گذاشت و اظهارات ضدونقیض سوسن، ‌ظن کارآگاهان نسبت به او بیشتر شده، ‌بار دیگر وی را تحت بازجویی قرار دادند.

این بار سوسن به کارآگاهان گفت: آن شب پس از این که بر سر بچه‌ها با هادی بگومگو کردم، دچار سردرد شدیدی شدم و قرص آرامبخش خوردم و زودتر از آنها خوابیدم و شوهرم و بچه‌ها هم بعدا خوابیدند. فکر می‌کنم به خاطر استفاده از قرص آرامبخش تعادل نداشتم و نتوانستم قاتل را ببینم.

بازجویی از سوسن چند ساعتی به طول انجامید، اما وی اظهارات قبلی خود را تکرار می‌کرد.

کارآگاهان که متوجه می‌شوند سوسن براحتی حاضر به اعتراف نیست، طوری وانمود می‌کنند که وی از هر گونه دخالتی در قتل شوهرش مبراست و احتمالا قاتل یکی از دوستان هادی بوده که به قصد انتقام‌گیری، وی را به قتل رسانده است. آنها با این ترفند و از طرفی تحت نظر قرار دادن سوسن، تلاش می‌کنند تا پرده از راز سوسن کنار بزنند.

از طرفی افسر پرونده در غیاب سوسن با 2 فرزند مقتول به گفتگو می‌پردازد و متوجه موضوعات جالبی می‌شود. وی از لابه‌لای صحبت‌های 2 کودک پی می‌برد که سوسن با مرد جوانی در ارتباط بوده است و با او حتی به گردش هم می‌رفته است و در این میان بچه‌ها را تهدید کرده بود که اگر در این خصوص با پدرشان صحبت کنند، آنها را با قاشق داغ مجازات خواهد کرد.

2 کودک که با وحشت و دلهره این مطالب را می‌گویند، با در اختیار قرار دادن آلبوم عکس سوسن، آن مرد را به افسر پرونده نشان می‌دهند.

دیگر شکی باقی نمی‌ماند که سوسن در قتل شوهرش نقش داشته است. با این وجود تعقیب و مراقبت از سوسن ادامه پیدا می‌کند، تا این که چند روز بعد سوسن وارد یک بنگاه معاملات املاک شده و دقایقی بعد با مرد جوانی از بنگاه خارج و سوار یک خودروی پیکان شده و راهی دماوند می‌شوند. جالب این بود که آن مرد جوان همان کسی بود که فرزندان مقتول عکس او را به ماموران نشان داده بودند. کارآگاهان همان زمان سوسن و آن مرد جوان را غافلگیر کرده و هر دو را دستگیر می‌کنند.

سوسن به تصور این که ظن کارآگاهان نسبت به وی از بین رفته است، وقتی با آنها روبه‌رو می‌شود، رنگ از رخش پریده و با صدای گرفته‌ای می‌گوید: این مرد دوست برادرم است.

مرد جوان که خودش را تیمور معرفی می‌کند، فقط سکوت می‌کند و سر به زیر می‌اندازد. آن دو بلافاصله به اداره آگاهی منتقل شده و جداگانه تحت بازجویی قرار می‌گیرند و ساعتی بعد پرده از راز قتل هادی کنار می‌زنند.

تیمور در حالی که دچار لکنت زبان شده بود، در قسمتی از اعترافات خود گفت: من فریب سوسن را خوردم و دستم به خون آغشته شد. او بود که مرا وادار به چنین جنایتی کرد. وقتی با او که به عنوان مسافر سوار خودرویم شد آشنا شدم، ادعا کرد که از همسرش جدا شده است. وقتی ارتباط ما خیلی نزدیک شد پی بردم که شوهر دارد. او به من گفت از شوهرم بیزار هستم. او معتاد و ولگرد است و می‌خواهم از او جدا شوم. بعدها ادعا کرد که هادی حاضر به طلاق او نیست و بایستی کار دیگری کنیم. خلاصه آنقدر به من نزدیک شد که دلباخته و اسیرش شدم و تا جایی پیش رفتم که دستم به خون او آغشته شد.

وی در مورد چگونگی جنایت اعتراف کرد:

ساعت حدود 11 شب بود که به قصد قتل هادی از خانه بیرون زدم. قبلا با سوسن هماهنگی‌های لازم را انجام داده بودم. چند ساعتی در خیابان پرسه زدم. ساعت حدود 2 نیمه شب بود که جلوی خانه آنها رسیدم. خودرویم را چند قدمی خانه پارک کردم. چند دقیقه در ماشین نشستم. بعد هم به طرف خانه آنها رفتم. کنار تیر چراغ برق که چراغش خاموش بود، ایستادم. راستش مردد بودم و می‌ترسیدم. 2نخ سیگار کشیدم. بعد هم فکری شیطانی از ذهنم گذشت و بر من غلبه کرد. با خودم گفتم باید کار را تمام کنم، سوسن منتظر است. آرام از دیوار منزل بالا رفتم. سوسن منتظر و بیدار بود، ضمن این که قبلا هم طبق نقشه چند قرص آرامبخش در غذای هادی ریخته بود تا از خواب بیدار نشود. با قدم‌های سنگین بالای سر هادی رسیدم. سوسن چشم به چشمم دوخت و زیر لب گفت تمامش کن. اسلحه را روی سر هادی گذاشتم و شلیک کردم. بعد هم بدون درنگ در میان تاریکی ناپدید شدم و گریختم...

با اعترافات تیمور، سوسن نیز قفل سکوت را شکست و به همکاری در قتل شوهرش اعتراف کرد و بدین ترتیب پرده از راز قتل دلخراش هادی کنار زده شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها