در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه مدتی بود که با همسرت ازدواج کرده بودی؟
8 ماه با او نامزد بودم و حدود یک سال هم بود که با هم زندگی میکردیم، اما به خاطر دخالتهای خانوادهاش من را ترک کرد.
همسرت را از قبل میشناختی؟
بله او دخترعمویم بود و ما از کودکی همدیگر را میشناختیم. از همان بچگی به سوسن علاقهمند بودم و هر وقت که پدرم سوسن را عروس کوچولو صدا میکرد، تنم میلرزید.
یعنی خانوادهات از کودکی شما دو نفر را برای هم در نظر گرفته بودند؟
بله همین طور بود، از همان بچگی آنقدر در گوش من گفتند که من عاشق سوسن شدم و به هیچ دختری جز سوسن نمیتوانستم فکر کنم. بالاخره هم با او ازدواج کردم.
سوسن هم در مورد تو همین نظر را داشت؟
بله او هم میگفت من را دوست دارد اما نمیدانم چه شد که یکباره همه چیز تغییر کرد و سوسن من را کنار گذاشت. او دیگر به من فکر نمیکرد و همین بیتوجهی من را آزار میداد.
زمانی که به خواستگاری او رفتی هم همینطور بود؟
در آن زمان پدرم فوت کرده بود. او میگفت سوسن عروس من است و تلویحا در مورد ازدواج ما با عمویم صحبت کرده بود. زمانی که من به خواستگاری سوسن رفتم، پدر نداشتم و برادرم بود که نقش پدر را برایم بازی میکرد و او بود که کارهای خواستگاری را انجام داد؛ البته من هنوز آمادگی نداشتم اما چون شنیده بودم که خواستگاری سمج دارد، تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم و زندگیمان را با هم آغاز کنیم.
نظر خانواده عمویت دراینباره چه بود؟
آنها اصلا مشکلی با این ازدواج نداشتند تا جایی که من میدانستم سوسن هم با این مساله هیچ مشکلی نداشت، اما یکباره اختلافات ما شروع شد.
اختلافت با همسرت بر سر چه مسالهای بود؟
این درگیریها بیشتر به خاطر دخالتهای خانواده عمویم در زندگی ما بود. زن عمویم خیلی در زندگی ما دخالت میکرد و میگفت که اگر چیزهایی که همسرم میخواهد را نتوانم برایش تهیه کنم، پس باید او را طلاق دهم؛ البته من میخواستم همه آن خواستهها را برآورده کنم، اما چون وضعیت مالی خوبی نداشتم نمیتوانستم و از سوسن میخواستم که کمی تحمل کند.
چرا همسرت نمیخواست با مشکلات تو کنار بیاید؟
سوسن قبل از من خواستگاری داشت که وضعیت مالی خوبی داشت. او فکر میکرد اگر با آن جوان ازدواج میکرد، خوشبختتر بود. در حالی که این تصورات ذهنی او بود و اصلا صحیح نبود.
همسرت بارها در دادگاه اعلام کرد که تو او را کتک میزدی. این مساله درست است؟
بله درست است؛ البته نه اینکه من همیشه او را کتک بزنم. گاهی این اتفاق میافتاد او خیلی من را آزار میداد و زمانی که دعوا میکردیم، آنقدر سرکوفت خواستگار سابقش را به من میزد و من را عصبی میکرد که یک بار در این درگیریهای لفظی من از کوره در رفتم و بشدت عصبی شدم و او را کتک زدم که خانوادهاش هم آمدند و او را بردند که درگیری بین ما بشدت بالا گرفت.
چرا به جای اینکه با همسرت صحبت کنی و از او عذرخواهی کنی، چنین رفتاری کردی؟
خیلی عصبی بودم، نمیدانستم کاری که میکنم درست است یا اینکه اشتباه میکنم. واقعا عصبی بودم تا اینکه همسرم به تشویق خانوادهاش به دادگاه رفت و تقاضای طلاق کرد.
از روزهای حادثه بگو؛ چطور تصمیم گرفتی که اعضای خانواده همسرت را به قتل برسانی؟
من تصمیم قبلی دراینباره نداشتم. من فقط میخواستم کاری بکنم که آنها بترسند و همسر من را پس دهند، اما بعد از اینکه حرفهایی زدند که من را تحریک کردند، مثل دیوانهها شدم. دیگر اختیاری از خودم نداشتم. یکباره آنها را به رگبار بستم و باید بگویم که از این اتفاق واقعا ناراحت هستم؛ چرا که 3 مقتول پرونده در واقع از اعضای خانواده من بودند و از این بابت بشدت ناراحت هستم.
حادثه چطور اتفاق افتاد؟
قرار بود دومین جلسه دادگاه ما تشکیل شود و قاضی در مورد اینکه ما میتوانیم با هم زندگی کنیم یا نه تصمیم بگیرد؛ من و برادرم با هم به سمت دادگاه رفتیم و در راه تصمیم گرفتیم که جاده را ببندیم و قبل از اینکه خانواده عمویم برسند، آنجا منتظر بمانیم تا آنها بیایند و قبل از اینکه اتفاقی بیفتد آشتی کنیم. من جاده را بستم. زمانی که خانواده عمویم آمدند برادرم با قرآن به سراغ آنها رفت و قسمشان داد که از این کار دست بردارند، اما عمویم برای این جدایی اصرار میکرد و میگفت که بهرام لیاقت سوسن را ندارد و آنها باید از هم جدا شوند. همه این حرفها لحظه به لحظه بر من تاثیر میگذاشت و عصبیترم میکرد تا اینکه زن عمویم گفت قرار است سوسن با خواستگار قبلیاش ازدواج کند و او دوباره برای ازدواج با سوسن اقدام کرده است. این حرف من را از خود بیخود کرد و سلاحی را که همراه خودم داشتم بیرون آوردم و آنها را به رگبار بستم. زمانی که به خودم آمدم متوجه شدم که همسرم هم زخمی شده است و خیلی ناراحت شدم. او را با خودم بردم تا بتوانم کمکش کنم اما دستگیر شدم.
فکر میکنی راهحل درستی را انتخاب کردی؟
قبول دارم که اشتباه کردم اما خانواده عمویم آنقدر به من فشار آوردند که دیگر نتوانستم تحمل کنم و این اتفاق افتاد. من واقعا پشیمان هستم و اگر زمان به عقب برمیگشت این کار را نمیکردم و راهحل بهتری انتخاب میکردم.
اقدامی برای اینکه دل اولیای دم را به دست آوری، کردهای؟
متاسفانه کاری کردم که نمیتوانم طلب بخشش کنم. من فقط میتوانم از اولیای دم بخواهم تا من را کمک کنند و ببخشند و ای کاش که بتوانم از آنها طلب حلالیت کنم. حتی اگر آنها حکم اعدام را در مورد من اجرا کنند.
روزهایت در زندان چگونه میگذرد؟
روزهای سختی را میگذرانم. به انتظار مرگ نشستن کار سختی است که من سالهاست که در انتظار هستم و تنها یار من قرآن است. از خداوند طلب بخشش میکنم و برای آرامش روح کشتهشدگان نماز میخوانم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: