خونین‌شهر ،27سال پس از آزادی

جنگ در خرمشهر ادامه دارد

شاید اگر در شرجی 100 درصد و دمای 50 و چند درجه سانتی‌گراد، مسافر خرمشهر نمی‌شدم، اگر در ویرانه‌ای بی‌در و پنجره که از جنگ باقی مانده بود زیر سقف پر ترک خانه مریم نمی‌نشستم و پسربچه‌اش نشانم نداده بود که چطور موش‌ها لب بالایش را در خواب جویده‌اند، اگر با زن‌های سبزه‌رویی که سیلندرهای گاز را روی سرگرفته بودند و عرق‌ریزان روی شانه خاکی جاده راه می‌رفتند همقدم نمی‌شدم.
کد خبر: ۲۸۲۹۳۴

اگر تن ترکش‌خورده نخل‌های خاکستری سلما را نمی‌دیدم و آب تلخ کارون را مزه‌مزه نمی‌کردم، اگر آن آب لجن مانند را از شیر آب نمی‌نوشیدم و مسموم نمی‌شدم، اگر در طوفان گرد و غبار مثل دیگر اهالی شهر بدون ماسک نفس نمی‌کشیدم، اگر قصه تلخ بی‌خریدار ماندن خوشه‌های عسل رنگ خرما را نمی‌شنیدم، اگر بر غروب سوت و کور کارون و کشتی‌های به گل نشسته‌اش نمی‌گریستم، اگر لاشه ماهی‌های لهیده با شکم‌های نرم ورم کرده در حاشیه‌های اروند به چشمم نمی‌آمد، اگر کنار آبراهه ‌های فاضلاب، زیر آفتابی که تن را می‌گزید در هجوم مگس‌ها از بوی تعفن بدحال نمی‌شدم، اگر بچه‌های پابرهنه‌ را ندیده بودم که دور و بر تل‌های انباشته زباله پی هم می‌دویدند و تن‌های سیاه و استخوانی‌شان را با فاضلابی که در کوچه‌ها جاری بود، خنک می‌کردند ، اگر....

شاید اگر در شرجی 100 درصد و دمای 50 درجه سانتی‌گراد، مسافر خرمشهر نمی‌‌شدم و اوضاعش را نمی‌دیدم، باور نمی‌کردم که با گذشت 21 سال از آتش بس با عراق، آنجا هنوز جنگ نفس می‌کشد؛ جنگی میان مرگ و زندگی، در سرزمین زنان و مردانی که «حق» را از ته حلقشان می‌گویند و «عینی» را از ته دلشان.

روز اول، از بهشت تا جهنم : «عینی! ببین»! سلما صدایم می‌کند. جای ترکش‌ها را روی تنه نخلش نشانم می‌دهد. مهمان غریبه‌ای هستم که در روستای شنه به هوای دیدن نخلستان‌های مرده، پرسه می‌زنم و بی‌آن که سلما بشناسدم، نور چشمش شده‌ام.

طوری روی تن نخلش دست می‌کشد که انگار می‌ترسد، جای زخم‌ها پس از 27 سال هنوز درد داشته باشد و درخت را برنجاند. از عمر نخل زیاد نمانده است، پاجوش کم‌جانی که کنارش ریشه در خاک دارد، اگر قد بکشد آن وقت سلما و پسر 14 ساله‌اش علی، نخل زخم‌خورده و بی‌بر را که سایه‌بانمان شده است، می‌اندازند.

زن از مهاجرانی است که پس از جنگ دوباره دلتنگ شهر خرمشان شده‌اند و به خانه بازگشته‌اند: «حالا را نگاه نکن! وقتی آمدیم بجز مسجد، همه چیز تل خاک شده بود.»

به برگ‌های خاکستری شده نخل اشاره می‌کند:« این دیگر خرما نمی‌دهد. خیلی از نخل‌های اینجا، بی‌بر شده‌اند. ما زمان جنگ، 300 تا نخل داشتیم، حالا همین 10 تاست. پیش از جنگ این شهر پر از نخلستان بود. صدام همه را سوزاند. نخل‌های سوخته را دیدی؟»

نخل‌های سربریده را نرسیده به شنه دیده بودم و از شنه که گذشتیم بیشتر شدند، نخل‌هایی بی‌برگ، با تنه‌های سوخته و سیاه که هنوز سر پا بودند.

خرمشهر پیش از آن که خونین شهر شود، خرم بود با نخل‌هایی سبز، خرماهایی شیرین و جویبارهایی خنک، سرزمینی که توصیفش آدم را یاد بهشت می‌انداخت.

نیامده به شنه، آملازاده فرماندار شهر برایم از شهرشان گفته بود که پیش از جنگ 2 میلیون اصله نخل داشت اما آتش جنگ همه را سوزاند جز 150 هزار اصله را که بیشترشان ترکش‌خورده و زخمی بودند، تب جنگ که به عرق نشست، خرمشهری‌ها برگشتند سراغ زمین‌هایشان، خاک را انگار که پی گنج باشند زیرورو کردند، شخم زدند و پاجوش‌ها را در نخلستان‌های سوخته کاشتند، به این امید که زمین دوباره رامشان شود اما 27 سال که گذشت، تعداد اصله‌ها رسید به 400 هزار تا که فقط 250 هزارتایشان خرما می‌دهند.

فرماندار گفته بود خرمشهر 160 هزار هکتار زمین مستعد کشاورزی دارد که امروز فقط در20 هزار هکتارش کشت می‌شود.

کارون، دیگر مهربان نیست

خرمشهری‌ها حتی خیالش را هم نمی‌کردند که روزی آب هم با نخل‌هایشان سر ناسازگاری بگذارد، اما روزها که پی هم دویدند و تقویم‌ها را کهنه کردند، بهره‌برداری از سرشاخه‌های کارون و انتقال آبش به ایران مرکزی که ادامه پیدا کرد، طرح‌های جدید برای رساندن آب از کارون به استان‌های دوردست که اجرایی شدند، فشار آب رودخانه که کم شد، اروند که آب شورش را به کارون فرستاد، فاضلاب اهواز که بی‌امان به رود ریخت، برداشت آب از رودخانه برای مصرف کارخانه‌های نیشکر اهواز که بیشتر شد، کارون قهر کرد، شور شد، تلخ شد، زهر شد به کام نخل‌ها و مثل آتش ریشه‌هایشان را سوزاند.

فکر می‌کنی چند نفر از آن زن‌ها بدانند زمینی که با سیلندر گاز رویش ایستاده‌اند پر از سفره‌های نفت و گاز است

تقریبا همان وقت بود که مسوولان یاد «طرح جزیره آبادان» افتادند که از سال 1370 برای رساندن آب شیرین به خرمشهر و آبادان در حال اجرا بود ، پس وعده دادند که طرح را نهایی می‌کنند، خرمشهری‌ها هم به انتظار نشستند یک سال،2 سال، 3 سال، 10 سال... و انتظار ادامه پیدا کرد تا 18 سال بعد، یعنی همین حالا که طرح هنوز به سرانجام نرسیده است و فقط یک بخش کوچکش اجرایی شده که در آن با احداث سدی غیر مهندسی، ناپایدار و پر خطر، اتصال کارون با آب شور اروند قطع شده است تا کانال مارد آب را از کارون مستقیما به رودخانه بهمنشیر برساند و با آب اروند که نمک را از دریا سوغات می‌آورد، نیامیزد اما کم شدن حجم آب کارون که علاوه بر خشکسالی، مدیریت نادرست سد کارون 3 هم در آن نقش داشته، باعث شده آب شیرینی که انتظار می‌رفت دست‌کم با احداث کانال مارد به کشاورزان برسد، اندک و ناکافی باشد و حتی کفاف سیراب شدن آدم‌های خرمشهر را هم ندهد تا چه رسد به نخل‌های تشنه‌شان.

گنجشک‌ها زودتر از جهاد کشاورزی به ‌‌نخل‌ها رسیدند

در شنه، در نخلستان منصورآسف روی چهارپایه‌ای رو به خوشه‌های پر بار خرماهای سعمران نشسته‌ام. حتی بوی خرما هم شیرین است. نخل‌ها معجزه می‌کنند وگرنه چطور ممکن است از آن آب تلخ و شور شده کارون، با آن همه پسماند و فاضلاب که از کارخانه‌های نیشکر اهواز سوغات می‌آورد، خرماهایی با مزه عسل بدهند؟ «به گمانم امسال محصولتان پر برکت بوده.» پاسخ آسف پیر، کشاورز نمونه خرمشهری، به ابراز نظرم، نگاهی ناامیدانه است. از روی چهار پایه بلند می‌شود، دو سه تا خرما را از خوشه جدا می‌کند، به جای تک گنجشک‌ها روی آنها اشاره می‌کند و از اداره جهاد کشاورزی می‌گوید که امسال حتی کیسه‌های مخصوص در امان ماندن خوشه‌های خرما از حمله گنجشک‌ها را هم از کشاورزان دریغ کرده است و زیر لب نجوا می‌کند:« اداره جهاد کشاورزی، همین محصول ناچیز را هم از ما نمی‌خرد، خرماهایمان بی‌خریدار مانده‌اند.»

روز دوم، زنی با سیلندر گاز روی سرش

محله سرهانیه از دفتر فرماندار که در آن وصف سازندگی در خرمشهر را شنیده‌ام، کمتر از 10 دقیقه فاصله دارد. باور نمی‌کنم که فرماندار، این بخش را ندیده باشد! گرما، بوی زباله‌هایی را که هر چند 10 متر روی هم تلمبار شده‌اند و شیرابه‌شان روی زمین راه افتاده، بیشتر کرده است. تصویر پسر بچه‌های آفتاب سوخته‌ای که با پاهای برهنه روی آسفالت داغ می‌دوند، در هرم گرما جلوی چشمم می‌لرزد.

از ماشین که پیاده می‌شویم، بوی زباله‌ها توی دماغم می‌خورد. دما به بیش از 50 درجه سانتی‌گراد رسیده است. از زمین و آسمان انگار آتش می‌بارد. گرما گیجم کرده است که حسن را می‌بینم، سرخ و عرق کرده با دشتاشه خاکستری از یکی از خانه‌ها بیرون می‌آید. فریاد می‌زند و هی به عربی رو به ما چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم. فرصت نمی‌دهد خودم را معرفی کنم. همین که دیده عکاس عکس می‌گیرد، فهمیده که آمده‌ایم از حال و روزشان با خبر شویم. تا لجنزار بدبویی که کنار خانه‌اش دهان باز کرده و از زباله پر شده است، همراهش می‌رویم. با لهجه عربی فریاد می‌کشد: «این آب فاضلابه، این آشغال‌ها هم 14 ساله که اینجا روی هم جمع شده. می‌گویند سرهانیه نه جزو شهر است، نه روستا، نه منطقه آزاد.»

حسن، کارگر بندر بوده اما بعد از جنگ که بنادر نزدیک‌تر به دریاهای آزاد شلوغ شده‌اند و بندر خرمشهر سوت و کور شده، او هم بیکار شده است. چشمم به تن بچه‌هایی است که روی زمین نشسته‌اند و تیله‌بازی می‌کنند. زخم‌ها و لکه‌های پوستی تن‌های نحیف بچه‌ها، احتمالا از آب آلوده‌ای است که به اسم آب غیرقابل شرب، برای استحمام و دیگر مصارف در اختیار خرمشهری‌ها قرار گرفته است.

تشنه شده‌ام، اما آب نمی‌خواهم. در خرمشهر مردم حتی اگر مثل حسن بیکار شده باشند باید هر دبه 20‌ ‌لیتری آب را 300 تومان بخرند. سه تا اسکناس 100 تومانی که برای تهرانی‌ها کمتر از پول خرید یک ساندویچ است اما برای مردمی که خیلی وقت‌ها، غذایشان، دو سه تا خرمای خارک می‌شود، لابد جور کردنش دشوار است و گاهی ترجیح می‌دهند با تشنگی سر کنند.

بچه‌ها دور گودال دست روی شانه هم انداخته‌اند و عکس یادگاری می‌اندازند. سعید شریف از اهالی خرمشهر است که همراهمان شده، می‌گوید: «باورتان می‌شود مردم توی این گرما برق ندارند؟» تیرهای چراغ برق را که مثل علف هرز همه جا سبز شده‌اند نشان می‌دهم: «پس اینها چیه؟» لبخند تلخی می‌زند: «افت فشار منطقه در حدی زیاد است که کسی نمی‌تواند از برق استفاده کند.» یادم می‌افتد که فرماندار گفته بود:

«برق خرمشهر فقط گاهی وقت‌ها و بندرت قطع می‌شود...» و نگفته بود فایده برقی که افت فشار دارد ،چیست؟!

مثل محله‌های دیگر شهر، سرهانیه گاز هم ندارد. حتما سرهانیه‌ای‌ها هم، شبیه به همان زن‌ها که صبح آنها را در راه، با چادرهای عربی و سیلندرهای گاز روی سرشان دیده‌ام، ناچارند خودشان را به جاده برسانند تا سیلندرهای گاز را به قیمت دولتی 800 تومان یا غیر دولتی 1500 تومان بخرند و به خانه ببرند.

همراهمان تعریف می‌کند: «بار اولی که رئیس‌جمهور آمد خرمشهر ‌گفت یک زن عرب را دیده که سیلندر گاز روی سرش بوده، این شد که قول داد هر طور شده گاز را به خرمشهر برساند ، اما گاز نیامد. زن‌ها هم هنوز اینجا هستند با همان سیلندرها روی سرشان.» می‌پرسد:«فکر می‌کنی چند نفر از این زن‌ها بدانند زمینی که با سیلندر گاز رویش ایستاده‌اند، پر از سفره‌های نفت و گازی است که نیاز همه مردم ایران را بجز خوزستانی‌ها و چند استان محروم دیگر تامین می‌کند؟»

شبکه فاضلاب، شاید 25 سال دیگر

وجه تشابه محله زهیری‌ها و کوی عباره و معین با سرهانیه بی‌آبی و بی‌گازی است و جوی‌های کف آلود و قهوه‌ای رنگ فاضلاب که مثل رودخانه در کوچه پس کوچه‌ها جاری‌اند و بوی ناخوششان نفس را می‌برد و عجیب است که هنوز وبا باوجود این همه فاضلاب خانگی جاری در کوچه‌ها، آنجا همه‌گیر نشده است.

خرمشهر هنوز حتی تصفیه خانه فاضلاب هم ندارد و اعتباری که برای تکمیل شبکه فاضلابش تخمین زده شده، به گفته محمد مطورزاده، نماینده مردم خرمشهر، 70 میلیارد تومان است که دولت سالی 3 میلیارد تومان از آن را می‌دهد و اگر همین روند ادامه پیدا کند خرمشهری‌ها باید دست کم تا 20 سال دیگر بدون در نظر گرفتن تورم ‌ صبر کنند تا شهرشان صاحب شبکه فاضلاب شود.

گذشته از تشابه‌ها، وجه تمایزی هم بین زهیری‌ها و سرهانیه هست. گرچه زهیری‌ها هم گاز ندارد، علمک‌های گاز در آنجا تا در خانه‌ها رسیده و این گواهی بر گفته‌های نماینده است که اصرار دارد شرکت گاز از معدود بخش‌هایی است که به تعهداتش در قبال خرمشهری‌ها تا حدودی عمل کرده و گاز را تا خیلی از نقاط خرمشهر رسانده است و اگر هنوز خانه‌ها بی‌گاز مانده دلیلش این است که اهالی، پولی برای گازکشی داخلی ندارند.

طرح غدیر، هیاهویی که به هیچ رسید

نماینده مردم خرمشهر مساله نبود آب شرب را از گاز هم مهم‌تر می‌داند و به طرح غدیر امیدوار است که قرار شده آب شرب را به جای کارون از کرخه بگیرند و تا خرمشهر و آبادان بیاورند. مطورزاده هم مثل مردمی که به او رای داده‌اند، باور دارد که طرح، علمی و ممکن است، اما به اعتقاد حمیدرضا خدا بخشی، رئیس هیات مدیره انجمن صنفی مهندسان صنعت آب استان خوزستان، خشکسالی در 2‌‌سال گذشته، آب کرخه را کم و حتی بی‌کیفیت‌تر از آب کارون کرده است و اگر قرار باشد طرح غدیر اجرایی شود، باید سالانه 6 میلیارد و 500 متر مکعب آب از کرخه برداشت شود، اما واقعیت نگران‌کننده این است که ظرفیت بهره‌برداری از کرخه با توجه به حجم آبش 4 میلیارد و 750 میلیون متر مکعب آب در سال است و این نشان می‌دهد که طرح غدیر در شرایط کنونی نشدنی است یا به قول خدابخشی قولی است بی‌اعتبار.

غم‌انگیزتر از کم‌آبی کرخه، ادعای خدابخشی است که می‌گوید طرح غدیر از مرحله شناخت به اجرا رفته و حتی مرحله توجیهپذیری را طی نکرده است و گرچه دولت ظاهرا، 1350 میلیارد تومان اعتبار ظرف 3 سال به آن اختصاص داده، اعتبار بخشی پرداخت شده‌اش در 2 سال گذشته فقط 15 میلیارد تومان بوده است.

خرابه‌نشینان شهر خرم

در خیابان فردوسی، رو به روی مخابرات، خرابه‌های جنگ را برانداز می‌کنم که از 27 تیر 1367 تا امروز، هنوز از حافظه شهر پاک نشده‌اند، ساختمان‌هایی نیمه فروریخته و لخت و دودزده، با دیوارهای سوراخ سوراخ از ترکش و قاب‌های خالی در و پنجره که به گفته مطورزاده 30 درصد بافت شهری خرمشهر را تشکیل می‌دهند.

کنار ساختمان‌هایی سست و ناپایدار ایستاده‌ام. دو دلم که جلوتر بروم یا نه. در تهران این جور خرابه‌ها معمولا پر از معتادان نشئه و خمار است، اما بند رختی که لباس‌های بچه‌گانه آبچکان سنگینش کرده است و به تیرهای آهنی کج و کوله یکی از ساختمان‌ها گره خورده، مطمئنم می‌کند که خرابه‌نشین‌های خیابان فردوسی کم‌سن و سال‌تر از آن هستند که با دود عجین شده باشند. شریف می‌گوید: «این خانه‌ها تصرفی‌اند، بعضی از آواره‌های جنگ اینجا زندگی می‌کنند.»

پرده‌ای که جای قاب در را گرفته است پس می‌زند. «یاالله» می‌گوید. دخمه تاریک و بی‌پنجره‌ای که واردش شده‌ایم بوی نا می‌دهد، مریم، سیاهپوش و خسته می‌آید که خوشامد بگوید. تعارفمان می‌کند روی موکت پاره‌کف اتاق بنشینیم. نمی‌دانم خیال می‌کند از کدام ارگان آمده‌ام که هی اصرار می‌کند در دفترم از وامش بنویسم. می‌گوید قرار شده دولت به خانواده شان 500 هزار تومان وام بدهد، اما دو ضامن معتبر خواسته‌اند. ضامن از کجا بیاورم؟ او، شوهر، 3 دختر و پسرکش امین، 15 سال است که در خرابه‌های خیابان فردوسی زندگی کرده‌اند. می‌گوید عادت کرده‌اند که گاهی تکه‌ای از سقف مرطوب و شکم داده بالای سرشان کنده شود و پایین بیفتد، عادت کرده‌اند به موش‌ها و مارهایی که شب‌ها از قاب خالی در تو می‌آیند و بچه‌ها را گاز می‌گیرند، به گرسنگی، به گرما، حتی به بوی نا که در تاریکی خانه ماندگار شده است هم عادت کرده‌اند.

امین می‌نشیند کنارم و لب بالایش را نشان می‌دهد: خواب بودم موش گازم گرفت! زخم جوش خورده بالای لبش، دلم را به‌هم می‌زند.

وسط دخمه پرده‌ای دیگر آویخته شده است که وقتی آن را پس می‌زنم آمنه را می‌بینم، ایستاده گوشه اتاق، سرخ شده و سرش را پایین انداخته است، روی دیوار برگه انتخاب واحد دانشگاه با چسب چسبانده شده. «شما دانشجویی؟» سرش را پایین می‌اندازد و بله را آهسته و لرزان می‌گوید. مریم زل می‌زند به برگه: «پیام نور درس می‌خواند، ترم اولش را تمام کرد، اما دیگه نداریم شهریه‌اش را بدهیم.»

زن دست‌هایش را با خشم در هوا تکان می‌دهد: «هی نامه می‌فرستند که باید از اینجا بلند شویم! کجا برویم؟ چطور 5 میلیون تومان پول پیش جور کنیم؟ 100 هزار تومان کرایه در ماه از کجا بیاوریم؟» از خانه مریم که بیرون می‌آیم نور چشمم را می‌زند، امین ذوق‌زده صدایم می‌کند: «موش رو دیدی؟ »نگاهم پی انگشت اشاره‌اش را می‌گیرد و می‌رسد به موشی چاق و قهوه‌ای خاکستری که میان زباله‌ها گم می‌شود. به خیابان نرسیده‌ام که زن جوانی دنبالم راه می‌افتد و التماسم می‌کند: «ما هم تو خرابه‌های آن طرف زندگی می‌کنیم، بیا وضع ما را هم ببین! حتی اسباب خانه هم نداریم! بیا.»!

نماینده خرمشهر : دلیل لایروبی نشدن کارون کم کاری وزارت نیرو و راه و ترابری و پرداخت نشدن اعتبارات اختصاص یافته به آن است

عذر خواهی می‌کنم که فرصت ندارم، جا می‌گذارمش و قدم تند می‌کنم، چه فرقی می‌کند یک خرابه بیشتر دیده باشم یا کمتر؟ چاردیواری که سرپناه او شده است هم لابد ویرانه‌ای است شبیه آن که چند دقیقه پیش مهمانش بوده‌ام، شبیه همه خانه خرابه‌هایی که در راه دیده‌ام و ساکنان شان با دیدن غریبه‌ای که میان آوارها می‌گشت، وحشت زده پنهان می‌شدند.

روز سوم، رود و خاطره‌های فلزی‌اش

دم غروب، روی پل نوی کارون ایستاده‌ام، کوچک شدن خورشید را تماشا می‌کنم و پی کشتی غرق شده‌ای از زمان جنگ می‌گردم که صبح رو به روی بازار ماهی فروش‌ها تا کمر از آب بیرونش کشیده بودند.

پلی را که روی آن ایستاده‌ام پیشتر در عکس‌ها دیده‌ام و هرگز گمان نمی‌کردم آنقدر کوتاه باشد که راه کشتی‌های بزرگ دکل دار را به رودخانه ببندد و رفت و آمد را مختل کند، اما خلوتی کارون، فقط از کوتاهی پل رویش نیست. کارون هم مثل اروند، پر از خاطرات فلزی جنگ است، پر از کشتی‌هایی که سال‌هاست زیر آب آرمیده‌اند.

کارون هم مثل اروند لایروبی نشده است و لاشه‌های فلزی کشتی‌های غرق شده از زمان جنگ و رسوبات سالا‌نه طوری کف‌اش را پر کرده‌اند که دیگر ممکن نیست کشتی‌های باری بزرگ با تنا ژ بالای 5000 از آن بگذرند و به همین خاطر بندر خرمشهر، رونق پیش از جنگ را ندارد تا آنجا که فرماندار هم با وجود نگاه مثبتش به مسائل، تایید می‌کند که 70تا80 درصد مشاغل مردم پیش از جنگ وابسته به بندر بوده است و بیشتر خرمشهری‌هایی که روزگاری در بندر کار می‌کرده‌اند، حالا بیکارند تا جایی که نرخ بیکاری در شهرشان را به بیش از 20 درصد رسانده‌اند. ... اما حتی اگر بشود لایروبی نشدن اروند را گردن مشترک بودن پروژه میان ایران و عراق و سهل‌انگاری طرف عراقی انداخت، دلیل لایروبی نشدن کارون و بهمنشیربه گفته نماینده خرمشهر فقط کم کاری وزارت نیرو و راه و ترابری و پرداخت نشدن اعتبارات اختصاص یافته به لایروبی است.

خداحافظ خرمشهر

ایستگاه آخر در خرمشهر، شلمچه است؛ شلمچه و قایق موتوری‌های خاک گرفته‌اش وسط کانال‌های خشک و وسیع که روی تن بیابان سوزان راه کشیده‌اند، شلمچه و سکوتی که دلم را می‌لرزاند، شلمچه و گرمای بیش از 60‌‌درجه‌اش و تشنگی بی‌حدی که خاطره کربلا را زنده می‌کند، شلمچه و خاکی که روزگاری تنش را نخل‌ها پوشانده بودند و حالا عریان است، شلمچه و خاکی که حالا ثمرش به جای خرما، استخوان‌های خاک گرفته است، شلمچه و آغوش گرم و باز مادرانه‌اش برای تن سوخته مردان بی‌پلاک، شلمچه و تانک‌ها و نفربرهایی که زیارت‌کننده‌های آن سرزمین روی آنها التماس دعا نوشته‌اند، شلمچه و همه مین‌های خنثی نشده‌اش، شلمچه و تابلوهای زرد رنگش با تصویر جمجمه‌هایی که هشدار می‌دهند جلوتر نرویم، شلمچه و بغضی دردناک و عمیق که گریه نمی‌‌شود، شلمچه و یک دنیا خاطره از شهیدانی که ایرانمان را آزاد کردند و آباد کردنش را سپردند به ما، شلمچه و هوس دراز کشیدن روی خاک داغش تا ابد، شلمچه و شرم از روی شهیدانی که شاهدند و چشم انتظار خرم شدن شهری که دوستش داشته‌اند، شلمچه و... .

دل‌کندن ازخرمشهر سخت است، به قصد فرودگاه آبادان که ترکش می‌کنم خودم را با نوشتن ورودی گزارشم سرگرم می‌کنم: «اینجا خرمشهر است، شهری که رئیس جمهور وقت کشورمان در نخستین سفر استانی‌اش به خوزستان، قول داد آبادش کند و حتی اعلام کرد خودش فرماندار آن می‌شود...» هنوز به فرودگاه نرسیده‌ایم، نوشته‌هایم را خط می‌زنم، باز دلتنگ شلمچه شده‌ام، بغض راه گلویم را می‌بندد، باید ورودی گزارشم را عوض کنم: «شاید اگر مسافر خرمشهر نمی‌شدم، شاید اگر خرمشهر را ندیده بودم، باور نمی‌کردم که با گذشت 21 سال از آتش‌بس با عراق، آنجا هنوز جنگ نفس می‌کشد....»

مریم یوشی‌زاده

 

 

 

 

 

 


گاز کشی خرمشهر به کجا رسید؟















نخل های سر بریده و سوخته خرمشهر















بازار ماهی فروش ها،همیشه پررونق و شلوغ















خرمشهر شبکه فاضلا‌ب ندارد















محله معین/ فاضلا‌ب شهری مثل رودخانه درکوچه ها جاری است















ساکنان خرابه های جنگ/ موش ها لب بالا‌ی امین را جویده اند!















آب نوشیدنی ، دبه ای300 تومان















شلمچه ، بانگ یازهرای شهیدان کر بلا‌ی 5 را می شنوی؟















آیاقهر کارون ، شیرینی خرماها را می برد؟

 













عمر بعضی از تل های زباله در سر هانیه به 14 سال می رسد















ویرانه های جنگ هنوز 30 درصد بافت شهری خرمشهر را تشکیل می دهند















اگر اروند لا‌یروبی نشود بندر خرمشهر می میرد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها