روزهای فراموش نشدنی

زمان آغاز ماجرا: 1370 مکان: تهران شخصیت‌ها: علی - ع: زندانی سابق یاسین: برادر ناتنی منیره: خواهر ناتنی حمید: دوست دوران دبیرستان هاشم: صاحب‌کار حبیبه:همسر
کد خبر: ۲۸۲۶۶۰

وقتی به زندان افتادم 18 سال بیشتر نداشتم. من اهل خلاف و دعوا نبودم و بیشتر سرم به کار خودم بود تا این که پدرم فوت شد. او از مدت‌ها قبل بیمار بود. سکته مغزی کرده و به سختی حرف می‌زد و راه می‌رفت و یکی از برادران ناتنی‌ام به نام یاسین خرج ما را می‌داد. او ازدواج کرده و در یک شرکت بیمه کارشناس بود. هرچند درآمد زیادی نداشت، اما سعی می‌کرد با مسافرکشی و کارهای جانبی دیگر ما را لنگ پول نگذارد. بعد از فوت پدرم شرایط زندگی ما سخت‌تر شد، چون دیگر یاسین حاضر نبود کمک زیادی به ما بکند. او از همان اول هم با مادر من مشکل داشت، ولی به احترام پدرم سکوت می‌کرد. من آن زمان سال آخر دبیرستان بودم ولی به ناچار مدرسه را رها کردم و افتادم دنبال کار. 2 ماهی را در یک مکانیکی مشغول بودم، بعد به یک نانوایی رفتم و از آنجا به یک خواربارفروشی. هر کجا که کار می‌کردم بعد از چند ماه عذرم را می‌خواستند. این طور نمی‌شد زندگی کرد. مادرم مشکل قلبی داشت و هزینه داروهایش بالا بود. باید دنبال راه چاره‌ای می‌گشتم. با این که پدرم از زن اولش 5 بچه داشت هیچ کدام دستشان به خیر نمی‌رفت تا این که وسوسه شدم دزدی کنم. اول از خواربارفروشی شروع کردم و بعد از سرقت 50 هزار تومان فرار کردم صاحبکارم آدرس خانه مرا نداشت و می‌دانستم به دام نمی‌افتم همان شب به خانه یاسین رفتم این طور وانمود کردم که هدفم احوالپرسی است، اما همین که فرصت مناسبی به دست آوردم به بهانه بازی با دختر کوچک یاسین به اتاقی رفتم که می‌دانستم برادرم پول‌هایش را آنجا می‌گذارد به این شکل مقداری طلا هم دزدیدم و به خانه خودمان برگشتم قصد داشتم روز بعد به خانه خواهر ناتنی‌ام منیره بروم و از آنجا هم سرقت کنم، اما فرصت این کار را پیدا نکردم و شبانه ماموران سراغم آمدند. وقتی مرا می‌بردند مادرم آنقدر با گریه به یاسین التماس کرد که نفسش بند آمد.

من در کلانتری به دزدی از خواربارفروشی هم اقرار کردم، اما به دروغ گفتم پول‌ها را خرج کرده‌ام. می‌خواستم از شاکیان رضایت بگیرم و بعد پول‌ها را برای مادرم بردارم ولی کارم به زندان کشید نه یاسین نه صاحب مغازه حاضر به گذشت نشدند تازه می‌خواستند چند جرم دیگر را هم گردن من بیندازند. در دادگاه مجبور شدم جای پول و طلاها را لو بدهم بعد هم با وجود وساطت قاضی وقتی دو شاکی‌ام پایشان را در یک کفش کردند محکوم به یک سال حبس شدم. در زندان بودم که خبرم کردند مادرم بدحال شده و او را به بیمارستان برده‌اند. چند روز تا آزادی‌ام بیشتر باقی نمانده بود و خدا خدا می‌کردم تا قبل از این که مادرم را دوباره نبینم اتفاقی نیفتد. در همان روزها یاسین دلش به حالم سوخت و اعلام رضایت کرد البته دیگر گذشت او فایده‌ای نداشت.

هرگز ناامید نمی‌شوم من روزهای فراموش نشدنی را تجربه کرده‌ام که اگر کس دیگری جای من بود چه‌بسا خودکشی می‌کرد ولی من همه سختی‌ها را به جان خریدم و خودم را تا این مرحله بالا کشیدماز این به بعد هم با لطف خدا چرخ زندگی‌ام را می‌چرخانم.

بالاخره آزاد شدم از زندان یکراست به بیمارستان رفتم، اما چون شب بود اجازه ملاقات ندادند و صبح روز بعد وقتی نگهبان در را به رویم باز کرد که دیگر کار از کار گذشته بود. همه خواهرها و برادر‌های ناتنی‌ام خودشان را به بیمارستان رساندند، اما من دلم نمی‌خواست هیچ کدامشان را ببینم. چون آن وقت که احتیاج به کمک داشتیم حاضر نشدند یک قدم برای ما بردارند. جلوی در بیمارستان با همه‌شان دعوا کردم و کار به کتک‌کاری کشید. آنقدر عصبانی بودم که هیچ کس نمی‌توانست جلویم را بگیرد. پلیس از راه رسید و من بازداشت شدم البته همان موقع همه رضایت دادند و بیرون آمدم.

مراسم خاکسپاری خیلی مختصر برگزار شد. نه از سوم خبری بود نه از شب هفت، تازه صبح روز هشتم بود که 3 برادر ناتنی‌ام بدون این که در بزنند کلید انداختند و وارد خانه شدند. چه شده است؟ این را اول از خودم بعد از آنها پرسیدم و فهمیدم قضیه ارث و میراث مطرح است و خانه پدری‌ام بیشتر از آن که برای من باشد سهم آنهاست و پول ناچیزی به من می‌رسد. حرفشان قانونی بود حالا این که من آواره و بی‌پناه می‌شدم اهمیتی نداشت.

سهم ارثم را در بانک گذاشتم و در یک خانه قدیمی با 3 پسر شهرستانی همخانه شدم بعد هم شروع کردم به گشتن دنبال کار این دفعه هدف بزرگی داشتم زمین و زمان علیه من جبهه گرفته بودند، ولی من می‌خواستم گلیمم را از آب بیرون بکشم و آنقدر موفق شوم که امثال یاسین نتوانند چوب لای چرخ زندگی‌ام بگذارند. دیگر با همه آنها قطع رابطه کرده بودم. یک ماه دنبال کار گشتم تا این که در مغازه پدر یکی از همکلاسی‌های سابقم مشغول شدم. حمید در دوران دبیرستان با من صمیمی بود و مرا به عنوان پسری آرام و متین می‌شناخت و از ماجرای دزدی و زندان خبر نداشت. برای همین هم مرا به پدرش معرفی کرد و در کله‌پزی او شروع به کار کردم. صبح‌ها خیلی زود سرکار می‌رفتم، اما در طول روز تقریبا بیکار بودم و شب‌ها دوباره سرم شلوغ می‌شد. پیش خودم فکر کردم چرا درس نخوانم و دیپلم نگیرم. هاشم‌خان صاحبکارم هم با نظر من موافق بود، اما وقتی دنبال ثبت‌نام رفتم فهمیدم مشمول هستم و تا سربازی نروم از درس و مدرسه خبری نیست.

در 2 سالی که خدمت می‌کردم آرامش داشتم. محل سربازی‌ام همدان بود. خوابگاه، غذای گرم، حقوقی که البته واقعا ناچیز بود ولی به درد من می‌خورد و خلاصه امکانات دیگر باعث شد در آن مدت احساس خوبی داشته باشم. بعد از ترخیص دوباره سراغ هاشم خان رفتم، اما او کله‌پزی را به بوتیک تبدیل و مغازه را به حمید داده بود. دوست قدیمی این بار نتوانست دستم را بگیرد چون درآمد زیادی نداشت و خودش و برادرش از عهده کارهای مغازه برمی‌آمدند. سرگردانی‌ام دوباره شروع شده بود. این بار در یک پانسیون جای خوابی برای خودم پیدا کردم، اما از شغل و منبع درآمد خبری نبود. پس‌اندازم ته کشید و مرا از پانسیون با آبروریزی بیرون انداختند. دو سه شبی را خیابان خوابی کردم تا این که یک روز وقتی به بهشت زهرا سر قبر مادرم رفتم منیره را دیدم. وقتی با من رودررو شد چند لحظه‌ای مکث و بعد سر صحبت را باز کرد و گفت در تمام این سال‌ها به فکر و نگران من بوده و از رفتار گذشته‌اش پشیمان است. منیره مرا به خانه‌اش برد غذای گرم به من داد و شوهرش مرا به شرکت خودش برد تا در آنجا به عنوان نیروی خدماتی کار کنم. این طوری دوباره به یک پانسیون رفتم و درسم را هم ادامه دادم بعد از گرفتن دیپلم در شرکت منشی شدم و یک سال بعد با دختر آبدارچی آنجا ازدواج کردم و در خانه‌ای کلنگی، اما باصفا زندگی مشترکمان را شروع کردیم.

حبیبه زن مهربان و شکیبایی است. او در این دو سال هیچ وقت به من سخت نگرفته و از بی‌پولی ننالیده. من از بودن در کنار او احساس خوشبختی می‌کنم، اما چند نگرانی بزرگ دارم اول این که احتمالا نمی‌توانیم بچه‌دار شویم البته پزشکان هنوز کامل قطع امید نکرده‌اند، اما احتمال این که من مشکل داشته باشم زیاد است. نگرانی بعدی‌ام شغلم است تا آنجا که می‌دانم وضع مالی شرکت چندان رو به راه نیست و شوهر منیره تصمیم گرفته کار را تعطیل و در جای دیگری سرمایه‌گذاری کند. اگر این اتفاق بیفتد بیکاری زندگی‌مان را سخت خواهد کرد. سومین نگرانی‌ام هم شرایط جسمی پدر حبیبه است. چشم‌های او خیلی کم‌سو شده و همین روزهاست که کاملا نابینا شود. اگرچه این سنگ‌ها جلوی پایم است، هرگز ناامید نمی‌شوم من روزهای فراموش نشدنی را تجربه کرده‌ام که اگر کس دیگری جای من بود چه‌بسا خودکشی می‌کرد ولی من همه سختی‌ها را به جان خریدم و خودم را تا این مرحله بالا کشیدم. از این به بعد هم با لطف خدا چرخ زندگی‌ام را می‌چرخانم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها