در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمال کمی مکث میکند و بعد بدون این که منتظر سوال بعدی بماند، میگوید: «مواد مخدر خانمانسوز است، آدم را که بیچاره میکند هیچ خانواده و اطرافیان را هم به ستوه میآورد. یک معتاد زندگی همه خانوادهاش را به آتش میکشد نمیدانم چرا از این لعنتی دست بر نمیدارد و اصلا چرا سراغش میرود، مگر وابسته شدن به افیون چه لذتی دارد یا چه نفعی عاید آدم میکند. همه اینها را که الان میگویم بیشتر از صد بار برای برادرم توضیح داده بودم اما او گوشش بدهکار نبود. اصلا نمیفهمید حرف حساب چیست و راه و چاه کدام است. آنقدر آلوده شده بود که دیگر توان درست فکر کردن هم نداشت.»
متهم نفسی تازه میکند و میخواهد به صحبتش ادامه بدهد که با یک پرسش حرفش را قطع میکنم: «برادرت چرا و چطور معتاد شد؟» دستی به چانهاش میکشد و با نگاهی حیران به من چشم میدوزد و میگوید: «نمیدانم دردش چه بود. او دوستان خوبی نداشت. شاید مقصر اصلی همانها باشند. جمال اهل درس نبود، به کار هم نمیچسبید. از صبح تا شب ولگردی میکرد و آخر هم خودش و همه ما را به نابودی کشاند.»
کمال باز هم یکریز و بدون این که در انتظار پرسشی باشد به حرفهایش ادامه میدهد: «آدم معتاد بزرگترین مشکلی که دارد تهیه پول مواد است. به افرادی مثل جمال جایی کار نمیدهند، البته خودشان هم به فکر شغل و منبع درآمد نیستند. این طور میشود که برای خرید مواد به جان پدر و مادر و خواهر و برادر میافتند و فقط به این فکر هستند که چطور آنها را تیغ بزنند و پول زور بگیرند. شرف و غیرت خودشان را از دست میدهند.»
متهم دلی پرخون دارد و چنان با خشم و عصبانیت حرف میزند که انگار تمام خاطرات تلخ و سیاهی که از برادر دارد در برابرش زنده شده و جان گرفته است. او میگوید: «جمال مادرم را خیلی اذیت میکرد. هر روز سراغش میرفت و از او پول میگرفت. پدر و مادر پیرم منبع درآمدی نداشتند و خرج و مخارج خودشان را به زور و زحمت تهیه میکردند اما جمال متوجه این موضوع نبود و همیشه حرف خودش را میزد. تا پول نمیگرفت دستبردار نبود، آنقدر داد و فریاد راه میانداخت و خانه را بهم میریخت تا مادرم در برابرش تسلیم میشد بیچاره مادرم همیشه از دست جمال و کارهایش به گریه میافتاد. اعصابش بهم ریخته بود و آرام و قرار نداشت. چند بار به این فکر افتادیم کاری کنیم جمال مواد را کنار بگذارد اما فایدهای نداشت برادرم آلودهتر از آن بود که به خودش بیاید.»
چرا در برابر خواستههای غیرمنطقی جمال مقاومت نمیکردید؟ این را که میپرسم متهم صدایش را صاف میکند و میگوید: «من که ازدواج کرده و سر خانه و زندگی خودم بودم و وقت زیادی نداشتم که به این مسائل بپردازم. پدر و مادرم هم انسانهای مظلومی هستند که از ترس آبرویشان و این که اهالی محل متوجه مشکلات آنها نشوند سکوت میکردند اما بالاخره طاقتشان تمام شد.»
«طاقتشان تمام شد.» این جمله چند بار در ذهنم تکرار میشود. این درست همان نقطهای است که ریشههای جنایت از لایههای زیرین زندگی این خانواده سر بیرون آورد. متهم توضیح میدهد: «روز حادثه جمال دوباره سراغ مادرم رفت و از او پول خواست اما مادرم پولی نداشت، واقعا نداشت چون در غیر این صورت پرداخت میکرد تا شر به پا نشود. هر چه به جمال توضیح داد فایدهای نداشت و او حرف خودش را تکرار میکرد. وقتی دید مادرم هنوز مقاومت میکند به فحاشی روی آورد و بعد شروع به کتک زدن مادرم کرد. دعوا بالا گرفت و مادرم در حالی که صدایش میلرزید و گریه میکرد به من تلفن زد و گفت جمال چه بلایی سرش آورده است. آنقدر عصبانی شده بودم که نتوانستم خودم را کنترل کنم. لباسهایم را پوشیدم و سریع به منزل پدرم رفتم. در آنجا با جمال مشاجره کردم. او به هیچوجه حاضر نبود دست از رفتارش بردارد و دعوای ما آنقدر شدید شد که دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. یک میله آهنی گوشه حیاط افتاده بود، آن را برداشتم و ضربهای به سر برادرم زدم. او روی زمین افتاد و خون جاری شد.»
متهم به گریه میافتد: «ای کاش آن روز آرام میشد تا من این کار را انجام ندهم. نمیخواستم دستم را به خون برادرم آغشته کنم. واقعا تقصیر خود جمال بود.»
کمال درباره وقایع بعد از قتل میگوید: «پدر و مادرم گفتند باید جسد را پنهان کنم. او را در صندوق عقب ماشین گذاشتم و به منطقهای کوهستانی بردم و در چالهای دفن کردم. فکر میکردم کسی متوجه موضوع نمیشود.»
با وجود پنهان کردن جسد راز این جنایت برملا و کمال دستگیر شد. او توضیح میدهد: «وقتی داشتم جسد را دفن میکردم مردی آنجا بود که مرا دید. من هم سریع فرار کردم. آن مرد فکر میکرد آنجا گنج دفن کردهام، برای همین زمین را کند و جنازه را پیدا کرد و موضوع را به پلیس خبر داد. بعد هویت برادرم فاش شد و ماموران با تحقیق از اختلافات ما باخبر شدند و از مادرم بازجویی کردند و بالاخره او ماجرای قتل را توضیح داد و این طور بود که دستگیر شدم.»
متهم دوباره درباره اعتیاد و خانمانسوزی آن صحبت میکند و بعد در مورد این که چه سرنوشتی در انتظارش است، میگوید: «پدر و مادرم برای من درخواست قصاص نمیکنند، این را مطمئن هستم چون من به خاطر آنها با جمال درگیر شدم. البته باید مدتی را در زندان بمانم. از کار و زندگی میافتم و خانواده خودم با مشکل مواجه میشوند. ای کاش برادرم سراغ مواد نمیرفت و ای کاش من در آن لحظه عصبانی نمیشدم. یکی از کارهایی که میتوانستم انجام بدهم این بود که پلیس را خبر کنم و از ماموران کمک بگیرم. ای کاش....»
متهم در حالی که افسوس میخورد و آه میکشد به همراه سرباز محافظ از راهرو بیرون میرود. او باید به زندان بازگردد و منتظر برگزاری جلسه محاکمه و صدور حکم بماند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: