خانه بر و بچه‌ها

جرقه‌ای در تاریکی

کد خبر: ۲۸۲۲۵۸

پاسخگوی عزیزم، وقتی شما با لحنی قاطع و با حرفایی دهن‌پرکن جواب منتقدا رو می‌دید، از اون‌جا که ما بروبچ شما رو خیلی دوست داریم، فرصت فکر کردن از بچه‌ها گرفته می‌شه و اونا موضعگیری می‌کنن و فقط می خوان تو دهن طرف بزنن و از صفحه دفاع کنن. آقا، خانوم، بروبچ عزیز، اگه شما واقعاً صفحه رو قبول دارید دلیلی نداره که این‌قدر از حرف منتقدا ناراحت و عصبانی بشید.

1-متن اول «آتیش» یه نظر بود و این یه نظر و حتی چند نظر مشابه چیزی از صفحه بروبچ کم نمی‌کنه (نه در ذهن ما و نه در واقعیت) بل‌که اهمیت صفحه رو (حتی برای یه مخالف مثل آتیش) نشون می‌ده که اومده و نظرش رو براحتی می‌گه. آدم که نباید از نظرهای دیگران عصبانی بشه. جواب پاسخگو هم تنها جنبه آموزش به ما رو داشت.

2-به نظرم حرفهای «بدون نام» که متن سرگشاده رو نوشته بود هم کاملا درسته. خب راست می‌گه، اگه یه نفر نخواد فکر کنه و شعورش رو ببره بالا، کاری نه از دست ما برمی‌آد و نه از دست هیچ‌کس دیگه. افرادی هم که می‌خوان شعورشون رو بالاتر از اونی ببرن که هست، براش تلاش می‌کنن که می‌شه همون تداوم شعور. حرفای «بدون نام» رو کاملا قبول دارم اما باید درباره فایده صفحه بروبچ بگم که خوبی این صفحه اینه که این تداوم شعور رو حفظ می‌کنه و اون رو ارتقا می‌ده و در این میان ممکنه جرقه‌ای باشه برای همون افراد بی‌فرهنگ؛ شاید یه روزی اتفاقی چشمشون به این صفحه خورد و خوششون اومد و تأثیر مثبتی روش گذاشت. پس «بدون نام» عزیز، دلیلی نداره با حرفای شما صفحه بسته شه.

مینا، شیشه‌ای شکسته

می‌بینم کهههه، داری جواب منو، حالا با یه زبان و روایت دیگه بیان می‌کنی!! قند و شکر کنار استکان چای بابا، یه بار دیگه اون جواب «جنبه آموزش» رو دقیقتر بخون، منم تأکید کردم نباس به بهونه این‌که خیلیها مدرسه و دانشگاه نمی‌رن یا نمی‌خوان بافرهنگ و باشعور بشن، از مدرسه رفتن و باشعور شدن دست کشید. ما هر روز در محل کار، مدرسه، سوپری محل، همسایه ...خلااااااصه که هر جایی، با خیلی از آدمها سر و کار داریم و می‌تونیم با شعور و فرهنگمون روی اونا تأثیراتی ولو کوچیک بذاریم، اگه منتظر تلنگری باشن، تأثیرمون بیشتره، اگه نه کمتر. بر خلاف نظرت، من معتقدم اگه حرفهای منتقدی اشکال داشت، از قضا باید اونو توجیه کرد (توجیه کرد، نه ماستمالی و لاپوشانی یا به قول «بدون نام» ماستمالاسیون... !می‌گیری که؟) چون خودمون هم خیلی جاها اشتباهاتی می‌کنیم که اگه توجیه نشیم، مثل خیلیها همچنان غرق در توهمات و اشکالات خودمون و به امر ضربه‌زنی به زندگیمون مشغول خواهیم بود! من برای بستن دهان یا به قول تو: دهن‌پُرکنی و عصبانی کردن جواب نمی‌دم، اگه این طور بود هم، تو ببین کجای حرفی منطقی‌ست و کجا مغلطه و سفسطه؛ این جور جاها از من به تو (مثل مامان بزرگا و بابا بزرگا)!! نصیحت: آگاهی و دانشت رو تو اون زمینه ارتقا بده و به جای این‌که بگی «خب در ذهن خودمون ردّش می‌کنیم» حتماً طرف مقابلت رو هم متوجه اشکالش کن تا اگه نخواست متوجه بشه، حداقل بهش نشون داده باشی تو یکی با سفسطه و آسمون ریسمون بافتن فریب نمی‌خوری. ضمناً یادت باشه هر چی و هر کسی رو می‌خوای دوست بدار، اما هیچ‌گاه فرصت عقلانی فکر کردن رو از خودت، و نقد کردن کسی یا چیزی رو که دوست داری از اون و خودت نگیر.


ضمیر ملکی ادراک

صدای پاهایم را می‌شنوند اما صدای قلبم را نه. قطره‌های خونم را می‌بینند اما قطره‌های اشکم را نه. چهره‌ام را می‌نگرند و رنگ رخسارم را می‌فهمند اما احساسم را نه.

نیازم به درک است اما به فهم آن‌که با چشم می‌فهمد، نه.

الهام قربانی 18 ساله از اصفهان

(بابا طاهر عریان که در سرای ما سرآمد سرایش سروده‌های دوبیتی بودی، بفرمود: البت که اینا دوبیتی نبودی، نثر است و غیر از آن چیز دیگر نبودی)!


بود؟ نبود؟ کی بود؟ کجا؟ هاااا؟!

با خودم فکر می‌کنم حضورت تلافی کدام اشتباه من است؟ فکر می‌کنم و فکر می‌کنم ولی باز به جایی نمی‌رسم. باور کن نبودنت عاشقانه‌تر از بودنت و بودنت دیوانه کننده‌تر از نبودنت است؛ نه با بودنت می‌توانم سر کنم نه با نبودنت!

آیسان دختر باران

حرف «من»طقی!

می‌گن مرگ خوبه ولی واسه همسایه! همین مامان خودم درباره خواستگار به دیگران می‌گه: «اول از همه اخلاقش خوب باشه، بقیه چیزا مهم نیست» اما این فقط واسه دخترای مردمه نه برای ما. هر قدر درباره اخلاق طرف واسه‌ش توضیح می‌دم و می‌گم تازه بقیه ویژگیهاش هم بد نیست، قبول نمی‌کنه و می‌گه: «نه... !»می‌گم: «چرا نه»؟ با عصبانیت نگام می‌کنه و می‌گه: «همینی که گفتم!» می‌گم: «بابا با یه منطقی حرف بزن که منم بفهمم، اگه اون‌وقت اعتراض کردم هر چی دلت خواست بگو.» می‌گه: «من کاری به این کارا ندارم!» منطق خودش رو واسه‌م توضیح نمی‌ده، منم که براش توضیح می‌دم متوجه می‌شه که من درست‌تر می‌گم اما نمی‌دونم چرا جمله خودش رو تکرار می‌کنه! بله دیگه، روزگار همینه. عقل و منطق همه در حد همین حرفه (همین‌که گفتم، من کاری ندارم.)

اونا که با منطق و دلیل خودشون نتونستند منو راضی کنن، من تصمیم دارم با منطق خودم اونا رو راضی کنم. اگه من اشتباه کنم که تو این مسیر متوجه اشتباهم می‌شم و اگه اونا اشتباه کنن...

فکر می‌کنید این راه درسته؟ نه؟

بازنده زندگی

من که پارتی‌بازی می‌کنم براااات...!

ایول بابا، دست مریزاد، دمت گرم، آخه با مرام اینه رسمش؟! این طرز رفتار با یک جوون، درسته؟ بعدم هی بگید چرا جوونا معتاد می‌شن؟ چرا ایران، ژاپن نمی‌شه؟ چرا تیم ملی به جام جهانی نمی‌ره؟ چرا آلودگی هوا زیاده؟ چرا گرد و غبار اومده؟... بله، همه‌ش به خاطر همین کارای شماست. 5 ماه پیش، 5 نامه که شامل 4 مطلب ادبی و یک شعر بود براتون فرستادم، تو ستون تلگرافخونه اسمم رو چاپ کردین. البته چاپ که نه، در باغ سبز بود که نشون دادی اما هر چی نشستیم، ایستادیم، خوابیدیم، سینه‌خیز رفتیم، دیدیم خیر، خبری از چاپش در وسط صفحه (حالا وسط هم که می‌گم نه اون بالا بالاها، جهنم و ضرر، همون پایین، اون گوشه‌موشه‌ها) نشد که نشد. راستش رو بگو، چاپ کردن مطلب هم پارتی می‌خواد یا مدرک لیسانس و سابقه کار مفید با روابط عمومی بالا؟...

آزاده دهقانی از اصفهان

راستِ راستش؟ هیچ کدوم! دو کلمه حرف حساب، یکی دو نمه نوآوری و خلاقیت، یه نمه هم تسلط به حوزه‌ای که درباره‌ش می‌نویسی؛ همین. این‌دفعه برات پارتی‌بازی کردم متنت رو گذاشتم وسط صفحه، ولی دفعه بعد یادت باشه مثل همه این بروبچ همیشه در صفحه! کپی مدرک لیسانس (و بلکم بالاتر)!، سابقه کار (به انضمام سابقه بیکاری)!!، استشهاد محلی (بل‌که شهری و کشوری)!!! و... هااااا یادم اومد: حتماً حتماً حتماً اسم یه پارتی دُرُس حسابی رو برای چاپ متنات ضمیمه نامه‌های بعدیت کنی! گفته باشممم... کُلامون نره تو هم!! باز بیای بگی: این کلاه من تو کلاه تو چی کار می‌کنه، بِدِش بِهم بِریم بینیم بااااااا...!!


خوراک مغز و مخلفات

کلاهش را که برداشت، از آن بخار بیرون می‌زد، شاید هم دود بود! مگس بالای سرش جمع شد.

«طبیب بیاورید.»

«مشکل چیست؟»

«سرش از بالا می‌سوزد، خاکستر شده.»

«ایرادی نیست؛ به حال خود واگذاریدش، مغزش فاسد شده!»

بدون نام

انگشت اشاره‌اش را این‌جورکی! اونم در هوا، تکان‌تکان داد! و گفت: «نامه‌اش را در تلگرافخانه یا پستخانه چاپ کنید« !»مشکلش چیست»؟ «قانون سوم رو نادیده گرفته است« .»خب، بدون نام چاپ می‌کنیم که خودش به فکر افتد و بداند بالاخره محدودیتهایی هم هست.» پس قانون پنجم چی... که رعایتش نکرده... هوووومممم»؟ «آه، کلئوپاترا، ...ها؟ تو دِزدِمونه‌ای؟ اوا... خوووووبیییی؟! خب حالا هر کی! گیر سه‌پیچ دادی تو هم، تا همین‌جاش رو که خوب نوشته چاپ کن وسط صفحه، خودش می‌فهمه چی رو چه جوری بگه دیگه. گیر سه‌پیچ دادی به این بروبچ با مرام‌هااااا... ایییشششش»!


چشمهایش

چشمانت که باشند، سرنوشت بهانه‌گیر من، بهانه را از یاد خواهد برد و می‌توانم در چارچوب پنجره چوبی، شاعرانه‌تر برایت بگویم. چشمانت که باشند، چشمان متروک شده‌ام در آینه زندگی، با تولدی آرام سبز می‌شود. چشمانت که باشند، آسمان را باور خواهم کرد تا جایی که من و آسمان یکی خواهیم شد و من برای گنجشکهای خیالم آهنگ پرواز را می‌نوازم.

چشمانت که باشند، آسمانی می‌شوم.

حمید رضا

بیا داداش... این چشماش، بگیر برو بذار کاسبیمونو بکنیم( !!باز خوبه طرف عینک دودی می‌زنه و اصلا چشماش معلوم نیست)!!


اشکها و... پس کو لبخندهاااااا؟!

من امروز یه کارخانه آنتن‌سازی ساختم! وقتی خط تولیدش راه افتاد برای تمام بروبچ هم به صورت رایگان پست می‌کنم تا نصبش کنن رو سقف فکرشون بل‌که از این کانال مانالای پخش تنهایی و غربت و اشکهای سرد و هق‌هق گریه و ناراحتی و... در بیان. یادم باشه همراه این آنتنها یه کم بذر ستاره هم براتون بفرستم تا بپاشین تو آسمون دلتون و دیگه نگین کو ستاره...

هانیه طیبی از نیشابور


بوستان، باب فسفرسوزانی!

اندر باب پاسخگویی به استاد و ادیب و عاقل و جهل‌ستیز که بی‌نام و نشان، خود را پارساتر و افضل تر از دگری پندارد، پریشان شده، مصلحت دیدم تا مر او را بپرسم در بروبچ چه نافهمی دیده‌ای که درد دلشان موافق طبع مخالف نیامده، باری زبان به طعنت همی‌گشودی و ریسمان به هم همی‌بافی؟

ای فرزند! سیرت صحبتت مرا ناخوش آمد، بدان که خرقه‌ فرهنگیان، جامه‌‌ ادب است؛ هر که در این کسوت خلف وعده کند مدعی‌ست و خرقه بر او حرام؛ و تو نیک می‌دانی تربیت جماعتی به خوی خردمندان، کاری‌ست بس دشوار. این گفتم که بدانی اگر فقط طفلی نو دمیده به این ره، پرتو نیکان گرفت و عقل و کیاستی و فهم و فراستی به دست آورَد، چه جای تبسم است و ما خرسند و امیدوار که در پی آرزوی محال نیستیم. فی‌الجمله، ای پسر، خیال محال از سر به در کن و پای قناعت در دامن کش که بزرگان گفته‌اند آن‌که از این بی‌بهره است به خیال باطل در جهان برود. پس پند پاسخگوی ناصح را موافق باش و این بدان که «هر که سخن نسنجد، از جوابش برنجد.»

پسته خندان از تهران


عادت دلچسب گربه‌گزیدگی!

مهر پارسال یکی از همکلاسیهای دانشگاهم به من پیشنهاد ازدواج داد و با اصرار من که می‌گفتم باید خانواده‌ام در جریان باشند، با مادرم حرف زد و مامانم رو راضی کرد که با هم بیشتر آشنا بشیم... بعد از چند ماه گفت می‌خوام تو دانشگاه اعلام کنم که نامزدیم، دو تا انگشتر می‌خریم و با یه جعبه شیرینی می‌ریم دانشگاه، کلی با مامانم حرف زدم تا راضی شد اما بعد از آن، چشمتون روز بد نبینه، ایرادای بنی‌اسرائیلیش شروع شد! می‌گفت تیپت ضایه‌س! من جلو خانواده‌م آبرو دارم، باید بینی‌ت رو عمل کنی چون به صورتت نمی‌یاد! فلانی رو ببین، یاد بگیر! این‌قدر بهم ایراد گرفت که صبرم لبریز شد... یه مدت باهاش سرد برخورد کردم، اونم می‌خواست جبران کنه، بلند شد اومد خونه‌مون واسه آشتی و یه فرصت خواست و کلی گریه کرد، منم که خوش‌باور، قبول کردم. دوباره بعد از یه مدت ایراداش شروع شد. گفت اصلا من از اول... دوباره بعد از یه مدتی پا شد اومد آشتی... بعد، دوباره... حالا من دیگه به خاطر اشتباهاتش نه بخشیدمش نه بهش فرصت دوباره داده‌م و بهش گفتم ما نمی‌تونیم با هم زندگی کنیم و به درد هم نمی‌خوریم... تصمیم به تمام کردن همه چیز درسته؟

امضا محفوظ

اغلب ما مردم، غیر از همه عادات بد دیگرمون، یه عادت بدتر دیگه هم داریم که از قضا مادر همه عادات بد دیگرمونه (چیییییی گفففففتم!! هه‌هه‌هه.)! اگه گفتی اون چیه؟ هووووممم: عادت ایشششال‌لا گربه‌س!! یا به زبون شیرین و ضرب‌المثلی پارسی خودمون، همون که بش می‌گن: شونصد بار گزیده شدن از یه سوراخ! به دور و برت نگاه دقیقتری کن، هزاران هزار نمونه از همین عادت رو تو زندگی خودم؛ خودت، خودش، خودشون، خوداشون!! خلاصه این و اون می‌بینی که انگار هیچ‌کس هم هیچ‌وقت نمی‌خواد هیچ درسی از اون بگیره و تکرارش نکنه! به همین دلیل هم هست که همواره، هی بدبیاری، هی بدبختی، هی مشکلات و هی استیصال برای خودمون و خودامون به همراه می‌یاریم و هی باز! گربه موهومِ موصوف رو دعوت می‌کنیم به زندگی مثلا عقلانی و منطقی افکارمون تا به‌اتفاق همدیگه، دست به دست هم دهیم به مهر، ببریم دست خود در سوراخی که دفعه پیش از آن گزیده شده‌ایم! بعضی وقتام فکر بکر به سرمون می‌زنه و دستمون رو می‌بریم یه سوراخ اون‌ورتر و می‌گیم: خب، دس تو اون سوراخ کردیم گزیده شدیم، تو این یکی سوراخ، شاید مار و عقربش، باحالتر و بامرامتر باشه یا اصلا حوصله نیش زدن نداشته باشه!! روز از نو و...؟!

دخترم، یه بار فرصت دادن برای جبران اشتباه (تازه اونم فقط تو موضوعاتی که وقوع اشتباه، خسارتهای سنگین به آدم نزنه) اغلب کار پسندیده‌ای هست ولی تو این قضیه، خودت بگو، عاقلانه‌س به کسی که معلومه ذهنش با مقایسه و بهونه‌گیری عادی شده، اونم تو مبحث ازدواج که تمام زندگی آتی آدم رو دگرگون می‌کنه، باز بریم سراغ گربه معلوم‌الحال مورد نظر؟... !!تو همه چی این‌طوری‌ایم‌هااااا... ببین! آها... ایناها!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها