در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همین چند جمله اول سوسن داستان زندگی دختری دیگر را یادآوری میکند؛ دختری به نام سارا که به خاطر عشق به رانندگی هرازگاهی یک خودرو میدزدید و سر و کارش به همین دادسرا افتاد. سارا در نهایت سوار بر یکی از خودروهای مسروقه حین فرار تصادف کرد و جان باخت. داستان زندگی آن دختر را برای سوسن بازگو میکنم. او نیشخندی میزند و بعد میگوید: «این که یکی دیگر هم مثل من وجود داشته خودش جالب است اما من نمیگذارم کار به آنجا بکشد. از این مخمصه که نجات پیدا کنم دور دزدی را خط میکشم. من اهل خلاف نیستم، آزاد که شدم دنبال کار میگردم، پولهایم را جمع میکنم و برای خودم یک ماشین میخرم.»
از سوسن میخواهم شگردش را برای سرقت توضیح بدهد. عجیب این که شیوه و ترفند او هم درست مشابه سارا است: «کنار خیابان میایستادم و برای خودروهایی که رانندهاش پسری جوان بود دست تکان میدادم. همین که راننده وسوسه میشد و توقف میکرد سوار میشدم. در بین راه حسابی گرم گفتگو میشدیم بعد ادعا میکردم خیلی تشنه هستم و میخواهم آب بخرم آن پسر هم برای این که دل مرا به دست بیاورد و خودی نشان بدهد من را به آبمیوه دعوت میکرد. به این ترتیب من در ماشین مینشستم و او داخل مغازه میرفت . همین که زمان مناسبی به دست میآوردم پشت فرمان میپریدم، گاز را میگرفتم و فرار میکردم.»
سوسن دوست ندارد به این سوال که چند خودرو را به این شیوه سرقت کرده است جواب بدهد اما این را میگوید که: «من برای ماشینهای زیادی دست تکان میدادم اما فقط چند راننده برایم نگه داشتند. در واقع تقصیر خود آن پسرها بود که در دام من افتادند. اگر آنها دچار وسوسه نمیشدند و فکر باطل به سرشان نمیزد این اتفاق برایشان نمیافتاد . بعضی پسرها در برابر دختران ضعف دارند و همین مساله کار دستشان میدهد.»
متهم بعد از گفتن این جمله کمی روی نیمکت جا بهجا میشود و با نیم نگاهی به مراجعهکنندگان به دادسرا دوباره سرش را پایین میاندازد. میگوید گلویش خشک شده بعد با حرکت دست میگوید این دفعه واقعا تشنه است. بعد از این شوخی نوبت به این پرسش میرسد که سوسن با اتومبیلهای مسروقه چه میکرده است. او زیر لب زمزمهای میکند و بعد با صدایی به نسبت بلندتر میگوید: «چه کار میتوانستم بکنم باید رهایشان میکردم. اگر آنها را نگه میداشتم گیر میافتادم . اهل فروش ماشین دزدی هم که نبودم فقط چند روزی با آنها رانندگی میکردم و بعد در گوشهای از شهر رهایشان میکردم.»
سوسن سری تکان میدهد و در ادامه میگوید: «گفتم که من عاشق رانندگی و ویراژدادن هستم و خیال نداشتم مال مردم را تصاحب کنم ، همین که چند روز با خودروهای دزدی سواری میکردم و در شهر پرسه میزدم جایی میگذاشتمشان که زود پیدا شوند و به دست صاحبانش برسند. برای همین هم به کسی خسارتی وارد نشده و امیدوارم شاکیانم رضایت بدهند تا برگردم سر خانه و زندگی خودم.»
خانه و زندگی. این عبارت وقتی از زبان سوسن شنیده میشود سوالهای زیادی را در ذهن ایجاد میکند: «از خانواده ات بگو.»
لبخند تلخی میزند، انگار که از شنیدن این سوال خوشحال نشده است: «کدام خانواده. فراموشش کن سوال بعدیات را بپرس فقط همین را بگویم که میتوانی فرض کنی من در این دنیای به این بزرگی تنها و بیکس هستم. اگر خانواده درست و حسابی داشتم و اگر من برایشان مهم بودم که کارم به اینجا نمیکشید. امروز هر کسی زیر پایش یک ماشین دارد اما برای یکی مثل من صاحب خودرو شدن چنان آرزوی محالی بود که به خاطرش به دزدی افتادم و این طور زندگی خودم را به بازی گرفتم و بدنام شدم. ول کن سوال بعدی را بپرس.»
سوسن درست چند ثانیه بعد از این که این جمله را به زبان میآورد با اشاره ابرو میفهماند باید فعلا سکوت کنم چرا؟ نمیدانم اما حدود 2 دقیقه بعد خودش میگوید: «آقایی که کنار دستت نشسته بود داشت به حرفهای ما گوش میداد نمیخواستم بفهمد چه میگویم. راستی قول دادی عکسم را واضح چاپ نکنی یادت نرود یک کاری کن که کسی مرا نشناسد درست است که یکبار دزدی کردم اما من هم آبرو و حیثیت دارم و بعد از آزادی میخواهم زندگی آبرومندانه را شروع کنم. حواست را به این موضوع جمع کن.»
بعد از این حاشیهرویها دوباره سر اصل موضوع و پرونده اتهامی سوسن برمیگردیم و او ماجرای سرقت یک پژو 206 را تعریف میکند: «مثل بقیه سر راه راننده آن قرار گرفتم و با همان شیوه خریدن آبمیوه او را از ماشین پیاده و دزدی کردم. بعد به سرم زد مسافرت بروم. با همان خودرو یکراست به قزوین رفتم . خیلی جذاب بود رانندگی در اتوبان را دوست دارم ماشین را در همان قزوین رها کردم و با تاکسی به تهران برگشتم. چند روز بعد یک پراید را دزدیدم که آخرین سرقتم بود.»
سوسن درباره نحوه دستگیرشدنش میگوید: «یک روز که میخواستم ماشین تازهای را بدزدم سوار یک پراید شدم . پسرجوان همینطور در خیابانها پرسه میزد که ماموران به ما مشکوک شدند و ما را به کلانتری بردند. فکر میکردم یک تعهد میگیرند و آزادمان میکنند اما در کلانتری یکی از ماموران عکسی را نگاه کرد و فهمید من دزد تحت تعقیب هستم. آن عکس چهرهنگاری من بود آن موقع بود که فهمیدم شاکیانم به اداره آگاهی رفته و برایم پرونده تشکیل دادهاند از آن روز به بعد بازداشت هستم اما وقتی آزاد شوم دیگر سراغ این کار نمیروم.»
این آخرین جمله سوسن است و گفتگو بدون پایانبندی به آخر میرسد چون او باید داخل شعبه برود و بازجویی شود.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: