بختک بیکاری بالای سر ما

بعضی از ما جوان‌ها اگر کار نکنند بیمار می‌شوند و این اصلا یک شوخی نیست. نمونه‌اش هم زیاد است. حتما هم نباید سراغ پدر مادر‌ها و آدم قدیمی‌های دور و برمان برویم، بین همین دوستان و همکارانمان هم نمونه‌هایش را می‌توانیم ببینیم. مثلا منشی شرکت که در وقت بیکاری همه فایل‌های نامرتب از قبل مانده را مرتب می‌کند چون «یک دقیقه که بیکار باشد دیوانه می‌شود.» یا خانم خانه‌داری که اصلا وقت سر خاراندن ندارد و همیشه در حال راست و ریست کردن چیزی است. نه برای این‌که مجبور به کار کردن است، بلکه برای این که بدون کار کردن نمی‌تواند زندگی کند.
کد خبر: ۲۸۱۰۵۵

در مقابل این دسته، عده‌ای از آدم‌ها هم ترجیح می‌دهند تمام روز را در خانه باشند، کتاب بخوانند، دراز بکشند، فیلم ببینند، احتمالا چند تایی از دوستانشان را ملاقات کنند و خلاصه به اموری که فقط با تعریف آنها، «کار» به حساب می‌آیند رسیدگی کنند. این دسته از کارها نتایج محسوسی مثل دریافت حقوق و مزایا به همراه ندارند و این گروه از آدم‌ها اگرچه جزو دسته بیکارهای بی‌عار به حساب نمی‌آیند، اما از نگاه آدم‌های کاری، شکست‌خورده‌هایی هستند که زندگی‌شان را به جای کار مفید کردن صرف انجام امور بی‌نتیجه می‌کنند.

اما در یک تعریف عام، به هر شکلی از تلاش یا فعالیت که از طرف یک شخص انجام می‌شود، کار می‌گویند. حالا این که نتیجه این عمل مثبت، منفی یا بی‌نتیجه باشد اصلا مهم نیست و به هر حال در دایره تعریف ما از کار قرار می‌گیرد، اما شکل بی‌نتیجه کار، در مقایسه با شکل نتیجه‌دارش که به آن شغل می‌گویند، معمولا هیچ منفعت مالی با خودش به همراه ندارد.

در کنار این 2 دسته، گروه دیگری از آدم‌ها هم هستند که با کار کردن میانه خوبی ندارند و به همه چیز به عنوان سرگرمی نگاه می‌کنند. وقت آزاد ندارند چون احتمالا تمام مدت بیداری‌شان را مشغول کاری نکردن هستند. حتی چیز مهمی مثل فیلم دیدن هم به نظرشان یک «کار» به حساب نمی‌آید و یک جور گذران وقت است.

این گروه از آدم‌ها یا پدرهای پولداری دارند و خرج و مخارجشان از جیب دیگری تامین می‌شود یا آنقدر بیکار و بی‌پول هستند که احتمالا همین روزها از گرسنگی می‌میرند. به این دسته از آدم‌ها «بیکار» می‌گویند که اتفاقا تعدادشان هم زیاد است. برای بیکاری‌شان دلایل متعددی وجود دارد و معمولا آدم‌هایی هستند که آنقدرها هم پی کار نمی‌گردند.

جوان و کار

ما جوان‌ها با کار رابطه خوبی نداریم. معمولا یا کار ما را نمی‌خواهد یا ما حوصله کار کردن نداریم. رقابت عجیب ما جوان‌ها برای به دست آوردن یک کار آن هم از نوع رسمی‌اش که احتمالا بهتر هم هست، خیلی وقت‌ها مجبورمان می‌کند دست به کارهای کثیف، اما مفیدی مثل زیرآب زدن بزنیم.

شاید مهم‌ترین مشکلی که جوان‌ها برای کار پیدا کردن یا ادامه دادن آن کار دارند، متناسب نبودن شغل‌های پیشنهادی با تخصصشان است. مثال خیلی دم‌دستی‌اش راننده تاکسی‌های لیسانسه‌ای هستند که داستان دوران دانشجویی‌شان را برای همه میلیون‌ها آدمی که در تمام سال‌های بعد از دانشگاه مسافرشان بوده‌اند، تکرار می‌کنند.

البته ما می‌توانیم به زندگی جوان‌های آینده امیدوار باشیم. جامعه‌ای که در حال حاضر در آن زندگی می‌کنیم در جوان‌ترین وضعیت تاریخی خودش قرار دارد. تعداد جوان‌های امروزی بیش از اندازه زیاد است و باید بگویم یک جورهایی محکومیم به بیکار بودن.

اما می‌توانیم امیدوار باشیم که جوان‌های نسل‌های بعد، تعدادشان خیلی کمتر از ما خواهد بود و احتمالا تا آن موقع وضع اقتصادی دنیا هم حسابی توپ شده و پیدا کردن کار ظرف یک ثانیه انجام می‌شود. اگر معتقد نباشیم به «دیگی که اگر برای ما نجوشد بهتر است سر سگ در آن بجوشد» آن وقت خوشحال می‌شویم از تصور این که زندگی آدم‌های نسل بعد، مثل زندگی در یک چراغ جادو است. فقط کافی است برای داشتن کار اراده کنند.

یکی دیگر از مشکلات ما این است که برای زمانی که صرف کار می‌کنیم دستمزدی را دریافت نمی‌کنیم. این که 8 ساعت را پشت میز منشی‌گری بنشینی و آخر ماه 250 هزار تومان حقوقت باشد، روحیه آدم را درب و داغان می‌کند. تازه اگر کلی زحمت کشیده باشی و زبان انگلیسی‌ات را همراه با تایپ فارسی و انگلیسی‌ات قوی کرده باشی فقط 50 الی 100 هزار تومان به حقوقت اضافه می‌شود.

از طرف دیگر خیلی از فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها هم قضیه کار کردن را خیلی سفت و سخت می‌گیرند و کلا بیکاری را به کار کردن در جایی غیر از تخصصشان ترجیح می‌دهند. از آنجایی هم که این روزها تقریبا هر کسی برای خودش یک مدرک لیسانس دارد و این همه کار برای این همه تخصص وجود ندارد، کار کردن به یک معضل واقعی تبدیل شده است. کمتر فارغ‌التحصیل و کارشناس ارشد فیزیکی حاضر است مثلا در یک عکاسی حتی بزرگ، پشت دستگاه چاپ عکس بنشیند. یا یک فوق‌لیسانس زیست‌شناسی دانشگاه تهران مگر می‌تواند با حقوق حق‌التدریس معلمی در دبیرستان‌ها درس بدهد؟

به هر حال در میان ما، جوان‌های خوشبختی هم وجود دارند که از نعمت داشتن پدر پولدار بهره‌مند هستند. این آدم‌ها که اتفاقا از نسل ما هم هستند در همان چراغ جادویی که مال نسل بعدی‌هاست زندگی می‌کنند. این جوان‌ها با کوچک‌ترین اشاره‌ای و کمترین حرکت فیزیکی که بتوان آن را کار به حساب آورد، پول در می‌آورند.

مشکلاتی که بیکاری به همراه می‌آورد

بیکاری علاوه بر مشکلاتی که به لحاظ مالی برای فرد، خانواده و جامعه‌اش ایجاد می‌کند، یک سری بیماری‌ها را هم با خودش دارد که نوع بیماری برای قشرهای مختلف جامعه متفاوت است.

مثلا مهم‌ترین خطر بیکاری که می‌تواند یک جوان را تهدید کند، عادت‌های بدی است که به آنها دچار می‌شود. مثل دور زدن با ماشین در خیابان‌های شهر، عادت به پرخوری، چای نوشیدن بیش از اندازه، سیگاری شدن و حتی اعتیاد به مواد مخدر. در این میان اعتیاد به مواد مخدر خطرناک‌ترین و گاهی غیرقابل جبران‌ترین مشکل بیکاری است. وقتی جوان هستی و کاری برای انجام دادن نداری، تنها کاری که می‌خواهی انجام دهی پرواز دادن پرنده خیال به افق‌های خیلی دور و دراز است و مواد مخدر آسان‌ترین راه برای فکر نکردن به مشکلاتی مثل بیکاری است.

بیکاری اما پیرها را بی‌حوصله و غرغرو می‌کند. خیلی‌هایمان خاطرات بسیاری از پدر بزرگ و مادر بزرگ‌هایی داریم که دائم در حال غرولند کردن‌های زیرلبی هستند. پیرها اغلب یا از پنجره بیرون را نگاه می‌کنند یا صندلی‌‌شان را روبه‌روی باغچه می‌گذارند و می‌نشینند. آنها معمولا از اوضاع فعلی ناراضی‌اند و به نظرشان همیشه همه چیز در گذشته خیلی بهتر از حالا بوده است. آنها می‌خواهند اوضاعی را که به نظرشان غیرقابل کنترل می‌آید و ما جوان‌ها هم اصلا درکی از آن نداریم، به حالت قبل برگردانند. این کار غیرممکن، اگرچه با غرولند کردن ممکن نمی‌شود، اما برایشان که می‌تواند تسلی خاطر باشد.

اما برای زن‌های جوان خانه‌دار، بیکاری با خودش یک بچه به همراه می‌آورد. مادری که فکر می‌کند برای ساعت‌های بیکاری‌اش یک موجود زنده با نمک به دنیا آورده، احتمالا خیلی زود متوجه خواهد شد تا ابد خودش را از چشیدن طعم بیکاری محروم کرده است. بچه‌داری، کاری نیست که بتوان به سادگی از کنارش گذشت و بی‌وسواس انجامش داد.

بیکاری مردها را بدبین می‌کند. مردهای بیکار، فکر می‌کنند و چون قبل از این همیشه، قوه تحلیلشان را صرف کارشان کرده‌اند، ساده‌ترین چیزی که در لحظه بیکاری می‌تواند همه ذهنشان را اشغال کند، بدبینی است. بدبینی به همسر، همکار، آدم‌هایی که از کنارت می‌گذرند، مدیرکل شرکت، خواهر، آبدارچی بخش بایگانی و... .

یک ضرب‌المثل اسکیمویی می‌گوید: «هیچ‌وقت نگذارید مردتان بیکار باشد.» برای همین هم مردهای اسکیمو در شکار گوزن‌های قطبی خبره‌اند. آنها اوقات بیکاری‌شان را سرگرم همین کار هستند.

بیکاری، دانشجو جماعت را به تنبلی مزمن و از جیب پدر و مادر خوردن به صورت دراز مدت دچار می‌کند. دانشجو بودن به صورت بالقوه مفهوم راحتی خیال را با خودش دارد. مخصوصا که با جوانی و غرور باسوادشدن هم همراه باشد. اینجاست که افتادن آفت بیکاری در جمع کوچک دانشجویی شما می‌تواند آنچنان مشروطتان کند که تا چند ترم نتوانید جبرانش کنید. اگر برای دانشگاهتان شهریه هم می‌دهید که کلاهتان حسابی پس معرکه است. بجنبید، قبل از این ‌که بیکاری مثل بختک روی اتاقتان بیفتد، از خانه بیرون بزنید.

کار در یک نگاه تاریخی

اجداد ما همیشه مشغول انجام کاری بوده‌اند. از هزاران سال پیش تا به حال، بشر تنها با کار کردن زنده بوده است. اگرچه روزگاری کار کردن شامل شکار رفتن، پختن حیوان شکار شده و انجام آیین‌ها و رسومات مذهبی می‌شده است، اما بتدریج انسان‌ها یاد گرفتند که برای خودشان کارهای بیشتری بتراشند. برای همین مزارع را ساختند و به جان زمین و بعد هم حیوانات افتادند. زمان خیلی زیادی نگذشت تا یاد گرفتند که گندمشان را با ذرت همسایه و پنبه‌هایشان را با آرد جوی یکی از همولایتی‌ها عوض کنند.

روند کار کردن آدم‌ها طی تاریخ استمرار داشته و هیچ ‌وقت متوقف نشده است. هیچ دوره تاریخی حتی کوتاه‌مدت، در زندگی انسان‌ها وجود ندارد که بدون کار کردن گذشته باشد. بشر همیشه خودش را مجبور کرده که آرامش قبلی‌اش را برای به دست آوردن یک راحتی و آرامش جدید از دست بدهد.

اولین شغل‌های تاریخ بشر به صورت «خود استخدامی» شکل گرفته است. هر کس برای خود و خانواده‌اش کار می‌کرده و به قول معروف هر کسی آقا بالاسر خودش بوده است تا این‌که یک انسان اولیه سودجو همه این روند تاریخی را به هم ریخت. او تعدادی از آدم‌ها را برای کمک در شکار استخدام کرد و در عوض کمی از گوشت شکار را به عنوان دستمزد به آنها داد.

به این ترتیب به آرامی شغل‌های کاذب هم پایشان به زندگی بشر باز شد. مثلا اولین دلال‌های تجاری متولد شدند. کار کردن به آرامی داشت اسمش را به تجارت تغییر می‌داد. اولین ایده‌های استخدام افراد از همین جا به ذهن بشر راه پیدا کرد. کار تا جایی پیش رفت که آدم‌هایی برده آدم‌های دیگری شدند و سال‌ها کار بی‌مزد و با منت برایشان انجام دادند.

اما این روند به تدریج سیستماتیک شد و با تشکیل جوامع و بعد هم حکومت‌ها و دولت‌ها شکل کار کردن، استخدام شدن و دارای شغل بودن تغییر کرد. کار کردن دیگر صرفا برای زنده بودن انجام نمی‌شد. این روزها تعداد آدم‌هایی که از نظر اقتصادی به کار کردن نیازی ندارند، اما به عنوان یک ضرورت روحی انجامش می‌دهند زیاد است.

سیما دهقان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها