در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آن وقت اصلا نمیدانستیم که این 12 سال زنگ تفریح بوده و تازه زندگی از اینجا به بعد شروع میشود . آن وقتها اصلا نمیدانستیم که یک هو همین که دیپلم گرفتی ریتم زندگی تند میشود،چه دانشگاه بروی و چه نروی ریتم زندگی تند میشود، آنقدر که گاهی تا میای عادت کنی به نوشتن سال1387 پای نامهها یا نوشته میفهمی که سال 1388 از راه رسیده و باید یاد بگیری کنار نامهها آن گوشه بالا بنویسی 1388.
آن وقتها اصلا نمیدانستیم که زندگی چه بازیهایی دارد و چه روزگاری را رقم میزند برای ماهایی که سالهای سال (ازسوم ابتدایی) با هم رفیق بودهایم و پشت یک میز نشستهایم. اما حالا میدانیم که دست روزگار هرکدام را گوشهای انداخته است، درست مثل فیلم ضیافت کیمیایی.
یکی دو نفر زیر خاک خوابیدهاند و چند نفری هم هنوز روی خاک راه میروند، هنوز به دهه سوم عمرشان نرسیدهاند، اما این روزها هر کدام حرفهایی میزنند که تا دلت بخواهد شبیه حرفهای آن وقتهای بزرگترهاست. زندگی از این بازیها زیاد دارد.
راستش را بخواهید یادم رفت که قرار بود در مورد چی بنویسم، اما حالا دلم میخواهد ادامه این مطلب را یک جورهایی وصل کنم به همان سالهای خوب نشستن پشت نیمکت. کنار همان دوستانی که این روزها سالی یک بار میتوانیم ببینیمشان.
اما در تمام این سالهایی که گذشته هر بار اول مهر شده و چشمم به لوازمالتحریر می افتد دلم مثل آسمان پاییزهای همان وقتها می گیرد. در تمام این سالها هر وقت از جلو مدرسهای گذشتهام صدای شاد بچهها را شنیدهام که دارند زنگ ورزششان را سپری میکنند، دلم تنگ شده است برای همه آن بچههایی که عشق شان یک توپ فوتبال بود یا بسکتبال و دست آخر دو راکت خوشدست برای بازی کردن یک دست پینگپونگ.
آن روز همه ما از مدرسه بیرون آمدیم و خوشحال شدیم، اما حالا دلمان برای آن مدرسه خیلی تنگ شده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: