جنگ عراق رنگ انتقام به خود گرفته است

بازجوی آمریکایی

قتل و شکنجه مظنونان همکاری با گروه‌های شورشی عراق توسط سربازان آمریکایی موضوع جدیدی نیست.طی 6 سالی که از اشغال عراق توسط ارتش آمریکا و متحدانش می‌گذرد صدها و شاید هزاران عراقی در زندان‌های عراق تحت شکنجه جان باخته‌اند. افشای کشتار یک زندانی بیگناه عراقی توسط یک سرجوخه 24 ساله آمریکایی مشتی نمونه خروار است که دست بر قضا از پرده برون افتاد.
کد خبر: ۲۸۰۸۰۱

در صحرایی برهوت در شرق عراق مردی برهنه با محاسن پرپشت و سیاه در روشنایی گرگ‌ومیش صبحگاهی کنار سینه‌کش خط آهن چمباتمه زده و در حال ذکر گفتن است. مایکل بهنا، سرجوخه یکم پیاده ارتش ایالات‌متحده در تاریکی بامدادی بالای سر او ایستاده و طپانچه‌اش را به سمتش نشانه رفته است.

بهنا با صدایی لرزان می‌گوید «اگر حرف بزنی تو را می‌کشم.» هوای شامگاهی به واسطه طوفان شن شبگذشته هنوز گرم و خفقان‌آور بود. در دوردست‌ها و در راستای خط‌آهن نورکم‌‌سویی دیده می‌‌شود.

پری‌‌ میکس، فرمانده یگانی که بهنا در آن مشغول خدمت بود برای اجابت مزاج به نقطه‌ای دورتر در بین بوته‌ها رفته بود. مترجم عراقی گروه کمی آن‌‌سوتر به سخنان فریادگونه بهنا گوش می‌کرد. او آرام و شمرده به زبان عربی به مرد برهنه ‌گفت «مرد بهتره حرف بزنی. چرا خودت را در چنین موقعیتی قرار دادی؟ اگر حرف نزنی تو را خواهد کشت.»

مرد برهنه دائما تکرار می‌کرد «من هیچ چیز نمی‌دانم و بی‌گناهم.»

بهنا سرجوخه‌ای 24 ساله از اهالی اکلاهما است. او فرزند کارآگاه بازنشسته پلیس ایالتی است که در تامین مدارک لازم برای اعلام جرم علیه تیموتی‌مک‌وی، عامل بمبگذاری در ساختمان فدرال اکلاهماسیتی مشارکت داشت. بهنا به کتاب‌های فلسفه و تاریخ علاقه داشت و در اوقات فراغتش عربی آموخت و اینگونه بود که با فرهنگ مردم عراق آشنا شد.

هیچیک از کسانی که او را می‌شناخت، گمان نمی‌کرد روزی از عراق سر درآورد و کاری انجام دهد که نه تنها زندگی خودش که دنیای آرام خانواده‌اش را تحت‌الشعاع قرار دهد.

جملاتی بین بهنا و مرد برهنه رد و بدل شد و سپس صدای گلوله‌ای به هوا خاست و چند لحظه بعد صدای شلیک دوم به گوش رسید. فرمانده واحد در حالی که اسلحه‌اش را بالا گرفته بود با عجله به محلی که بهنا و اسیرش در آن قرار داشتند، بازگشت و با جسد مرد عریان مواجه شد که خون از آن فواره می‌زد.

آنان لباس‌های مرد برهنه را برداشتند. فرمانده واحد نارنجکی از جلیقه‌اش خارج کرد، ضامن را کشید و آن را کنارسر مرد برهنه قرار داد. او به همراه بهنا و مترجم عراقی با عجله از محل دور شدند و به سمت 4 نفربر زرهی رفتند که سایر اعضای واحد در آنجا منتظر بودند.

بهنا هیچ نگفت. او هفته‌ها بود با کسی حرف نمی‌‌زد و در دنیای خودش غوطه‌ور بود. چه چیز باعث شده بود او به این نقطه برسد؟ انتقام، توهم بیمارگونه، تلاش برای زنده ماندن یا حفاظت از سربازانش؟ مسیری که او را به عراق کشاند چندان بی‌شباهت به سایرینی که از جنگ عراق سر درآورده بودند، نبود. او مرد جوانی در جستجوی هویت و انگیزه بود.

بهنا بزرگ‌ترین فرزند خانواده‌ای با سه پسر بود که در خانه دو طبقه آجری در کوچه‌ای بن‌بست در ادموند، منطقه‌ای در حومه اکلاهما زندگی میکردند. پدرش اسکات مردی بلندقامت با شانه‌هایی پهن و بدنی ورزیده برای دایره تحقیقات جنایی پلیس ایالتی کار می‌کرد. ویکی، مادرش وکیلی است که در زمینه جرایم کلاهبرداری تبحر دارد.

خانواده بهنا، خانواده‌ای گرم و کم‌هیاهو بود. آنان هر شب سر میز شام می‌نشستند و با هم غذا می‌خوردند. ویکی بچه‌ها را به مطالعه، دمخور شدن با مردم و شناخت بهتر دنیا ترغیب می‌کرد.

مایکل بچه‌ای درونگرا بود. او هیچ‌گاه ناگهان تصمیم نمی‌گرفت و ترجیح می‌داد اول تحقیق کند و سپس تصمیم بگیرد. او خوش‌‌خلق بود و پیشقدم شدنش برای کمک به دیگران دایره دوستی‌هایش را گسترده کرده بود.

وقتی حوادث یازدهم سپتامبر 2001 اتفاق افتاد مایکل 16 ساله بود. تصاویر مردمی که با وحشت مرکز تجارت جهانی را ترک می‌گفتند او را بر می‌انگیخت. تصمیم گرفت به جنگ تروریست‌ها برود و به همین دلیل داوطلب خدمت در عراق شد و اهمیتی برای این‌که ممکن است در عراق با شرایطی دلهره‌آور و رقت‌انگیز مواجه شود، قائل نبود.

پدر و مادرش خیلی با او کلنجار رفتند تا مانع از ثبت‌نامش برای ملحق شدن به ارتش شوند اما عاقبت موفق نشدند و مایکل کار خود را کرد. مایکل بلافاصله پس از پایان تحصیلات متوسطه در سال 2006 در ارتش ثبت‌نام کرد. ویکی پس از پایان هر سال تحصیلی با گریه و التماس مایکل را به ادامه تحصیل و پیوستن به ارتش پس از پایان دوره متوسطه ترغیب می‌کرد. او امید داشت قبل از آن‌که مایکل به پایان راه برسد جنگ تمام شود اما چنین نشد.

پاییز سال 2007 بود که مایکل به عنوان عضوی از لشکر 107 هوابرد به عراق اعزام شد. او فرماندهی گروهی 18 نفره را برعهده داشت که مسوول حفظ امنیت در منطقه‌‌ای به وسعت 65 کیلومتر مربع در غرب رود دجله در استان صلاح‌الدین بودند.

دسته پنجم گروهان باعجله و با جذب سربازان مازاد سایر یگان‌ها تشکیل شد. افراد دسته چون فرمانده‌شان افرادی جنگ‌ندیده و بی‌تجربه بودند. بهنا دوست نداشت بین او و سربازانش فاصله بیفتد. با آنان غذا می‌خورد و در زمان‌های بیکاری با آنان بسکتبال بازی می‌کرد. آنان برای انجام ماموریت‌‌شان روی سه شهرک مرزا، بتوما متمرکز شده بودند. شورشی‌ها در سراسر منطقه حضور داشتند و تلاش می‌کردند مردم محلی را با خود همراه کنند.

اعضای دسته در گروه‌های 3 تا 4 نفره با خودروهای زرهیMRAP مقاوم در برابر مین و بمب‌های جاده‌ای به این سو و آن سو می‌رفتند. آنان از بیابان‌های خشک و بی‌آب‌وعلف می‌گذشتند و گاهی توقف کرده و برای به دام انداختن شورشی‌ها کمین می‌کردند.

گاه با صحنه‌هایی روبه‌رو می‌شدند که تضاد سنت و مدرنیته را در عراق برجسته‌تر می‌کرد. زنانی برقع‌پوش که سوار بر الاغ به حاشیه دجله می‌رفتند تا آب بیاورند و در این مسیر از جلوی خانه‌هایی با بشقاب‌های ماهواره بر روی پشت‌بام‌ می‌گذشتند.

بهنا سعی داشت روابط خوبی با محلی‌ها برقرار کند که اگرچه دشمن آمریکایی‌ها نبودند اما دل خوشی هم از آنها نداشتند. او با شیخ‌های محلی به گفتگو می‌نشست، با آنان چای می‌خورد و به همراه سربازانش از غذاهای عراقی تناول می‌کرد.

روز 21 آوریل سال 2008 بود که دسته 2 مظنون را در بیابان‌های اطراف بتوما دستگیر کرد. در مسیر بازگشت به پایگاه قرار داشتند. هر کسی مشغول کار خودش بود. بهنا درMRAP آخر در حال صحبت درباره غذاهای مورد علاقه‌اش بود که ناگهان صدای انفجاری به گوش رسید.

تنها صد متر آن سوتر از محل دستگیری مظنونان یکی از خودروها از روی بمب جاده‌ای پرقدرتی رد شده بود. باک خودرو سوراخ شده بود و سرنشینان در گازوئیل غوطه‌ور بودند. قبل از آن که سایر اعضای دسته بتوانند به کمک سرنشینان بروند خودرو با صدایی وحشتناک منفجر شد.

مترجم عراقی و 2 تن از اعضای دسته کشته شدند. تنها چند دقیقه بعد بود که 2 هلیکوپتر آپاچی وارد منطقه شدند تا امنیت بازماندگان حمله را تامین کنند و به فاصله کمی بعد از آنها نیروهای امدادی به محل حادثه رسیدند.

اعضای بازمانده دسته هم‌قسم شدند دلیل این حادثه را بیابند. دسته خیلی زود دوباره عملیاتی شد. صبح روز 5 می بهنا و مردانش در جستجوی مردی به نام علی منصور محمد وارد خانه‌ای در باتوما شدند. بهنا چند بار اسم منصور را از یکی از رابطان محلی شنیده بود که ادعا داشت در تهیه بمب‌های جاده‌‌ای دست دارد.

پس از ورود منصور را به همراه چند مسلسل سبک، کیسه‌ای حاوی مهمات و گذرنامه‌ای ممهور به مهرهای گمرک مرزی سوریه یافتند. آنان منصور را برای بازجویی توسط افسران اطلاعاتی با خود بردند.

بهنا روز 16 می منصور و یک بازداشتی دیگر را از بازداشتگاه پایگاه خارج کرد و به بخش مسکونی مقر برد. طوفان شن برپا شده بود و باید تا زمان قطع طوفان برای خروج از پایگاه صبر می‌کردند. او به همراه مترجم دسته منصور را به بخشی دورافتاده از پایگاه برد و از او درباره حمله 2 آوریل سوال کرد.

چشمان منصور پوشیده بود و دستانش را با نواری پلاستیکی بسته بودند. بهنا تهدید می‌کرد اگر منصور صحبت نکند او را می‌کشد. وقتی دسته مجوز خروج از پایگاه را پیدا کردم بازداشتی‌ها را هم با خود بردند. پس از گشت‌زنی متعارف دسته در نزدیکی مرزا توقف کرد. بهنا یکی از بازداشتی‌ها را آزاد کرد اما منصور را با خود برد.

در مسیر بازگشت در نزدیکی خط آهن متروکه‌ای توقف کردند. بهنا منصور را به کنار خط آهن برد. کمتر از 10 دقیقه بعد صدای شلیک 2 گلوله شنیده شد و بهنا به همراه میکس و مترجم عراقی بازگشت. روز بعد روستایی‌ها جسد تکه تکه شده و سوخته منصور را یافتند.

بهنا چند هفته بعد از فرماندهی دسته عزل شد و روز 31 جولای سال 2008 به قتل متهم شد.

منبع: لس‌آنجلس تایمز
مترجم: رضا سادات

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها