یک روز در اورژانس اجتماعی کشور

امروز هم بی‌حادثه نگذشت

نام و نام خانوادگی کودک: وحید...، سن: 11 سال، موضوع ماموریت: پیگیری پرونده کودک آزاری، نوع کودک‌ آزاری: سوءاستفاده مادر از فرزندش برای خرید و فروش مواد مخدر، پیگیری‌های قبلی: بی‌نتیجه. مادر کودک همکاری نکرده است. فرصتی برای خواندن جزئیات پرونده وحید نمانده است. ساعت 11 صبح، یکی از روزهای تابستان، یک مددکار اجتماعی، یک روان‌شناس و من، اعضای تیم اورژانس سیار اجتماعی سازمان بهزیستی هستیم که گشتزنی در میدان ولیعصر را رها کرده‌ایم و در خودروی سپید و بنفش اورژانس با سرعت به سمت جنوب تهران می‌رانیم. نیم ساعت پیش، هنوز گزارشی از تماس تلفنی مردمی با خط تلفن 123 نرسیده بود تا از پیشامدی ناخوش خبر دهد و به همین دلیل اعضای تیم حدس می‌زدند روزی آرام و بی‌ماموریت در انتظارمان باشد اما در کمتر از نیم ساعت بعد، مددکاری از مرکز مداخله در بحران نواب تماس گرفت و ما را برای پیگیری پرونده یک کودک آزاری به جنوب تهران اعزام کرد تا تقویم کاری امروز اورژانس سیار اجتماعی بی‌حادثه ورق نخورد.
کد خبر: ۲۸۰۶۵۸

اتاقک خودروی اورژانس اجتماعی که بارها در میدان ولیعصر از کنارش گذشته‌ام، چهار صندلی خاکستری دارد که دو تا دو تا رو به روی هم قرار گرفته‌اند. روی همین صندلی‌ها اعضای تیم سیار اورژانس با مراجعه‌کنندگان‌شان مشاوره می‌کنند تا آنها را قانع کنند به مراکز مداخله در بحران‌های اجتماعی مراجعه کنند. فاطمه منتصری روان‌شناس مرکز می‌گوید: «مراجعه‌کنندگان معمولا بیش از یک ربع برای گفتگو وقت نمی‌گذارند و تیم مشاوره باید آنقدر توانمند باشد که در همین فرصت کوتاه اعتمادشان را جلب و قانعشان کند به مرکز مداخله در بحران مراجعه کنند.»

جمعیت هدف اورژانس اجتماعی یا خودشان به خودرو‌های سیار اورژانس مراجعه می‌کنند یا اعضای تیم، حین گشتزنی پیدایشان می‌کنند. مهمانان اتاقک خاکستری گشت، گاهی دختران فراری از خانه‌اند، گاه زنان ویژه و گاهی کسانی که گزارشی از کودک آزاری یا سالمند آزاری یا همسر آزاری دارند یا مشاجره‌های خانوادگی‌شان به جای باریک رسیده است و درمانده شده‌اند.

گرچه رسیدگی به وضعیت مبتلایان اختلال هویت جنسی هم از وظایف اورژانس اجتماعی است، اما این قبیل مددجویان معمولا به خودروی اورژانس مراجعه نمی‌کنند و یکراست می‌روند مرکز مداخله در بحران نواب که هسته مرکزی اورژانس اجتماعی در آن قرار دارد، مثل همان که صبح ماموریت، او را وقتی با موبایلش حرف می‌زد، در مرکز دیدم و از ذهنم گذشت که صدای کلفتش به ابروهای نازک کرده‌اش نمی‌آید. مرد یا شاید بهتر باشد اگر بگویم زن، ایستاده بود رو به روی چند ده پله پهن و کم ارتفاع که به اقامتگاه موقت اورژانس برای زنان و دختران آسیب دیده می‌رسید.

خواستم از پله‌ها بالا بروم، اما رئیس مرکز مانع شد: «برای بازدید از این قسمت باید مجوز جداگانه داشته باشید.» چند دقیقه بیشتراز خواهش‌های من و ممانعت او نگذشته بود که یکی از ساکنان طبقه بالا آرام ‌آرام از پله‌ها پایین آمد و از کنارم گذشت. اول خیال کردم رهگذری که صورتش را با چادری سپید پوشانده، زنی است میانسال با جثه‌ای زیادی کوچک که از ترس دنیای بیرون به مرکز پناه آورده اما پشت سرش که ایستادم و او بی‌خیال مشغول حرف زدن با تلفن جلوی در مرکز شد، فهمیدم او دختری نوجوان است که داشت دور از چشم مددکارها، با غریبه‌ای آن طرف خط که احتمالا از جنس مخالف بود، گپ می‌زد.

خوابگاه مرکز نواب برای زنان و دختران فقط اقامتگاهی موقت است. تعداد روزهای خوش آنان در مرکز معمولا از 20 کمتر است. مریم حسینی، رئیس مرکز اورژانس گفت: «همیشه اولین هدفمان حفظ خانواده است، سعی می‌کنیم زنان و دختران را به خانواده‌هایشان برگردانیم.»

اما خیلی از دختران فراری بعد از فرار دیگر جایی در خانه ندارند، زنان ویژه هم اگر خانواده‌ای قابل تکیه کردن داشتند، شاغل خیابان نمی‌شدند، وقتی از حسینی پرسیدم تکلیف دختران فراری و زنان ویژه این‌چنینی چه می‌شود، مکث کرد: «اگر بعداز 20 روز احساس کنیم شرایط ترخیص را ندارند، اقامتشان را تمدید می‌کنیم و پس از آن ممکن است به یکی از خانه‌های سلامت یا مراکز بازپروری بفرستیمشان.» اما در انتهای همه گفته‌های حسینی یک علامت سوال بزرگ و خاکستری است که یادم می‌اندازد: بعد چه می‌شود؟ بعد از آن که دخترک دوره 20 روزه‌اش را در مرکز مداخله در بحران گذراند، بعد از این که مهلت اقامتش در آنجا 3 2 بار تمدید شد، بعد از این که به یکی از خانه‌های سلامت یا بازپروری فرستاده شد، بعد از این که مهلت اقامتش در آنجا ‌هم تمام شد، بعد چه می‌شود؟ برمی‌گردد به دستشویی پارک‌ها؟ روبه‌روی سینماهای بالای شهر؟ روی صندلی پایانه‌ها؟ گوشه اتوبان‌های جنوب شهر؟ وسط پارک جنگلی‌های خلوت؟ شاید درک همین سرگردانی ابدی است که آنها را وا می‌دارد به محض ورود به مرکز، سر ناسازگاری بگذارند؛ شیشه‌ها را بشکنند و تهدید کنند که خودشان یا دیگران را می‌کشند. پنجره پشت سر حسینی، چند بار شکسته است؟ جواب نداد، خندید. کشوی میزش را باز کرد و 3 - 2 تا پنجه بوکس و 9 چاقوی ضامن‌دار را گذاشت روی میز. «ما هیچ وقت به زور متوسل نمی‌شویم، اما وقتی اعتماد می‌کنند، می‌مانند، اینها را هم خودشان تحویل داده‌اند، ببین»!

با وجود وسعت حیطه مسوولیت‌های تیم اورژانس، بیشترین ماموریت‌های تیم اورژانس اجتماعی مربوط به کودکان است شاید به این دلیل که به گواه آمارهای بهزیستی بیشترین تماس‌ها با خط تلفن 123 اورژانس، برای گزارش کودک آزاری بوده است.

گزارش‌های کودک آزاری گاهی آنقدر تلخند که حتی حسینی را با سابقه کار 10 ساله اش در بهزیستی به گریه می‌اندازند: «یک دختر بچه بود، 5 4 ساله، لاغر، با تن کبود، وقتی آوردیمش اینجا دیدم نمی‌تواند کف پاهایش را زمین بگذارد، پدر و مادرش هر دو معتاد بودند، کف پاهایش را با سیخ داغ سوزانده بودند.... بعضی وقت‌ها پدر یا مادر آنقدر نشئه یا خمارند که حتی وقتی بچه را می‌بریم، اهمیتی نمی‌دهند...»

وحید، قاچاقچی 11 ساله چشم آبی

محله وحید در جنوب تهران، پر از کوچه‌های پیچ در پیچ و باریکی است که نه اسمی دارند، نه‌‌خودرو از فاصله تنگ میان دیوار‌های آجری‌شان می‌گذرد و نه حتی در نقشه تهران می‌شود نامشان را پیدا کرد. گلزار جلایق، مددکار و فاطمه منتصری، روان‌شناس جلیقه‌های اورژانس را نرسیده به خانه وحید از تن در می‌آورند. جلایق لبخند می‌زند: «نمی‌خواهیم مردم وحشت زده شوند. به همین خاطر معمولا در ماموریت‌ها با جلیقه‌های اورژانس به محل ماموریت نمی‌رویم.»

سه چهار بار زنگ می‌زنیم تا زنی لاغر اندام با موهای ژولیده، در آن آپارتمان دو طبقه ماکارونی شکل و باریک را باز می‌کند. بوی تند و عجیب سوختگی و سیگار، گشاد شدگی مردمک چشم‌های زن از پشت عینک ته استکانی‌اش، جمله‌های بریده بریده، خشم بی‌دلیل و رنگ گچی شده صورتش برای اعضای تیم 3 نفره ما به این معناست که او احتمالا در خانه مشغول مصرف مواد مخدر بوده است.

جلایق خودش را معرفی می‌کند.«خانم... ما آمده‌ایم وحید را ببینیم. اینجاست؟» سرک می‌کشد داخل خانه. زن در را نیمه باز نگه می‌دارد و مانع می‌شود. روی دستش پر از لکه‌های پوستی قهوه است و موهایش مثل خیلی از زن‌های معتاد دیگر که روی منقل خوابشان می‌برد، کمی بالاتر از پیشانی تا وسط سر سوخته است.

زن این پا و آن پا می‌شود، تلو تلو می‌خورد. صدایش بلندتر می‌شود: «نه! اینجا نیست. با پدرش رفته بیرون...» جلایق می‌گوید: «پدر وحید فوت کرده خانم...» زن فریاد می‌زند: «ناپدری‌اش از زندان آزاد شده، الان می‌یاد. شما‌ها اینجا چی می‌خواهید؟ ‌ها؟» زن لحن تهدید دارد. جلایق آهسته می‌گوید: «همسایه‌ها به ما گزارش داده‌اند که شما از وحید برای خرید و فروش مواد مخدر مصرفی‌تان استفاده می‌کنید. ما فکر می‌کنیم وحید اینجا خوشبخت نیست. می‌خواهیم خودش را ببینیم.» زن با صدای بلند ناسزا می‌گوید: «همسایه‌ها...» دوچرخه‌ای جلوی پایم ترمز می‌کند، عقب می‌پرم. وحید خیس عرق از دوچرخه‌اش پیاده می‌شود، حواسم رفته پی لبخند شیرین نشسته روی لب‌های صورتی‌اش که زن یقه پیراهن چرک مرده‌اش را چنگ می‌زند و او را طرف در می‌کشد.

به گواه آمارهای بهزیستی بیشترین تماس‌ها با خط تلفن 123 اورژانس، برای گزارش کودک آزاری بوده است

وحید چشم‌های آبی کمرنگی دارد که آدم را یاد خاطره‌های خوب می‌اندازد. پیش از آن که بتوانیم واکنشی نشان دهیم، زن شانه‌های او را می‌گیرد و بشدت تکانش می‌دهد: «به اینها بگو تو با من و بابات خوشبختی؟ بگو! بهشون بگو»! طوری پسر بچه را تکان می‌دهد که می‌ترسم حالش به هم بخورد. آبی چشم‌های وحید دیگر در آن تکان‌های تند پیدا نیست. لرز گرفته‌ام. توی دلم به قانون بد و بیراه می‌گویم، به قانونی که به مددکارها اجازه نمی‌دهد همین حالا وحید را از دست‌های لاغر و قوی زن بیرون بکشند، بد و بیراه می‌گویم. زن ناگهان بچه را توی خانه پرت می‌کند و در را به هم می‌کوبد. تا یکی دو ثانیه هر سه بهت زده‌ایم. مددکار در می‌زند. «خانم... باید با هم صحبت کنیم. لطفا یک لحظه در را باز کنید... خانم...» 5 دقیقه گذشته است و ما هنوز پشت در ایستاده‌ایم، اما از نظر قانونی اجازه داخل شدن به خانه را نداریم. تن نحیف وحید بعد از آن همه تکان حالا حتما کوفته شده است و درد دارد.

سرم را که بالا می‌آورم، وحید را می‌بینم که سرش را از پنجره کوچک طبقه دوم بیرون آورده است و ما را دید می‌زند. اتاق پشت سرش تاریک است. جلایق آهسته می‌گوید: «وحید جان، به مادرت می‌گی بیاد در رو باز کنه؟» وحید سرش را می‌دزدد یا شاید زن او را پشت سر می‌کشد توی اتاق. پنجره بسته می‌شود. بویی ناخوش به مشامم می‌خورد و یادم می‌افتد که یکی از همسایه‌ها در بازدید‌های قبلی درباره بوی تعفن به مددکار‌ها هشدار داده است که زن سگی ولگرد را برای ترساندن غریبه‌ها در آن اتاق بسته و گاه گاه اگر بی‌حوصله باشد حیوان را کتک می‌زند.

مددکار و روان‌شناس، راه می‌افتند، می‌پرسم: «کجا؟» جلایق می‌گوید: «برمی‌گردیم مرکز اما دوباره سرکشی می‌کنیم و اگر باز هم نگذاشت با بچه صحبت کنیم، آن وقت با حکم قضایی می‌آییم سعی‌مان این است که نیروی انتظامی را دخالت ندهیم، مگر وقتی که ناچار شویم.» اما قانون از کجا این همه مطمئن است که تا برگشتن دوباره مددکارها با حکم قضایی وحید هنوز زنده و سلامت است؟

وحید دیگر پشت پنجره نمی‌آید لابد توی آن اتاق نمور چمباتمه زده و سگ را تماشا می‌کند یا به خاطر دیر اعتراف‌کردنش به خوشبختی، کتک خورده است یا رخت‌هایش را عوض می‌کند تا غروب برود پی خرید دو سه سوت کراک مرغوب یا یکی دو لول تریاک یا یک بسته هروئین.

حنانه، مثل دیگران نبود

داخل ماشین می‌نشینیم و به سمت مرکز مداخله در بحران نواب می‌رانیم. سکوتمان تا مدت‌ها ادامه دارد. بالاخره روان‌شناس، دلداری‌ام می‌دهد که آنها وحید را تنها نمی‌گذارند و بعد برایم از پرونده‌های موفق اورژانس اجتماعی می‌گوید و از حنانه تعریف می‌کند، دختربچه 11 ساله‌ای که پدر و مادرش، تن نحیف او را به مردان محله کرایه می‌دادند. «یکی از کسبه محل زنگ زد و قضیه را گزارش داد.» منتصری یادش می‌آید که حنانه گونه‌هایی گود رفته و شکمی ورم کرده داشته است. خانواده‌اش اول منکر همه چیز شده‌اند.

حنانه خیال می‌کرده همه دختر‌های دنیا مثل او زندگی می‌کنند و به همین خاطر روزهای اول در مرکز نگهداری دائما بهانه برگشتن به خانه را می‌گرفته است، اما بعد... او حالا صاحب جسمش شده است و یاد گرفته کتاب بخواند، عروسک‌های پارچه‌ای بدوزد و نقاشی کند، حنانه حالا می‌داند گذشته دخترهای دیگر مثل گذشته او نیست، اما آینده او ممکن است از آینده آنها روشن‌تر باشد اگر خودش بخواهد، اگر گذشته را فراموش کند، اگر... .

جلایق هم برایم از امیر می‌گوید. امیر هر 8 سال زندگی‌اش را در زیر زمینی تاریک و کثیف در خیابان مولوی با معتادان کارتن خواب گذرانده است و هرگز به حفره‌ای که به خیابان راه داشته، نزدیک نمی‌شده است. «اولین روزی که رفتم دنبالش، از یک حفره خیلی کوچک و تنگ روی زمین که محل رفت و آمد معتادها بود سر خوردم و افتادم توی جایی شبیه زیرزمین که او آنجا با مادر معتادش آنجا زندگی می‌کرد.» امیر نمی‌فهمید اعتیاد یعنی چه، اما می‌دانست که اگر دود تریاک به دماغش نخورد، همه استخوان‌ها و حتی دندان‌هایش درد می‌گیرد و تیر می‌کشد. او هم مثل حنانه روزهای اول حاضر نبود با دنیای تازه آشنا شود، اما وقتی او را بعد از بستری شدن در بیمارستان و ترک اعتیادش به مرکز نگهداری از کودکان بهزیستی بردند، از شدت ذوق و هیجان می‌لرزید. مرکز نگهداری از کودکان برای امیر معنی بهشت می‌دهد، بهشت یعنی جایی که بوی چرک تن معتادان کارتن خواب را نمی‌دهد، یعنی غذای گرم در زمستان، هوای خنک در تابستان، یک کاسه آب یخ، فوتبال، استخر، کتاب، رنگ، نور خورشید. امیر 2 سال است اعتیادش را ترک کرده و مردی 13 ساله شده که از مادرش مراقبت می‌کند تا مواد مخدر دوباره وسوسه‌اش نکند.

شبی که جلال عروسک شد

اگر گزارش‌های مردمی نباشند، تیم اورژانس، چندان خوش‌شانس نیست. به مرکز که برمی‌گردیم با هم عکس‌های پرونده جلال را تماشا می‌کنیم که به یک عروسک بی‌حرکت 6 ساله تبدیل شده است. 2 سال پیش، مادر جلال او را در خانه با پدرش تنها گذاشت تا به مراسم شب احیا برسد. جلال بی‌تابی می‌کرد که بابا بالش را برداشت و آن را گذاشت روی دهان او. چقدر گذشت؟ شاید چند ثانیه اما وقتی بالش را برداشت جلال کبود شده بود. مرد حتی اگر جلال را می‌کشت، احتمالا به دلیل پدر بودنش تبرئه می‌شد، اما جلال نمرد، نرسیدن اکسیژن به مغزش باعث شد عروسکی بی‌حرکت شود. بابا فقط به چند سال زندان محکوم شد. پزشکان گفتند جلال تا پایان عمر زندگی گیاهی خواهد داشت و همان وقت بود که پرستار‌ها با دیدن زخم‌های عمیق و آثار سوختگی سیگار روی تنش فهمیدند بابا تعادل روحی روانی ندارد، اما دیر بود. برای جلال دیگر فرقی نمی‌کرد. هرچند اگر همسایه‌هایی که صدای گریه‌های او را پیشتر شنیده بودند، با خط تلفن 123 تماس می‌گرفتند، او امروز گیاه یا عروسک نبود و مثل همه پسربچه‌های هم‌سن و سالش پیش‌دبستانی می‌رفت.

من صبور نیستم

از مرکز نواب که بیرون می‌آیم، دیگر دلم نمی‌خواهد عضو تیم اورژانس اجتماعی باشم، حس می‌کنم هنوز به اندازه مددکارها و روان‌‌شناس‌های تیم اورژانس، صبور نشده‌ام تا با دیدن بچه‌‌های داغ خورده و زن‌های بی‌سامان مرکز مداخله در بحران غصه‌ام را پنهان کنم و گرچه کاستی‌های قانون در حمایت از آنها دست‌هایم را بسته است، به رویشان لبخند بزنم و سعی کنم با کمترین امکانات زندگی‌شان را تحمل‌پذیر کنم. شهر داغ و آشفته به رویم آغوش باز کرده است. نرسیده به خانه، باز از کنار خودروی اورژانس اجتماعی می‌گذرم، از سر عادت، داخل اتاقک خاکستری‌اش نگاهی می‌اندازم و به ساعتم نگاه می‌کنم، کاش امروز بی‌حادثه بگذرد.

مریم یوشی‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها