مردی که از آرزوهایش شرمنده است

لطفا قلبت را به من بده!

شماره تماسش را از طریق یکی از دوستانم پیدا کرده بودم. نگاه متفاوتی به خود و زندگی‌اش داشت. به سختی هم توانسته بودم از او اجازه ملاقات بگیرم. یک مرد میانسال که حرف‌هایش یکی در میان طنز بود و با همسرش در غربی‌ترین منطقه تهران زندگی می‌کرد تمایلی به مصاحبه نداشت.
کد خبر: ۲۸۰۵۱۵

می‌گفت دوبار دیگر هم از طرف نشریات با او مصاحبه کرده‌اند. نمی‌خواستم حرف‌هایمان شبیه مصاحبه‌های ژورنالیستی باشد و گفتم خودش باشد. خواستم کمی از خودش بگوید. حرف زیادی نزد. در همین حد که وضع عمومی‌اش بهتر از چند سال پیش شده و به محدود شدنش در فضای اتاق 12 متری‌اش عادت کرده و این که کلی گل و گیاه آپارتمانی پرورش داده است.

پرسیدم زندگی‌اش چطور پیش می‌رود؟

گفت: زندگی راه خودش را می‌رود. من فقط تعیین می‌کنم کجاها با او همراه شوم و کجاها مخالفش باشم.

او خواسته که شرایط من به این شکل باشد و من چون مخالفم، دارم تلاش می‌کنم مسیرم را جدا کنم.

پرسیدم چه قدر امیدواری که همه چیز به حالت عادی برگردد؟

گفت: وقت‌هایی که درد اذیتم می‌کند با تمام وجود آرزو می‌کنم حالم خوب شود ولی گاهی اوقات از داشتن این آرزو احساس شرمندگی می‌کنم.

چرا؟!

گفت: وقتی داری اناری را در دستت فشار می‌دهی، داری آن را برای خوردن خودت نرم می‌کنی ولی در همان لحظه‌ای داری دانه‌های داخل آن را با له کردن از بین می بری و من الان همین حس را دارم.

ارتباط حرفش با موضوع را پیدا نکرده بودم ولی به نشانه تایید سری تکان دادم.

پرسید: تا حالا شده که برای این که به جایی برسی بخواهی کار و بار کسی را به هم بزنی!؟

و دوباره خودش ادامه داد: همه آرزو می‌کنند حالت دوباره خوب شود. یعنی آرزو می‌کنند قلب زوار در رفته‌ات را با یکی بهتر عوض کنی. خود تو هم همین آرزو را داری. یعنی آرزو می‌کنی یکی پیدا شود که خودش به قلبش نیاز نداشته باشد که آن را به تو بدهد.

نمی‌دانستم از حرف‌هایش چه نتیجه‌ای می‌خواهد بگیرد ولی هم‌چنان فقط گوش می‌کردم...

گفت: این بهبودی کامل لایه رویی آرزوی توست. دوباره به داستان انار اشاره کرد و گفت این که آرزو می‌کنی حالت بهتر شود، خیلی خوب است اولی اگر یک لایه داخل‌تر از آن را ببینی، می‌بینی داری غیرمستقیم آرزو می‌کنی یک نفر از بین برود تا قلبش را به تو بدهند و این باعث شرمندگی من است. چه حسی داری وقتی تصور می‌کنی قلب کسی در سینه تو می‌زند که تو آرزو کرده‌ای بمیرد!

پرسیدم پس چرا در لیست بیمارستان اسم نوشتی؟

لبخند کم‌رنگی زد و گفت به دو دلیل. اول این که در هر حال می‌خواهم زندگی کنم و زندگی را دوست دارم. بعد هم این که سعی می‌کنم خودم را متقاعد کنم که زندگی مسیر خود را می رود و موقعیت‌ها را او ایجاد می‌کند و اگر می‌خواهی در مسیرش حرکت کنی و غرق نشوی، باید موقعیت‌ها را بشناسی. بعد دوباره لبخند زد و به شوخی گفت: گفتم که! گاهی احساس شرمندگی می‌کنم، نه همیشه.

خیلی جدی مسائل مرتبط با پیوند قلب در ایران و جهان را تبادل می‌کرد. کمی هم از پیوند همز‌مان قلب و ریه و پیوند قلب در حال تپش برایم صحبت کرد و طوری آن‌ها را تشریح می‌کرد که هر کس می‌شنید فکر می‌کرد عضو تیم جراحی بوده است.

از ساخت قلب مصنوعی هم خبر داشت. می‌گفت احتمالا تا یه سال آینده آن‌ها را در بدن انسان هم آزمایش می‌کنند. دوست داشت آن‌قدر بیماری را تحمل کند کتا بالاخره به او هم یک قلب مصنوعی نو برسد. به شوخی گفت: «این قلب‌های دست دوم خوب نیست. اگه قرار بود درست کار کنن که برای صاحب اولشون کار می‌کردن».

از مشکلاتش پرسیدم. گفت: مشکلات خیلی زیادست ولی سعی می‌کنم به آن‌ها فکر نکنم. همین که بخواهی دخترت را قلم‌دوش بگیری و در پارک بدوی ولی نتوانی، رنج می‌کشی. این که نتوانی هیجان را تجربه کنی، خیلی موقعیت‌ها را از تو می‌گیرد. حتی نمی‌توانی مثل خودت باشی.

بعد با چشم به عکس همسرش اشاره کرد و گفت: و تازه وقتی فکر کنی که حالا بعد از ده دوازده سال،‌ سربار کسی هستی که یک روز به او قول داده بودی خوشبختش کنی و تازه اصلا به روی خودش هم نمی‌آورد، در خودت مچاله می‌شوی.

چشم‌هایش خیس شد و ادامه داد وقتی انسان از امکاناتی که می‌توانست داشته باشد، محروم باشد، نمی‌تواند احساس چندان جالبی داشته باشد. من برای یک پیاده روی ساده هم دچار مشکلم.

از حس‌های بدی که داشت پرسیدم. گفت: همه همیشه می‌گویند آینده روشن است و به خدا توکل داریم و لبریز از حس‌های مثبتیم. بقیه را نمی‌دانم ولی برای من همه این‌ها فقط یک شعار کلیشه‌ای است. نه این که امیدوار نباشم ولی نمی‌توانم بگویم همیشه سرشارم از انسانیت. اولین حس بدی که شاید من و افراد مثل من با آن مواجه‌اند حسادت است. نه این که از قصد بخواهم این طور باشد. همیشه ناخودآگاه وقتی آدم‌هایی را می بینم که با سن خیلی زیادتر از من می‌توانند خیلی راحت به فعالیت‌های روزمره خود برسند ولی من باید همه جا «کژ دار و مریز» رفتار کنم تا به این موتور نیم‌سوز فشار نیاورم، حتما حق دارم کمی حسادت کنم. البته فقط این نیست. گاهی زندگی شدیدا تکراری و خسته‌کننده‌ای دارم و باید تلاش کنم خودم را به شرایط معمولی و ایده‌آل نزدیک کنم و وقتی چندان موفق نمی‌شوم حس عذاب‌آوری همه تنم را می‌گیرد.

پرسیدم فکر می‌کنی کی نوبت به پیوند تو برسد؟ نمی‌دانم ولی امیدوارم تا آن روز زنده باشم. در کل این انتظار خیلی آزاردهنده است. در لیست‌ها همیشه بیش از دویست نفر در انتظار دریافت پیوند هستند ولی تعداد اهدا کننده خیلی کمتر از این میزان است. این انتظار طولانی باعث می‌شود که بدبینی هم به وجود بیاید. تردید در این مورد که آیا واقعا ترتیبی برای لیست انتظار وجود دارد یا این که ... بگذریم. ولی در کل امیدوارم.

از علاقه‌هایش پرسیدم و او بلافاصله جواب داد پیش از همه فوتبال که البته در حال حاضر دیدن آن هم برایم مضر است. بعد از آن گل و گیاهان آپارتمانی و موازی با آن مطالعه و اینترنت.

علاقه فوق‌العاده‌ای به رمان داشت و  می‌گفت عاشق داستایوفسکی‌ام. می‌گفت اصلا انگار داستان‌های او را برحسب علاقه من نوشته‌اند. نماهای کم‌تحرک و آن همه اتفاق واقعا زیباست.

از اینترنت سوال کردم و کاربردهایش برای او.

گفت: این پل ارتباطی من با آدم‌ها است. به علاوه با این وسیله همیشه اخبار را در اختیار دارم. خیلی از کتاب‌ها را هم به صورت کتاب الکترونیک از سایت‌های مختلف اینترنتی دانلود می‌کنم.

می‌خواستم بدانم چه اخباری را دنبال می‌کند. گفت بیشتر اخباری را دنبال می‌کند که مربوط به اعمال جراحی پیوند قلب باشد. می‌گفت وقتی این اخبار را می‌خوانم حس می‌کنم دیگر تنها نیستم. حس می‌کنم یکی از اجزای دنیا هستم که هنوز عده‌ای تلاش می‌کنند که بمانم.

درباره آخرین اخبار جالبی که خوانده بود پرسیدم.

گفت آخرین خبر جالبی که در این مورد خوانده، خبری بوده در مورد جریان پیوند قلب از نوزادی به نوزاد دیگر است که قرار بود در کانادا انجام شود. پزشکان بیمارستان کودکان تورنتوی کانادا، عملیات پیوند قلب به یک نوزاد دختر یک ماهه را به دلیل زنده ماندن نوزاد اهدا کننده متوقف کردند. پدر و مادر این نوزاد دو ماهه که نارسایی تنفسی داشت، به دلیل قطع امید پزشکان نسبت به زنده ماندنش، با پیوند قلب او به نوزادی دیگر موافقت کرده بودند اما پس از آن که دستگاه‌های کمک تنفسی از نوزاد اهداکننده جدا شد، برخلاف انتظار پزشکان، او به تنفس طبیعی ادامه داد و این امر باعث شد هر دو نوزاد به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل شدند.

و بعد با صدای بلند خندید گفت: فکر کن! روزی که نوبت پیوند من برسد هم همین طور شود.

گفتم برای پایان‌بندی کارمان حرفی نداری؟

گفت: وقتی به پرنده‌ها و وسعت حرکت آن‌ها نگاه می‌کنمدلم می‌گیرد ولی با این حال خیلی خوشحالم که به جای درخت نیستم.

پیمان صفردوست
فصلنامه ندای محیا - شماره هفتم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها