در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هااااااا... دلیل گم شدنت میدونی چیه؟ اینه که دنبال تو، توی فلسفه میگردی، نه تویمنطق.
ورّاجی بیرویه
همه میگن کم مصرف کنیم، ولی مگه کم مصرف کردن فقط درباره آب و برقه؟ نه آقا جون، درباره مصرف بیش از اندازه وقت هم هست. وقتی بیهوده میشینین پای تلفن و از شام و ناهار همدیگه هم میپرسین، یعنی اتلاف وقت...
نگینی بر حاشیه کویر
دستم بگرفت و پا به پا برد
قلبش با رشتهای از محبت به کودکانش گره خورده است و زندگی سخت اما عاشقانه برای او پیش میرود؛ برای او که بارها زمین خورد و کسی دستش را نگرفت. اویی که هر بار نگاهش از نگاهی سرد تر شد، اویی که خُرد شد، شکست، فراموش شد. اویی که وجودش را همه با سنگدلی انکار میکنند... اما آن نفسهای پردرد هنوز میآیند و میروند.
دختر کاغذی
سهمی از ماه
1-تنهاییام را میبارم.../ چتر نگاهت را باز میکنی./ نگاهم مدتهاست عبورت را بغض کرده/ بیش از این قافیههایم را به زنجیر مکش.
2-وقتی سهم من از ماه، لیوان آبم باشد/ تشنگی.../ از آسمانِ ابری هم دلتنگ تر است.
3-بغض گلویم که شکست/ الگوی خندیدن را گم کرد لبهایم.../ دلم/ جاده نفس کشیدنش را که گم کرد/ مُرد.
سمانه مالمیر از قم
سرزمین روِیایی
پُرم از شور رفتن. رفتن از این دیار خاک غریب. سوی مقصدی که مختصاتش را نمیدانم. سوی مقصدی که در آن من باشم و تو. سوی دیاری که در آن عشق باشد و عشق باشد و ما. جایی که آجر دیوار خانهمان هم از جنس مهربانی باشد و بخندیم و گل بکاریم و کبوتر را دانه دهیم و گاو را نوازش کنیم و یکدیگر را دوست داشته باشیم.
کاش بشود ساکن آن سرزمین شد؛ چه دیاری باید باشد!
مهدیار دلکش از قم
آنجا همانجاست که خودت با تک تک سلولهای مغزت میسازی فرزندم!
اِوا... پس کوشی؟!
ما هیچ کدوممون سرشار از هیچ نیستیم، لبریز از همه چیز هم نیستیم. به حد و اندازه و ظرفیت خودمون یه چیزایی داریم و به یه سری از خواستههامون هم رسیدهایم، اما...
به نظر من نباید بیخودی با حسرت خوردن برای چیزهای نداشتهمون، لذت داشتنیهای امروز و لحظههای نابش رو از دست بدیم چون یه وقت به خودمون میآییم و میبینیم همین خوشیهای کوچیک رو هم از دست دادیم.
زینب صمیمیان از اسلامآباد غرب
خانواده یعنی...
یکی دو سال پیش، من پشت کنکوری و خواهرم دانشجوی راه دور بود. مامانم مدرسه بود و بابام ساعت 4 از سر کار میاومد.
یه روز وقت ناهار، با خودم گفتم ما که همیشه تنها تنها ناهار میخوریم، خوبه امروز صبر کنم با بابا ناهار بخورم.
خلاصه هر چی معدهم بهم فشار آورد، محل نذاشتم تا بابام اومد.
گفتم: خوبه این فصل رو تموم کنم بعد برم. فقط دو سه دقیقه طول کشیدها. اومدم بیرون که ناهار بخوریم دیدم بابام دراز کشیده روی مبل، توی آشپزخونه هم یه بشقاب کثیف رو میزه!
بابام تو همون دو سه دقیقه ناهار خورده بود و من بازم تنهایی ناهار خوردم!
آدم برفی 20 ساله
من کجام؟ اینجا کجاس؟
به اطرافم نگاه میکنم، همه چیز برایم آشناست؛ این خیابانها، این مغازهها و این خانهها. اما این آدمها... چهره هیچیک از آنها برایم آشنا نیست. شاید هم آنها مرا نمیشناسند. از خودم میپرسم «چرا به اینجا آمدم؟ اینجا که هیچکس منتظرم نیست؟» ولی میان این جمعیت انبوه او را پیدا میکنم؛ کسی را که سالها دنبالش میگشتم.برایش دست تکان میدهم و با قدمهایی تند به طرفش میروم. نزدیکش میشوم اما...کاش دستم را میگرفت و مرا با خود میبرد تا هیچیک تنها نمانیم.
فرید دانشفر
درباره زندگی
(این اولین نامه منه در امسال، پارسال و سالهای پیش از آن... !میدانم که شما هم از خیلی وقت پیش منتظر فرا رسیدن چنین لحظه تاریخیای بودید! پس، سه، دو، یک: «ابرها از فرط شادی میگریند. شهابسنگها آسمان را نورافشانی میکنند، درختان یکدیگر را در آغوش میگیرند و به سر و روی هم بوسه میزنند. زمین با دُمش گردو میشکند و......» اینهایی که خواندید بخش کوچکی بود در باب پردهبرداری از اولین نوشته خودم... !اما این شما و این هم آن چیزی که بیصبرانه برای خواندش صبر کردید:)
آدمای زیادی زندگی رو به چیزای زیادی تشبیه میکنند: پیانو، جنگ، شطرنج، کوه، سوارکاری، لطیفه و... اما همه اونا از یک چیزی غافلند: زندگی چیزی نیست جز خودش. همینه که هست! میخوای دوستش داشته باش میخوای ازش متنفر باش.
اگه دوستش داشته باشی، میری تو آسمون بالای ابرها لم میدی و یخدربهشت میزنی تو رگ! اگه ازش متنفر باشی، درسته که این دفعه هم یه چیزی میزنی تو رگ، ولی وقتی کنار خیابون پیدات کنند، رویت پارچهای انداختهاند و دور و برت سکه ریختهاند!
تو، آره، با خود توام، رو کدوم یکی کلیک میکنی؟
پسری با کمربند چرمی
پسر جان، کمربندت چرمیه که چرمیه! ولی دیگه نه یه همچی چرمی! اونم تو این دنیای کلیکبارون! که هر کی هر جا باشه فقط یک کلیک... آخ! آی... !بابا من میخوام بگم فقط یک کلیک با رگ خودش فاصله داره! اون رگ هم یا رگ سیاهرگشه، یا سرخرگش، یا هم که دیگه اوضاش خرابه و رگ سیاتیکشه! مهلت نمیدی که بابا... اصلا هر کی کلیک داشت که ضمیمه جامجم نمیشه! میخوای طنز بنویسی؟ بنویس! میخوای بفرستمش بره اون وسط مسطا؟ خب... پس دیگه اینا چیچیه نوشتی؟ یه چی بنویس که منم بتونم چاپش کنم دیگه دِ...! زمین شاید هزار تا کار دیگهم بخواد بکنه، حتما باس منم باهاش بفرستی بغل دست گردوخورها؟ دِ... اونم تو این چله تابستونی...؟ دِ... که یه لیوان آب داغم نمیدن دست آدم؟ دِ... اصلا بگو ببینم... تو چرا اسمت اینقد طولانی بود؟ دِ...!
به در میگم...
اگه دور و بر خودمون رو دقیقتر نگاه کنیم میتونیم آدمایی رو که متأسفانه کم هم نیستن ببینیم که همیشه دنبال کاستیها و نقصها و نازیباییهای دیگران هستن. چشماشون اینقدر تیزه که از پانصد متری دماغ بزرگ، دهن گشاد، صورت پر از جوش و ککومک، قد کوتاه، چشمای چپ، پیشونی کوتاه را میبینن اما صداقت، صمیمیت، مهربونی، نجابت، همدلی، خوشرویی رو نمیبینن. خب، عجیب نیست؛ این جور آدما فقط و فقط ظاهر آدما رو میبینن و خصوصیات خارقالعادهای را که در شخص وجود داره نمیبینن!
دلم برای اینجور آدما میسوزه چون نه خودشون زیباییها رو میبینن و نه اجازه میدن که اطرافیانشون ببینن و لذت ببرن. اگه احیاناً شما (شما که نه، منظورم دوستتونه)! اینجوریه، تا دیر نشده «خودشون!» رو اصلاح کنن.
سنگ صبور
نگو ، نگو نمی خواااااام
1-در کوچه پسکوچههای قلبم دنبال رهگذری میگردم تا بیقرارترین قلب دنیا را تقدیمش کنم اما از هر کجا که شروع میکنم به تو میرسم و میبینم پایان هر شروعی تویی. نگو که قلب بیقرارم را نمیخواهی!
2-به کدامین نگاه، نگاه مهربانت را سپردهای که چشمهای بارانیام را نمیبینی؟ به کدامین دل، دل سپردهای که دل همیشه ابریام را نمیبینی؟ با کدامین پا همقدمی که پاهای بیقرار برای لحظهای با تو بودنم را نمیبینی؟ نکنه چشات کمسو شدهن یا نابینا شدی که هیچی رو نمیبینی؟ (بامزه شد، نه؟)!
جوجه تیغی
(نهی نه هم که نه! ولی خب... انگار جدی جدی شوخی شد)!!
اضافه لذت سربازی
چند وقته دلم خیلی واسه دوران سربازی تنگ شده. دلم واسه تنهاییهاش، واسه دلتنگیهاش، خندههای تو شلوغیش، گریههای تو سکوتش، ایست و خبردارش، پوتینهای همیشه واکس زدهم، واسه لباسهایی که هم ظاهر و هم باطنش خاکی بود، حتی واسه سر کچلم هم تنگ شده!
اونجا اصلا فرق نمیکرد که تو از چه خانوادهای هستی، غنی یا فقیر، بزرگ یا کوچیک، هیچ فرقی هم نداشت که پدرت استاد دانشگاه بود یا آبدارچی. اصلا انگار وقتی میری سربازی، همه عالم و آدم دوستت دارن، همه زود باهات گرم میگیرن، راننده تاکسی کرایهش رو ازت نمیگیره، لباسفروش و کفشفروش تا جایی که راه داره واسهت قیمت رو کم میکنه، خاله و دایی و عمه و عمو یه شکل دیگه بهت نگاه میکنن، همه با خنده و شوخی بهت میگن دیگه باید به فکر زن گرفتن باشی و هر کی به نوبه خودش تو رو کناری میکشه و خیلی جدی بهت میگه که مرد شدی و باید از این به بعد رو پاهای خودت وایستی. بهت میگن که چشم پدر و مادرت که این همه زحمتت رو کشیدن از این به بعد به امید توست و...
اون وقته که احساس مسئولیت تموم شونههات رو سنگین میکنه و از این خوشحال میشی که به مرحله دیگهای از زندگی رسیدی؛ به مرحلهای که بقیه روت حساب باز میکنن...
سیاوش منصور میثاق
موفقیت تضمینی
یادمه 4 سال پیش هی پشت سر هم واسه این صفحه نامه مینوشتم و یه جورایی بهش عادت کرده بودم. یه روز واسهش از غم و غصههام گفتم و وقتی نامهام چاپ شد خیلی خوشحال شدم. اون یه قسمت رو قیچی کردم و به دیوار اتاق خودم چسبوندم. نمیدونم چرا اما هر روز میخوندمش! تا اینکه یه دوست توی این صفحه جوابم رو داد. واسهام نوشته بود: چند سال دیگه که بزرگتر شدی به تموم این حرفهات میخندی! نمیدونستم منظورش از این حرف چی بود. بازم این قسمت رو قیچی کردم و زیر نامه خودم روی دیوار چسبوندم. الان بعد از 4 سال وقتی دوباره نگاهش میکنم میفهمم این جمله پاسخی بود برای تموم سوالات زندگیم. اما حالا دیگه، نه تنها به حرفها و اعتقادات اون موقعم میخندم بلکه یه جورایی هم به نظرم مسخره مییان! چون میدونم همهشون بر اساس احساسات بودند نه عقل و منطق.
میدونی؟ منم همیشه از نصیحت بزرگترها متنفر بودم چون معتقد بودم آدم تا خودش نخواد هیچی نمیتونه اونو عوض کنه. تو اگر در هر زمینهای موفق باشی فقط و فقط به خاطر تلاش خودته نه دیگران. یعنی تو تنها کسی هستی که مسئول زندگی خودتی و خودت باید آیندهات رو بسازی. پس دیگه بس کن این حرفها رو که هی میگی من نمیتونم و من بدبختم و من تنهام و... هر طور که هستی، این خواسته خودت بوده که اینطوری. یهکم فکر کن ببین تا کی میخوای به این وضع ادامه بدی. یه روز، دو روز، یه سال...! آخرش چی؟ میخوای چیکار کنی؟
ببین! منی که الان تو زندگیم موفقم مگه چیکار کردم؟ کی کمکم کرد؟ هیچکس. خودم یه دفعه تصمیمم رو گرفتم و روی پای خودم وایستادم. مگه منم مثل تو واسه این صفحه نامه نمینوشتم و از بدبختیهام نمیگفتم؟ چی عوض شده که الان حتی شدهم الگو واسه خیلی از اطرافیانم؟ من حتی خیلی پشیمونم که چرا بهترین سالهای زندگیم رو بیهوده و در پوچی گذروندم. یهکم به خودت بیا. ساعت روی دیوار رو ببین و نگاه کن که چطور ثانیههاش پشت سر هم میگذرند! میدونی؟ اون ثانیهها دارن از لحظات عمر تو کم میشن. اما تو چی؟ هنوز سر جات ایستادی تا شاید یه معجزه رخ بده و زندگیت رو عوض کنه. آخه چرا خودت رو دست کم میگیری؟ مگه چی کم داری؟ بیا دستات رو بذار رو زانوهات و همین الان بلند شو از جات. فکر کن ببین چه کاری رو دوست داری و میدونی که میتونی در اون کار موفق بشی، برو دنبالش. همون میتونه اولین پله ترقی تو باشه توی زندگیت...
میگن سختیهای امروز میتونن بالذتترین لحظات فردای تو باشن. از کم شروع کن. چه اشکالی داره؟ یهکم سختی بکش ولی بعدش فقط بشین و نگاه کن که چطور توجه دیگرون رو جلب کردی. اونوقت همه به تو فکر میکنن. اصلا بیا همه رو یکدفعه غافلگیر کن. من بهت قول میدم موفقیتت تضمین شدهست.
غزل بیگلری 24 ساله از کرمانشاه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: