بلاگ‌جام

عادت، مرگ تدریجی عشق است

پیشنهاد هفته: هفته آینده شب‌های قدر را در پیش داریم. وبلاگ‌هایمان را با این راز به روز کنیم تا وقتی قرآن را بر سر کرده‌ایم و اشک‌ریزان و نالان با خدا حرف می‌زنیم؛ تقدیری شایسته برای خود، خانواده و جامعه از خدا طلب کنیم.
کد خبر: ۲۷۸۰۵۶

عادت و عشق

رها «در اینجا چراغی روشن است» نیایشی رمضانی را نوشته است که خواندنش در این روزهای زیبای الهی خالی از لطف نیست:  خدایا! کمکم کن تا در این ماه، دیوار بلند «عادت»ها را فرو بریزم. تا به نعمت‌ها و رحمت‌ها و خوبی‌ها و چشم‌پوشی‌ها و همراهی‌های همیشگی‌ات «عادت» نکنم. تا به تکرار عادت، «نماز» نبرم. تا خواستن‌ها و نخواستن‌ها و بایدها و نبایدهایم بوی کهنه «عادت» به خود نگیرد. تا از سر «عادت» بنده‌ات نباشم. تا در هوای عادت نفس نکشم. که «عادت...» مرگ تدریجی «عشق» است.

بهترین غذا و خواب و خانه

علی عرب فیروزجایی در وبلاگش به نام «نور» حکایتی نقل کرده است که مرورش می‌کنیم: روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می‌دهم که کامروا شوی؛ اول این‌که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم این‌که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم این‌که در بهترین کاخ‌ها و خانه‌های جهان زندگی کنی. پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می‌توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می‌خوری طعم بهترین غذای جهان را می‌دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده‌ای احساس می‌کنی بهترین خوابگاه جهان است و اگر با مردم دوستی کنی در قلب آنها جای می‌گیری و آن‌وقت بهترین خانه‌های جهان مال توست.

دختر دستفروش

در مرور وبلاگ‌ها، هفته قبل به وبلاگ جالبی برخوردم که یک دختر جوان که دستفروشی در مترو است آن را به روز می‌کند. نویسنده  «یادداشت‌های دختر دستفروش مترو»  به مساله تکدی‌گری در مترو پرداخته و نوشته است: یه خانمه  هر شب هر شب پا میشه میاد با بچه‌اش توی واگن‌ها برای تکدّی. تا اینجاش هم حتی که قابل قبول نیست  قبول، اما این‌که این بچه تمام تنش سوخته باشه و به طرز وحشتناکی بدنش در حال گوشت اضافه آوردن باشه و تازه همون خانم! بچه رو روی زمین رها کنه که هزار تا میکروب وارد بدنش بشه... دیگه طاقت نیاوردم و دیشب حسابی بهش توپیدم. بهم گفت مگه جای تو رو تنگ کردم.

بعد از صحبت‌های من چندین نفر از خانم‌های مسافر هم اعتراض کردن به این خانم! یه دختر خانمی گفت که شاید احتیاج داره اما در جوابش خانمی گفت که خودش پزشک هستش و بهش پیشنهاد درمان مجانی ِ بچه‌اش رو داده که ظاهرا خانمه! یه طوری جیم شده. اینجا بود که بازم خانمه از قطار پیاده شد. خانم دکتره گفت: معلوم نیست این بچه چطوری سوخته و شاید اصلا از ترسش هستش که داره فرار می‌کنه.

ابر بی‌خبری روی آفتاب

غلامرضا سلیمانی در به «من نامه بنویس» شعری را نوشته است که حاصل حس و حال حضور در مدینه رسول خداست. چند بیتی را به تبرک می‌خوانیم:

مِهی غریب که در ابتدای این شهر است
غبار خاک زنی در فضای این شهر است
خیال نیست همین حس که دست داده به من
صدای گمشده در کوچه‌های این شهر است
...ترا به حرمت ِ پیراهن ِ سپید، بگو
مزار یاس کبودم کجای این شهر است
چه ابر بی‌خبری روی آفتاب افتاد
که سال‌هاست سیاهی بلای این شهر است
همیشه  بانوی غمگین ! مدینه بارانی است
پرندهِ غم تو در هوای این شهر است
مزار روشن ِ تو در دل منست، چرا
مراقبت ز حریمت برای این شهر است
مدینه می‌روم اما به مکه خواهم گفت
مزار گمشده در انتهای این شهر است

آرش شفاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها