«جانت» در دره «وودگرین»

کمیسر آلفرد بنجامین به عادت روزهای سه‌شنبه و در آن ساعت روز، 30/14 بعدازظهر همه کارهایش را رها می‌کرد و در اتاق را می‌بست و می‌نشست پای تماشای سریال مورد علاقه‌اش رودخانه بدون بازگشت . کمیسر در این گونه مواقع تلفن همراهش را قطع می‌کرد. قهوه‌ای غلیظ می‌ریخت و همراه با یک سیگار برگ و پاپ کورن تا آخر سریال مشغول تماشای تلویزیون می‌شد. برای همکاران کمیسر کاملا تجربه شده بود که در طول 45 دقیقه‌ای که کمیسر مشغول تماشای سریال است، نباید تلفن اتاقش را وصل کرد یا به بهانه‌های کم‌اهمیت در اتاقش را به صدا درآورد.
کد خبر: ۲۷۷۹۳۵

گروهبان کارکشته آدریان بالدوین، دستیار کمیسر در چنین مواقعی، یعنی موقعی که خبر مهمی دریافت می‌کرد که باید کمیسر را در جریان می‌گذاشت، به جای دق‌الباب کردن، صورتش را برای لحظه‌ای به شیشه در اتاق کمیسر می‌چسباند و به این ترتیب او را متوجه می‌کرد که خبر مهمی در پیش است. گروهبان امروز هم همین کار را انجام داد. اما کمیسر اعتنایی نکرد یا اصلا متوجه سایه گروهبان بالدوین نشد. گروهبان دوباره رفت پشت میزش و به ساعتش نگاه کرد. تصمیم گرفت 5 دقیقه دیگر دوباره پشت در اتاق کمیسر برود. در همین فکر بود که یکهو در اتاق کمیسر باز شد.

چی شده گروهبان؟

کمیسر! با عرض معذرت، یک دختر 18 ساله از کوه به پایین پرت شده.

خوب به ما چه؟

آخر قربان پزشکی قانونی مشکوک به قتل اعلام کرده.

خوب به ما چه؟ مگر اینجا کوهستانه، اینجا شهره، این شهر هم اسم داره.

کمیسر با عرض معذرت، این کوه در جوار شهره و حوزه استحفاظی ما حساب می‌شه.

کمیسر نگاهی پرتأنی به گروهبان کرد و گفت: تا 5 دقیقه دیگر در پارکینگ منتظرم باش.

گروهبان زیر لب «بله قربان» گفت و بسرعت راه افتاد به طرف در آسانسور. گروهبان تازه پشت رل نشسته و ماشین کمیسر را عقب جلو کرده بود که یکباره کمیسر سر رسید و در را باز کرد و سوار شد.

بجنب گروهبان، چرا گیج می‌زنی؟

خیر قربان، از سرعت عمل شما تعجب کردم. پس سریال چی می‌شه؟

سریال تمام شد، اما گفتی از سرعت عمل من تعجب کردی؟

قربان ببخشید.

هوا کاملا پاییزی بود. نرمه بادی می‌آمد که گاه برگ‌های زرد و قهوه‌ای درختان را پراکنده می‌کرد. آن ساعت روز، تقریبا خیابان‌ها خیلی شلوغ نبود. یک ساعت و نیم دیگر که مدارس، شرکت‌ها و ادارات تعطیل می‌شد، رانندگی دشوار بود.

گروهبان دنده‌رو عوض کن، منتظر راهبران هستید؟

خیر کمیسر، ماشین شما که دنده اتوماتیکه!

پس چرا مثل لاک‌پشت راه می‌ری؟

ببخشید. دست خودم نیست، نگران ماشین شما هستم.

کمیسر جوابی نداد. از جیب بارانیش دو تا آبنبات ترش آلبالویی درآورد. اولیش را پوست کند و داد به گروهبان و دومی را هم خودش در دهان گذاشت. گروهبان فهمید که امروز کمیسر بدجوری بداخلاقه، خدا به داد متهم یا متهمان بخت برگشته برسه که پوستشون کنده است.

تعریف کن گروهبان چی شده؟

کمیسر، تقریبا یک ساعت پیش سروان جک کروز معاون گشت منطقه‌ای خبر داد که دختر جوانی به نام جانت کیدمن 18 ساله از ارتفاعات منطقه جنگلی وودگرین به پایین سقوط و فوت کرده است. جانت دانشجوی سال اول دانشگاه و فرزند دوم یک نقاش ساختمان به نام چمبرلین کیدمن است. او بعد از دادن امتحان دانشگاه به اتفاق دوست پسرش مایک مونرو 21‌ساله به وودگرین میره که ریزش برگ‌های پاییزی جنگل را تماشا کنند و عکس بگیرند.

پسره مایک، چه کاره‌اس؟

یک عکاس 21 ساله که رشته عکاسی را در دانشگاه رها کرده و برای ماهنامه «طبیعت» عکاسی می‌کند.

آنها با چی به وودگرین رفته‌اند؟

مایک موتورسیکلت دارد. او دم دانشگاه منتظر جانت بوده و بعد که او را سوار می‌کند، با هم به وود‌گرین می‌روند. هنوز پرسش بعدی کمیسر از گروهبان شروع نشده بود که آنها به محل حادثه رسیدند. سروان جک کروز بلافاصله خودش را به کمیسر رساند و گزارش داد.

ماجرا را آن پسر که پیراهن آستین کوتاه دارد و موهایش را از پشت بسته، با تلفن به مرکز اطلاع داد. یک ربع بعد من و گروهبان ادموند خودمان را به محل رساندیم. بعد از صحت ماجرا، آتش‌نشانی و آمبولانس خبر کردیم. دکتر جفری ساترلند هم خودش را رساند و بعد از بالا آوردن جسد، موتورسیکلت و چیزهای دیگری که به نظر می‌رسید برای بررسی لازم است، شما را در جریان گذاشتیم.

چقدر دیر سروان!

قربان تا یک ساعت پیش این منطقه در محدوده مانور هوایی پایگاه کندی بود و ارتباطات قطع بود.

کمیسر سری تکان داد و خودش را به بالای سر جسد جانت رساند. خیلی متاثر شد. حالت موهایش شبیه دختر خودش ژوزفین بود. پلیس پس از مطالعه اطراف و خواندن گزارش دکتر جفری ساترلند به آمبولانس دستور داد جسد را منتقل کند. ماشین آتش‌نشانی که مدتی پیش کارشان تمام شده بود و جسد جانت و موتورسیکلت را بالا آورده بودند، منتظر دستور کمیسر بودند. کمیسر آنها را مرخص کرد و او ماند؛ دکتر جفری ساترلند، گروهبان بالدوین و سروان جک کروز. کمیسر مایک مونرو را که روی تخته سنگی نزدیک دره نشسته و سرش را میان دست‌هایش گرفته و به نظر ناراحت می‌رسید، صدا کرد. مایک کنار ماشین کمیسر آمد، کمیسر او را برانداز کرد و سپس از سروان جک کروز سوال کرد.

از مایک مونرو بازجویی کردید، سروان؟

بله قربان.

نتیجه گزارش را به من بدهید.

کمیسر در حین مطالعه گزارش، گاه و بیگاه نگاهی به مایک می‌کرد و او را به دقت می‌کاوید. در گزارش‌ آمده بود که پدر و مادر مایک، 2 سال پیش از هم جدا شده‌اند. پس از این جدایی، مادر مایک با دوست قدیمی شوهرش ازدواج می‌کند و پدر مایک از این ماجرا باخبر می‌شود، تصمیم به قتل آن دو می‌گیرد؛ اما مادر مایک و همسر جدید به طرز معجزه‌آسایی نجات پیدا می‌کنند. پدر مایک شبانه وارد خانه آنها شده و شیر گاز را موقعی که آن دو در خواب بودند، باز می‌‌کند؛ اما حساسیت ناپدری مایک به بوی گاز باعث می‌شود خیلی زود از خواب بیدار شود و با باز کردن پنجره‌ها، خود را از مرگ حتمی نجات دهند.

به دنبال این ماجرا، پدر مایک به اتهام توطئه علیه همسر سابق و دوست قدیمی‌اش دستگیر، محاکمه و به زندان می‌افتد. این اتفاق باعث متلاشی شدن بیشتر زندگی مایک شده و او ترک تحصیل می‌کند و...

کمیسر بعد از خواندن گزارش، رو به مایک می‌کند و می‌گوید:

مایک تعریف کن چه جوری این اتفاق افتاد و جانت به دره افتاد و مرد؟

این را قبلا به سروان گفتم. فکر می‌کنم تو گزارشش باشه.

بله، تقریبا هست. یک بار دیگر تعریف کن.

من و جانت آمدیم اینجا از درختان پاییزی که رنگ مختلفی دارند؛ زرد، قهوه‌ای‌‌و بنفش عکس بگیریم که این اتفاق افتاد.

کجا با جانت آشنا شدی؟

6 ماه پیش در نمایشگاه عکس مجله طبیعت، او آمده بود آنجا تماشای عکس‌ها.

خوب بعد که رفتی دانشگاه دنبالش چه کار کردید؟

سر راه ساندویچ و نوشابه خریدیم. آمدیم اینجا، کنار این تخته سنگ.

با موتورسیکلت خود بله؟

بله کمیسر! بعد که غذامون را خوردیم، جانت تصمیم گرفت یک کم موتورسواری کنه.

مگه بلد بود؟

من یکی دو بار باهاش تمرین کرده بودم.

کجا موتورسواری کرد؟

همین جا، همین اطراف؛ همین محوطه.

کمیسر مکثی کرد و بعد به مایک گفت:

دکمه پیراهنت افتاده؟

نه، همینجاست.

اما به نظر می‌آید، یکیش افتاده، دکمه سوم از بالا.

مایک نگاهی به پیراهنش کرد و گفت:

آها این یکی، خیلی وقته افتاده!

چرا؟

همین‌جوری، فکر کنم موقع شستشو در خشکشویی افتاده باشد.

کمیسر جلوتر رفت و نگاه نافذی به چشم‌های او کرد و بعد غافلگیرانه از او پرسید:

شیشه مصرف می‌کنی یا کراک آقای مایک؟

هیچ‌کدام.

کمیسر رو کرد به دکتر جفری ساترلند و گفت: دکتر معاینه‌اش کن‌ و خودش در فاصله‌ای که دکتر مشغول معاینه مایک شد، نایلکس محتوی خرده‌ریزهایی که در اطراف جسد جانت در دره پیدا شده بود، به دقت مورد وارسی قرار داد و دوباره برگشت به طرف مایک و این بار به گروهبان آدریان بالدوین گفت: یک بازدید کامل بدنی، گروهبان.

کمیسر سیگاری روشن کرد، چند پک غلیظ به آن زد و رو کرد به گروهبان و گفت: تمام شد گروهبان؟‌

بله کمیسر!

چیزی پیدا کردی؟

چیز خاصی نه! یک کیف پول توجیبی و یکی دو دانه قرص که فکر کنم، قرص سردرد باشد.

کمیسر قرص‌ها را از گروهبان گرفت و داد دست دکتر جفری ساترلند و گفت: دکتر معلوم کن قرص چیه؟

کمیسر سپس دوباره رو کرد به مایک که حالا دیگر تقریبا کلافه به نظر می‌رسید و گفت:

خوب ادامه بده، بعد از این که جانت سوار موتور شد، چه کار کرد؟

همین جوری دور خودش می‌چرخید.

تو کجا بودی؟

من روی همین تخته سنگ تماشایش می‌کردم.

بعد چی؟

بعد یکدفعه که داشت دور می‌زد، کنترل از دستش در رفت و تا من به خودم آمدم، افتاد تو دره.

خوب بعد چی شد؟

دره تقریبا عمیق بود، من راهی برای پایین رفتن نداشتم که برم کمکش کنم، به فکرم رسید با تلفن مرکز پلیس را خبر کنم همین کار را هم کردم.

به چیزی که دست نزدی؟

خیر کمیسر!

کمیسر با دقت محل دور زدن موتورسیکلت و جای پای چرخ‌های موتورسیکلت را بررسی کرد و بعد از مایک خواست روی تخته سنگ بنشیند. مایک که این کار را کرد، کمیسر در مسیر دور زدن موتورسیکلت چند بار رفت و آمد و بعد رو کرد به گروهبان بالدوین و گفت:

گروهبان به دست‌های آقای مایک مونرو به اتهام قتل جانت، دستبند بزن.

حالا شما خواننده عزیز فکر می‌کنید به چه دلایلی کمیسر آلفرد بنجامین، مایک مونرو را به اتهام قتل دوستش جانت کیدمن دستگیر کرد. پاسخ را هفته آینده بخوانید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها