در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی کنارش مینشینم زیر چشمی نگاهی میاندازد و بعد رویش را برمیگرداند. همین که کلمه گفتگو را از زبانم میشنود برخلاف انتظار نه عصبانی میشود و نه مخالفت میکند: «چه باید بگویم؟ نادانی کردم . اگر عقلم را به کار میانداختم هیچ وقت پایم به اینجا باز نمیشد. فکر میکردم عاشق شدهام و باید برای رسیدن به فتانه سختی بکشم و خودی نشان بدهم. نمیدانستم فتانه و مادرش مرا و احساساتم را به بازی گرفتهاند.»
از پرونده کریم فقط همین را میدانم که او به خاطر یک عشق خیالی مرتکب جنایت شد، اما چه کسی را کشت و چرا، سوالاتی است که خود متهم باید به آنها جواب بدهد. او میگوید: «مردی را کشتم که تا روز قبل از قتل اصلا ندیده بودمش و نمیشناختمش. فقط میدانستم اسمش غدیر است. اصلا من هیچ مشکلی با غدیر نداشتم و نمیدانم چرا خام شدم و به حرفهای مادر فتانه گوش کردم. آن موقع فکر میکردم برای رسیدن به دختر مورد علاقهام چارهای جز این کار ندارم.»
متهم با دست به پیشانی بلندش میکوبد و میگوید: «همه چیز از اول یک بازی بود نباید فریب میخوردم فتانه اصلا مرا دوست نداشت او دنبال کسی میگشت که بتواند اغفالش کند.»
عشقهای خیابانی غالبا فرجامی تلخ دارد، اما آن طور که کریم تعریف میکند آشنایی او و فتانه حتی در خیابان هم نبود: «مدتی بود مزاحم تلفنی داشتم. دختر جوانی که با کلمات اغواگرانه صحبت میکرد و میخواست نظر مرا به خودش جلب کند، اوایل اعتنایی به او نداشتم و سعی میکردم زیاد به حرفهایش گوش نکنم، اما او به مزاحمتهایش ادامه داد و مرا کلافه کرد. با این تصور که زنی متاهل است تصمیم گرفتم شوهرش را پیدا کنم و به او تذکر بدهم، اما وقتی تحقیق کردم فهمیدم او دختری مجرد به اسم فتانه است که با مادرش زندگی میکند. از این بابت خیالم راحت شد و کمکم وسوسه سراغم آمد و از آن زمان با او طرح دوستی ریختم.»
چطور به دختری دلباختی که مزاحم تلفنی بود. فکر نکردی چنین دختری برای عشق و عاشقی مناسب نیست و چنین رابطههایی فرجام خوشی ندارد؟ اینها را که میپرسم کریم سرش را پایین میاندازد و میگوید: «کدام عشق؟ اول فقط به فکر هوی و هوس بودم. اصلا قرار نبود کار به اینجا بکشد، اما بعد از چند جلسه ملاقات و رفتن به گردش و تفریح احساس کردم از فتانه خوشم آمده و به او علاقهمند شدهام. او هم همین احساس را نسبت به من داشت و این طور بود که به تدریج کار به عشق کشیده شد و من حتی تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. وقتی این نقشهام را با فتانه در میان گذاشتم او پیشنهاد داد قبل از خواستگاری با مادرش آشنا شوم.»
کریم در دام احساسات واهی و پوچ گرفتار شده بود و این موج او را همین طور به پیش میبرد، بدون این که بداند پایان این بازی کجاست و عواقب رفتارها و تصمیمهای نسنجیدهاش چیست. کریم حالا که در جایگاه متهم به قتل نشسته، خودش این اشتباه را میپذیرد و میگوید: «اگر کمی فقط کمی فکر میکردم و درباره زندگیام و رابطه با فتانه منطق به خرج میدادم هرگز کار به چنین جاهایی نمیرسید. من در زندگیام هیچ وقت کار خلافی انجام نداده بودم و هرگز تصورش را نمیکردم که روزی آدم بکشم. من آزارم به مورچه هم نمیرسید، اما....»
کریم محکم به سر خودش میکوبد و بعد از چند لحظه مکث و آه کشیدنهای پیاپی ماجرا را این طور ادامه میدهد: «وقتی فتانه پیشنهاد داد با مادرش آشنا شوم قبول کردم اتفاقا فکر خوبی بود و من و همسر آیندهام بهتر میتوانستیم درباره زندگیمان برنامهریزی کنیم. یک روز فتانه تلفن زد و مرا به یک پارک کشاند در آنجا با مادرش آشنا شدم. زن مهربان و خوبی بود و آن طور که تعریف میکرد در زندگی سختیهای زیادی کشیده بود از او خیلی خوشم آمد و به این نتیجه رسیدم که اگر با فتانه ازدواج کنم مادر زن خوبی نصیبم میشود. همان روز مادر فتانه از یک مشکل بزرگ در زندگیاش پرده برداشت و همان طور که با من درددل میکرد گفت یک سال پیش به مردی به نام غدیر مبلغی پول قرض داده، اما حالا او حاضر به پس دادن بدهیاش نیست. وقتی مادر فتانه برای حل این مشکل از من کمک خواست، قبول کردم. هدفم این بود که در همان گام اول خودی نشان بدهم و ثابت کنم مرد قابل اتکا و مطمئنی هستم.»
عواطف بیپایه چشمان کریم را کور کرده و عقل را از او ربوده بود. پسر جوان بدون این که غدیر را بشناسد یا حتی مطمئن شود چنین مردی به مادر فتانه بدهکار است، قبول کرد آن مرد را گوشمالی بدهد: «مادر فتانه درخواست کرد من هم پذیرفتم آن موقع به این حرفهایی که الان تو میگویی اهمیت نمیدادم تنها هدفم در زندگی این بود که هر طور شده فتانه را به دست بیاورم.»
ادامه داستان را کریم با صدای لرزان و بغضآلود تعریف میکند: «روز حادثه به محل قرار با مادر فتانه رفتم. او یک کیف سامسونت دستم داد که داخلش یک کلت کمری، نوار چسب و طناب بود. بعد خودش یک تیغ موکت بری هم خرید . وقتی غدیر به محل قرار رسید مادر فتانه مرا به عنوان مشتری یک باغ معرفی کرد سوار ماشین او شدیم و راه افتادیم. وقتی به محل خلوتی رسیدیم با یک اشاره او دست به کار شدم سلاح را بیرون کشیدم و با آن ضربهای به سر غدیر زدم. او ترسیده بود و وقتی شرایط را این طور دید گفت حاضر است هر خواستهای که داشته باشیم عملی کند . مادر فتانه هم از این فرصت استفاده کرد و چند قولنامه داد و غدیر هم همه آنها را امضا کرد. بعد من دست و پای غدیر را بستم و او را در صندوق عقب خودرو زندانی کردم، بعد از طی مسافتی کوتاه....»
هنوز جمله کریم به پایان نرسیده که اشک از چشمانش سرازیر میشود. چند دقیقه بعد وقتی توان صحبت کردن را پیدا میکند، ادامه میدهد: «مادر فتانه از من خواست غدیر را بکشم. به او گفتم حالا که امضای قولنامهها را گرفته دیگر چه دلیلی برای قتل وجود دارد؟ او جواب داد غدیر در این یک سال خیلی اذیتش کرده و حتی میخواسته به فتانه تجاوز کند و حالا وقت انتقام فرا رسیده و من اگر میخواهم با دخترش ازدواج کنم باید غدیر را بکشم. در بد مخمصهای گرفتار شده بودم . بالاخره از ماشین پیاده شدم و با تیغ موکت بری طوری به غدیر ضربه زدم که به دروغ نشان بدهم او مرده است اما مادر فتانه متوجه شد و با اصرار مرا وادار کرد ضربه دوم را بزنم.»
این طور بود که دست پسر جوان به خون آلوده شد و او چند روز بعد از این جنایت بازداشت و سپس به دادگاه معرفی شد. کریم اکنون به قصاص محکوم شده است. او به عنوان حرف آخر میگوید: «دوستیهای غیرمعقول و عشقهای خیالی هیچ نتیجهای جز این جور جرم و جنایتها ندارد. من قبلا همین جمله را شنیده بودم، اما به آن اعتنایی نکردم تا این که کار خودم به اینجا کشید.»
فرشته محمدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: