در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
میترا با خوشحالی خودش رو به مادربزرگ نزدیکتر کرد و بلند گفت: «بله»!
و مامانبزرگ مهربون شروع کرد: «یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. اون قدیما که من کوچولو بودم توی روستا زندگی میکردیم و چقدر هم باصفا بود. خیلی دلم میخواست یه روزی با پدرم برم به مزرعه گندم؛ مثل همین حالا که تو دوست داری بری سر کار بابات، منم اینطوری بودم. «باباقنبر» هردفعه میگفت تو هنوز کوچولویی اما من هی اصرار میکردم اونم میگفت بعدا اما هیچوقت نشد که منو با خودش ببره، تا اینکه بالاخره راضی شد که دختر فسقلی خودشو که من باشم یه روزی ببره سر مزرعه، اون روز خیلی خوشحال بودم. صبح به اتفاق بابام به سمت مزرعه حرکت کردیم، وقتی رسیدیم بابا مشغول کار شد و منم همون اطراف بازی میکردم. یه مدتی که گذشت احساس تشنگی کردم واسه همین به بابا گفتم که آب میخوام اونم گفت برای خوردن آب باید بری سر چشمهای که همین نزدیکیهاست.
گفتم: کجاست؟
بابا گفت: دخترجون اون درختها رو میبینی اونور گندمها، باید بری اونجا.
گفتم: خیلی دوره، خسته میشم!
البته خیلی هم دور نبود اما راستش من یه کمی میترسیدم!
بابا گفت: عزیزم، راهی نیست زودی برو و برگرد. منم از همین جا نگاهت میکنم و مواظبم، اصلا نترس، بدو برو.
وقتی بابام این حرفها رو زد یهکمی دلم گرم شد و راه افتادم و رفتم و رفتم تا رسیدم.
جای خیلی قشنگی بود؛ یه چشمه درست مثل یه حوض بزرگ که دور و برش درخت و سبزه بود.
یهکمی آب خوردم و خواستم برگردم که یهو چشمم افتاد به یه پروانه خوشگل که روی سبزهها میپرید اینور و اونور، خیلی ازش خوشم اومد، دنبالش رفتم و باهاش مشغول بازی شدم و یادم رفت که کجا هستم و باید فوری برگردم. پروانه رو گم کردم اما از اون مهمتر اینکه فهمیدم که از چشمه دور شدم و دیگه اونو نمیدیدم. نمیدونستم از کدوم طرف باید برگردم، گم شده بودم.
حالا باید چیکار میکردم؟ ترسیده بودم، بابا رو بلند بلند صدا زدم اما فایدهای نداشت، یواش یواش داشت گریهام میگرفت. از خدا کمک خواستم. آخه باباقنبر گفته بود هروقت مشکلی داشتی از خدا بخواه تا کمکت کنه برای همین دستامو بالا گرفتم و گفتم: «ای خدای مهربون برو به بابام بگو من گم شدم تا بیاد پیشم»!
خواستم از یه طرفی برگردم که صدایی شنیدم، دستم رو گذاشتم کنار گوشم تا بهتر بشنوم. وای خدای من بابا بود که داشت منو صدا میزد: «زهرا، زهرا، کجایی دختر؟» صدا هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد تا اینکه بابا رو از دور دیدم و منم داد زدم: «باباجون، بابا ...»
و بعدش گریهام گرفت. همینجور گریهکنان دویدم و چسبیدم به بابام و توی دلم خدا رو شکر کردم.
مادربزرگ یه نگاهی به نوهاش انداخت و دید که همینطور اونو نگاه میکند و گفت:
«خب میتراجون، عزیز دلم قصه خوبی بود»؟
خیلی، خیلی خوب بود. فقط دلم برات سوخت!!
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: