در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
- نه مامانی به خدا خودم آمدم.
- حالا بیا تو.
تا من برسم، مامانی یک شربت بهارنارنج برایم درست کرده، میگویم: «سلام ... به قول خودتون دست گلتون درد نکنه...»
- مهری...
- مامانی به خدا مامان من رو نفرستاده، اونا صبح زود رفتن آرایشگاه من هم چون حوصله اون همه علافی رو نداشتم گفتم بیام با شما برم. حالام اگه ناراحتید من... .
- نه، کجا بری؟ مگه رو کول منی که بری!
- حالا میشه بخندین؟ امروز ناسلامتی عروسیه نوهتونه، اونم نوه دختری!
مامانی به زور لبخندی میزند، لبخندی که تهاش پر از اضطراب است، بعد میگوید: ایشالا عروسی تو.
خودش را روی کاناپه رها میکند و جعبه طلاهایش را از روی عسلی برمیدارد و چند تا تیکه از آنها درمیآورد. میگوید: «اینا خوبه؟»
- چرا بد؟
- فکر میکنی مامانت خوشش بیاد؟
- به مامانم چیکار دارید! هرچی دوست دارید همون را بندازید.
جوابی نمیدهد و با دستمال کاغذی عرق روی صورتش را خشک میکند. با خودم فکر میکنم لباسهای زمستانی و تابستانیاش هیچ فرقی باهم ندارند. در سراسر سال هم که دائم عرق میریزد. بعد یادم میآید دکترها میگوید: «به خاطر دیابتشه.» مامان میگوید: «از یائسگیه» اما خودش میگوید: «مال یه دردیه که این دکترها نمیفهمن»!
باز عرق روی پیشانیاش را خشک میکند. هر چی توی جعبه دارد را روی دامنش میریزد و انگشتر فیروزهاش را از توی جعبهاش درمیآورد و میگوید: «بیا اینو تو بنداز»
- خودتون نمیخواید؟
- نه، خیلی وقته که دیگه دستم نمیره.
- پس خوش به حال من!
- این انگشتر رو خیلی دوست دارم. مادر خدابیامرزم بهم داده بود با همون حضرت مریمی که دادم به مامانت، حضرت مریم رو دادم به مامانت و گفتم بعدها به دختر بزرگت بده که انگار مریم گمش کرد، آره؟
- فکر کنم...
- اینو میدم به تو، به شرطی که مواظبش باشی، یادگار مادرمه، بعدا بده به دخترت.
انگشتر را ازش میگیرم. خود انگشتر، طلای زرد پررنگی دارد و توی نگین سنگیاش یه رگههای قهوهای کمرنگ است. دارم نگین درشت انگشتر را خوب میبینم که میگوید: «اگه دوستش نداری و از مد افتاده نیندازش، فقط نگهش دار.»
- اتفاقا اینا الان دوباره مد شده، اما این یه جور باحالیه...! خیلی بااصالته!
مامانی لبخند نرمی میزند و میگوید: «بلند میشی جعبه دستمال کاغذی رو بهم بدی؟»
وقتی بالاسرش میایستم، ابروهایش را میبینم که پره، هرچند که گذر ایام همان شکلی را برایش درست کرده که اعظم خانم آن را بارها آنطوری برداشته.
- شربتتو بخور تا بریم.
- زود نیس؟
- نه، باید تا قبل از این که باباییت بیاد برگردیم.
آرایشگاه اعظم خانم فقط دو تا صندلی دارد و یک دستیار. وقتی ما میرسیم خودش نیست، اما به دستیارش سپرده که کارهای مامانی را انجام بده. وقتی دستیار این را میگوید، مامانی معذب میشود و لپهایش بفهمی نفهمی گل میاندازد، اما با این همه میگوید: «اگه اشکالی نداشته باشه وامییستم تا خودش بیاد.»
دستیار با مهربانی میگوید: «خواهش میکنم.»
اعظم خانم موهای مجعد تقریبا بلندی دارد که روی آنها رنگ بلوند قدیمیای را گذاشته اما به پوست سفیدش میآید.
اعظم خانم کنار صندلی مامانی میایستد و مامانی سرش را به صندلی تکیه میدهد. اعظم خانم یک نخ بلند جدا میکند و آن را بارها و بارها رو صورت مامانی بالا و پایین میبرد تا آن چند تا موی بور صورتش را هم بردارد. ابروهای مامانی را هم همان مدل اعظم خانمی برمیدارد. صدای بلند سشوار، مامانی را کلافه کرده و بیشتر از همیشه عرق روی صورتش نشسته. دستیار اعظم خانم میگوید: «فکر کنم گوشی شماست داره زنگ میخوره»
مامان پشت تلفن هم ول کن نیست، میگوید: ...« چرا رفتی؟ باید با خودم میومدی، تو که خوب و بد سرت نمیشه! اعظم خانوم اگه آرایشگر خوبی بود که ته اون کوچه نمیموند. اعظم خانوم آرایشگر مامانیه که کارش معلومه یه مدل ابروی ساده، یه کوتاهی ساده و یه رنگ موی معین...»
منتظر شدم مامان حرفهایش را تمام کند، گفتم: «مریم چطور شد؟»
- خیلی خوشگل. عین تابلوی نقاشی شده، آنقدر ناز و خوشگل شده... ایشالا برا تو... دیر نکنیدها، دیگه سفارش نکنم.
مامانی از زیر سشوار پایهای با علامت صورت میپرسه: «کی بود؟»
- مامانه، میگه دیر نکنین... .
- مریم کارش تموم شد؟
- آره، میگه خیلی خوشگل شده.
مامانی لبخند میزند و سرش را بیشتر توی سشوار فرو میکند.
نمیدانم چقدر طول میکشد اما وقتی موها از توی صورتم جمع میشوند، موهای مامانی رنگ شدند. دستیار از من چیزی نمیپرسد، اما دستی توی صورتم میکشد که خوب از آب درمیآید. وقتی دستیار، پیشبند مرا باز میکند و بلند میشوم، اعظم خانم دارد به مامانی میگوید: «مبارکه.»
مامانی مثل تکعکسی شده که از عروسیاش دارد. یعنی آنجا هم اعظم خانم آرایشش کرده؟
- نه! به سن اعظم خانم نمیخورد که آن وقتها مامانی مشتریاش بوده باشد.
مامانی بلند میشود، آرام تو گوشش میگویم: «چقدر خوشگل شدین؟»
نگاهش را پایین میاندازد و با دستمال که همیشه توی مشتش جا خوش کرده کمی روی صورتش میکشد. لپهایش حتی زیر رژگونه هم گل انداختند. بعد هم شاید از ترس زباندرازی من دیگر چشم تو چشم من نمیشود!
مامانی چادر را روی سرش میکشد، روی سرش و تمام صورتش و تا خانه فقط زمین را نگاه میکند. وقتی رسیدیم خانه، خودش را توی آینه نگاه میکند و با دستمالی که از جعبه بیرون میکشد آرایشش را کمرنگتر میکند و زیر لب با خودش چیزی میگوید.
از روی میز روبهروی تلویزیون یک پولکی برمیدارم و میگذارم تو دهانم. جایی که بیشتر وقتها مامانی آنجا کز میکند و توی خودش فرو میرود و چای میخورد. از آشپزخانه بیرون میآید و یک لقمه به دست من میدهد: «بخور ضعف نکنی. نمیدانم باباییت کجا مونده! خوبه چند بار بهش سفارش کردم زود بیا... .»
هنوز حرف مامانی تمام نشده که صدایی از تو حیاط، او را به پشت پنجره میکشاند. بابایی با کادیلاک قدیمیاش وارد حیاط میشود. مامانی زیر لب غرغر میزند: «الان که میخوایم بریم، پس چرا ماشین را مییاره تو»!
بابایی وارد خانه که میشود بلند میگوید: «سلام»
مامانی از توی آشپزخانه جواب سلامش را میدهد، وقتی چشمش به من میافتد، میگوید: «سلام دختر گلم! تو هم اینجایی؟ مبارکا باشه... الهی عروسی تو.»
مامانی از آشپزخانه بیرون میآید و بدون این که چشم تو چشم بابایی بشود سینی را روی میز میگذارد. توی سینی یک فنجان چای و یک لیموی دونیم شده است و کمی زنجبیل توی یک نعلبکی.
مامانی برمیگردد تو آشپزخانه و میگوید: «حاجی تا شما بری حمام من لباسهاتونو مییارم.»
باز سرش را از در آشپزخانه بیرون میآورد طوری که من ببینم، میگوید: «بیا»
بابایی در حالی که دکمههای پیراهنش را باز میکند توی هال راه میرود. مامانی، کت و شلوار و جلیقه و پیراهن بابایی را به دستم میدهد و میگوید: «بده بهش، لباس زیرش رو هم خودم برایش میبرم.»
لباسها را که به دست بابایی میدهم، سرش را بالا میآورد و به آشپزخانه نگاه میکند و به طرف حمام میرود. برمیگردم تو آشپزخانه مامانی دارد با دستمال کاغذی روی تمام صورتش میکشد. هرچند خیلی محکم نیست، اما دستمال، رنگ فوندیشن و رژگونه را با خودش میگیرد. میگویم: «همه رو که پاک کردین؟»
زیر لب با خودش چیزی میگوید. آینه را عقب میگیرد و از دور خودش را توی آن نگاه میکند و لپ چپش را از تو میجود. روی پرده چشمش یک لایه اشک است که همیشه چشمش را بیش از حد مرطوب نشان میدهد.
روی صندلی نزدیک به گاز مینشیند و به گلهای درشت رومیزی خیره میشود. بعد یکهو انگار کسی بهش تلنگر بزند، در قوطی سوهانی را که روی میز است باز میکند و میگوید: «بخور، تازهس» بلند میشود و به طرف سماور میرود. برشی از سوهان را توی دهانم میگذارم و مامانی یک فنجان چای جلویم میگذارد، میگویم: «کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم»!
- واقعا دلت چای خواست! خب میگفتی.
- آخه تا خواستم شما چای رو جلویم گذاشتین.
- خدا خواسته شکم رو زود میده و خواسته دل را دیر.
این را با حسرت میگوید. هرچند که میدانم لب به شیرینی نمیزند اما یک تیکه کوچک از سوهان جدا میکنم و به طرفش میگیرم، میگوید: «نه مامانی! سمه برا من»
- چه دلی دارین که اینو رو میز میذارین و نمیخورین!
در شیشه تخم شنبلیله را باز میکند و یک قاشق توی دهانش میریزد و یک قلپ آب. میگوید: «من باید این زهر ماری رو بخورم.»
و چهرهاش را به هم میکشد. یک لیوان آب میریزم و میگویم: «اینم بخورین، انگار مزهاش تو دهنتونه»!
- آب هم دیگه نباید زیاد بخورم.
- چرا؟
- چه میدونم مامانی! دکتر میگه این خوره (منظورش دیابت است) زده به کلیه، پروتئین دفع میکنی... .
« -ملوک! ملوک»!
- چشمهای مامانی درشت میشود و میگوید: «از حموم اومد»!
به زور خودش را از صندلی جدا میکند و پاهای تپلش را آرام به زمین میگذارد و میگوید: «بله حاجآقا؟»
تا به هال برسد، بابایی تا نزدیک در آشپزخانه آمده. بابایی در حالی که دارد موهای تنکش را توی حوله خشک میکند، میگوید: «کت و شلوار سبز رو بیار... برا عروسی این وروجک دادم دوختن.»
مامانی من و منی میکند و همانطور که مواظب است، چشم تو چشم بابایی نشود میگوید : «والا حاجی دخترت گفت اینو بپوشین بهتره، آبرومندتره... .»
- د یعنی چی؟ این دختر به لباس منم کار داره؟
- والا چی بگم؟
مامانی این پا و آن پا میکند و رگهای پررنگ پاهای تپلش بیشتر بیرون میزنند. بابایی سرش را زیر گوش مامانی میبرد و نه خیلی آرام میگوید: «حالا عروسیه توه یا نوه؟ این چه ریختیه برا خودت درست کردی؟»!
مامانی که انگار از اول منتظر همین بود، وامیرود و یواش میگوید: «والا چی بگم حاجی! مهری گفت اینجوری جلو خونواده دامادم آبرومند... .»
- حتما هم باید با بزک دزک آبرویش رو نگه داری!
مامانی لپش را از تو میگزد و میگوید: «والا چی بگم حاجی»!
به عکس مامانی روی موبایلم نگاه میکنم که مثل ستاره سرد دارد با دستمال کاغذی رطوبت صورتش را پاک میکند و لبخند نیمهجانی میزند.
فاطمه بهبودی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: