نشست نقد و بررسی رمان «دشت بان» نوشته احمد دهقان

لجبازی شیرین

احمد دهقان که او را با رمان‌ها و مجموعه داستان‌هایی برای بزرگسالان می‌شناسیم، امسال رمانی برای مخاطب نوجوان به بازار نشر فرستاده که با استقبال مخاطبان روبه‌رو شده است. «دشت بان» که بر بستر جنگ روایت می‌شود، ماجرای بلوغ فکری و تکامل شخصیت پسرجوانی است که همراه خانواده‌اش براثر حمله دشمن آواره شده‌ است. «جام‌جم» در نشستی با حضور آقایان احمد دهقان، حسین فتاحی، خسرو باباخانی، محمدرضا بایرامی، رضا امیرخانی، محمود جوانبخت و ابراهیم زاهدی مطلق این کتاب را مورد نقد و بررسی قرار داده است.
کد خبر: ۲۷۶۹۸۷

آقای باباخانی! اگر اجازه بدهید بحث را با شما شروع کنیم. لطفاً ضمن این که داستان کتاب را مرور می‌کنید، نظرتان را درباره کتاب نیز بگویید.

بابا خانی: یک نوجوان راوی قصه است که زندگی آرامی‌ درکنار خانواده‌اش داشته است. جنگ شروع می‌شود و این افراد بسرعت در حلقه محاصره دشمن قرار می‌گیرند و به همین دلیل به غاری پناه می‌آورند که داستان از اینجا اوج می‌گیرد. راوی قصه مجبور می‌شود برای کاری، یکی دو بار به محل زندگی‌شان برگردد و در این رفت و آمد با خانواده‌ای آشنا می‌شود و میان راوی و دختر نوجوان این خانواده رابطه‌ای عاطفی برقرار می‌شود که هنگام انتقال این افراد به عقبه، این دخترنوجوان کشته می‌شود.

داستان، عشق را درچندین لایه مطرح می‌کند: یکی عشق پدر و پسر، دیگری عشق میان پدر و مادر، یکی هم عشق میان پدربزرگ و همسرش که تراژیک پایان یافته است و سرانجام عشق میان راوی و زری، دخترنوجوانی که درپایان داستان می‌میرد. در ضمن داستان عشق خسرو و شیرین نیز به صورت موازی روایت می‌شود.

شاید یکی از حسن‌های نویسنده این باشد که تجربه‌هایی شخصی مثل پختن نان بلوط را در اثرش بخوبی آورده است. یکی از شخصیت‌های جالب در این داستان، مادر است که وقتی به غار می‌رسند اندک اندک نقش پررنگ‌تری را به عهده می‌گیرد و شاید اوج کاردانی مادر جایی باشد که زخم‌های پدر را درمان می‌کند.

طنز تلخی نیز در وجود پدربزرگ هست، اگر چه او در ذات، انسان شیرینی است.

جدی‌ترین انتقاد من به کار این است که گویی این خانواده مثل یک جزیره در بین اطرافیانشان هستند و در تمامی‌ مسیری که می‌روند حتی یک نفرآشنای آنها نیست. یکی دیگر از اشکالات به نظر من این است که راوی در برخی صحنه‌ها مانند سقوط دختر از من راوی خارج و به سوم شخص نزدیک شده است.

اگر بخواهیم این کتاب را با دیگر آثار آقای دهقان مقایسه کنیم، دشت بان در این میان چه جایگاهی دارد؟

جوانبخت: نویسندگان نوجوان‌نویس ما 2 گروه هستند. یک گروه مانند آقای مرادی کرمانی فقط برای مخاطب نوجوان می‌نویسند و یک گروه مثل آقایان دهقان، بایرامی، فتاحی و غفارزادگان برای مخاطب نوجوان و بزرگسال، هر دو می‌نویسند. من همیشه فکر می‌کردم دوستانی که برای نوجوانان می‌نویسند مایه کمتری برای این مخاطب می‌گذارند، ولی به نظر من آقای دهقان برای ذره‌ذره این کتاب زحمت کشیده است.

در این کتاب برخلاف کارهای دیگر آقای دهقان در حوزه جنگ می‌بینیم که از طعم گس «مدار270درجه» یا طعم تلخ «من قاتل پسرتان هستم» خبری نیست، بلکه در این کتاب زندگی بشدت جریان دارد و برخلاف کارهای دیگر او که آدم‌ها با آغوش باز به سمت مرگ می‌روند، در اینجا بشدت درحال گریختن از مرگ هستند.

امیرخانی: فکر می‌کنم جهان ذهنی هرهنرمند جهان خیلی بزرگی نیست و باید آن را با تعداد آدم‌هایش سنجید. یک هنرمند نمی‌تواند تعداد زیادی شخصیت بیافریند، بلکه می‌توان گفت این شخصیت‌ها آرام‌آرام متکامل می‌شوند. اگر به کارهای مرحوم علی حاتمی ‌توجه کنیم دیوانه سوته‌دلان یا شعبان استخوانی هزار دستان می‌رسند به اکبر عبدی یا کشاورز در مادر. بزرگ‌ترین هنر دهقان در این داستان این است که او از شخصیت رزمنده‌ای که سال‌ها آن را در آثارش پیگیری کرده بود، دست کشیده است. یک شخصیت مبهم در داستان به نام فرمانده هست که مثل سایه می‌آید و می‌رود. اگر نویسنده این شخصیت را مورد توجه قرار می‌داد دوباره کارش به تکرار می‌کشید.

حالا این بحث هم مطرح می‌شود که واقعاً این کتاب چقدر رمان نوجوان است؟

فتاحی: معیارهای جهانی برای کار نوجوان این است که نوجوان در کنار بزرگ‌تر‌ها زندگی می‌کند و مساله‌ای که برای بزرگ‌ترها پیش آمده برای او هم پیش آمده است، اما شخصیت نوجوان به صورت خاص درگیر مساله شده است. اما اگر بخواهیم به این داستان برگردیم می‌بینیم مساله جنگ برای خانواده روی داده است و هیچ مسوولیت خاصی برای این نوجوان حتی در مقطعی که پدر حضور ندارد، نیست که بگوییم این قصه، قصه نوجوان است در حالی که در همه کتاب‌های نوجوان مثل کودک، سرباز، دریا مساله اصلی به عهده نوجوان است.

روایت داستان مانند «جشن فرخنده» آل‌احمد است که یک نوجوان تنها شاهد ماجراهاست که نقش تعیین‌کننده‌ای در داستان ندارد.

بعضی وقت‌ها یک ماموریت به نوجوان داده می‌شود یا این که نوجوان بر اساس فطرت خود نقش خاصی را به عهده می‌گیرد که در این داستان چنین چیزی را شاهد نیستیم.

آیا درگیری عاطفی‌ای که برای پسر نوجوان و دختر نوجوان رخ می‌دهد این نقش خاص را ایجاد نمی‌کند؟

فتاحی: این درگیری عاطفی در پایان داستان اتفاق می‌افتد. اگر قرار بود چنین نقشی برای این ارتباط عاطفی قائل باشیم، باید از ابتدای داستان شاهدش بودیم.

تمام آن اتفاقاتی که در بالای غار رخ می‌دهد با جهان مورد علاقه نوجوانان فاصله دارد. ارتباطی که نوجوان در برخی جاها با مادرش، خواهرش، دختر نوجوان و سگ‌ها دارد تا حدودی به فضای داستان نوجوان نزدیک شده است، اما در مجموع خیلی از ارتباطات داستان به نوجوانان ارتباطی ندارد.

بایرامی: من نمی‌دانم بیرون از جلسه، مخاطب این حرف‌ها چه کسی می‌تواند باشد، اما به نظرم برای خود ما نویسندگان خیلی می‌تواند مهم باشد.

جوانبخت: من به زحمت توانستم کتاب را بخرم، چون وقتی به 10 کتابفروشی مراجعه کردم 9 تایش به من گفتند ما کارهای دیگر آقای دهقان را داریم، ولی دشت بان را تمام کرده‌ایم و این برای من خیلی شیرین بود و با خودم گفتم خوب شد به دنبال کتاب گشتم، چرا که فهمیدم کتابفروش‌های این شهر اولاً دهقان را می‌شناسند، ثانیاً این کتابش را می‌شناسند و ثالثا ً کتاب دشت بان به فروش خوبی رسیده است. به هر حال خوانندگان روزنامه این مطالب را می‌خوانند و این نقد‌ها به دردشان می‌خورد.

بایرامی: من چیز دیگری را می‌خواستم بگویم. فکرمی‌کنم هرکدام ازما باورهایی نسبت به داستان‌نویسی داشته‌ایم که به نظر می‌رسد این باورها نسبت به داستان کلاسیک درهم ریخته است و ما در دوره گذر هستیم و جمع‌های اینچنین می‌تواند به نویسنده در روشن شدن بخش‌هایی که هنوز در آنها شک دارد، کمک می‌کند.

به نظر من موضوع‌یابی در داستان نوجوان خیلی اهمیت دارد و در دشت بان نویسنده در این موضوع خیلی دقت داشته است. تجربه تاریخی ما می‌گوید موضوعاتی که در آن کنش و واکنش زیاد است و افراد در حال حرکت هستند یا موضوعاتی که مهاجرت را بیان می‌کنند حتی اگر خلاقیت هنری زیادی هم نداشته باشد برای نوجوانان جذاب است.

به زعم من، تکیه‌گاهی که می‌تواند داستان را نوجوانانه کند همین موضوع جذاب آن برای نوجوانان است، چراکه صرف وجود یک نوجوان، کار را نمی‌تواند بزرگسالانه یا نوجوانانه کند. بسیاری از کارها هستند که در آن نوجوان راوی است یا مانند آنچه آقای فتاحی انتظار دارند وارد عملی می‌شود یا این که شاهد است، ولی در مجموع داستان بزرگسال محسوب می‌شود مانند مامان حاجیه مخملباف یا قصه‌های «میرصادقی» که اغلب از زبان نوجوانان نقل می‌شود، اما بزرگسالانه است.

اما من می‌خواهم بگویم حتی اگر در حالت بینابین هم می‌ماندیم اشکالی به کار نبود، چراکه حتی «ناطوردشت» ابتدا به عنوان داستان نوجوان وارد کتابخانه‌های نوجوان شد، اما بعدها جمع و به عنوان کتاب بزرگسال به رسمیت شناخته شد. نباید این را به عنوان یک اتهام مطرح کنیم. چرا این گونه فکر نمی‌کنید این داستانی است که می‌تواند طیف گسترده ای از نوجوانان تا بزرگسالان را در بر بگیرد؟

امیرخانی: شاید مهم‌تر از ویژگی بزرگسالانه یا نوجوانانه‌بودن جهان داستان باید به ساده بودن و نزدیک بودن آن به طبیعت اشاره کنیم. منظورمان شاید ازنوجوانانه بودن این باشد که دشت بان پیچیدگی روابط داستان‌های شهری احمد دهقان یا انسان پس از جنگ او را ندارد و به طبیعت با همه جلوه‌هایش خیلی نزدیک است. شاید این نوع تقسیم‌بندی بیشتر به ما کمک کند.

زاهدی مطلق: من این داستان را به پسرم دادم تا بخواند، چون او در سنی است که قرار است مخاطب این داستان باشد. پسر من به داستان‌هایی مانند هری پاتر از داستان‌های خارجی یا کتاب جام‌جهانی در جوادیه آقای داوود امیریان از کارهای ایرانی به خاطر ریتمی ‌که در این کتاب‌هاست خیلی علاقه دارد، اما وقتی این کتاب را به او دادم بخواند گفت: این کار سختی است و من نمی‌توانم بخوانم.

اگر اجازه بدهید بپردازیم به ویژگی‌های فنی و ضعف و قوت‌های ساختاری اثر.

زاهدی مطلق: به نظرمن طرح داستان، محکم نیست. اول داستان می‌گوید: خبرش را پدر بهمان داد. خبر از حمله گرازهاست که بعد از آن هم حمله عراقی‌ها پیش می‌آید و شاید دیگر از نگاه ادبیاتی به کار بنگریم می‌خواهد حمله گرازها و عراقی‌ها را با هم تشبیه کند، اما این مساله در داستان خوب درنیامده است چون حمله عراقی‌ها جایی در داستان می‌آید که اصلاً حمله گرازها از ذهن خواننده محو شده است و این حلقه آنچنان نزدیک نیست که از حمله گرازها متوجه حمله عراقی‌ها شویم.

پس از این صحنه ماهیگیری را می‌خوانیم که به نظر من از این صحنه‌ها می‌شد تعداد بیشتری در کار باشد یا اصلاً نباشد و به اصل داستان لطمه‌ای وارد نشود. اینها همگی در یک طرح کامل جا نمی‌گیرد.

جوانبخت: به نظر من خبر اصلی اصلاً حمله گرازها نیست، بلکه بارداری مادر است که قرار است در پایان صحنه ماهیگیری گفته شود و به نظر من کار اتفاقاً پیرنگ خوبی دارد.

دهقان: در ذهن من به عنوان نویسنده خبر، خبر حاملگی مادر بوده است.

جوانبخت: این شگرد که ابتدای هر فصل جمله‌ای بگوید تا ماجرای طول فصل را که قرار است بخوانیم تعریف کند در تمام کتاب تکرار می‌شود و این کار را ابتدای فصل‌های دیگر نیز انجام داده است که البته می‌توان به درستی یا نادرستی این شگرد نویسنده نقد وارد کرد.

زاهدی مطلق: من می‌گویم وقتی پدر با آن وضعیت از دشت بانی برمی‌گردد و مادر و اعضای خانواده پیش او می‌آیند، خبری که او می‌دهد حمله گرازهاست نه بارداری مادر. اگر حمله گرازها آن خبر اصلی نباشد نویسنده برای بیان این خبر تمهید درستی به کار نبرده است.

با شروع شدن جنگ و حملات توپخانه‌ای، هرج و مرجی که در شهر اتفاق می‌افتد و رفتن این افراد به غار ما شاهد توالی ماجراهایی هستیم که بازهم می‌توانست بخشی از اینها کم و زیاد شود و به داستان لطمه‌ای وارد نشود، البته ما به عنوان خواننده وقتی این بخش‌ها را می‌خوانیم لذت می‌بریم، ولی بازهم این اشکال به کاروارد است.

جوانبخت: بالاخره سر و ته یک داستان باید در طرحش مشخص باشد و طرح محدود باشد. درست است؟

فتاحی: غیر از این‌که سر و ته باید داشته باشد، باید همه ماجراهایی که در داستان می‌آید ضروری هم باشد.

جوانبخت: درست است. در فصل اول داستان ما جنگ شروع شده و باید این افراد خود را به یک منطقه امن برسانند و درپایان کار هم از این مهلکه می‌گریزند. خب این‌که اینها از نقطه شروع داستان یعنی نقطه «الف» به نقطه «ب» که پایان داستان است، برسند طرح داستان را شکل می‌دهد و درون مایه داستان هم تلاش برای زنده ماندن است که در این طرح شکل می‌گیرد.

زاهدی مطلق: مساله من این است که برخی صحنه‌ها می‌توانست باشد و می‌توانست نباشد.

دهقان: نمی‌خواستم فقط یک رمان نوجوان بنویسم چرا که معتقدم می‌توان به مخاطب نوجوان حرف‌هایی بزرگ‌تر از این هم زد

بایرامی: به اعتقاد من در یک اثر رئال مانند این کتاب، ما باید به دنبال یک تضاد در داستان باشیم. در یکی از صحنه‌های «ران» کوروساوا که می‌خواهد یک درهم ریختگی گسترده را نشان دهد در یک سکوت محض که علفزاری مواج به تصویر کشیده می‌شود، همه به انتظار ایستاده‌اند و بعد می‌فهمیم عده‌ای در جایی دور، گرازها را به این سمت که یک شکارگاه است کیش داده‌اند. در اینجا هم نویسنده به دنبال نشان دادن یک در هم گسیختگی در زندگی این خانواده است تجربه نخست یک زندگی آرام را نشان می‌دهد.

زاهدی مطلق: من با این چیزها مشکلی ندارم. نویسنده از ابتدا پایان و آغاز داستانش را می‌دانسته است، اما بحث بر سر این است که در میان این ابتدا و انتها صحنه‌هایی وجود دارد که می‌توان آنها را کم و زیاد کرد. مثلاً در صحنه‌ای پسر به خانه‌شان سر می‌زند. انگار نویسنده برای این صحنه‌ها طرحی نداشته چون می‌شد به جای یک بار، چهار بار این رفت و آمد نشان داده شود چرا که مشکلی برای داستان پیش نمی‌آمد و انگار نویسنده برای این قسمت‌ها طرحی نداشته است.

دهقان: من یک سوال بپرسم؟ شما می‌گویید اگر چهار بار این صحنه تکرار می‌شد دلیل بر نداشتن طرح است. حالا سوال من این است اگر همین یک بار را از داستان برداریم لطمه‌ای به آن وارد می‌شود یا نه؟

زاهدی مطلق: بله اگر این یک‌بار را از داستان برداریم، دچار مشکل می‌شود، زیرا این نوجوان برای تهیه برخی لوازم و آذوقه به خانه شان برگشته است.

دهقان: چیزی که در ذهن من است، این است که در داستان شما همیشه می‌توانید چیزهایی را اضافه کنید. من چون خیلی دوست دارم موجز بنویسم، وقتی به داستان نگاه می‌کردم صحنه‌ای نمی‌دیدم که اگر از داستان حذف شود هیچ لطمه‌ای به اثر وارد نشود.

زاهدی مطلق: نکته دیگری که می‌خواستم اضافه کنم این است که جزءپردازی داستان به گونه‌ای است که ظرفیت خیلی زیادی برای فیلم شدن دارد و انگار برای فیلمنامه شدن نوشته شده است. در صحنه‌ای که پدر مشغول ماهی گرفتن است اگر کسی بخواهد فیلمنامه هم بنویسد این یک ویژگی کار آقای دهقان است، زیرا از این جزیی‌پردازی‌ها در تمام داستان مشاهده می‌شود.ما یک زمان خاطره می‌نویسیم که در این حالت ذکر جزییات به عنوان سند آن خاطره ضروری است، اما گاهی یک اثر ادبی می‌نویسیم که در اینجا دیگر ذکر این جزییات و این جزیی‌نویسی ضرورتی ندارد و همین که مطلبمان را به خواننده منتقل کنیم کفایت می‌کند.

به نظر من چون در اینجا با خاطره‌نویسی روبه‌رو نیستیم، این جزیی‌نویسی ضرورتی ندارد و بهتر بود نویسنده به جای آن به پردازش عمقی صحنه‌ها در داستان و تاثیر آن در درون مخاطب می‌پرداخت. مثالی برای این حرف جایی است که بچه‌ها و مادر زری به داخل علف‌ها می‌روند ولی از این استفاده نشده و از آن گذشته است.

دهقان: ناصر، مادر زری و بچه‌های او را به داخل خرمنی از علوفه می‌برد و گرمایی که از این علوفه برمی‌خیزد، باعث می‌شود آنها یک شب خیلی سرد را تاب بیاورند.

زاهدی مطلق: شما فقط لایه بیرونی ماجرا و جنبه مادی آن را می‌گیرید در صورتی که می‌توانست از این صحنه یک استفاده عمیق‌تر کند.

امیرخانی: آقای دهقان به صورت تعمدی از این که وارد این فضا بشوند خودداری کرده‌اند و به دنبال این نبوده‌اند که از این‌گونه استفاده‌هایی که مدنظر شماست در داستان بیاورند. اگرچه گاهی این تعمد،‌ اعصاب مخاطب را به هم می‌ریزد، مثال روشن برای این مساله این است که نویسنده هیچ استفاده دراماتیکی از زایمان مادر در پایان داستان نکرده است، البته همچنان که گفتم ایشان فقط به دنبال این است که داستان کاملاً با واقع‌گرایی پیش برود. من به آقای دهقان گفتم من اگر جای شما بودم، اسم نوزادی را که به دنیا آمده بود زری می‌گذاشتم.

دهقان: این مساله را آقای امیرخانی پیش از چاپ به من گفت و من هم حتی در پایان داستان این را نوشتم و در آن صحنه پایانی آمده بود که زری شیر می‌خورد؛ ولی وقتی کتاب را برای چاپ دادم این بخش را تغییر دادم، آن را به نوزاد تبدیل کردم.

زاهدی مطلق: جاهایی راوی از دست نویسنده خارج می‌شود و دیگر یک نوجوان، راوی داستان نیست و خیلی از مفاهیم و جمله‌بندی‌ها و حتی نثر، متعلق به یک نوجوان نیست. اینها من خواننده را اذیت می‌کند. توضیحاتی که در صحنه‌هایی مانند حمله دشمن به شهر، توصیف هواپیما و... در داستان آمده است از زبان آن نوجوان نیست از زبان آقای احمد دهقان است.

آقای فتاحی با توجه به تجربه طولانی‌ای که در کار نوجوانان دارند، به نکته مهمی‌ اشاره کردند و گفتند در رمان نوجوان باید محوریت داستان با نوجوانان باشد. در این داستان، می‌بینیم این نوجوان هیچ اختیاری از خود ندارد و به همراه بقیه افراد خانواده درگیر وضعیتی شده که جنگ برایشان ایجاد کرده است.

امیرخانی: مشکل اینجاست که ما این فضای ساده و طبیعی داستان را به نوجوانانه بودن داستان ربط می‌دهیم. در صورتی که می‌توان این قضاوت را که داستان برای نوجوانان است، کنار گذاشت.

ولی نویسنده تکلیفش را با مخاطب روشن کرده است و خودش در صفحه اول نوشته که این کتاب، رمان نوجوان است.

زاهدی مطلق: من ریتم کار را خیلی صاف دیدم. به نظرم روایت خطی و یکدستی در کار مشاهده می‌شود که به غیر از یکی دو صحنه افت و خیز چندانی ندارد. افت و خیزداستان از نوعی است که شاید نویسنده می‌گوید، اما مخاطب درگیر این افت و خیز نمی‌شود. اتفاقی مثل جنگ باید زد و خورد به معنای زد و خورد آدم‌ها در این داستان دیده شود.

فتاحی: ذهنیتی که در بسیاری از داستان‌هایی که پس زمینه آنها اتفاقات بزرگی مانند جنگ است پیش می‌آید و حتی احمد محمود هم در داستان یک شهر آن را تکرار کرده، این است که درگیری‌های اول جنگ را عامل کشمکش داستانی و تعلیق گرقته است. در حالی که در فضای جنگی، آن درگیری طبیعی است و باید عامل دیگری را برای تعلیق پیدا کرد.

در «دن آرام» فضای جنگ حاکم است، اما عشق گریگوری و آکسینا عامل تعلیق در داستان می‌شود. در «جنگ و صلح» هم فضای جنگ است اما رابطه ای که میان آدم‌ها پیش می‌آید عامل تعلیق می‌شود.

در این داستان هم باید چیزی غیر از کشمکش‌های ناشی از جنگ مانند یک ماموریت یا رابطه عاطفی و... پیش می‌آمد که تعلیق داستان بر اساس آن بنا شود. اینجا خط داستانی ما خود جنگ است، اما شما در «مادر» ماکسیم گورکی می‌بینید که اگرچه بازهم فضای جنگی بر کار حاکم است، قبول پدرخوانده توسط دخترعامل تعلیق می‌شود.

بایرامی: نکته‌ای که آقای فتاحی اشاره کردند، نکته درستی است؛ اما به نظر خیلی آرمانی می‌آید. کاش آقای دهقان هم این نکته را رعایت کرده بود. اما به نظر من این نکته‌ای که گفتند تنها راه برای ایجاد تعلیق نیست، حرف من این است که ما باید داستانی با روایت خطی و یکدست را هم به رسمیت بشناسیم.

زاهدی مطلق: این داستان از جنسی است که باید به دورن آدم‌ها برود و کشمکش را در درون آدم‌ها موضوع خود قرار دهد. ما کشمکش دورن آدم‌ها نداریم و حتی همان جا هم داستان صاف پیش می‌رود. حرف من این است که در دورن پدر، پسر و دیگر شخصیت‌ها دغدغه ای نمی‌بینیم. وقتی یک خانواده طی مدت 9 ماه که بارداری مادر هم طول می‌کشد دچار دربه‌دری می‌شود و مجبور می‌شود خانه و زندگی خود را رها کند، اولین درگیری که برای آنها پیش می‌آید درگیری میان آدم‌ها و طبیعت برای بقاست که خیلی‌خیلی کم در داستان دیده می‌شود. پختن نان و مسائل مانند آن خیلی راحت در کار پیش می‌رود و جنگ در آن دیده نمی‌شود. در صورتی که کشمکش‌هایی مثل درگیری با برف و سرما و بیماری فرزند کم دیده می‌شود.

من انتظار داشتم این آدم‌ها در مدت 9 ماهی که با طبیعت گلاویز شده‌اند، محیط اطراف و شرایط طبیعی خیلی از آنها پدر دربیاورد در حالی که چنین چیزی در داستان نیست.

نکته دیگری که می‌خواهم بگویم این است که آقای دهقان در کارهای بزرگسالشان خیلی رها هستند، ولی در کارهای نوجوان این رهایی را در کار نمی‌بینیم. حتی در «روزهای آخر» که خاطرات است در اتوبوسی که بچه‌های بسیجی در حال حرکت هستند تصویری از خورشید را به دست می‌دهد که در دوردست‌ها در حال غرق شدن است و انسان کاملاً متوجه می‌شود که این بسیجی‌ها خورشیدهایی هستند که می‌روند غرق شوند. چیزی است که از طبیعت گرفته شده اما این توصیف ذهنیت انسان را به سمت معنایی که در پشت آن هست سوق می‌دهد، اما از این صحنه‌ها در کارهای نوجوان آقای دهقان وجود ندارد و شاید دلیلش این باشد که نویسنده می‌ترسد نوجوانان منظور او را نفهمد یا این که زمینه‌های نوجوان در ذهنش نمی‌آید که البته با توجه به این کتاب می‌توان گفت این زمینه به ذهن نویسنده خطور می‌کند اما پرورش داده نمی‌شود.

جوانبخت: همان زمانی که مجموعه داستان «من قاتل پسرتان هستم» منتشر شد، این سوال پیش آمد که چرا داستان‌های احمد دهقان اینقدر تلخ است به گونه‌ای که این تلخی، خودش و دوستانش و کسانی را که خواننده نوشته‌های او هستند می‌آزارد. این تلخی گاهی زیادی است و انسان را اذیت می‌کند، اما در این کار آقای دهقان یک لجبازی شیرین و خوب با خودش کرده است. ادبیات عرصه جاه‌طلبی است و نویسنده دائم می‌خواهد بگوید من در عرصه‌های جدید و آزمایش نشده وارد می‌شوم و موفق هم هستم و این‌گونه نیست که فقط بلدم یک کار را تکرار کنم.

برای نوشتن این کار با همه نقدهایی که دوستان گفتند نمی‌شود از این حقیقت گذشت که نویسنده به معنای واقعی زحمت کشیده و برای سطر سطرش عرق ریخته است. ممکن است من از برخی اصطلاحات مثل آلوچه آلوچه اشک ریختن خوشم نیاید، اما همین را هم نویسنده بدون تامل و به صورت شانسی پیدا نکرده و سنجیده و در کار قرار داده است.

بعضی کارهای نویسنده هم مثل شگردهایی است که از سینمای مدرن به ادبیات رخنه کرده و اتفاقاً کار خوبی هم هست مثل این‌که شخصیتی را در کار بیاورید و بعد رهایش کنید و در انتها دوباره نقشی کوتاه به او بدهید که پسرک گل ختمی‌فروش در دشت بان این نقش را دارد.

یک لجبازی و جاه‌طلبی شیرین در این کار است که شاید مخاطب عام خیلی آن را نفهمد، اما کسی که با کارهای احمد دهقان آشنا بوده است، این تفاوت را احساس می‌کند.

باباخانی: شیرینی کار هم طبیعی است. شعاری نیست و نویسنده به دنبال آن نبوده است که موضوعات خاکستری را سفید نشان بدهد.

جوانبخت: در نثر هم نوآوری‌هایی داشته که با توجه به کارهای قبلی‌اش قابل توجه است. این شگرد که در ابتدای هر فصل، در یک خط، خبری را که باید در آن فصل گفته شود بیان می‌کند هم شگردی است که شاید بتوان آن را نوعی «فلش‌فوروارد» دانست. احمد محمود در مدار صفر درجه یک جا از این شگرد استفاده می‌کند که برای ما در آن مقطع منطق این کار خیلی مشخص نبود و شاید باید دوباره این رمان را بخوانیم.

در عرصه رمان‌نویسی دفاع مقدس هم پیشنهادهای جدیدی را ارائه کرده است. رمان دفاع مقدس ما با تکرار صحنه‌های هرم گرما و بیابان و مانند آن به فضایی رسیده بود که دائم در خود تکرار می‌شد، اما در این کار حضور طبیعت تازه و روابط میان انسان‌ها، جنگ را درگیر فضاهای جدیدتر می‌کند.

باتوجه به این که در این جلسه درباره مخاطب نوجوان خیلی صحبت شد و از سوی دیگر از استقبالی که از کتاب شده صحبت شد، آیا بازخوردی از طرف مخاطبان در این گروه سنی داشته‌اید؟

دهقان: بازخورد این کار بخصوص در حیطه مخاطبان خاص این اثر برای من رضایتبخش بوده است.

ما رمان نوجوان در کشورمان زیاد داریم. در حوزه ذهنی خودمان چند رمان را برجسته می‌بینیم: آنهایی که ملاط دارند و رمان‌هایی عمیق هستند که دغدغه‌های انسانی را بیان می‌کنند و فقط پندهای امروزی را تکرار نمی‌کنند. من می‌خواستم در دشت بان از نظر احترام به مخاطب نوجوان با او درست مانند یک مخاطب بزرگسال برخورد کنم و هدفم این بوده است کاری که به مخاطبم می‌دهم پراز ذهنیت‌های بزرگ باشد چه به لحاظ شخصیت‌پردازی و چه به لحاظ عمق بخشیدن به شخصیت‌ها.

ذهنیتم این بود نوجوان حس کند نویسنده همه جانش را در کار گذاشته است. نمی‌خواستم فقط یک رمان نوجوان بنویسم چرا که معتقدم می‌توان به مخاطب نوجوان حرف‌هایی بزرگ‌تر از این هم زد. می‌توان او را وارد طبیعت کرد و با آدم‌های مختلفی روبه‌رو کرد و هم و غم من این بود که ناصر از یک آدم نظاره‌گر به یک آدم کنشگر تبدیل شود و بلوغ فکری او در داستان نمایش داده شود.

آرش شفاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها