خاطره

همچنان آن‌راز را در سینه نگه داشته‌ام

مدت‌ها بود که دیپلمم را گرفته و سربازیم را هم رفته بودم، اما همچنان بیکار بودم. در شهر کوچکی مثل شهر ما که نه شهری صنعتی و نه حتی کشاورزی است، پیدا کردن کار اگر نگویم غیرممکن، اما بسیار مشکل است. کاری اگر پیدا شود، آن هم کار دولتی و رسمی، اغلب نصیب پارتی‌دارها و کسانی می‌شود که مدرک کارشناسی دارند، نه من که به زحمت دیپلمم را گرفتم. راستش تقلا کردم که ادامه تحصیل دهم اما موفق نشدم. می‌گفتند چون بچه ته‌تغاری هستی و پدر و مادرت تازه سر پیری هوس بچه‌دار شدن به سرشان زده، طبیعی است که آیکیوی‌ پایینی داشته باشم. خودم هم باور کرده بودم، البته این حرفم به معنای آن نیست که جوان خنگ و عقب‌مانده‌ای باشم، خیر، اما به‌هر‌حال من جزو بچه‌های تیزهوش نیستم.
کد خبر: ۲۷۶۱۶۰

بگذریم، از بیکاری حوصله‌ام سر رفته بود، البته این را هم بگویم نیاز مالی نداشتم، 2 تا برادر و یک خواهرم رفته بودند سر کار و زندگیشان و من مانده بودم با پدر و مادری پیر و تنها که الحمدلله وضعشان بد نبود. پدرم پس‌اندازی در بانک داشت و حقوق بازنشستگی و اجاره یک طبقه از خانه دوطبقه‌مان را هم داشت. ماشینی هم داشتیم که با آن اینجا و آنجا برویم. بنابراین مشکل مالی نداشتم، اهل سیگار و ولخرجی هم نبودم.

میل به کاریابی زمانی برایم اهمیت پیدا کرد که پدر و مادرم می‌خواستند به قول معروف برایم دستی بالا بزنند و ما هم قاطی مرغ‌ها شویم. آنها دختردایی مادرم را برایم در نظر گرفته بودند که دختری همسن و سال خودم بود، چند کلاس درس خوانده بود و در خانه مانده و قالی می‌بافت. دختر محجوب و خانه‌داری بود که به قول مادرم از هر انگشتش یک هنر می‌بارید.

بحث ازدواج با او آنقدر جدی شد که خودم هم باور کردم و کم‌کم علاقه‌مند شدم که ازدواج کنم، اما مانع بزرگ بیکاری من بود. البته کسی ایرادی به این موضوع نداشت، چون می‌دانستند پدرم متکفل خرج ما خواهد شد. موضوع برای خودم اهمیت داشت، چون اصلا دلم نمی‌خواست بیکار و بی‌عار باشم. این بود که به صرافت کاریابی افتادم و بالاخره دست به دامان پسرعمویم شدم که در کارخانه ریسندگی نزدیک شهر مجاور ما در فاصله 85 کیلومتری به عنوان حسابدار کار می‌کرد.

پسرعمو حیدر، بالاخره پس از یک ماه خبر داد تنها کار موجود نگهبانی است. من استقبال کردم، گرچه پدرم مخالف بود و می‌گفت نگهبانی در شأن ما نیست. اما پسرعمو معتقد بود اگر در این کار لیاقت به خرج دهم، پس از مدتی ارتقای شغلی پیدا می‌کنم و ممکن است کمک‌انباردار شوم. خلاصه این طوری شد که رفتم سر کار و تقریبا پس از 3 ماه، موضوع ازدواج جدی شد و با دختردایی مادرم ازدواج کردم.

یک موتورسیکلت هم خریدم و صبح زود می‌رفتم سر کار و غروب برمی‌گشتم. من نگهبان دم در بودم و کارخانه برای شب‌ها نگهبان ثابت داشت که یک مرد میانسال و قلچماق بود که به اتفاق زن و بچه‌اش هم در همان محوطه کارخانه در یک دو اتاقی زندگی می‌کردند. در واقع سرایدار بود.

به هر حال فکر می‌کنم ماه ششم، هفتم بود که یک روز حسین‌آقا که سرایدار و نگهبان شب هم بود، به من گفت می‌خواهد تابستانی بچه‌ها را یک مدتی ببرد ولایت و خودش هم بعد از سه چهار روز برمی‌گردد. از من خواهش کرد اگر ممکن است 3 شبی را که او نیست من در کارخانه بمانم.

حسین‌آقا گفت منطقه امن است. کارخانه در حومه شهر بود و در مسیر جاده اصلی، شب‌ها چراغ‌های محوطه کارخانه روشن بود و صبح‌ها که هوا روشن می‌شد، آن را خاموش می‌کردم. حسین‌آقا می‌گفت سر شب‌ها بخواب که نیمه‌شب‌ها بیدار بمانی. داخل نگهبانی بشین، تلویزیون نگاه کن. گاه و بیگاه هم در محوطه گشتی بزن و برگرد. راستش کار بسیار سختی بود، من عادت به شب‌بیداری نداشتم. شب سوم بود که به عادت هر شب، 30/9 شب خوابیدم که 12 شب بیدار شوم اما نمی‌دانم چرا آن شب خوابم سنگین بود. شاید زیاد خورده بودم ‌یا ماست و دوغ خیلی خورده بودم که خیلی زود پلک‌هایم سنگین شد و روی تخت همان نگهبانی خوابم برد و وقتی از خواب پریدم دیدم یک نفر دارد یکی از وانت‌‌های کارخانه را هل می‌دهد که بی‌سروصدا آن را از در کارخانه بیرون ببرد. البته یکی هم پشت رل بود. یکهو خواب از سرم پرید و با سرعت برق از جا بلند شدم و گذاشتم دنبال وانت. کسی که پشت رل بود تا متوجه من شد، ماشین را روشن کرد و به رفیق دزدش گفت بپر بالا.

من در چند قدمی مرد جوانی بودم که وانت را هل می‌داد. شروع کردم از پشت او را گرفتن. کتش را سفت گرفته بودم، او دستش را گرفته بود به میله‌های دور وانت و ماشین هم با سرعت می‌رفت. بالاخره کتش را از تنش درآوردم. دزدها وانت را بردند و من ماندم و یک کت.

رنگ از رویم پریده بود. نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. کت را بغل کردم و آمدم نگهبانی. به فکرم رسید که به پسرعمو زنگ بزنم و ماجرا را به او خبر دهم. ساعت تقریبا 30/11 شب بود. آن بنده خدا هول کرد و گفت من الان خودم را می‌رسانم. تو فقط جیب‌های کت را وارسی کن؛ ببین کارتی، شناسنامه‌ای، کیفی در آن نیست، اگر بود آنها را پیش خودت نگه دار و قایم کن؛ چون به احتمال زیاد دزدها برای بردن کت برمی‌گردند. پسرعمو همچنین توصیه کرد ممکن است برای پس گرفتن کارت یا کیف، تو را به باد کتک بگیرند. بنابراین اسم و مشخصات کارت را یادداشت و گوشه‌ای قایم کن که اگر مجبور به پس دادن آنها شدی، مشخصاتش را داشته باشیم تا ماموران ‌آنها را دستگیر کنند.

من جیب‌های کت را وارسی کردم. 3500 تومان پول، چند برگ بن کالا و یک شناسنامه تاخورده رنگ‌ورو رفته بود. مشخصات شناسنامه را یادداشت کردم و بعد همه را در جیب کت گذاشتم. تعجبم در این بود که آنها چطور با قیچی آهن‌بری قفل در را شکسته بودند و من خنگ از خواب نپریده بودم. راستش احساس می‌کردم دست و پایم می‌لرزد و فکرم هزار و یک راه رفت که یکی‌اش از دست دادن کارم بود. چنان خواب از سرم پریده بود که بیقرار بودم، آرام نداشتم و دائم چشمم به جاده بود که ببینم پسرعمو کی می‌رسد. تو همین فکرها بودم که دیدم یک ماشین با نور بالا به طرف نگهبانی پیش می‌آید و جلوتر که آمد، دیدم وانت کارخانه است. جوان تنومندی از آن پیاده شد و مرا صدا کرد و گفت: یک آقایی این ماشین را تحویل من داد و گفت آن را تحویل شما بدهم و در عوض کتش را پس بگیرم. من گفتم نمی‌توانم کت را تحویل دهم. او هم گفت: من هیچ‌کاره‌ام. پولی گرفته‌ام که این کار را بکنم. اگر کت و مدارک داخل آن را تحویل ندهی، من هم طبق قراری که گذاشتم، با ماشین برمی‌گردم. مانده بودم بر سر دوراهی که یاد حرف‌های پسرعمو افتادم. آن جوان وانت را داخل محوطه آورد، پارک کرد، کت و کیف را تحویل گرفت و رفت. همچین که به لب جاده رسید، یک ماشین عبوری آمد و او را سوار کرد و رفت.

دردسرتان ندهم، پسرعمو که آمد و ماجرا را شنید، قرار شد موضوع را با کسی در میان نگذاریم و خودش با استفاده از مشخصات شناسنامه، مساله را دنبال کند. همین کار را هم کرد. معلوم شد آن جوان، رفیق آن دو تا دزد بوده و خلاصه با التماس زیاد و تضرع و گریه، مانع پیگیری ماجرا شدند. الان 4 سال از آن ماجرا می‌گذرد. من همچنان نگهبان هستم و پسرعمو همچنان آن راز را در سینه نگه داشته است؛ همان طوری که من این کار را کرده‌ام و لابد دزدها هم به همین ترتیب.

صادق س. کرمانشاه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها