در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدرم همیشه میگفت زندگی فراز و نشیب دارد؛ گاهی در اوجی و گاهی در ته دره. آن موقع معنی حرفش را نمیفهمیدم اما یک اتفاق باعث شد این جمله او را به خوبی لمس کنم و خودم گرفتار یک سقوط بزرگ شوم. من و شوهرم کامران زندگی خوب و خوشی داشتیم. از پول و ثروت خبری نبود، تمام داراییمان به یک پیکان مدل 63 و خانهای اجارهای خلاصه میشد اما دلمان خوش بود و از بودن کنار همدیگر لذت میبردیم. همسرم با همان پیکان کار میکرد و نمیگذاشت شبها گرسنه بمانیم تا این که گیر سارقان افتاد و ماشین را از چنگش درآوردند. از این حادثه چنان ضربه بزرگی خورد که دیگر نتوانست سرپا بایستد. خانهنشینی آزارش میداد. هر چه هم دنبال کار میگشت جواب رد میشنید.
مرتب این جمله را تکرار میکرد که همه درها به رویش بسته شده است اما من سعی میکردم دلداریاش بدهم . اجاره خانهمان عقب افتاده و صدای صاحبخانه درآمده بود. مبلغی از پدر من که آن زمان هنوز سالم بود قرض گرفتیم و کمی هم پدر کامران کمکمان کرد اما اینها چاره کار ما نبود. بعد از هفت یا هشت ماه بالاخره کامران یکی از دوستانش را راضی کرد با ماشین او کار کند. از آن به بعد شبکار شد و بالاخره یک شب که مسافر دربستی به چالوس برده بود در راه برگشت خوابش برد و ته یک دره سقوط کرد. زندگیام ویران شد. دیگر دلیلی برای زنده بودن نداشتم اما مرگ همسرم پایان دردهای من نبود. زمانی که کامران میخواست ماشین دوستش را از او قرض بگیرد یک چک ضمانتی به او داد که البته چک برای من بود. چهلم کامران که تمام شد دوست او کهاسمش مهران بود، سراغم آمد و گفت باید خسارت بدهم. من آه در بساط نداشتم و از طرفی پدرم هم در بستر مرگ بود. از او مهلت خواستم و مهران قبول کرد. قبل از آن که بتوانم پول جور کنم پدرم فوت شد. مصیبت از آسمان روی سرم میبارید و من طاقت این همه رنج را نداشتم. از پا درآمده بودم و نمیتوانستم خودم را از این گرفتاری نجات بدهم. در این گیر و دار کاسه صبر صاحبخانه هم لبریز شد و جوابم کرد. او دو دلیل برای این کار داشت؛ یکی این که آنقدر اجاره بدهکار بودم که به اندازه تمام پول پیشی که به امانت به او داده بودیم میشد، از طرفی او فکر میکرد یک زن تنها و بیوه دردسر دارد. با این وجود هیچکدام از دلیلهایش را صاف و پوستکنده به من نگفت و بهانه آورد که میخواهد برای پسرش زن بگیرد و طبقه بالا را برای او احتیاج دارد. چنان درمانده شده بودم که ترجیح میدادم من هم کنار قبر شوهرم آرام بگیرم.
کار من آن زمان به آوارگی نکشید، چون قبل از این که صاحبخانه جل و پلاسم را به خیابان بریزد مهران حکم جلبم را گرفت و من را به زندان انداخت. به هر حال بهتر از خیابانخوابی بود. هر چه من خواهش کردم و قاضی نصیحت، او حاضر نشد رضایت بدهد تا این که بعد از 6 ماه خواسته و درد اصلیاش را به زبان آورد و گفت اگر با او ازدواج کنم چکها را پاره میکند. این پیشنهاد به نظر من آنقدر بیشرمانه بود که حاضر بودم با دادن جواب رد تا آخر عمرم در حبس بمانم. مهران خواستهاش را بارها و بارها تکرار کرد ولی جواب من همان بود. بعد از یک سال و نیم حبس مردی خیر بدهی مرا پرداخت کرد و آزاد شدم.
نگرانی زیادی نداشتم چون همان مرد خانهای را در محمدشهر کرج در اختیارم گذاشت، البته فقط برای یک سال و من متعهد شدم در این مدت کاری پیدا و خانه او را ترک کنم. دو ماه دنبال کار گشتم. درآمدش زیاد برایم مهم نبود و بیشتر از آن به این اهمیت میدادم که محل کارم امن باشد و سنگینی نگاهها آزارم ندهد.
بالاخره هم یک جای مناسب پیدا کردم. یک شرکت خدمات مجالس در کرج به کارگر زن نیاز داشت و من توانستم آن شغل را تصاحب کنم. بهدستآوردن آن برایم از کشف بزرگترین گنج دنیا هم بیشتر ارزش داشت. البته این شغل درآمد ثابت نداشت و هر وقت مهمانی و جشنی برقرار بود من هم حقوق میگرفتم و میتوانستم روی انعام صاحب مجلس هم حساب کنم.
مهلت یکسالهام مثل برق گذشت و تمام شد. من طبق قرار خانه را به مرد خیر که نمیتوانم اسمش را بیاورم تحویل دادم و او این بار منزلش را در اختیار یک تازهعروس و داماد قرار داد. من هم توانستم در همان محمدشهر خانهای برای خودم پیدا کنم. همچنان در آن شرکت کار میکردم تا این که آنجا را تعطیل کردند و من ماندم و دست خالی اما اجازه ندادم ناامیدی مرا از پا دربیاورد. باید مقاومت میکردم. به هر قیمتی که شده باید خودم را سرپا نگه میداشتم. در آن روزگار به یاد مهران و پیشنهادش افتادم ، نه این که بخواهم با او ازدواج کنم فقط به این فکر میکردم که اگر به او جواب مثبت میدادم الان حال و روز خیلی بهتری داشتم و مجبور نبودم برای چند اسکناس اینقدر زجر بکشم.
محل کار بعدی من باز هم یک شرکت خدمات مجالس بود. چون نمیخواستم تا آخر عمرم پیشخدمت بمانم تصمیم گرفتم از یکی از همکارانم به اسم نرگس عکاسی یاد بگیرم. او خیلی به من کمک کرد ولی ظاهرا در این رشته استعداد نداشتم و توفیقی به دست نیاوردم. بعد از آن ترجیح دادم در آشپزخانه مشغول به کار شوم، ولی صاحب شرکت مخالفت کرد و به ناچار به همان خدمتکاری ادامه دادم، تا این که در یک تالار استخدام شدم. این برای من یک پیشرفت بزرگ بود چون از حالت روزمزدی درآمده بودم و از آن به بعد حقوق ثابت داشتم، ضمن این که بعضی مهمانها برای کارهای خانهشان به من پیشنهاد میدادند و باعث میشد کمکخرج داشته باشم. در تمام این مدت تنهای تنها بودم و هر دو سه هفته یکبار فرصت میکردم سر قبر کامران بروم. درحالی این شرایط را تحمل میکردم که 4 خواستگار داشتم اما حتی تصور این که بعد از کامران با مرد دیگری زیر یک سقف زندگی کنم برایم آزاردهنده بود.
برای این که تنهاییام را پر کنم در کنکور پیام نور شرکت کردم. سال اول قبول نشدم ولی سال بعد اسمم را در بین پذیرفته شدگان دیدم و از آن به بعد دانشجوی رشته جامعهشناسی شدم ولی نتوانستم درسم را تمام کنم. فکر و خیال زیاد و خستگی باعث میشد شبها نتوانم درس بخوانم. کلاسهای پنجشنبه و جمعه را هم که شرکت نمیکردم، برای همین سه ترم پشت سر هم مشروط شدم و قبل از این که نامه اخراجم را روی برد بزنند خودم ترک تحصیل کردم.
این سالها به من یاد داده بود اگر دری به رویم بسته شد یک راه دیگر را امتحان کنم. بالاخره باید پیشرفت میکردم. از نظر من برگشتن به تهران و پیدا کردن خانهای مناسبتر خیلی اهمیت داشت.
برای همین بدون این که به صاحب تالار حرفی بزنم هر وقت فرصت میکردم به تهران میآمدم و در شرکتهای خدمات مجالس بالای شهر دنبال کار میگشتم. چون تجربه این کار را داشتم بعد از 3ماه در یک شرکت خوب کار پیدا کردم. هم حقوقم بیشتر بود و هم انعامی که میگرفتم اما هنوز برای اجاره کردن خانه در تهران مشکل داشتم. بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که همان محلی که در آن زندگی میکنم هم بد نیست و باید قناعت کنم. از آن زمان در همان شرکت کار و در همان خانه زندگی میکنم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: