در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کامران در تمام مدتی که از داستان زندگیاش و چگونگی ارتکاب قتل صحبت میکند سرش را بالا نمیآورد او به سرامیکهای کف اتاق چشم دوخته و هر از گاهی چنان تحت تاثیر حرفهای خودش قرار میگیرد که برای ادامه گفتگو باید دقایقی مکث و سکوت کند. او قبل از هر چیز خودش را این طور معرفی میکند: اسمم کامران است. 28 سال دارم و قبل از این که به جرم قتل دستگیر شوم هرگز پایم به دادگاه و زندان باز نشده بود. من اصلا اهل خلاف نبودم اما یک مزاحم کاری کرد که سرنوشتم عوض شد و حالا من را به عنوان قاتل میشناسند.
متهم بعد از معرفی خودش از زندگی خانوادگیاش میگوید: پدرم نه پولدار بود و نه فقیر. زندگی متوسطی داشتیم، مثل خیلی از مردم. وقتی به سن ازدواج رسیدم مادرم تصمیم گرفت برایم آستین بالا بزند. من شاغل بودم و میتوانستم یک زندگی را اداره کنم، برای همین مدتی جستجو کردیم تا این که با سحر آشنا شدم. او دختر خوبی به نظر میرسید و به ازدواج با او راغب بودم. سحر و خانوادهاش هم مشکلی با این قضیه نداشتند. برای همین مراسم خواستگاری و عقد و عروسی بدون هیچ اتفاق خاصی برگزار شد. در آن روزها برای آیندهام برنامههای زیادی ریخته بودم. من هم مثل همه جوانها آرزوی خوشبختی و سعادت داشتم و اتفاقا فکر میکردم به آن رسیدهام بعد از این که سر خانه و زندگی خودمان رفتیم هم هیچ مشکل خاصی بین من و سحر وجود نداشت.
کامران در اینجا با مکثی کوتاه جملهاش را اصلاح میکند: اگر بگویم هیچ مشکلی نداشتیم دروغ است چون همه زوجها اختلافهایی با هم دارند که به مرور زمان حل میشود. من و سحر هم سر بعضی مسائل با هم اختلاف سلیقه داشتیم اما آنقدر حاد نبود که دعوای سختی بین ما در بگیرد یا کار به دلخوری شدید و کینه بکشد.
آن طور که متهم توضیح میدهد در ماهها و سال اول زندگی مشترک همه چیز بر مدار آرامش نسبی میچرخید تا این که... سرفههای عصبی به سراغ کامران میآید و او بعد از چند لحظه وقتی میتواند دوباره صحبت کند میگوید: نمیدانم چه شد که یکدفعه رفتار همسرم تغییر کرد. از خودم میپرسیدم او از چه موضوعی ناراحت یا ناراضی است؟ جوابی برای این پرسش نداشتم. به خودم گفتم شاید دچار وسواس شدهام اما حدسم کاملا درست بود، رفتار سحر تغییر کرده و نسبت به من سرد شده بود . دیگر از آن محبت و علاقه اولیه خبری نبود و او با بیتفاوتی به زندگیمان نگاه میکرد. این رفتار او آنقدر ادامه پیدا کرد که دچار سوءظن شدم و به خودم قول دادم هرطورشده از ته و توی ماجرا سر دربیاورم.
کامران در این مقطع از زندگی در نقش یک مفتش ظاهر شد. شاید این یکی از اشتباهات او بود که به جای گفتگو با همسرش و پیداکردن ریشه مشکلات ترجیح داد وارد کارآگاهبازی شود. او میگوید: نتیجه تحقیقاتم دیوانهکننده بود. همسرم به من خیانت میکرد. این را مطمئن شده بودم، برای همین با سحر صحبت کردم البته نه گفتگوی آرام چون وقتی کار به اینجا میرسد دیگر هیچکدام از طرفین نمیتواند آرامش خودش را کنترل کند. من و سحر چند بار به خاطر رابطه غیراخلاقی او با هم جدل کردیم. زنم اوایل انکار میکرد اما حدس من کاملا درست بود.
در این گیر و دار زوج جوان به جای یافتن راهکاری منطقی برای برونرفت از بحران به لجبازی ادامه دادند. متهم کششی به بدنش میدهد و بعد میگوید: برای این که ثابت کنم زنم به من خیانت میکند چند بار او را تعقیب کردم. همه رفتار و حرکاتش را کنترل میکردم. دیگر هیچ تردیدی برایم وجود نداشت حتی فهمیدم او با چه کسی در ارتباط است.
قبل از این که متهم بقیه ماجرا را تعریف کند از او میخواهم کمی درباره آن پسر غریبه توضیح بدهد. مرد جوان در پاسخ میگوید: اسمش شهروز بود، زیاد نمیشناختمش اما چند بار او و سحر را در خیابان با هم دیدم.
کامران دوباره به خط داستان برمیگردد و اضافه میکند: چند بار سعی کردم سحر را از ادامه ارتباطاش با شهروز منصرف کنم اما دیگر کار از کار گذشته و زنم حاضر به پایان دادن به این مساله نبود . اوضاع روز به روز وخیمتر میشد و من عصبیتر.
متهم بعد از لحظاتی سکوت ادامه ماجرا را بازگو میکند: این درگیری و کشمکشها ادامه پیدا کرد تا این که یک روز زودتر از همیشه به خانه برگشتم و دیدم سحر در منزل نیست. فهمیدم سراغ شهروز رفته است. آنقدر عصبانی شدم که نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. من از مدتها قبل یک سلاح کمری خریده بودم و در خانه نگه میداشتم. آن را برداشتم و به خیابان رفتم. من میدانستم همسرم در کدام محله با شهروز قرار میگذارد. خودم را با عجله به آنجا رساندم. وقتی به محل رسیدم دیدم حدسم درست بوده. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. سلاحم را درآوردم به طرف شهروز رفتم و گلولهای شلیک کردم. آن پسر به زمین افتاد و خون از بدنش جاری شد. من هم از ترس فرار کردم اما خیلی زود دستگیر شدم.
از متهم میپرسم بعد از ارتکاب قتل چه احساسی داشت؟ او جواب میدهد: وقتی به خودم آمدم و فهمیدم چه کار کردهام دچار عذاب وجدان شدم. من آدمکش نیستم، برای همین خیلی ناراحت شدم. این که میگویم عذاب میکشیدم اصلا قابل وصف نیست واقعا دیوانهکننده است. وقتی مرا بازداشت کردند جرمم را گردن گرفتم و همه حقایق را گفتم. در این قتل این فقط من نیستم که مقصر هستم زنم و خود مقتول هم تقصیر دارند. سحر نباید به من خیانت میکرد و شهروز هم حق نداشت با زنی متاهل رابطه برقرار کند. او یک مزاحم بود که زندگی مرا متلاشی کرد و آخرسر خودش قربانی اشتباهش شد.
چرا وقتی متوجه خیانت همسرت شدی او را طلاق ندادی؟ کامران در پاسخ به این سوال میگوید: واقعا نمیدانم چرا. شاید فکر میکردم هنوز هم همسرم را دوست دارم شاید هم تصور میکردم میتوانم سحر را از این کارها منصرف کنم، البته این را هم بگویم که بیشتر از این که به فکر راهحل باشم دنبال انتقامگیری بودم، میخواستم همان طور که زندگیام نابود شد ، زندگی بقیه را از بین ببرم.
حس انتقامجویی همان احساسی است که بسیاری از جنایتها را رقم میزند و کامران هم از همین الگوی باطل و شوم پیروی کرده و حالا باید تقاص عملش را پس بدهد. او در حالی که همچنان سر به زیر انداخته میگوید: واقعا نمیفهمم چرا بعضی زنها خیانت میکنند. اگر مشکل خانوادگی وجود دارد میشود با گفتگو و مشورت گرفتن از مسنترها مشکل را حل کرد یا حتی طلاق گرفت. قطعا خیانت چاره کار نیست. از طرف دیگر نمیفهمم چرا بعضی پسرها وارد زندگی زنان متاهل میشوند و از این نوع روابط چه هدفی را دنبال میکنند . من باید به این افراد بگویم کارشان چه عواقب تلخ و شومی دارد واقعا یک رفتار غیراخلاقی و تحملنشدنی است.
این حرفها جملات پایانی کامران است اما او قبل از خداحافظی به یک نکته دیگر هم اشاره میکند: اگر من در خانه سلاح نگه نمیداشتم امروز اینجا نبودم و شاید مشکل را به شکل دیگری حل میکردم برای همین توصیه میکنم هیچ کس وسیلهای را در خانهاش نگه ندارد که روزی به آلت قتاله تبدیل شود. آنهایی هم که چاقو در جیبشان میگذارند باید بدانند ممکن است هر لحظه به خاطر خشم و عصبانیت از آن چاقو برای آدمکشی استفاده کنند و کارشان به اینجا بکشد و به سرنوشت من دچار شوند.
فرشته محمدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: