پُستخانه

کد خبر: ۲۷۵۷۱۰

احسان: من خیلی می‌خواستم با شما درباره مشکلم حرف بزنم ولی نشد تا حالا که دیگه دلم رو زدم به دریا. مشکل من روابطم با دوستامه. همیشه به این فکر می‌کنم که مثلا امروز چرا این دوستم با من زیاد خوب برخورد نکرد یا چرا به من زنگ نمی‌زنن وقتی جایی می‌رن؛ البته نه همیشه. چیکار کنم که با دوستام صمیمی‌تر باشم و احترام بیشتری بذارن به من. من این مسئله رو فقط به شما گفتم چون مطمئنم که شما می‌تونین به من کمک کنین. نامه‌م رو نمی‌خوام چاپ کنی فقط می‌خوام مشکلم حل بشه. ممنون.

منم که آجیل مشکل‌گشا نیستم ننه! پس حالا می‌گی چی‌کار کنم... هااااا؟ به نظرم یخده صبر کنی، یکی از بروبچ پیدا می‌شه که با نظراتش حلال مشکلاتت بشه. می‌گی نه؟ صبر کن و ببین (اگر هم بچه‌ت رو گازه و نمی‌تونی صبر کنی، تو اینترنت سرچ کن «چگونه یکدیگر را بهتر بفهمیم» شاید یه اطلاعات اولیه‌ای بهت بده)

روِیا: ...من در دستان تو همانند پرنده کوچکی هستم که نه توان درک بزرگی تو را دارد و نه می‌تواند بال بگشاید و پرواز کند... ای سراپا خوبی، به من بگو راز پروانه‌های سوخته و شمعهای به اتمام رسیده را. به من بگو چرا کسی به من پرواز نیاموخت؟...

عاطفه شکرگزار: این بار تو قانون رو شکستی. گله دارم از تو، از تویی که قوانین صفحه رو یادت رفته. تو همیشه قوانینت رو توی تلگرافخونه گوشزد می‌کنی اما ما هم واسه خودمون ضوابطی داریم که هیچ وقت نگفتیم چون می‌دونستیم بهتر از خودمون اونا رو می‌دونی و رعایت می‌کنی، ولی الان می‌خوایم قوانین ما هم مکتوب بشه. قوانینمون سخت نیست چون نمی‌خوایم به بهترین دوستمون سخت بگیریم، چون کم‌توقعیم (لااقل تو این یه مورد.) می‌خوایم پشتمون، راهنمامون، جواب سوالامون، مرهم دردامون باشی. می‌خوایم حرف بزنی و باور کنی که این صفحه بدون تو معنا نداره. می‌خوایم زیر نامه هر کدوممون جواب بِدی، خیلی هم جواب بدی. می‌خوایم کلید بدی، مزه بریزی، انتقاد کنی، درس بدی، باشی... ولی نمی‌دونم چرا تو این رو باور نداری... فکر می‌کردم حرکت خوبی نیست وقتی یه نفر داره باهات حرف می‌زنه تو سکوت کنی ولی تو این کار رو کردی! دو هفته‌ست که در برابر همه سکوت کردی...

آخه رو تابلو نوشته بود: لطفاً از روی چمنها راه نروید، منم دیدم همه جا چمن‌کاری شده و حالا خطرناکه حسنش هیچ...! گلهای باغ و بوستان را نچینیدش رو که نمی‌شه نادیده گرفت.

فرهاد ممی‌پور: به آسمان می‌نگرم و می‌اندیشم به اردیبهشت؛ آسمانی نیمه بارانی، ابرهایی که آفتاب، حلقه‌ای طلایی بر تنشان نشانده است و رنگین‌کمانی که بر دور دست این آسمان پرطراوت نقاشی شده است. من عاشق رنگهای این رنگین‌کمان روِیایی‌ام.

سحر از هیچ جا: از تمام این زندگی می‌توانم بیاموزم. این زندگی توانایی این را دارد که مرا بی‌نیاز کند؛ ولی آیا من هم توانایی این را دارم که به قدر توانایی‌اش از او بهره جویم؟ چقدر تفاوت آدمها «این‌جا» به چشم می‌آید.

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه: ...از این‌که سیاهنامه‌های مخالفین رو چاپ می‌کنی و با سکوت و سعه صدر... نتیجه‌گیری رو به خودشون واگذاری می‌کنی... اما جان من هر چه زودتر پرده بگشای و رخ بنمای. بدون حضورت، صفحه بیروح و کسل کننده‌ست... صدا و تصویری که ازت نداریم اقلا خط و ربطت رو دیگه ازمون دریغ نکن...

ففففووووتتتت! فوت! فوت! الو؟ صدا می‌یاد؟ تصویر رو داری؟ این آنتنش مرکزیه ها... دیگه الان باس تصویرو داشته باشی. اینم که خط و ربطمون! آخه خط و ربط من به چه دردت می‌خوره بااااا... صوت و تصویر من، گوشخراش و چشم‌تراشه هااااا... فردا نیای بگی، نخواستم، بیا این صوتت، اینم تصویرت، یه خط و ربط از دراکولا می‌داشتم، می‌فروختمش به موزه، پولدار می‌شدم بیشتر به کارم می‌اومد!! از ما گفتن!

لیلا: داشت یادم می‌رفت که چقدر شعرای قدیم، سبزی و آبادانی رو دوست داشتند. شاید حافظ اگر در دوران ما هم بود، حافظ باقی می‌موند و رنگ نمی‌باخت. باز هم از عشق می‌گفت و برای دلهای خسته امیدبخش بود... بیاین ما هم حافظ سبزی و امید باشیم...

سمیه از قم: ...دوست دارم اشتباهاتم و اون آزار و اذیتهایی که به پدر و مادرم رسوندم رو جبران کنم ولی نه من اون دختر پرذوق و سرحال سابقم، نه پدر و مادرم. اونا شکسته‌تر از همیشه شده‌ن. کاش می‌شد روی موهاشون یه رنگ سیاهی می‌زدم تا هیچ وقت به سفیدی برنگرده. اون موقع از اعماق وجودم می‌گفتم: ببخشید! پشیمونم، ولی مثل همیشه، می‌دونم که پشیمونی سودی نداره.

سراب عشق از سیرجان: ...من مانده‌ام و مهتابی رو به زوال رفته؛ من مانده‌ام و سرنوشتی بی تو از سر خوانده؛ من مانده‌ام و خاطراتی بی‌پایان؛ من مانده‌ام و عشقی رو به پایان؛ من مانده‌ام و تنهایی؛ من مانده‌ام بی‌تو ای روِیایی...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها