دست تقدیر

کد خبر: ۲۷۵۶۹۶

تمایل پیدا کردم که در گوشه و کنار شهر به افرادی که مشکلی دارند کمک کنم البته این کمک همیشه مالی نبود و گاهی از نفوذ خانوادگیام روی افراد متشخص استفاده می‌کردم تا بتوانم حق کسی را بگیرم و به خودش بدهم.

وکلای زیادی می‌شناختم و همواره به افق‌های دور می‌نگریستم و پس از اتمام دانشگاه نیز تمایل چندانی به ازدواج نداشتم زیرا احساس می‌کردم نه تنها مرد رویاهایم را هنوز پیدا نکرده‌ام بلکه تصور می‌کردم شاید تعهدات ازدواج بیشتر از حد توانم باشد.

یکی از دوستانم به نام هلن که مدتی در مجامع محلی با او آشنا شده بودم در امور خیریه و فعالیت‌های عمومی‌ شرکت می‌کرد. او چندین بار با من تماس گرفته بود تا به عنوان همراه به محل‌هایی که سر می‌زد با او بروم.

ماجرا از اینجا شروع شد که یک بار با من تماس گرفت و گفت به دیدن یک زندانی می‌رود و اگر بخواهم می‌توانم او را همراهی کنم. من ابتدا پاسخ رد دادم و گفتم هرگز با زندانی‌ها ملاقات نکرده‌ام بلکه همیشه با افراد سرشناس سر و کار داشته‌ام و تمایلی به این کار هم ندارم اما انگار چیزی در درونم مرا به آنجا می‌کشید. به همین دلیل با هلن قرار گذاشتم و به دیدن یک زندانی به نام کلی رفتیم.

در آغاز فقط سلام و احوالپرسی کردم و نشستم تا هلن با او صحبت کند. ظاهر زندانی با خالکوبی قدیمی ‌روی بازویش برایم جالب بود. ما تاکنون همدیگر را ندیده بودیم و ارتباطی هم نداشتیم اما چیزی در او بود که برایم جالب بود و حالت صداقت و روراستی خاص‌اش مرا جلب می‌کرد. من ساکت نشسته بودم و به صحبت‌های او با هلن گوش می‌دادم.

کلی گفت در محل کار سابقم رفتارهای مشکوکی از معاون شرکت دیدم و با توجه به این‌که او چند تا از همکارهای مرا بی‌دلیل اخراج کرده بود در یک شب تصمیم گرفتم سری به منزلش بزنم تا ببینم مدرکی برای این کارهایش پیدا می‌کنم یا نه.

وقتی به منزل رسیدم از پنجره وارد شدم و برایم عجیب بود که منزل سیستم هشدار دهنده داشت اما هیچ زنگی به صدا در نیامد. ظاهرا سیستم را قبلا خاموش کرده بودند.

وقتی به اتاق کار او رسیدم تعدادی چک و سکه‌های طلا روی میز کارش پیدا کردم و تصمیم گرفتم چند تا از آنها را به عنوان گرویی پیش خودم نگه دارم اما وقتی به اتاق پذیرایی رسیدم با جنازه او و همسرش مواجه شدم. آنها غرق در خون روی زمین افتاده بودند. فرار کردم و در راه پلیس مرا گرفت و مدارک از من خواست و بعد اجازه داد بروم اما وقتی آثار انگشت مرا روی میز کار پیدا کردند مرا به زندان آوردند.

شاید باور نکنید ولی من واقعا بی‌گناهم. در این مدت نیز پسر بزرگش که به کالج می‌رود و مواد مصرف می‌کند تقاضا کرده که دادگاه من زودتر پایان یابد و من مجازات شوم در صورتی که همسایه‌ها می‌گفتند که خود او روز قبل با والدینش دعوای سختی داشته است.

حالا من مانده‌ام و یک دنیا اتهام که نمی‌دانم چه باید بکنم. لطفا اگر می‌توانید لااقل به من کمک کنید تا بتوانم وکیلی بگیرم تا شاید بی‌گناهی‌ام اثبات شود.

هلن نگاهی به من کرد و گفت که سعی‌اش را می‌کند.

وقتی بیرون آمدیم تمام شب را نخوابیدم. از فکر او بیرون نمی‌رفتم. علاقه شدیدی نسبت به وی در من ایجاد شده بود که دلیلش را نمی‌دانستم. با خودم گفتم ازدواج با یک قاتل در زندان! خیلی مسخره است اما نمی‌توانستم مقاومت کنم.

فردا با هلن تماس گرفتم و گفتم که حاضرم به او برای گرفتن بهترین وکیل و پرداخت هزینه‌ها کمک کنم تا بی‌گناهی‌اش ثابت شود.

وقتی دوباره به زندان رفتم کلی که از تصمیم من متعجب شده بود به من گفت که از لطف من متشکر است اما پس‌اندازی ندارد تا بتواند جبران کند و من گفتم این یک قرض نیست بلکه سهم او از شراکت در زندگی‌ام است. او که تعجب کرده بود گفت منظورتان را نمی‌فهمم و من به او گفتم که منظورم ازدواج است.

کلی با خوشحالی از من تشکر کرد و چند روز بعد من با پرداخت حق الوکاله به زندان رفتم تا مراسم ازدواجمان در آنجا برگزار شود. هرگز خود را در چنین موقعیتی ندیده بودم اما حالا احساس خوشحالی زیادی می‌کردم و منتظر بودم تا کلی آزاد شود و ما زندگی‌مان را شروع کنیم. او مرد خوبی بود و من هم پول کافی داشتم و علاقه هم در بین بود. ظاهرا مشکلی وجود نداشت اما فقط یک هفته پس از آزاد شدنش حالش بهم خورد و با رساندن او به بیمارستان فهمیدم که مبتلا به سرطان شده و چند ماه بعد هم فوت کرد. از آنچه تقدیر برایم رقم زده بود سر در نمی‌آوردم و حالا من ماندم و خاطرات با کلی و تنها چیزی که آرامم می‌کند این است که توانستم قبل از مرگش با کمک به او موجب آزادی یک بی‌گناه شوم اما حالا دوباره تنها مانده‌ام!

مترجم : سحر کمالی نفر
منبع : misterynet.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها