کالو و تمام آرزوهایش

چه می‌دانستم، خوابی که 3 سال پیش در شبی که صبح‌اش می‌خواستم بروم و بشوم سرباز معلم مدرسه کالو دیدم ، حالا باید برای رفتنم از مدرسه کالو ببینم.
کد خبر: ۲۷۴۸۴۶

یادش بخیر روز اول سرباز معلمی من، معلم راهنما، حمیده، حسین، پریسا و مهدی چه طور در گرمای مهرماه جمال‌آباد کالو مدرسه جدید کالو را که پر از وسایل صیادی بود سر و سامان دادیم. لباس‌هایمان کثیف شده بود حمیده خنده می‌کرد من حسرت این را می‌خوردم که وقتی که برگشتم شهر مادرم اخم‌هایش در هم می‌کند می‌گوید رفته‌ای معلم شده‌ای یا کارگر تعویض روغنی!

چه می‌دانستم روزی که آمدم به «کالو» و مدرسه‌اش عاشق آنجا بشوم و زندگی‌ام را گاهی با بچه‌های مدرسه کالو تقسیم گاهی ضرب گاهی جمع و گاهی منها»! اینها نوشته‌های عبدالمحمد شعرانی است. سرباز معلم کوچک‌ترین مدرسه دنیا، از عشقش به مدرسه‌ای که در روستای جمال‌آباد کالو در بوشهر است. اما وقتی خبر دیدار او با رئیس جمهور رسانه‌ای شد به قول خودش حال و روز بعضی‌ها را پریشان کرد.

«کالو»، کوچک‌ترین مدرسه جهان است با چهار دانش‌آموز که اتفاقا امسال یکی‌شان برای ادامه تحصیلش باید از این روستا برود. اما عبدالمحمد شعرانی، این مدرسه را به تمام دنیا شناساند. آنقدر که حالا مثلا فلان شهروند شهر آرام و ساکت هلند می‌داند که حسین، دانش‌آموز این مدرسه امسال معدلش چقدر شده است. دهکده جهانی است دیگر. شعرانی در وبلاگش از دیدارش با رئیس‌جمهور گفته است. دیداری که به قول خودش بعضی‌ها را پریشان خاطر کرده است.

نیم‌ساعتی به اذان ظهر مانده، خودم را به پاستور می‌رسانم، مهندس ثمره هاشمی دیدار با آقای رئیس جمهور را تدارک دیده (ثمره هاشمی همان کسی است که حسین، مبصر مدرسه کالو در ابتدای کتابم برایش نوشت: تا همیشه یادمان می‌ماند جاده آسفالته‌ کالو محبت تو بود و ما دعایت می‌کنیم) و گفته قبل از اذان ظهر خودم را به دفتر ریاست‌جمهوری برسانم. برخلاف همیشه که به هر مسوولی می‌رسم، از من می‌پرسد که: چرا زن نگرفته‌ای و کی می‌خواهی زن بگیری؟! برای دکتر احمدی‌نژاد از آنچه در کالو اتفاق افتاده است می‌گویم و رسانه‌هایی که از وبلاگ و مدرسه‌ام گفته‌اند. دستی به شانه‌ام می‌زند و می‌‌نشیند. می‌گوید: «مهم‌تر از همه‌ اینها، کار و خدمتی است که تو برای مردم روستا انجام داده‌ای. چه باقیات الصالحاتی مهم‌تر از این؟» گفته‌اند زیاد وقتش را نگیرم و قول داده بودم دیدار در حد سلام و احوالپرسی باقی بماند. اما گپ‌زدنمان به درازا می‌کشد...

از نامه‌های رسیده از سرتاسر دنیا حرف می‌زنیم، از مهربانی مردم دنیا به مدرسه کالو؛ از یک‌دلار که توسط یک ناشناس از سان دیاگو آمریکا آمده تا عینک آفتابی که خانمی از آمریکا برایم فرستاده و در نامه‌اش نوشته: «در یوتیوب دیدم که با موتور به مدرسه رفت‌و‌آمد می‌کنید، در آفتاب گرم جنوب عینک آفتایی که همراه این نامه است شاید مفید واقع شود.» از آرزویم برای چاپ‌شدن این نامه‌ها... خنده‌ای می‌کند دکتر احمدی‌نژاد! رئیس‌جمهور می‌گوید: «سرباز معلم! کت‌ات هم که احمدی‌نژادی‌ است»! آخرین بوسه را بر شانه رئیس‌جمهور می‌زنم و می‌گویم: «این بوسه برای پدرم است که خیلی دوستت دارد»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها