در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
- : نگاه کن که از شمشیرم چگونه خون میچکد. نگاه کن که من هر روز با خون مردمان برای خودم شربتی میسازم بس لذیذ، چراکه من... .
ایادی: نگاه کن که من چقدر بدبختم. نگاه کن که با چه جک و جانورهایی باید مصاحبه کنم، نگاه کن... .
- : تو کیستی ای مرد؟
ایادی: چرا ای نامرد!
- : چطور جرات میکنی با ما چنین سخن بگویی؟
ایادی: به سختی! بیشین بینیم بابا، خیال کرده ازش میترسم.
- : بر روی این زمین کسی نیست که از من نترسد.
ایادی: من نمیترسم داداش، حرفیه؟
- : هاه هاه هاه زمانی که سرت را از تنت جدا نمودیم آن وقت میفهمی که باید بترسی.
ایادی: جرات داری اون شمشیرت رو بیار بیرون ببین کی میترسه... در آوردی؟... ببین عزیزم شوخی کردم... حالا یه چیزی گفتم... ای هوااااار... یکی این دیوونه رو بگیره.
ایادی: ببین یعنی ازت متنفرم ها! در حد بوندسلیگا ازت بدم مییاد.
چنگیزخان: مهم نیست.
ایادی: حالا که مهم نیست. مصاحبه هم بیمصاحبه برو کشکت رو بساب.
چنگیزخان: تو باید با من مصاحبه کنی. مجبوری. وگرنه داغت را بر دل مادرت مینشانم.
ایادی: آن وقت مادر جانم چنان داغت را بر دل ایل و طایفهات میگذارد که خودت نفهمی از کجا خوردی. آره داداش!
چنگیزخان: هووووم ما از این شیرزنان زیاد در مملکت شما دیدهایم.
ایادی: چشمت کور، باز از رو نرفتی؟
چنگیزخان: خیر. همه را کشتیم. به همراه همه آن مردانی که در برابر ما ایستادند.
ایادی: برو بابا! خوب شد خودت سر و سنگین مردی اگر زنده میموندی و میدیدی نوه نتیجههات رو چطور رام و اهلی کردیم که سکته میکردی بیچاره.
چنگیزخان: نگو. نام آنان را در برابر من نیاور. من به آنها گفتم نباید گول شما ایرانیها را بخورند. گفتم به مظاهر تمدنشان روی خوش نشان ندهند، اما آنها... آنها مایه ننگ من شدند.
ایادی: چشمت رو کور کردند.
چنگیزخان: با این همه ما خودمان از خجالت مردم ایران خوب در آمدیم. خودت که داستان مرو و نیشابور را شنیدهای؟
ایادی: به کوری چشم تو حالا نیشابور یکی از بهترین شهرهای ایرانه. کلی هم آباد و سر سبزه. و این یعنی که جنابعالی هیچ کاری نتونستی بکنی.
چنگیزخان: دستمان خار خار میکند.
ایادی: خب بخارونش.
چنگیزخان: نمیشود. تا یک نفر را نکشیم خارشش خوب نمیشود.
ایادی: ببین داداش من! آدم باش! من یه دکتری میشناسم خیلی دکتر خوبیه. بیا با هم بریم پیشش، ببینم آخه چه مرگته؟ دوایی، چیزی، البته به احتمال زیاد بستری میشی ولی خب، عیب نداره... .
چنگیزخان: نمیخواهیم. تو میخواهی همان بلایی را بر سر ما بیاوری که اجدادتان بر سر فرزندان من آوردند. من به آنها هیچ از دلرحمی و شفقت و انسانیت چیزی نیاموخته بودم، اما آنها با نشست و برخاست کردن با شما، همگی از این صفات بویی بردند. ننگ بر آنان، ننگ... .
ایادی: ببینم تو امروز اصلا قرصهات رو خوردی؟
چنگیزخان: آری که خوردهایم. اگر نخوریم که همه را به خاک و خون میکشیم، اما این قرصها هم نمیتواند عصبانیت ما را از فرزندان ناخلفمان برطرف نماید.
ایادی: حالا تو بیا بریم. من یه جایی بلدم که اگر بری عصبانیتت را برطرف مینمایند.
چنگیزخان: راست میگویی؟
ایادی: آره جان تو... الو... تیمارستان؟... داداش ما یه مورد اورژانسی داریم... بله... .
چنگیزخان: ما با تو میآییم. هر جا که بگویی میآییم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: