دعوای ما رنگ خون گرفت

«جورج همسر دوم من بود. مثل هر زن دیگری زمانی که با او ازدواج کردم با خودم فکر می‌کردم که این بار اشتباهاتی که در زندگی مشترک قبلی انجام داده بودم تکرار نخواهم کرد و با احتیاط و سـیـاسـت بـیـشتری ادامه خواهم داد. ما توسط یکی از دوستان مشترکمان با هم آشنا شدیم و از طریق همان دوست اطلاعات زیادی را در مورد او کسب کردم. جورج بیش از 10 سال بود که از همسر اولش جدا شده بود و یک پسر 13 ساله داشت.
کد خبر: ۲۷۲۸۰۲

من که خودم معلم بودم و در یک مدرسه راهنمایی کار می‌کردم می‌دانستم که برای ارتباط برقرار کردن با پسر او هیچ مشکلی نخواهم داشت. تجربه به من نشان داده بود که هرچقدر به کسی محبت شود در مقابل محبت خواهد دید. من هم از همین روش استفاده کرده و دوستان و روابط زیادی داشتم که همه آنها صادقانه و شفاف بود. روز اولی که برای آشنایی با جورج با او به یک رستوران رفتم به او گفتم زجرهای زیادی در زندگی مشترک قبلی‌ام کشیده‌ام که باعث شده نسبت به همه چیز و همه کس بدبین باشم. به او گفتم که آزارهایی که همسر اولم به من روا داشت ناراحتی‌های روحی و عصبی بسیاری را برایم به بار آورد که سبب شد مجبور شوم تعداد زیادی قرص‌های آرامبخش را تا مدت‌های زیاد مصرف کنم، اما بازگشت به محل کار و در کنار بچه‌ها بودن کم‌کم توانست بار دیگر روحیه از دست رفته مرا بازگرداند و دوستان زیادی پیدا کردم که کمک زیادی به من می‌کردند. من همه جزییاتی را که لازم بود جورج بداند در اختیار او قرار دادم، اما باز هم نتیجه غمبار زندگی آن طور رقم خورد.»

خانم «سرین مورانو» 53 ساله متهم است با شلیک یک گلوله به سوی همسرش آقای «جورج مورانو» 54 ساله وی را از پا درآورده است. خانم مورانو معتقد است فشارهای عصبی وارد شده به او در طی 10 سال زندگی مشترک با جورج سبب این عمل فجیع از سوی وی شده است. آزمایش‌های انجام شده روی خانم مورانو وجود ناراحتی‌های عصبی کهنه در او را تایید کرده است، اما آنچه که برای اعضای هیات‌منصفه جای سوال دارد آن است که آیا او از روی عمد و برای دستیابی به ثروت شوهرش دست به قتل او زده یا آن‌که آن طور که خودش مدعی است تنها برای خاطر چند لحظه عصبی شدن و از دست دادن کنترل و اعصابش چنین فاجعه‌ای را رقم زده است.

«ما بعد از سه جلسه آشنایی تصمیم به ازدواج گرفتیم. در همه این جلسات پسر جورج همراه او نیامد، اما اهمیت زیادی برایم نداشت. نگرانی اصلی من از جورج بود و نه پسرش زیرا می‌دانستم اگر در زندگی آینده‌ام مشکلی ایجاد شود من به راحتی می‌توانم آن را با پسر او حل کنم اما اگر مشکل بزرگتر باشد و به خود جورج بستگی داشته باشد آن وقت ماجرا سخت‌تر خواهد بود. تجربه به من ثابت کرده بود که من گرچه در ارتباط برقرار کردن با کودکان و جوانتر‌ها بسیار موفق هستم اما نتوانسته‌ام ارتباط درستی با همسرم برقرار کنم. همسر اول من همیشه با وجود آزارهای بسیار زیادی که برای من داشت به من می‌گفت یکی از دلایل اختلاف ما این است که من هرگز نتوانسته‌ام ارتباط درست و دوستانه‌ای را با او برقرار کنم. به من می‌گفت همیشه برایش نقش یک معلم را ایفا کرده‌ام که مدام در حال نشان دادن راه درست و غلط از یکدیگر است. این موضوع مرا عذاب می‌داد و در طی زمانی که مجرد بودم سعی زیادی کردم تا روی این مشکل خودم کار کنم. می‌خواستم رابطه نزدیک و صمیمانه‌ای با همسرم داشته باشم تا بتواند مثل یک دوست به من نگاه کند. همه این تلاش‌ها را کردم اما ثمره‌ای نداشت.» بازبینی روی زندگی خانم سرین مورانو نشان می‌دهد که او از زمان جوانی و هنگامی که با همسر اولش ازدواج کرده بود دچار مشکلات شدید روحی بود. گرچه گزارش‌های پلیس حاکی از آن است که ماموران دست‌کم دوبار به خاطر آگاه شدن از کتک‌های شدیدی که خانم سرین مورانو از همسر اولش خورده بود به منزل آنها رفته‌اند اما با این حال وجود مشکلات شدید روحی از سوی این زن نیز انکار نشدنی بود. پرونده پزشکی او در چندین بیمارستان حاکی از آن است که او برای آرامش و به قول خودش لبخند و مهربانی که به دیگران عرضه می‌کرد باید قرص مصرف می‌کرد وگرنه نمی‌توانست رفتاری عادی داشته باشد. قرص‌هایی که خانم مورانو بدون توجه به توصیه‌های پزشکش ماه‌ها قبل از آن که ازدواج دومش را داشته باشد آنها را قطع کرده بود. «می‌خواستم فردی طبیعی باشم، احساس می‌کردم با خوردن این قرص‌ها شخصیتی پیدا می‌کنم که متعلق به من نیست. رفتارهایی که از من سر می‌زد را قبول نداشتم گرچه این که آرام‌تر بودم و به مسائل راحت‌تر نگاه می‌کردم جای شکر بسیار داشت اما می‌دانستم تاثیر آرامبخش قرص‌ها برایم ضرر دارد. این که توانسته بودم بدون این که از مشکلات روحی‌ام حرفی بزنم در یک مدرسه مشغول به کار شوم هم یک موفقیت بود. می‌دانستم که هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد و ازدواج دومم هم به کمکم خواهد آمد.»

خانم مورانو پس از ازدواج با همسر دومش همان طور که حدس می‌زد توانست رابطه بسیار خوبی با پسر 13 ساله او برقرار کند. در زمان 10 سالی که این زوج با هم زندگی کردند او مثل یک مادر برای پسر آقای مورانو که «دیوید» نام داشت کار می‌کرد و سعی زیادی کرد تا توانست او را به درس خواندن تشویق کند تا بتواند از یک دانشگاه خوب پذیرش بگیرد. او واقعا برای «دیوید» همه تلاشش را کرد و این موضوع را حتی بسیاری از شاهدانی که با پلیس در ارتباط بودند تایید کردند، اما رابطه او و آقای مورانو در یک ابهام و سکوت عجیبی فرو رفته بود.

«در همه این سال‌ها برای دیوید مانند یک مادر بودم. می‌دانستم که او از این که مادرش زمان بچگی او را ترک کرده بسیار متاثر است و به همین خاطر می‌خواستم به او ثابت کنم که همه زن‌ها آن طوری که او فکر می‌کند نیستند. ما توانستیم رابطه خیلی خوبی با هم برقرار کنیم که من از آن بسیار راضی بودم، اما در نقطه مقابل جورج بود. او همیشه فاصله‌ای را با من حفظ می‌کرد که دلیل آن را نمی‌فهمیدم. هر چه من سعی می‌کردم رابطه و دوستانه‌تری با او داشته باشم او سعی داشت که همیشه از من فاصله بگیرد. وقتی که دیوید در دانشگاه پذیرش گرفت و ما را ترک کرد همه چیز بدتر شد. او دیگر حتی از این که با من حرف بزند هم امتناع می‌کرد نمی‌دانستم مشکلش با من چیست و هیچ وقت هم از من یا کارهایم ایراد نمی‌گرفت تا شاید مشکل کارم را لااقل از این طریق متوجه شوم تا این که بالاخره دعواهای ما شروع شد. او انگار ناگهان مثل آتشفشانی خروشان شده بود که فقط ایراد می‌گرفت. چند ماهی را به این شکل گذراندیم و متوجه شدم او در این سال‌ها کوچک‌ترین علاقه‌ای به من نداشته و تنها برای این که از پسرش نگهداری کنم با من ازدواج کرده است. او به من تهمت بدبینی می‌زد، اما می‌دانستم که درست فکر کرده‌ام و او فقط مادری برای پسرش می‌خواسته است. دعوای ما یک روز بالاخره رنگ خون به خود گرفت.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها