فراز و نشیبهای زندگی من

پرونده ماجرا آغاز ماجرا : 1381 مکان: ماهشهر ــ اهواز ــ تهران شخصیت‌ها: بابک ــ ن: زندانی سابق حسین: دوست صمیمی بابک مژده: همسر بابک آزیتا: دختر کوهنورد حافظ: فرزند بابک و مژده
کد خبر: ۲۷۲۷۹۷

دست‌های گریسی، صورت کثیف، لباس چرک و... همه اینها برایم لذت‌بخش است. اصلا از این که هر شب خرد و خمیر به خانه می‌روم، ناراحت نیستم و همسرم از این که مجبور است هر روز لباس‌های کارم را بشوید، غر نمی‌زند؛ تازه راضی هم هست. ای کاش همان زمان که تازه ازدواج کرده بودم، همین راه را در پیش می‌گرفتم. آن زمان جوان بودم و خام. تازه 18 سالم تمام شده بود که پــدرم گـفــت وقــت ازدواجــم اســت. مـن بـه خـاطـر ازکارافتادگی پدرم از سربازی معاف بودم و کاری نداشتم جز این که از صبح تا شب در خیابان‌ها پرسه بزنم و سربه‌‌سر این و آن بگذارم. پدرم هم از ترس این که مبادا آلوده و گرفتار مواد شوم یا پایم به راه خلاف باز شود، مرا به خانه برادرش برد و از مژده خواستگاری کرد. عمویم بدون هیچ مخالفتی شیرینی را در دهانش گذاشت، نگاهی به تقویم انداخت و زمان عقد و عروسی را معین کرد. هنوز 18 سالم تمام نشده بود که زندگی مشترک را شروع کردیم. از دنیای متاهلی هیچ چیز نمی‌دانستم، نه من و نه مژده که آن موقع فقط 16 سال داشت و دیپلم هم نگرفته بود.

پدرم به زور مرا به یک مغازه باطری‌سازی که صاحبش از دوستان قدیمی‌اش بود، برد و آنجا مشغول به کار شدم؛ ولی اصلا حال و حوصله کار کردن نداشتم. از طرفی در خانه هم اخلاق من و مژده خیلی با هم فرق داشت و مرتب دعوا می‌کردیم. بیشتر وقتم را با دوستانم می‌گذراندم و برای این که پول بیشتری گیر بیاورم، با آنها شروع کردم به دزدی ولی خیلی زود دستگیر شدم. وقتی به زندان افتادم، هنوز سالگرد ازدواج‌مان نرسیده بود. خبر زندانی شدن من مثل بمب در تمام فامیل و محل پیچید. زندگی در شهرهای کوچکی مثل ماهشهر همین بدی را هم دارد. تا کسی آب می‌خورد، همه خبردار می‌شوند.

یک سال بعد وقتی از زندان آزاد شدم، احساس می‌کردم به اندازه 20 سال از سنم گذشته است. از نظر روحی و روانی پیر شده بودم؛ اما سرم هم به سنگ خورده و عاقل‌تر شده بودم. زندگی در آن شرایط سخت و دشوار باعث شده بود خوب فکر کنم و راه را از چاه تشخیص بدهم. برای همین همان شب اول با پدرم صحبت کردم و گفتم از این به بعد می‌خواهم به کار و زندگی بچسبم، البته یک مشکل بزرگ داشتم. مژده پایش را در یک کفش کرده بود و طلاق می‌خواست. شانس من این بود که در خانواده‌مان، طلاق را گناه بزرگی می‌دانند و عمویم با خواسته دخترش بشدت مخالف بود. از طرفی حق را هم به او می‌داد و به من گفت اجازه نمی‌دهد دخترش دوباره به همان خانه و زندگی برگردد و تا وقتی من شغل درست و حسابی پیدا نکنم و نشان ندهم که اصلاح شده‌ام مژده را در خانه خودش نگه می‌دارد.

روزهای اول آزادی، به همین بحث‌های خانوادگی گذشت و من حتی نتوانستم همسرم را از نزدیک ببینم و با او صحبت کنم. بعد از آن هم افتادم دنبال کار. تنها حرفه‌ای که بلد بودم، باطری‌سازی ماشین بود که آن هم در مـاهـشهر برایم امکان کار وجود نداشت، چون انگشت‌نمای همه شده بودم. برای همین تصمیم گرفتم برای مدت کوتاهی به اهواز بروم و در آنجا مشغول شوم. پدر و عمویم با این تصمیم من مخالفتی نداشتند؛ اما از نظر مژده بی‌خبر بودم. اصلا نمی‌دانستم می‌توانم او را در آینده به زندگیمان خوش‌بین کنم یا نه. به هر حال به خدا توکل کردم و راهی اهواز شدم. اتفاقا در آنجا خیلی زود کار گیرم آمد. در واقع فقط دو روز علاف بودم.

3 ماه در باطری‌سازی کار کردم و همه درآمدم را کنار گذاشتم؛ ولی هنوز کافی نبود. می‌خواستم وقتی مژده را به خانه خودم ببرم که حداقل امکانات برایش مهیا باشد. باید خطاهای گذشته‌ام را جبران می‌کردم. بعد از 3 ماه وقتی به شهر خودمان برگشتم با اجازه عمویم با مژده صحبت کردم. او از من بشدت دلخور بود؛ اما از فکر طلاق بیرون آمده و می‌گفت حاضر است دوباره با من زندگی کند. رضایتش از ته قلب نبود، در واقع از جنگیدن با پدر و خانواده‌اش خسته شده و پیش خودش گفته بود هرچه بادا باد. هرچند لحن و طرز حرف زدن مژده، مرا دلخوش نکرد، همین که مطمئن شده بودم او را از دست نخواهم داد، برایم یک دنیا ارزش داشت. 3 ماه دیگر در اهواز کار کردم تا این که یکی از همکارانم به اسم حسین که چندی قبل به تهران رفته بود، با من تماس گرفت و گفت در یک تعمیرگاه بزرگ دستش را بند کرده و آنجا یک جای خالی دارند، اگر من مایل باشم، می‌توانم به تهران بروم و در همان مغازه مشغول شوم. می‌دانستم در‌آمد در تهران خیلی بیشتر است، برای همین مکث نکردم و بله را گفتم.

مهاجرت به تهران برایم اصلا شانس نیاورد. اول از همه که پدر و عمویم مخالف بودند؛ ولی باز هم از نظر مژده خبر نداشتم. او خیلی سرد و بی‌تفاوت رفتار می‌کرد. با وجود همه مخالفت‌ها توانستم از عهده خان اول بربیایم. خان بعدی، زندگی در شهری غریب و بزرگ، نداشتن خانه و سرپناه، کنار آمدن با محیط و آدم‌های تازه و همکارانی بود که همگی به من به چشم یک دهاتی نگاه می‌کردند و بدشان نمی‌آمد زیرآبم را بزنند. از نظر روحی و روانی در تنگنای بدی قرار داشتم؛ اما اهل پاپس کشیدن نبودم. با خودم می‌گفتم این مسیری است که خودم انتخاب کرده‌ام و باید تا آخر بروم. در آن غم غربت و غصه‌های جورواجور، یکی از دوستان جدیدم در حقم نامردی کرد و برای اولین بار در زندگی‌، حشیش را از دست او گرفتم. دیگر داشتم آلوده می‌شدم. بدون این که خودم بفهمم چطور، داشتم به ته یک چاه سقوط می‌کردم که حسین به دادم رسید و با داد و فریاد، کتک‌کاری، نصیحت، تهدید و خلاصه هر چیزی که فکرش را بکنید، مرا از مواد مخدر دور کرد. مدتی طول کشید تا دوباره سرحال و قبراق شوم، ولی خدا را شکر نجات پیدا کردم. حسین برای این که فکر مواد را از سرم بپراند، هر جمعه مرا به دربند می‌برد؛ اما این بار از چاله‌ای به یک چاله دیگر افتادم.

پنجشنبه‌ها دربند خیلی شلوغ بود. دختر و پسر برای تفریح و کوهنوردی به آنجا می‌آمدند. بعد از چهار، پنج هفته متوجه دختر جوانی شدم که انگار او هم مثل من و حسین هر هفته به کوه می‌آمد. دختر زیبایی بود. من در زندگی هرگز چنین دختری را ندیده بودم. بدجوری به فکر آن دختر افتاده و حسابی خیالاتی شده بودم. هرچقدر خودم را سرزنش می‌کردم و می‌گفتم من متاهل هستم و زنم در شهرمان چشم انتظار است، فایده‌ای نداشت. رویم نمی‌شد این درد را به کسی بگویم، حتی به حسین که محرم اسرارم بود. بالاخره دیوانه شدم. یک جمعه به بهانه‌ای از حسین خواستم همراهم نیاید. گفتم می‌خواهم خلوت کنم و کمی به برنامه‌هایم بیندیشم. او هم مخالفت نکرد. به همانجایی رفتم که معمولا آن دختر را می‌دیدم. منتظرش ماندم تا از راه رسید. با ترس و لرز جلو رفتم. سلام و احوالپرسی کردم و فهمیدم او هم قبلا مرا موقع کوهنوردی دیده است. این یک موفقیت بود. سر صحبت که باز شد، اسمش را پرسیدم؛ آزیتا. تلفظ آن اول برایم سخت بود؛ اما چند بار که تکرار کردم، عادی شد. آن روز هیچ حرفی از احساسی که در دل داشتم، به زبان نیاوردم و این کار را به آینده موکول کردم.

از آن به بعد کمتر به خانه‌مان تلفن می‌زدم و خیلی بـنـدرت بـا مـژده صـحـبت می‌کردم. انگیزه‌ای برای درددلکردن با او نداشتم. در تمام مدتی که تهران بودم، هر دو ماه یک بار به ماهشهر می‌رفتم و اعلام وجود می‌کردم؛ اما این بار گرفتاری و کار زیاد را بهانه کردم. این اتفاق اما درست در همان ایامی رخ داد که مژده دیگر تصمیم گرفته بود از رفتار سرد و بی‌روح با من پرهیز و مرا به عنوان شوهرش قبول کند؛ اما حالا ورق برگشته بود و پیش خودم می‌گفتم ای کاش او همچنان بر طلاق اصرار می‌کرد. اگر این اتفاق می‌افتاد، من هم کمی اوضاع را بحرانی نشان می‌دادم و آن وقت برای همیشه اسم دخترعمویم را از شناسنامه‌ام پاک می‌کردم و می‌توانستم با آزیتا ازدواج کنم.ملاقات‌های هفتگی من و آزیتا همچنان ادامه داشت و من فهمیده بودم او دانشجوی مهندسی صنایع است. البته نمی‌دانستم این رشته اصلا به چه دردی می‌خورد؛ ولی به روی خودم نمی‌آوردم. او از خانواده تقریبا پولداری بود. من هم برای این که کم نیاورم، به دروغ ادعا کرده بودم پدرم در ماهشهر کلی زمین و املاک دارد. هر چیزی او می‌گفت تایید و هر کاری که می‌کرد، تقلید می‌کردم تا در دلش جا باز کنم. داشتم به نتایجی هم می‌رسیدم. شماره موبایلش را گرفته بودم تا اگر کاری پیش آمد، با او تماس بگیرم. در این گیرودار حسین دوباره به من مشکوک شده بود و اگر اشتباه نکنم، به خانه‌مان تلفن زده و خبرهایی داده بود، چون یک روز ناغافل عمویم به تهران آمد و چند روزی را پیش من و دوست اهوازی‌ام ماند. او در این مدت از محل کارم دیدن کرد. با همکارانم گرم گرفت، از صاحبخانه‌ام سوالاتی پرسید و سر آخر موقع برگشتن گفت دیگر وقت آن رسیده دست مژده را بگیرم و با هم زیر یک سقف زندگی کنیم. عمویم گفت تا حالا هرچه پول پس‌انداز کرده‌ام، بس است و بیشتر از این نمی‌تواند دخترش را در خانه نگه‌دارد، چون حرف و حدیث‌ها و شایعه‌ها شروع شده است. این صحبت‌ها مرا بدجوری در مخمصه گرفتار کرد. هرچه خواستم بهانه بیاورم و کمی زمان بخرم، فایده‌ای نداشت. باید جل و پلاسم را جمع می‌کردم و به ماهشهر برمی‌گشتم. بناچار قبول کردم؛ اما وقتی عمویم رفت، به فکر راه فرار افتادم. نمی‌توانستم از آزیتا دل بکنم.

آن هفته جمعه به کوه نرفتم؛ اما داشتم دیوانه می‌شدم. دلتنگی امانم را بریده بود. 2 روز طاقت آوردم و بالاخره با آزیتا تماس گرفتم و با او در یک کافی‌شاپ در نزدیکی پارک ملت قرار گذاشتم. در تمام عمرم به چنین جایی نرفته بودم. آزیتا در آنجا خیلی جدی با من حرف زد. هیچ وقت چنین لحنی را از او ندیده بودم و فکر نمی‌کردم ممکن است او هم زمانی شوخی و خنده را کنار بگذارد.

آزیتا از من پرسید برای چه با او دوست شده‌ام و چه نقشه‌ای در سر دارم. آمدم بگویم می‌خواهم با او ازدواج کنم که زبانم نچرخید. نباید بیشتر از این پل‌های پشت سرم را خراب می‌کردم. به سوالش هیچ جوابی ندادم. او دوباره پرسش‌اش را تکرار کرد. من فقط سرم را پایین انداخته و احتمالا سرخ و سفید شده بودم. آزیتا وقتی دید نمی‌خواهم لب باز کنم، گفت بهتر است دیگر همدیگر را نبینیم، چون معلوم نیست این جور دوستی‌ها به کجا ختم می‌شود. این جمله مثل تبری بود که بر کمرم فرود آمد. یک لحظه قلبم از تپش افتاد. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. چشمانم سیاهی رفت و تا بخواهم به خودم بیایم، آزیتا از کافی‌شاپ بیرون رفت. من ماندم و دلی شکسته.

دیگر دل و دماغ کار کردن نداشتم. از طرفی پدر و عمویم فشار می‌آوردند که هرچه زودتر به ماهشهر برگردم. در زندگی هرگز چنین تجربه‌ای نداشتم و چاره‌ای برایم باقی نمانده بود، جز این که با حسین درددل و همه اسرارم را بازگو کنم. وقتی با او صحبت کردم، کمی سبک شدم. حسین خودش نمی‌دانست باید چطور مرا راهنمایی کند، برای همین نشانی یک مشاور روان‌شناس را به من داد و خواست پیش او بروم. مشاور خیلی به من کمک کرد و باعث شد بتوانم آزیتا را با تصمیم خودم از ذهنم بیرون کنم.

هرچند از زمانی که عمویم به تهران آمد تا روزی که من به ماهشهر رفتم، 2 ماه فاصله بود، هنوز فرصت‌ها از دست نرفته بود و شکر خدا روزی که همراه پدر و مادرم به منزل عمویم رفتم و با مژده رودررو شدم، از هر مساله حاشیه‌ای فارغ شده بودم. در آن مهمانی درباره آینده‌مان خیلی صحبت کردیم. نظر من این بود که در تهران زندگی کنیم؛ ولی خانواده عمویم مخالف بودند. در نهایت من با محل کارم تسویه‌حساب کردم و در یک باطری‌سازی در شهر خودمان مشغول شدم.

رفتار مژده نسبت به 2 سال پیش خیلی تغییر کرده و مهربان‌تر و دلسوزتر شده بود. در خانه‌ای اجاره‌ای روزگارمان را می‌گذراندیم و یک سال بعد بچه‌دار شدیم. اسم پسرمان را حافظ گذاشتیم و دوست داشتیم یک بچه دختر هم داشته باشیم؛ اما قبل از آن باید آینده حافظ را تامین می‌کردم. بعد از کلی بحث و تبادل نظر بـالاخـره قرار شد به تهران برگردیم. من زودتر از خانواده‌ام آمدم. کار پیدا کرده و خانه‌ای اجاره کردم و بعد آنها را آوردم. حالا 2 سال است در تهران زندگی می‌کنیم و من هنوز از باطری‌سازی امرار معاش می‌کنم؛ هرچند این کار زحمت زیادی دارد اما به کثیفی و خستگی‌اش می‌ارزد. همین که یک لقمه نان حلال به خانه می‌برم و دور یک سفره می‌خوریم، یک دنیا ارزش دارد.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها