شهید محمدحسن نظرنژاد از بدو تاسیس سپاه پاسداران تا زمان شهادت، 140 ماه در مناطق عملیاتی خدمت کرد و در کنار مدالهای قهرمانی کشتی و جودو 160 مدال ترکش بر بدن داشت.
از مرتضی سرهنگی، مدیر دفتر ادبیات و هنر مقاومت از وقفه 16 ساله ارائه کتاب (از زمان انجام مصاحبه تا تنظیم و انتشار آن) پرسیدم و از اینکه چرا اینقدر که اجساد شهدا در این سالها تفحص شده، آثار و میراث بزرگ جنگ در میان شهدای زنده مورد تفحص قرار نگرفته است.
سرهنگی هم به من نیک گفت که ادبیات امری دیر یاب و سخت ساخت است و به این زودیها نتیجه نمیدهد. راست میگوید ولی آیا اینقدر؟
مرتضی سرهنگی که خودش رزمنده جنگ است میگفت: شهید نظرنژاد را قبل از تدوین این کتاب نمیشناخته و از سردار گمنام جبههها که از دیار امام رضا(ع) به غرب کشور آمده بود، خبری نداشته. او و خیلی دلسوزهای دیگر این عرصه هنوز هم از بسیاری شهدای زنده جنگ و انقلاب خبر ندارند.
در این اوضاع که در عین پر کسی و پر مسوولی، ادبیات جنگ اینقدر بیکس و تنهاست باید معجزهای شود که داء و بابا نظر و امثالهم آفریده شوند و در قافله شهدای زنده جنگ که یک به یک به کربلا میرود، از میان دردهایی که مجال حتی نفس کشیدن و نشستن به این مغناطیس های ترکش ربا نمیدهد؛ عدهای پیدا شوند که تاریخ شفاهی جنگ، یادها و دادها به خاک نرود.
حسرت بدی بود، وقتی دیدم محمدحسن نظرنژاد 15 سال پیش که شهید شد، پس از 3 سال از مصاحبهها، نتوانسته بود حرف های ساده و صمیمیاش را ببیند.
شاید اگر بابا نظر زمان انتشار کتاب زنده بود، حرفهایش فتح بابی تازه برای کسانی بود که این حرفها چراغ ذهنشان را روشن کرده و میخواهند با صاحب این حرفها و با تاریخ جنگ و دفاع گفتگو داشته باشند.
هنگامی که به نمایشگاه گروه های جان بر کف تفحص میروم، خوشنود میشوم از این که میبینم بچهها به قیمت خون خودشان هم اجازه ندادهاند، حتی یک استخوان از شهیدی گمنام بماند. امروز به این فکر میکردم که کاش مسوولان فرهنگی این 21 ساله پس از جنگ کمی همت این بچههای تفحص را داشتند که سینهای به دل خاک نرود مگر آن که حرفها و ناگفتههایش را برای آینده و فردا بگوید؛ آیندهای که برای ماندن خود به خون تازه نیاز دارد؛ خونی که از یاد شهدا میتراود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم