سکوتی طولانی

کد خبر: ۲۷۲۳۷۳

اما این زندگی مثبت با ازدواج دختر خانواده دچار تغییراتی شد.

داماد آنها جیم مردی لاابالی و نا هماهنگ بود که در آغاز خود را مطابق میل دخترک نشان داده بود اما پس از ازدواج به کلی تغییر کرده بود و به هیچ تعهدی پایبند نبود. او حتی تعهدات اخلاقی به همسرش را نیز زیر پا می‌گذاشت.

لامار که پدر خانواده بود از ناراحتی دخترش رنج می‌کشید اما دختر حاضر به طلاق نبود و می‌گفت که می‌خواهد با جیم زندگی کند.

لامار روز به روز خشمگین‌تر می‌شد. به طوری که اعتقادش به خیلی چیزها را از دست داده بود. او همواره معتقد بود که نیکی، خیر به دنبال خواهد داشت. حالا می‌گفت من به کسی بدی نکرده‌ام اما جگر گوشه‌ام باید قربانی ظلم فرد دیگری شود.

او به قدری ناراحت و منزوی شده بود که دیگر یکشنبه‌ها به کلیسا هم نمی‌رفت و در خانه تنها می‌ماند.

وضعیت روحی لامار بر جسمش نیز تاثیر گذاشته بود به طوری که در طول چند سال مجبور به جراحی کمر شد، لگنش به حدی صدمه دید که مجبور به جراحی شد، شغلش را از دست داد و بتدریج کارآمدی خود را از دست داد.

فرزند دیگر خانواده نیز که پسر بود و در اوج بحران نوجوانی شروع به طغیان و پرخاشگری کرده بود و اوضاع خانواده به کلی در هم ریخته بود.

لامار به حدی تغییر کرد که از همسرش خواست از او جدا بشود و به او گفت که دیگر علاقه‌ای به او ندارد و نمی‌خواهد با او زندگی کند.

اما جون که بیش از دو دهه با او زندگی کرده بود لامار را دوست داشت و حاضر به طلاق نشد. لامار هم شرط کرد که در یک منزل با جون زندگی کند اما هرگز کاری به کار هم نداشته باشند.

لامار به زندگی ادامه داد اما به مدت 3 سال با جون صحبت نکرد.

جون در این زمان خیلی تنها بود و احساس شکست می‌کرد. او بهترین سال‌های عمرش را در این زندگی گذاشته بود و حالا به خاطر گناه دیگری او مجازات می‌شد.

جون باور نمی‌کرد که لامار دیگر علاقه‌ای به او نداشته باشد اما رفتار لامار او را بشدت ناراحت می‌کرد.

شبی که جون دیگر تحملش را از دست داده بود با خود فکر کرد که خدایا مطمئنا راه دیگری هم هست. فقط کمکم کن و آن را به من نشان بده.

«اگر من نمی‌توانم همسرم را تغییر دهم تو مرا تغییر بده تا بتوانم با او کنار بیایم.»

جون احساس کرد باید او را ببخشد تا فکرش آزادتر شود.

یک روز که مشغول جمع‌وجور اتاق پذیرایی بود، لامار به آنجا آمد و گفت: «تو فکر می‌کنی که اوضاع باید بهتر شود اما نمی‌شود»!

جون از همین یک جمله بعد از 3 سال فهمید که لحن لامار اندکی نرم‌تر شده.

چندین روز بدون هیچ کلامی‌ گذشت تا این‌که یک روز لامار به جون گفت: «می‌دانم که با رفتارم تو را ناراحت کرده‌ام اما احساس می‌کنم دیگر نمی‌توانم بدون تو زندگی را ادامه دهم.»

پس از مدتی یخ‌های سردی لامار شکست و دوباره زندگی به حالت عادی برگشت.

حالا بیش از 30 سال از آن ماجرا گذشته و جون می‌گوید که این 3 سال تحمل سختی، ارزش این همه محبت و خوشبختی بعد از آن را داشت.

او در غمگین‌ترین لحظات کنار همسرش ماند و با او کنار آمد. جالب اینجاست که همان مردی که می‌گفت او را دوست ندارد و می‌خواهد از او جدا شود حالا مرتب به او می‌گوید که بدون او نمی‌تواند زندگی کند.

لامار در آن لحظات تلخ می‌خواست از همه چیز بگریزد و به همین دلیل به همسرش گفته بود می‌خواهد زندگی خانوادگی‌اش را نیز خراب کند. اما صبوری، عشق و ایمان جون مانع از خرابی این زندگی شده بود و به دوام مستحکم‌تر آن نیز کمک کرده بود و در واقع جون باعث شده بود که لامار بتواند بالاخره به زندگی برگردد.

جون می‌گوید: «لامار نمی‌دانست که دارد خود را به پرتگاه نزدیک می‌کند. من حاضر شدم رنج بکشم اما نگذارم او این کار را بکند و خداوند نیز او را نجات داد.»

ترجمه‌ها: سحر کمالی نفر
منبع: familylife

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها