هدیه

کد خبر: ۲۷۲۳۶۹

ساعت 7 غروب است و بیرون، پاییز در حال گذر. شب‌های محرم است و چقدر دلم می‌خواست مثل همیشه از جا بلند می‌شدی و به دنبال لباس‌های مشکی‌ات، کمد را زیرورو می‌کردی و شتابان خود را به تکیه حضرت قاسم می‌رساندی و من مشتاقانه صدایت را که بر بال باد از بلندگوی سر کوچه به خانه می‌رسید، گوش می‌کردم. پدرت ساعتی پیش ما را ترک کرده و مثل همه این روزهای با تو بودن، در آخرین لحظه از لای دری که می‌رفت بسته شود، با نگاهش مرا به صبوری دعوت می‌کند.

پتو را روی شانه‌هایت می‌کشم و کنارت روی تنها مبل راحتی اتاق می‌نشینم و مهره‌های تسبیح را می‌گردانم. کم‌کم سرم به پهلو خم می‌شود و تسبیح از دستم رها می‌شود. صدای برخورد مهره‌ها با کفپوش اتاق هشیارم می‌کند. خم می‌شوم و دستم را برای برداشتنش به زیر مبل می‌برم. انگشتانم، کاغذی را لمس می‌کند. کاغذ را از زیر مبل بیرون می‌آورم. یادهایی را در من زنده می‌کند.

ــ «خانوم اگه مایل بودید، زندگی را به چند نفر هدیه کنید. این برگه را بدقت بخوانید و امضا کنید.»

کاغذ را روی میز کنار تخت می‌گذارم. پدر و عموهایت عقیده دارند؛ بخشیدن، زیبایی زندگی را بیشتر نمایان می‌کند. من اما از این که یک روز بدنت را تکه‌تکه کنند، رعشه‌ام می‌گیرد. مادربزرگ مرا به گوشه‌ای می‌برد و در گوشم از عشق به انسان‌ها می‌گوید: «این بچه که دیگه واسه تو بچه نمی‌شه، اقلا نذار چند تا مادر هم، مثل تو بچه‌شونو از دست بدن، عشق تو به بچه‌ات در بدن بقیه بچه‌ها ادامه پیدا می‌کند. قلبش، کلیه‌اش، هر قسمتی از بدنش با دادن زندگی به بقیه، به حیاتشون ادامه می‌دن. یادت نره، همیشه خدا را در نظر داشته باش.»

در سکوت نگاهش می‌کنم؛ سکوتی که نمی‌دانم از کجا سرچشمه می‌گیرد، بدون شک از دریای طوفانی دلم نیست.

چشم‌های بارانی‌ام را می‌بندم. یادم نیست چگونه به بیمارستان آمده‌ام. با چهره خونین روی تخت افتاده‌ای. همه به رویت خم شده‌اند. همه آنهایی که تلاش می‌کنند به زندگی بازگردی. اشک‌هایم بی‌امان می‌بارند. فریادهای التماسم، راهروی بیمارستان را پر کرده‌اند.

ــ «تو رو به خدا نجاتش بدید. من پسرم را از شما می‌خوام.»

به زحمت از تخت دورم می‌کنند. راهروی بیمارستان پر از کسانی است که تو را به آنجا رسانده‌اند. دست‌هایم مثل دو بال پرنده‌ای بی‌قرار همه را به کمک می‌خواند. کسی از دورها می‌گوید: «پسر بیچاره! داشته می‌رفته مدرسه که راننده زده و فرار کرده...»


می‌نالم، به صدای ناله‌ام از جا بلند می‌شوم. سکوت اتاق را بوق دستگاه‌ها بهم می‌ریزد. به راهرو کشیده می‌شوم و صدایی که مال خودم نیست، فریاد می‌زند: «پرستار»

باز هم دورت جمع شده‌اند. باز هم لوله‌ها را جابه‌جا می‌کنند و مرا به بیرون از اتاق می‌فرستند. در بارها و بارها باز و بسته می‌شود. چشم از اتاق برنمی‌دارم. سردم است. پنجه‌ها را درهم می‌پیچانم و هم‌اسمت را به نام می‌خوانم «یا حضرت قاسم.»

ساعتی بعد پرستاری بیرون می‌آید: «آروم شده. فعلا نباید داخل برید.»

پدرت از راه می‌رسد. اشک‌هایم را پاک می‌کنم. می‌پرسد: «حالت چطوره؟»

نگاهش می‌کنم. نگاهش را پایین می‌اندازد و کنارم روی صندلی می‌نشیند. دستش را دور شانه‌ام حلقه می‌کند. سرم را روی شانه‌‌اش می‌گذارم. می‌گوید: «غروب رفتنی دوستانش اومده بودن دیدنش. بچه‌های هیات. راهشون ندادن.»

زیر لب می‌گویم: «گفتی براش دعا کنن؟»

سرش را به‌ آرامی تکان می‌دهد. حرف زدنش نمی‌آید. از جا بلند می‌شود و در راهرو قدم می‌زند. نگاهش می‌کنم. می‌گوید: «می‌خوای من بمونم، تو بری خونه استراحت کنی.»

کوتاه می‌گویم: «نه» و از جا بلند می‌شوم در اتاقت را باز می‌کنم. آرام گرفته‌ای. دستگاه‌ها هم آرام گرفته‌اند. مثل نفس‌های تو. رنگ‌پریده‌تر به نظر می‌رسی. در را می‌بندم. برمی‌گردم و روی صندلی می‌نشینم. سکوت سردی در راهروی خالی بیمارستان نشسته است. پدرت روبه‌رویم می‌ایستد. دست‌هایم را در دستش می‌گیرد و زیر لب می‌گوید.

ــ «مواظب خودت باش.»

و با شانه‌های افتاده دور می‌شود. شکستن قلبش آنقدر آهسته است که دلم می‌گیرد. بیرون شب است؛ اما در اینجا همیشه روز است و روشنایی. در انتهای راهرو، پرستاری با تلفن صحبت می‌کند. آرام به درون اتاقت می‌خزم. سرمایی موذی تنم را می‌لرزاند کنارت می‌ایستم دستت را به دست می‌گیرم و می‌بوسم و نوازشش می‌کنم. بوی معصومیت می‌دهی. برای لحظه‌ای گذشته در نظرم جان می‌گیرد.


بیمارستان پر از گل و شیرینی است. به دنیا آمدی. بعد از سال‌ها انتظار و نذر و نیاز. روی دست‌ها جابه‌جا می‌شوی.

ــ «چقدر خوشگله»

ــ «دماغشو»

ــ «نگاش کنین چقدر بانمکه»

وقتی در دست‌هایم قرار می‌گیری به سینه می‌فشارمت و می‌بویمت و انگشتان کوچک و کشیده‌ات را در دست می‌گیرم.


قلبم از حلقومم بالا آمده، روی مبل از حال می‌روم. کسی صدایم می‌کند و شانه‌هایم را فشار می‌دهد. چشم‌هایم را به سختی باز می‌کنم. پرستار و پدرت نگران‌اند. حرکتی کرده اطراف را نگاه می‌کنم. روی تخت خوابیده‌ام. تو در کنارم نیستی.

برای بلند شدن تلاش می‌کنم، حرکت دستم بخاطر سرمی که وصل کرده‌اند محدود شده است پدرت می‌گوید: «چرا با خودت اینجوری می‌کنی، خدا یه روز داده، یه روز هم اگه بخواد می‌گیره. دلتو بذار پیش دل این همه مادری که بچه‌هاشون پیش چشمشون پرپر می‌شن، دلتو بذار پیش دل خانوم زینب.»

دلم می‌لرزد. زنان نقاب‌پوشی در آتش و دود می‌دوند. کودکی در بغل زنی می‌گرید. پسربچه‌ای روی زمین افتاده صورتش بر خاک است.

به صدای نوحه‌ای رو برمی‌گردانم و از پدرت می‌خواهم کمکم کند تا از پنجره به بیرون نگاه کنم. هیات‌های عزاداری از مقابل بیمارستان می‌گذرند و در دعاهایشان از بیماران و بیمار کربلا می‌گویند. آه می‌کشم و تند تند صورتم را پاک می‌کنم.

پرستاری به اتاق می‌آید.

ــ «بهتری؟»

سرم را تکان می‌دهم.

ــ «می‌تونم برم پیش پسرم؟»

ــ «به شرطی که خودتو اذیت نکنی.»

ــ چشم! به خدا چشم!

سوزن سرم را از دستم بیرون می‌کشند. با پاهایی لرزان همراه پدرت به اتاق تنهایی تو برمی‌گردم. آرام خوابیده‌ای. از آنها می‌خواهم ما را تنها بگذارند. قول می‌دهم گریه نکنم.

روی صندلی کنار تختت می‌نشینم. دستت را به دست می‌گیرم. برگی اسیر میله‌های پشت پنجره است. صدای نفس‌هایت از لوله‌ها به گوش می‌رسد. ظهر عاشوراست. صدای عزاداری از دورها به گوش می‌رسد. صدایت را همه دوست دارند. حزن غریبی دارد که بر دل می‌نشیند. همیشه یک هفته مانده به محرم تو که سیاهپوش امام حسینی، همراه بچه‌ها به در خانه‌ها می‌رفتی و برای هیات کوچک محله نذورات جمع می‌کردی. انتهای کوچه بن‌بست را با پارچه مشکی سیاهپوش می‌کردید و زودتر از هرکس به پیشواز محرم می‌رفتید. پول قلک‌هایتان صرف خرید سنج و دهل می‌شد. مردم بی‌دریغ محبت می‌کردند و التماس دعا می‌گفتند. دست‌هایم را به آسمان بلند می‌کنم: «خدایا خودت کمکم کن.»

اشک می‌ریزم و در اتاق راه می‌روم. صدای پدرت رهایم نمی‌کند.

ــ «امروز یه پسربچه رو که تصادف کرده بودند، آوردند، می‌گفتن به کلیه نیاز داره.» سکوت می‌کنم ادامه می‌دهد.

ــ «ببین، درسته که ما قاسم رو از دست می‌دیم و عزادار می‌شیم ولی عوضش چند تا خانواده خوشحال می‌شن. بهتره رو حرفام فکر کنی. منم پدرشم. می‌دونم سخته، ولی از اینکار خدا هم راضی می‌شه.»

نزدیکت می‌شوم و موهای پیشانی‌ات را کنار می‌زنم میان ابروانت را می‌بوسم. آفتاب بی‌رمقی تا کمرکش اتاق پیش آمده است. برگ، دیگر پشت میله‌ها نیست. روی مبل می‌نشینم. چشمانم را می‌بندم. در دلم می‌گذرد: «خدایا صبر» در اتاق باز می‌شود. پدرت همراه پرستاری است.

ــ «پرستار اومده دنبال اون برگه. می‌خوای چیکار کنی؟ اگه...»

نیم‌نگاهی به تو که آرام خوابیده‌ای می‌اندازم و دستم را روی دست‌های پدرت می‌گذارم.

ــ «کجا رو باید امضا کنم؟»

پرستار برگه را از روی میز کنار تخت برمی‌دارد و با لبخندی کمرنگ زیر آن را نشانم می‌دهد. به جای امضاء می‌نویسم: «هدیه به قاسم خانم زینب» ظهر عاشوراست و من برای آخرین بار بوسه‌ای بر کاکل آشفته‌ات می‌نشانم و دست‌های لرزانم را در دست‌های پدرت می‌گذارم. بی‌نگاهی به پشت از اتاق بیرون می‌روم. ترک‌های قلبم تا نوک انگشتانم ادامه دارد.

‌ بتول اشرفی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها