در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جان هریسون از خانه بیرون آمد، لحظهای در تراس ایستاد و به باغچه نگاه کرد. او مردی قدبلند، لاغر و اندکی رنگ پریده بود. معمولا یک جوری خشن به نظر میرسید. اما وقتی مثل الان، لبخند ملایمی چهره اخمو و عبوسش را تعدیل میکرد، جذابیت خاصی در او دیده میشد.
جان هریسون عاشق باغچهاش بود. چشمانداز زیبای باغچه در آن عصرگاه ماه آگوست بینظیر بود؛ سرزنده و تابستانی، هر چند که پاییز آمدنش را یادآور شده بود. رزهای رونده هنوز هم مثل همیشه زیبا بودند و بوی گلهای شببو فضای باغچه را عطرآگین کرده بود.
صدایی نیمهآشنا هریسون را بر آن داشت که به صورت ناگهانی سرش را برگرداند. چه کسی ممکن است وارد باغچه شده باشد؟ چند لحظه بعد چهرهای کاملا شگفتزده از مقابل دیدگانش گذشت. این آدم شیکپوش و شتابان که داشت به سوی او میآمد، تنها موجودی بود که او در این لحظه اصلا انتظار دیدنش را نداشت.
هریسون با صدای بلند گفت: فوقالعاده است! موسیو پوآرو!
براستی او همان هرکول پوآروی معروف بود که آوازهاش در تمام دنیا پیچیده بود.
او گفت: بله، خودم هستم. یک بار به من گفته بودید که اگر از این دور و برها میگذشتم، سری هم به شما بزنم. من هم این حرف شما را جدی گرفتم و الان اینجا هستم.
هریسون صمیمانه گفت: بسیار خوشحالم کردید. بفرمایید بنشینید. نوشیدنی میل دارید؟
و او را به طرف ایوان مشایعت کرد.
پوآرو در حالی که روی صندلی توری مینشست، گفت: متشکرم. اگر ممکن است یک لیوان آب میوه لطفا!
و هنگامی که هریسون لیوان آب میوه را آورد، پوآرو با صدایی پر از احساس اضافه کرد: خدای من! از شدت گرما لب و لوچهام آویزان شده!
هریسون که خودش را روی صندلی انداخت، گفت: حالا چی شد که از این منطقه آرام سردرآوردید؟ لابد برای گردش آمدهاید؟
ــ نه دوست من. کار، مرا به اینجا کشاند.
ــ کار؟ آن هم در این مکان دورافتاده؟
پوآرو با جدیت جواب داد: چرا که نه، دوست عزیز. جرم و جنایت هر جایی میتواند اتفاق بیفتد. مگه نه؟
هریسون خندید و گفت: فکر کنم حرف احمقانهای زدم. حالا دنبال چه جرمی هستید؟ شاید بهتر باشد چیزی نپرسم. این طور نیست؟
پوآرو گفت: نه اشکالی ندارد. اتفاقا علاقه شما به این موضوع برایم جالب است.
هریسون با کنجکاوی او را برانداز کرد. او متوجه کمی رفتارهای غیرمعمول در پوآرو شد. سپس با تردید اضافه کرد: پس دارید راجع به یک جرم، تحقیق و بررسی میکنید. حالا این جرمی که از آن حرف میزنید، چی هست؟ جدی است؟
ــ آنقدر جدی که...
ــ منظورتان...
ــ قتل.
هرکول پوآرو این کلمه را چنان جدی گفت که هریسون حسابی جا خورد. کارآگاه به او نگاه کرد. باز در چهرهاش چیز عجیب و غریبی نهفته بود که هریسون مانده بود که چه بگوید. بالاخره گفت: اما من چیزی راجع به قتل نشنیدهام.
پوآرو گفت: نه. شما نمیتوانستید که راجع به آن چیزی شنیده باشید.
ــ حالا مقتول چه کسی است؟
پوآرو گفت: فعلا هیچ کس.
ــ منظورتان چیست؟
ــ برای همین گفتم که شما نمیتوانید چیزی راجع به آن شنیده باشید. من در تعقیب جرمی هستم که هنوز اتفاق نیفتاده.
ــ خواهش میکنم آقای پوآرو؛ این که خیلی مسخره است.
ــ هیچ هم مسخره نیست. چه بهتر که آدم به قتلی پیش از آن که رخ بدهد، پی ببرد. این طوری آدم میتواند مانع از وقوع یک جنایت شود. البته نظر من این است.
هریسون به او زل زده بود. سپس گفت: حتما شوخی میکنید، موسیو پوآرو.
ــ خیر شوخی نمیکنم.
ــ شما یقین دارید که قرار است قتلی رخ بدهد؟ این واقعا بیمعناست!
هرکول پوآرو بیآنکه اعتنایی به حرفهای او بکند، گفت: خوب است که ما بتوانیم جلوی چنین جنایتی را بگیریم. بله، دوست من، منظور من این است.
ــ ما؟
ــ گفتم ما، چون به حمایت و کمک شما هم احتیاج دارم.
ــ پس برای همینمنظور به اینجا آمدید؟
پوآرو دوباره نگاهی به او انداخت و با این نگاه یک بار دیگر هریسون را دستپاچه کرد.
ــ موسیو هریسون، من اینجا آمدهام. چون فقط، به شما علاقه دارم. بعد با لحنی کاملا متفاوت ادامه داد: میبینم که آنجا یک لانه زنبور دارید. باید آن را از بین ببرید، موسیو هریسون.
هریسون متعجب از این تغییر لحن ناگهانی، چینی به پیشانیاش انداخت. او که با نگاهش، نگاه پوآرو را دنبال میکرد با دستپاچگی گفت: حتما، اتفاقا قصد این کار را داشتم یا بهتر است بگویم، آن پسره ــ لانگتون را میگویم ــ او میخواهد این کار را بکند. کلود لانگتون را یادتان میآید؟ او هم در همان ضیافت شامی که با شما آشنا شدم، حضور داشت. امشب قرار است به اینجا بیاید که لانه زنبورها را بردارد. این کار برایش لذتبخش است.
پوآرو گفت: که این طور. چطور میخواهد این کار را بکند؟
ــ با نفت و آبپاش باغبانی. او میخواهد آبپاش خودش را بیاورد. آخر آبپاش او بزرگتر از مال من است.
پوآور پرسید: راههای دیگر هم هست، مگه نه؟ مثلا با سیانور.
هریسون با کمی تعجب به او نگاه کرد و گفت: بله، اما آن چیز بسیار خطرناکی است. نگهداشتنش در خانه خطر دارد.
پوآرو بسیار جدی سرش را تکان داد و تایید کرد: بله. یک سم کشنده است.
لحظهای مکث کرد و دوباره آهسته تکرار کرد: کشنده.
هریسون خندید و گفت: برای کسانیکه با مادرشوهرشان مشکل دارند، کارساز است.
اما هرکول پوآرو همچنان جدی بود: موسیو هریسون، شما واقعا مطمئنید که موسیو لانگتون با نفت میخواهد لانه زنبورها را از بین ببرد؟
ــ مطمئن مطمئنم. چطور مگه؟
ــ عجیب است. امروز بعدازظهر به داروخانه خیابان بارشستر رفته بودم. برای کاری که داشتم لازم بود <لیست خریداران سم> را امضا میکردم. چشمم به آخرین اسم وارد شده در لیست افتاد. مربوط به سیانور بود و امضای کلود لانگتون زیر آن بود.
به نظر میرسید هریسون به فکر فرو رفته. او گفت: عجیب است. همین تازگیها بود لانگتون به من گفته بود که حتی در خواب هم فکر نمیکنم که از این ماده استفاده کنم. حتی برای از بین بردن زنبورها هم گفت که نباید این سم را بخریم.
پوآرو به گلهای رز باغچه نگاه کرد. با صدایی بسیار آرام پرسید: شما به لانگتون علاقه دارید؟
هریسون مکث کرد. انگار اصلا انتظار چنین سوالی را نداشت. سپس گفت: من ــ من، فقط، به نظرم، البته که به او علاقه دارم. چرا نباید علاقه داشته باشم؟
پوآرو خاطرنشان کرد: فقط فکر کردم که آیا اینطور هست؟
و از آنجا که پاسخی از هریسون دریافت نکرد، افزود: از خودم میپرسم که آیا او از شما خوشش میآید؟
ــ منظورتان چیست، موسیو پوآرو. این که در فکر شما چه میگذرد من از آن سر درنمیآورم.
ــ میخواهم کاملا صریح صحبت کنم. شما نامزد دارید و قرار است ازدواج کنید، موسیو هریسون. من دوشیزه مولی دیان را میشناسم. او دختر زیبا و بسیار دوستداشتنی است. پیش از این که نامزد شما باشد، مدتی نامزد کلود لانگتون بود، اما از هم جدا شدند و نامزدیشان را به هم زدند.
هریسون با تکان سرش تایید کرد.
ــ برایم مهم نیست که آنها به چه دلیل از هم جدا شدند. احتمالا توجیهی برای کارشان داشتهاند، اما یک چیز را به شما میگویم. این مساله چیزی نبوده که لانگتون از آن چشمپوشی یا آن را فراموش کند.
ــ شما اشتباه میکنید، موسیو پوآرو، به شما اطمینان میدهم که اشتباه میکنید. لانگتون این مساله را با جوانمردی پذیرفته، مثل یک مرد. او به طرز شگفتآوری برخورد شایستهای با من داشته، حتی سعی کرده که رفتارش با من دوستانه باشد.
ــ همین موضوع اتفاقا عجیب نیست؟ شما میگویید <به طرز شگفتآور> اما به نظر نمیرسد که شما شگفتزده باشید.
ــ منظورتان چیست موسیو پوآرو؟
پوآرو در پاسخ با لحن متفاوتی گفت: منظورم این است که یک مرد میتواند نفرتش را پنهان کند تا هنگامی که فرصت مناسبی پیش بیاید.
هریسون سرش را تکان داد، خندید و گفت: نفرت؟
پوآرو با سرزنش سرش غر زد و گفت: انگلیسیها آدمهای سادهلوحی هستند. آنها فکر میکنند که میتوانند هر کسی را گول بزنند و آن کس نمیتواند تلافی کند. بعد به طرز معناداری افزود: چون آنها جسور ولی احمقند، لازم است که گاهی وقتها بمیرند؛ هرچند دلیلی برای مرگشان وجود نداشته باشد.
هریسون با صدای آهسته گفت: دارید به من هشدار میدهید. تمام آنچه که برایم مبهم بود، فهمیدم. شما میخواهید مرا از کلود لانگتون برحذر دارید و به همین دلیل هم به اینجا آمدید.
پوآرو تایید کرد.
ناگهان هریسون از جا پرید و گفت: واقعا که شما دیوانهاید. ما در انگلستان زندگی میکنیم. از این ماجراها در اینجا اتفاق نمیافتد. اینجا آدمهای عاشق و ناامید، ولگرد نمیشوند و مردم در حالی که چاقویی در پشتشان فرو رفته یا به آنها سم خورانده شده، به این سو و آن سو نمیدوند. شما در مورد لانگتون اشتباه میکنید. این جوان حتی آزارش به یک مورچه هم نمیرسد.
پوآرو خونسردانه گفت: زندگی مورچهها دغدغه کار من نیست. گرچه به نظر شما موسیو لانگتون آزارش به یک مورچه هم نمیرسد، اما این را هم فراموش نکنید که او همین حالا دارد آماده میشود که زندگی صدها زنبور را از بین ببرد.
هریسون همان موقع جوابی نداد. کارآگاه کوتاهقد برخاست. نزدیک هریسون شد و دستش را روی شانه او گذاشت. آنقدر نگران به نظر میآمد که میلرزید و در عین حال مدام در گوشش میخواند:
ــ بیدار شوید دوست من! بیدار شوید. ببینید، ببینید چه کسی دارد این خبر را به شما میدهد. آنجا روی نیمکت درست کنار کنده درخت. زنبورها به خانه میآیند. خسته و کوفته در پایان روز. در یک زمان کوتاه همهشان خواهند مرد. آنها الان چیزی نمیدانند. هیچ کس نمیتواند به آنها بگوید. آنها کسی را مثل هرکول پوآرو ندارند، اما من دارم به شما میگویم، موسیو هریسون. من برای همین منظور به اینجا آمدم. قتل کسب و کار من است. کار من این است که پیش از این که اتفاق بیفتد، درست مثل زمانی که قتلی اتفاق افتاده، وظیفهام را انجام دهم.
ادامه دارد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: