با لطف‌الله محسنی ، مدیر کانون اصلاح و تربیت تهران

هیچ‌کس کمک‌مان نمی‌کند

داستان غم‌انگیزی است داستان بچه‌هایی که خانواده‌ای ندارند و اگر هم دارند آنقدر بی‌کفایتند که آدم آرزو می‌کند ای کاش آنها هیچ وقت پدر و مادری نداشتند تا سختی زمانه را بر دوش آنها بیندازند و سبب‌ساز جرمی شوند که بچه‌های کم‌سن و سال را پشت دیوارهای بلند کانون‌های اصلاح و تربیت حبس می‌کند.
کد خبر: ۲۷۱۱۷۵

ای کاش رامتین پسر 11 ساله‌ای که لطف‌الله محسنی با بغض از او و داستان زندگی‌اش می‌گوید، هیچ وقت پدردار نمی‌شد تا او را به دیگران اجاره دهد و پول اعتیادش را دربیاورد؛ ای کاش پویا و پوریا و وحید هم همین‌طور بودند.

رئیس کانون اصلاح و تربیت تهران که ما خود را برای مصاحبه‌ای چالشی با او آماده کرده بودیم، از آن مسوولان دل‌رحمی است که نه قصد تبرئه خودش را دارد و نه می‌خواهد بار مسوولیت را متوجه دیگران کند.

او فقط دلی پر از حرف دارد؛ حرف‌هایی که آنقدر صادقانه‌اند که شنونده هرگز در روحیه حمایتگر او و تصمیمش برای کمک به بچه‌های کانون شک نمی‌کند.

وقتی او می‌گوید چه تلاش‌هایی کرده است تا مگر زندگی بچه‌های کانون  که همه به چشم خلافکارانی خطرناک به آنها نگاه می‌کنند  کمی راحت شود، اما کسی با او و همکارانش همداستان نشده است این سوال او که می‌پرسد نمی‌دانم چرا کسی کمکمان نمی‌کند اهمیتش بیشتر می‌شود و آدم از خودش می‌پرسد که راستی چرا کسی برای بچه‌های گرفتار این شهر و این مملکت کاری نمی‌کند.

چندی پیش، یکی از مدیران کانون‌های اصلاح و تربیت کشور اعلام کرده بود که قاچاقچیان مواد مخدر در کمین نوجوانانی هستند که از کانون آزاد می‌شوند و دلیل آورده بود که ضعف خانواده‌های این نوجوانان این مساله را رقم می‌زند. آیا این موضوع را قبول دارید؟

ما وقتی آمار تحلیلی مربوط به بزهکاران کانون‌های اصلاح و تربیت در کل کشور را نگاه می‌کنیم، اگر به آسیب‌ شناسی آن بپردازیم، می‌بینیم که بیش از 90 درصد بچه‌هایی که در این مراکز هستند مشکلات خانوادگی و نهادهای اجتماعی دارند یعنی مشکلاتی که در مراحل رشد با آن روبه‌رو هستند که عمده آن نابسامانی‌های خانوادگی است.

این نابسامانی‌ها چند دسته است؛ خانواده‌هایی که دچار فقر اقتصادی هستند، خانواده‌هایی که فقر فرهنگی دارند، خانواده‌هایی که یا پدر ندارند یا مادر یا اگر پدر و مادر هست، کارکرد درست و لیاقت سرپرستی ندارند یا خانواده‌هایی که پدر و مادر خودشان نیز درگیر جرم هستند و... خب بیشتر بچه‌هایی که در کانون نگهداری می‌شوند از این محیط‌ها بیرون می‌آیند بنابراین وقتی ما این شناخت را داریم، طبیعی است که چنین اتفاقی قابل پیش‌بینی باشد. در واقع معضلاتی که ما در کانون‌ها داریم، مربوط به خود کانون نیست بلکه به بیرون از آن ارتباط دارد.

وقتی ما بچه‌ها را تحویل می‌گیریم، در این حلقه جرم افتاده‌اند و وقتی به داخل کانون می‌آیند آموزش‌هایی می‌بینند و کارهایی را یاد می‌گیرند اما وقتی از اینجا بیرون می‌روند و به همان محیط و شرایط برمی‌گردند، داستان تغییری پیدا نکرده است یعنی بستر برای آنها آماده است.

پس کسانی که بخواهند از این بچه‌ها در راه خلاف استفاده کنند، زمینه را مناسب می‌بینند چون تا به حال شاید این بچه از کانون می‌ترسید شاید از زندان و پلیس می‌ترسید، ولی الان دیگر نمی‌ترسد الان سابقه هم دارد و راحت‌تر گیر می‌افتد. اگر در گذشته پایگاه‌های حمایتی هم داشت الان آن را از دست داده است و دیگر چیزی برایش نمانده است.

از این‌رو این بچه‌ها به علت شرایط زیستی، خانوادگی، اجتماعی و نداشته‌هایی که بعد از آزادی افزایش یافته است ، زمینه گرایش به بزه را دارند. در نتیجه زمینه آماده است و کسانی که در چرخه جرم قرار دارند این افراد را مناسب ‌تر می‌بینند ، چون هم تجربه دارند و هم از چیزی نمی‌ترسند و در عین حال نیازشان هم خیلی زیاد است ، پس این بحث تازه و عجیب و غریبی نیست.

آیا از بچه‌های کانون تهران کسانی را داشته‌اید که در دام قاچاقچیان افتاده باشند؟

متاسفانه ما بویژه در تهران سیستم‌هایی برای پیگیری‌های بعدی نداریم تا تعقیب کنیم که بچه‌ها به کجا رسیده‌‌اند. در واقع 10 تا 11 درصد بچه‌های ما دوباره به کانون برمی‌گردند که یک عده‌شان کسانی هستند که درگیر مواد مخدرند و خودشان اعتیاد دارند و چون طبیعت اعتیاد، برگشت است اینها وقتی آزاد می‌شوند نمی‌توانند از این مساله جدا شوند و جایی هم نیست که اینها را از لحاظ عاطفی  روانی حمایت کند به همین دلیل اینها به علت گرایش به مواد مخدر دوباره دچار دردسر می‌شوند.

ولی تعدادی هم هستند که حتی زمانی که در کانون به سر می‌برند یا به مرخصی می‌روند دست به این کارها می‌زنند. ما الان مددجویی داریم که به مرخصی رفت و بعد با جرم مواد مخدر دیگری برگشت. البته خودش می‌گوید رفته تا برای پدرش مواد بخرد. پس یک چنین خانواده‌ای و یک چنین شرایطی باعث می‌شود که بچه گیر بیفتد.

آقای محسنی، پس فکر نمی‌کنید این بچه‌ها در کانون اصلاح نمی‌شوند و فقط برای مدتی اینجا نگهداری می‌شوند؟

ما نمی‌توانیم بگوییم کانون در این زمان کوتاه می‌تواند کار خیلی خارق‌العاده‌ای بکند. وقتی یک نوجوان تمام عمرش را آسیب دیده، آیا می‌شود این آسیب‌ها را ظرف 2 یا سه یا یک سال جبران کرد، مسلما کار خیلی سختی است. اما مشکل ما این نیست. من همیشه با خودم فکر می‌کنم مثلا من به عنوان یک آدم 45‌ساله که سابقه هیچ تخلفی ندارد وقتی در شرایط مشابه این افراد قرار بگیرم، آیا می‌توانم خودم را حفظ کنم؟ وقتی جایی برای خوابیدن ندارم، پولی برای خرج کردن ندارم، کسی را ندارم که دستم را بگیرد و حمایتم کند، کسی را ندارم که راهنمایی‌ام کند، آن وقت چه کار می‌کنم؟ ممکن است من یک هفته، دو هفته و نهایتا سه هفته طاقت بیاورم اما بعد چه کار می‌کنم؟ ببینید پس تا زمانی که شرایط خانواده و اجتماع همانی باشد که بود، شما حق داری هر کاری بکنی.

من زمانی می‌توانم ادعا کنم موفقم که علاوه بر این‌که در کانون یک سری اقدامات اولیه برای اصلاح و تربیت انجام می‌شود، وضعیت جامعه و خانواده هم تغییر کند. ما اینجا در کانون به بچه‌ها چند شغل را آموزش می‌دهیم، امکانات تحصیل را فراهم می‌کنیم، مشاوره روان‌شناسی می‌دهیم، آموزش ورزش می‌دهیم، کارهای فرهنگی مثل تئاتر و موسیقی انجام می‌دهیم، اما آیا این موارد وقتی فرد خارج از کانون می‌رود، می‌تواند به یک زندگی باثبات منجر شود؟ من سال‌ها رئیس مرکز مراقبت‌های پس از خروج بودم، پس می‌توانم بگویم وقتی من فردی را به کانون می‌آورم و شغلی به او می‌آموزم اما او پس از خروج نمی‌تواند شغل ثابت با درآمد ثابت داشته باشد مشکلات ادامه دارد.

پس با این اوصاف مرکز مراقبت‌های پس از خروج چه کاره است؟

از لحاظ آیین‌نامه‌ای این مرکز قانون ندارد، اما روی کاغذ مرکز مراقبت‌های پس از خروج وظیفه ساماندهی مجدد کسانی را که از زندان‌ها خارج می‌شوند از جمله بچه‌ها به عهده دارد. کسی که از کانون بیرون می‌رود، مرکز مراقبت ‌های پس از خروج باید او را به سطح جامعه ببرد و به خانواده‌ها پیوند بزند، شغلی برایش دست و پا کند ، سرپناهی برای او مهیا کند و در نهایت او و رفتارهایش را کنترل کند و اگر در جایی گیر کرد، به یاری‌اش بشتابد و اگر به راهنمایی نیاز داشت، به او مشورت دهد، اما در عمل این اقدامات نمی‌تواند اتفاق بیفتد برای این‌که مرکز مراقبت‌های پس از خروج هنوز تشکیلات مصوب ندارد.

ما الان مرکزی داریم که به واسطه یک آیین‌نامه که مصوب رئیس قوه‌قضاییه است در کنار سازمان زندان‌ها ایجاد شده است در حالی که هنوز چارت سازمانی ندارد یعنی معلوم نیست چند نیرو نیاز دارد، این نیروها رسمی هستند یا قراردادی یا باید از کدام قسمت تامین نیرو شود حتی این مرکز بودجه و برنامه مصوب نیز ندارد.

پس الان این مرکز در حال انجام دادن یک کار تجربی است که یک عده از رئیس و معاون و مددکار و روان‌شناس که از 10 تا 15 نفر تجاوز نمی‌کنند دور هم جمع شده‌اند و می‌خواهند یک استان را پوشش دهند. حالا ببینید استان تهران چه تعداد زندانی دارد. به طور تقریبی چیزی حدود 150 تا 250 هزار نفر در سال به زندان‌ها می‌آیند که هر کدام از اینها نیاز به نوعی از مراقبت دارند اما آیا با این 15  10 نفر بدون بودجه کاری می‌توان کرد؟

مسوول مستقیم راه‌اندازی و تقویت این مرکز دقیقا چه کسی است و چه نهادی باید قانون آن را پیگیری کند؟

سیستم‌های رفاهی کشور مسوولیت اصلی را به عهده دارند و قوه قضاییه می‌تواند در کنار اینها باشد، این در حالی است که سازمان زندان‌ها تنها یک آیین‌نامه برای این مرکز تصویب کرده بدون آن که دولت برایش تشکیلات و بودجه گذاشته باشد. من وقتی رئیس مرکز بودم، بچه‌هایی در آنجا بودند که هیچ کسی را نداشتند و ما نه می‌توانستیم برایشان خانه بگیریم و نه بهزیستی آنها را می‌پذیرفت و نه کمیته امداد آنها را تحت‌پوشش قرار می‌‌داد. یعنی هیچ جا نیست، هیچ چیز نیست، بچه‌ها در جامعه ولند.

ما فقط مدتی از آنها نگهداری می‌کردیم و بعضی وقت‌ها پول جمع می‌کردیم تا برایشان خانه بگیریم اما اهالی محل به محض آن که متوجه می‌شدند این بچه‌ها مدتی در کانون بوده‌اند شکایت می‌کردند.

اما ما می‌گفتیم که اینها هم آدم هستند و حق زندگی دارند پس کجا بروند چون هر کجای شهر که بروند، بالاخره با یک عده همسایه می‌شوند. پس نه جامعه و نه فرهنگ اجتماعی ما این مساله را پذیرفته و نه نهادهای اجتماعی. در چنین شرایطی ما برای مراقبت‌های پس از خروج زیاد موفق نیستیم تا زمانی که مردم ما درگیر این مساله نشوند و آن را درک نکنند.

در کشورهای دیگر دولت‌ها نظارت و مردم کار می‌کنند؛ یعنی سازمان‌های غیردولتی با نظارت و حمایت دولت فعالیت می‌کنند طوری که دولت‌ها بخشی از هزینه‌ها را می‌دهند و نظارت‌ها انجام می‌شود. اما در ایران هیچ کس هیچ کاری نمی‌کند، ما هم که می‌خواستیم در سازمان زندان‌ها روی این موضوع کار کنیم نه‌تنها راهمان را هموار نکردند بلکه جلوی پایمان سنگ هم انداختند. اگر شما الان به مرکز مراقبت‌های پس از خروج بروید و بگویید در 4 سال گذشته چقدر پیشرفت کرده‌اید قطعا می‌گویند رشدمان منفی بوده است.

زمانی محاسبه کردیم 3 درصد افرادی را که نیازمند حمایت پس از خروج هستند، می‌توانستیم پوشش دهیم. یعنی زمانی که به زعم ما اوج فعالیت‌های مرکز بوده و توانسته بودیم همه توجهات را جلب کنیم. بعد از آن، فعالیت این مرکز افول داشت یعنی آن مقداری را هم که توانسته بودیم بودجه جذب کنیم، الان آن را هم حذف کرده‌اند. در حال حاضر مسوولان مرکز مراقبت‌های پس از خروج نه می‌توانند به کسی وام بدهند، نه می‌توانند شغل ایجاد کنند، نه برای کسی خانه بگیرند و نه پول توجیبی به کسی بدهند.

چند سال قبل شب‌هنگام از زندان اوین بیرون آمدم و دیدم دخترخانمی هم از زندان خارج شده و در حال قدم زدن در خیابان است. هر قدر فکر کردم دیدم اگر او فرشته هم باشد دوام نمی‌آورد، چون نه پول دارد، نه‌‌کسی دنبالش آمده و نه کسی منتظرش است و... این قصه برای همه بچه‌ها و برای همه کسانی که از زندان بیرون می‌روند صدق می‌کند. مگر یک نفر چقدر می‌تواند گرسنگی بکشد و توی پارک بخوابد و خودش را حفظ کند؟ البته همه بچه‌ها و همه کسانی که از زندان آزاد می‌شوند به سمت جرم برنمیگردند، بلکه فقط چند درصد آنها به این سمت می‌روند. اینها کسانی هستند که هیچ گزینه‌ای جز بازگشت ندارند و ما هم در شرایط فعلی نمی‌توانیم کار زیادی برایشان انجام دهیم.

دقیقا چه کسانی جلوی پایتان سنگ می‌اندازند؟

وقتی شما نیازی را اعلام می‌کنی مثلا می‌گویی فلان گروه از بچه‌های جامعه در معرض خطرند، چه کسی باید به فکر این بچه‌ها باشد. ما نیازمان را به اداره کل زندان‌های استان تهران اعلام می‌کنیم و این اداره کل به سازمان اعلام می‌کند و سازمان به قوه قضاییه. سپس به هیات دولت منعکس می‌شود و هیات دولت باید طرح و لایحه بدهد تا مجلس تصویب کند و ما نتیجه را اجرا کنیم.

وقتی پدر زندانی شد و منبع درآمد قطع شد؛ هیچ‌کس نمی‌پرسد که خانم! بچه‌ها! شما مخارج زندگیتان را از کجا تامین می‌کنید

البته ما به این کفایت نکردیم و اگر سوابق ما را دربیاورید می‌بینید که ما به مجلس، بهزیستی، هیات دولت، سازمان زندان‌ها، کمیته امداد و... چنگ زدیم، دعوا کردیم، گرفتیم، کشیدیم ولی به نتیجه نرسیدیم. ما دو جلسه هم با گروهی از نمایندگان مجلس داشتیم و به کمیسیون‌های فرهنگی و اجتماعی رفتیم و طرح‌ها و لوایح مختلفی را ارائه کردیم ولی نتیجه هیچ.

پاسخ اینها چیست؟

ببینید! همه می‌گویند باید این کارها بشود یعنی در تئوری و مذاکره رودر رو هیچ کس نیست که بگوید این کارها لازم نیست. احدی را شما نمی‌بینید که بگوید به این کارها نیاز نیست، چون همه می‌گویند واقعا نیاز است. اما وقتی جلسه می‌گذاریم و صاحب‌نظران را جمع می‌کنیم و دوباره جلسه می‌گذاریم، یکدفعه می‌بینیم کار متوقف می‌شود در حالی که هیچ کاری انجام نشده است. ما آنقدر جلسه گذاشتیم و بحث کردیم که خسته شده ایم. همه‌اش حرف است در عمل هیچ چیز نیست یعنی اولویت‌های خیلی مهم‌تری وجود دارد که مسائل ما جزو اولویت‌های خانم‌ها و آقایان نیست.

زمانی که در مرکز مراقبت‌ها بودم به همکاران گفتم بیایید آستین بالا بزنیم و کاری بکنیم همه هم جمع شدند، ولی 2 سال و اندی طول کشید تا از وزارت کشور مجوز بگیریم. بهزیستی هم اعلام کرد کمک‌مان می‌کند، برای همین دو سه جلسه دور هم جمع شدیم و بالاخره قرار شد ساختمانی به ما بدهند. این ساختمان را دادند، ولی ساختمانی که محل دعوای بهزیستی با شهرداری بود. با این شرایط قبول کردیم که کارمان را شروع کنیم ولی به محض شروع کار گفتند باید از بهزیستی مجوز داشته باشید، در حالی که ما از وزارت کشور مجوز داشتیم.

یک سال دنبال مجوز دویدیم، اما هنوز مجوز صادر نشده شهرداری آمد و ساختمان را اشغال کرد. ببینید این زنجیره‌ها یکی دو تا نیست. وقتی که صحبت از اختیار است، همه می‌گویند این کار در حوزه فعالیت ماست، ولی وقتی وارد عمل می‌شویم همه می‌گویند ما بودجه این کار را نداریم، ما تخصص این کار را نداریم، ما وقت این کار را نداریم و هر کسی به نوعی از زیر بار آن شانه خالی می‌کند.

به هر حال این مشکل، مشکل تعدادی از بچه‌های این شهر و مملکت است ولی این کاری نیست که از عهده یک سازمان بربیاید، چون سازمان‌های مختلف مثل آموزش و پرورش، بهداشت و درمان، سازمان زندان‌ها، شهرداری‌ها و هر مسلمانی در قبال این بچه‌ها مسوولیت دارد ولی در عمل همکاری بین بخشی وجود ندارد و در نتیجه هیچ اتفاقی نمی‌افتد. ما زمانی برآورد کردیم که 30‌درصد کسانی که از زندان خارج می‌شوند بشدت نیازمند انواع خدمات پس از خروج هستند ولی ما نمی‌توانیم یعنی نمی‌شود. البته اینها وظیفه خود کانون نیست هر چند ما راحت از کنار این مساله نمی‌گذریم.

آقای محسنی با توجه به این‌ که بیشتر مشکلات بچه‌های کانون به خانواده آنان برمی‌گردد، آیا برای اصلاح ساختار این خانواده‌ها کاری کرده‌اید؛ یعنی همان اتفاقی که در خیلی از کشورها ازجمله فرانسه می‌افتد؟

امروزه رویکرد مداخله در امور کودکان و نوجوانان معارض قانون رویکردهای جامعه محور است، یعنی اگر شما می‌خواهید کاری برای این بچه‌ها انجام دهید باید درون جامعه کارهایی را صورت دهید پس این که بچه‌ها را بگیرید و ببندید و پشت درهای بسته کانون قرار دهید و حتی آموزشش دهید یا ناز و نوازشش کنید، مشکل آنها را حل نمی‌کند. چون این مشکل تنها در جامعه حل می‌شود و نخستین نهاد اجتماعی که در مورد این بچه‌ها مسوولیت دارد خانواده است. پس اگر ما توانستیم در خانواده کاری بکنیم، این همان کار درستی است که در فرانسه و خیلی جاهای دیگر اتفاق می‌افتد.

بچه‌هایی که به کانون می‌آیند اگر خانواده‌ای داشته باشند ما نمی‌گذاریم ارتباطشان با آنها قطع شود و اگر خانواده مشکلاتی دارد، سعی می‌کنیم این مشکلات را حل کنیم؛ اما وقتی خود خانواده درگیر مسائلی است، آن وقت دیگر نمی‌توانیم کاری بکنیم. البته ما می‌دانیم چه کار کنیم ولی نمی‌توانیم. ما می‌دانیم که برای این که خانواده‌ها اعتیادشان درمان شود لازم است خانه مناسب داشته باشند، برایشان شغل ایجاد شود، لازم است یک نهاد اجتماعی آنها را جمع و جور کند ولی من نمی‌توانم این کارها را انجام دهم.

من در مورد یکی از بچه‌های کانون به بهزیستی، جمعیت امام علی، استانداری کرج، شهرداری تهران و... نامه نوشتم که خانواده او در یک بیغوله کنار عده زیادی آدم زندگی می‌کنند و زندگی او و 9 بچه دیگر در خطر است. این بچه دوباره به کانون برگشت دیگران هم دوباره برمی‌گردند در حالی که هیچ کس قدمی برای آنها برنداشته است. شما بروید و پیگیری کنید که نامه‌های ما به کجا رسید و چه کسی برایش کاری کرد.

پس نتیجه می‌گیریم برای خانواده‌ها هم نمی‌شود کار زیادی انجام داد.

ما سعی می‌کنیم میان بچه‌ها و خانواده هایشان تا زمانی که اینجا هستند ارتباط برقرار کنیم و مشکلاتشان را در حد مشاوره، معرفی به انجمن حمایت، ارجاع به کمیته امداد و... حل کنیم، ولی نتیجه‌اش را نمی‌دانیم. کاری که از دست ما برمی‌آید ارائه مشاوره‌های خانوادگی و گاه آموزش و ارجاع است. ما یک مددجوی پسر 11 ساله در کانون داشتیم که در یک منطقه ناجور در خانه‌ای که چند خانواده در آن ساکن بودند زندگی می‌کرد و پدر معتاد از این بچه به عنوان کالای جنسی استفاده می‌کرد تا پول موادش را به دست بیاورد. من این مساله را به دادسرا گزارش دادم، ولی در نهایت اتفاقی نیفتاد و بچه به همان جایی رفت که می‌ترسید برود که نمی‌خواست برود که نباید می‌رفت. من به هر کسی که فکر می‌کردم می‌تواند کمکی کند، این مساله را مطرح کردم ولی هیچ هیچ.

آقای محسنی شما فکر نمی‌کنید مشکلات شما مربوط به این است که کانون زیر مجموعه سازمان زندان‌هاست و مسوولان این سازمان به این بچه‌ها نه به عنوان کسانی که جامعه به این روزشان انداخته بلکه به عنوان افرادی مجرم نگاه می‌کنند.

ابتدا کانون اصلاح و تربیت زیر مجموعه دادگستری به حساب می‌آمد و بعد‌ها زیرمجموعه سازمان زندان‌ها شد که من فکر نمی‌کنم این یک مانع باشد. ولی اگر ما بیاییم و تابلویمان را عوض کنیم و بنویسیم مثلا وزارت دادگستری تفاوتی در وضع موجود حاصل نمی‌شود تا زمانی که مردم و نهاد‌های اجتماعی ما نگاه مجرمانه به این بچه‌ها دارند، داستان همین است.

من همیشه می‌گویم این بچه‌ها محصول عملکرد بد نهاد‌های اجتماعی هستند. بررسی‌های ما نشان می‌دهد کمتر از یک درصد این بچه‌ها انواعی از اختلالات جسمی و روانی را دارند که درون‌زاست یعنی بیش از 99‌درصد این اختلالات ناشی از جامعه است. بچه‌ای که امروز پدرش زندانی می‌شود، بعید نیست که خودش هم بزودی به آنجا برود برای این که وقتی پدر زندانی شد و منبع درآمد قطع شد؛ هیچ کس نمی‌پرسد که خانم! بچه‌ها! شما مخارج زندگی‌تان را از کجا تامین می‌کنید.

وقتی خانواده‌ای کارش به طلاق کشید، هیچ کس نمی‌پرسد تکلیف این بچه چیست، بچه‌ای که در مدرسه افت تحصیلی کرد یا بچه‌ای بی‌نظم شد و در نتیجه اخراج شد، هیچ کس نگفت که این بچه کجا می‌رود و کسی دنبال نکرد که او چرا افت تحصیلی کرد. خب همه اینها جمع می‌شود و می‌آید اینجا. پس باید شبکه‌ای از نهادها و سیستم‌ها در قبال بچه‌ها مسوولیت داشته باشند و وقتی بچه‌ای در معرض خطر قرار می‌گیرد، شاخک‌هایش حساس شود و او را دنبال کند، اما ما نشسته‌ایم و فقط وقتی بچه گیر می‌افتد، او را متهم می‌کنیم و به او برچسب می‌زنیم، اما خوشبختانه ما هنوز دو شانس داریم یکی این که دخترانمان خیلی درگیر مسائل رفتارهای ناهنجار اجتماعی نشده‌اند و هنوز خانواده‌ها نسبت به آنها حساسند و شانس دوم این است که هنوز جرایم سازمان یافته در گروه سنی زیر 18 سال پدید نیامده است. ما الان از نظر وضعیت کودکان و نوجوانان در جایگاه 50 سال پیش کشورهای توسعه یافته هستیم و خیلی دور نیست که این بچه‌ها وارد جرایم سازمان یافته بشوند و آن موقع است که اشکمان درمی‌آید.

حالا برگردیم به 2 مشکلی که من فکر می‌کنم به خود کانون برمی‌گردد. شما 2 سال پیش، نسبت به ورود مواد مخدر به کانون ابراز نگرانی کردید و اعلام کردید این مشکل با شعار و هشدار حل نمی‌شود و نیازمند اقدامات ریشه‌ای است. حالا بفرمایید در این دو سال چه اقدامات ریشه‌ای انجام شده است؟

ما از گذشته بحث مواد مخدر در کانون را داشته‌ایم ولی مشکل ما قابل توجه نبوده است، آن بحثی هم که من مطرح کرده بودم، مربوط به جرایم مرتبط با مواد مخدر است. الان شاهدیم که ورودی‌های مربوط به اعتیاد و جرایم مواد مخدرمان به کانون در حال زیاد شدن است و نوع آن تغییر کرده است. در واقع ابراز نگرانی من نسبت به تغییر الگوی مصرف و سن مصرف در کودکان و نوجوانان است. ما در کانون مساله نگران‌کننده‌ای از نظر وجود مواد مخدر نداریم چون در یک سال گذشته 2 بار از بچه‌ها آزمایش گرفته‌ایم و در این دو نمونه‌گیری میزان آزمایش مثبت ما کمتر از یک درصد بود این در حالی است که همیشه حدود 15  16 نفر از بچه‌های ما مرخصی هستند و همیشه 10 نفر تازه وارد داریم که اگر اینها را در نظر بگیرید، ما کمتر از یک درصد آزمایش مثبت داریم.

اما این که ما نگران وجود مواد مخدر در کانون نیستیم، در شرایطی که تدابیر امنیتی نداریم و رفت و آمد‌ها به کانون زیاد است و ملاقات‌ها هم رو در روست، این است که یک اصل در ارتباط با مواد مخدر وجود دارد که بحث عرضه و تقاضاست اول این که اینجا تقاضا کم است، با این که فشارها زیاد نیست و دوم این که مواد مخدر جایی نفوذ می‌کند که پول باشد کسی هم که مواد مخدر را خیرات نمی‌کند، چون فروشنده‌ها دنبال سود هستند، ولی اینجا کسی پول ندارد. البته در بعضی موارد، برخی خانواده‌ها که فکر می‌کنند، در حق بچه‌شان محبت می‌کنند مقداری مواد به کانون می‌آورند، بعضی وقت‌ها هم که بچه‌ها به مرخصی می‌روند، مقداری مواد با خودشان می‌آورند، البته ما این بچه‌ها را آزمایش می‌کنیم و اگر نتیجه مثبت بود، دیگر به آنها مرخصی نمی‌دهیم.

مریم خباز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها