در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کیهان:پس او کیست ؟!
«پس او کیست ؟!» عنوان یادداشت روز روزنامهی کیهان به قلم حسین شریعتمداری است که در آن میخوانید؛روز چهارشنبه 14/5/88 و همزمان با انجام مراسم تحلیف رئیس جمهور منتخب در مجلس شورای اسلامی، حزب مشارکت با صدور بیانیه ای نظام جمهوری اسلامی ایران را با رژیم های طاغوتی و استبدادی مقایسه کرد! و ضمن تاکید چندباره بر ادعای موهوم تقلب در انتخابات که هیچگاه حاضر به ارائه سند و یا دستکم شاهد و قرینه ای برای اثبات آن نبوده و نیستند، به تکرار بافته های قبلی علیه انقلاب و نظام و مردم پرداخت.
این نوشته در پی پاسخگویی به بیانیه حزب مشارکت نیست، چرا که تمامی آنچه در این بیانیه و بیانیه های دیگر حزب مشارکت آمده است دقیقاً و بدون کم و کاست همان اتهاماتی است که طی 30 سال گذشته قدرت های بیرونی و گروههای ضدانقلاب علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران بافته و منتشر کرده اند، تا آنجا که حتی یک نمونه از این اتهامات را نمی توان یافت که قبل از حزب مشارکت از سوی دشمنان تابلودار بیرونی مطرح نشده باشد. دراین باره همه گفتنی ها گفته شده است و نیازی به تکرار آن نیست. مقصود از این نوشته، اما، بیان نکته دیگری است که می تواند برای هواداران این حزب و حتی برای آن عده از مرکزیت حزب مشارکت که شاید هنوز به ماهیت واقعی حزب متبوع خویش پی نبرده باشند، روشنگر و نجات دهنده باشد و آن نکته، یافتن پاسخ برای این سوال است که «بیانیه حزب مشارکت را چه کسی نوشته است»؟! و دراین باره گفتنی است که؛
1-بیانیه اخیر حزب مشارکت روز چهارشنبه 14/5/88 صادر شده و این در حالی است که دبیرکل، قائم مقام، معاونان و تقریباً تمامی اعضای شورای مرکزی حزب از مدتها قبل بازداشت شده و در زندان به سر می برند، بنابراین بیانیه حزب مشارکت را چه کسی و یا چه کسانی نوشته و به نام حزب منتشر کرده اند؟!
2- مطابق بند 3 از ماده 12 اساسنامه حزب مشارکت؛ «اعلام دیدگاهها و مواضع حزب در زمینه های گوناگون و پاسخگویی در قبال آنها» از وظایف دبیرکل حزب است ولی آقای محسن میردامادی، دبیرکل حزب مشارکت بیش از یکماه است که بازداشت شده و زندانی است. آیا جناب دبیرکل بیانیه یاد شده را در زندان تهیه کرده و یا متن بیانیه را برای رویت و تایید دبیرکل به زندان فرستاده و ایشان بعد از تائید آن دستور انتشار بیانیه را داده اند؟! و اگر چنین نیست - که نمی تواند باشد- پس تهیه کننده بیانیه حزب مشارکت چه کسی و یا چه کسانی بوده اند؟!
3- در تبصره 4 از همان ماده 12 اساسنامه حزب مشارکت آمده است «دبیرکل در صورت صلاحدید می تواند یکی از اعضای شورای مرکزی را پس از تصویب این شورا به عنوان قائم مقام خود منصوب نماید. در غیاب دبیرکل، قائم مقام وی کلیه مسئولیت های وی را برعهده خواهد داشت.»
حال ممکن است گفته شود که قائم مقام حزب مشارکت در غیاب دبیرکل حزب با استناد به تبصره 4 از ماده 12 اساسنامه، بیانیه حزب مشارکت را تهیه و منتشر کرده است. ولی سخن این است که آقای عبدالله رمضان زاده قائم مقام دبیرکل حزب مشارکت نیز در زندان است! و ایشان هم نمی تواند تهیه کننده و صادرکننده بیانیه این حزب باشد. بنابراین بیانیه را چه کسانی به نام حزب مشارکت نوشته و صادر کرده اند؟!
4- ممکن است ادعا شود که مطابق بند 2 از ماده 17 اساسنامه حزب مشارکت «تهیه، تصویب و صدور بیانیه ها و تحلیل های حزب برعهده دفتر سیاسی حزب است» این ادعا نیز نمی تواند پاسخ قابل قبولی برای سؤال مورد اشاره باشد، چرا که مطابق ماده 16 اساسنامه حزب مشارکت، مسئول دفتر سیاسی، دبیرکل حزب است و مصوبات آن- از جمله تهیه و انتشار بیانیه- باید به تصویب وی و یا قائم مقام او برسد که هر دو بیش از یکماه است در زندان به سر می برند. دفتر سیاسی حزب علاوه بر دبیرکل که ریاست و مسئولیت آن را برعهده دارد شامل 10 عضو شورای مرکزی نیز هست که اکثر آنان هم در بازداشت هستند.
5- با توجه به آنچه گذشت کمترین تردیدی باقی نمی ماند که حزب مشارکت در تهیه و صدور بیانیه های اخیر و از جمله آخرین بیانیه ای که به نام این حزب منتشر شده، کمترین نقشی نداشته است. بنابراین در حالی که دبیرکل، قائم مقام، معاونان و اعضای مرکزی حزب مشارکت بیش از یکماه است در بازداشت به سر می برند، چه کسانی و کدام مرکز یا کانونی به جای حزب مشارکت و به نام این حزب تصمیم می گیرند، بیانیه صادر می کنند، دعوت به آشوب می کنند، در جریان آشوب ها کسانی را به قتل می رسانند، اموال عمومی را به آتش کشیده و غارت می کنند؟! و...
6- و اما، بعد از آشکار شدن این واقعیت غیرقابل انکار که مسئولان به ظاهر معرفی شده حزب مشارکت، اداره کنندگان واقعی این حزب نیستند، نوبت به این سؤال می رسد که کانون اصلی اداره کننده حزب مشارکت با کسانی که به عنوان دبیرکل، قائم مقام، معاونان و اعضای شورای مرکزی حزب معرفی شده اند چه رابطه ای دارند؟ پاسخ این سؤال ابداً دشوار نیست و بدون کمترین تردیدی می توان گفت، رابطه کانون اصلی اداره کننده حزب با مسئولان اسمی و ظاهری آن، از نوع رابطه «فرماندهی و فرمانبرداری» است و دیدگاه و اراده مسئولان ظاهری حزب مشارکت برای کانون فرماندهی این حزب کمترین اهمیتی ندارد، بلکه از نام و نشان آنها به عنوان «تابلوی ظاهری» و فقط برای رد گم کردن استفاده می شود! آیا غیر از این است؟! مگر نه این که مرکز فرماندهی یاد شده بدون کسب اجازه و نظر گردانندگان اسمی و رسماً معرفی شده حزب مشارکت به جای آنها تصمیم می گیرد و بیانیه صادر می کند؟! بنابراین کمترین تردیدی نمی توان داشت که «او» فرمانده است و مرکزیت و بدنه حزب، فقط فرمانبردار هستند. اما، «او» کیست؟ و این مرکز فرماندهی کجاست؟!
آدرس کانون فرماندهی حزب مشارکت را از «خط و ربط» و «حال و هوای» حاکم بر متن بیانیه های این حزب، به آسانی می توان کشف کرد... ولی این نکته را که پیش از این با ارائه شواهد و اسناد به آن پرداخته ایم فعلاً می گذاریم و می گذریم، چرا که اولین مقصود از نوشته حاضر، اثبات این واقعیت بود که کانون فرماندهی حزب مشارکت بیرون از دایره این حزب و مسئولان ظاهری آن است. آیا بعد از آنچه شرح آن گذشت می توان در این واقعیت تردیدی کرد؟!
7- شاید دبیر کل حزب مشارکت و اعضای شورای مرکزی حزب که بسیاری از آنان را می شناسم و با برخی از آنها سابقه دوستی و آشنایی دیرینه داشته ام، با خواندن این یادداشت - اگر به دستشان برسد- ابرو در هم کشیده و نگارنده را به گونه ای که بارها اتفاق افتاده و می دانید، بنوازند!! اما، مگر نه اینکه گفته اند و به حکمت گفته اند؛ «انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال... به آنچه گفته می شود نگاه کن و نه آنکس که می گوید» و مگر نه آن که به قول خدای مهربان و حکیم «بشارت باد آن دسته از بندگانم را که گفته های مختلف را می شنوند و از آن میان، بهترین را برمی گزینند»؟ بنابراین برخی از یاران قدیمی چگونه می توانند از کنار این واقعیت عریان و بدیهی - و البته تلخ- بگذرند که دیگران به جای آنها تصمیم بگیرند و در پوشش حزبی که فقط ظاهرش به نام آنهاست اهداف رسماً و قبلاً اعلام شده دشمنان تابلودار انقلاب اسلامی را علیه مردم وطنشان دنبال کنند؟! این واقعیات که قابل انکار نیست، هست؟! پس شما را چه می شود؟!
برخی از این دوستان سابق، خود را به لحاظ سابقه ها و قابلیت ها از کسانی که این روزها ادعای رهبری و مدیریت آنها را دارند، چند سر و گردن بالاتر می دانند و به اعتقاد نگارنده، حق هم دارند. مگر فلانی و فلانی از کدام سابقه انقلابی و فداکاری برای انقلاب و اسلام و مردم برخوردارند؟ یادتان هست آن سال های نه چندان دور که دشمن میان دوستان خط نکشیده بود از عملکرد برخی از آنها چه خون دلی می خوردید؟ آخر شما - فقط بعضی از شما- کجا و حضور در ائتلاف سکولارها، بهایی ها، مارکسیست ها، منافقین، مفسدان اقتصادی، نهضت آزادی، سلطنت طلب ها و... آنهم زیر چتر آمریکا؟! این ائتلاف که قابل انکار نیست! چرا وارد میدانی می شوید و با کسانی ائتلاف می کنید که نگارنده می داند برخی از شما - باز هم تأکید می شود که فقط برخی از شما - جوانی خود را به حق صرف مقابله سخت و بی امان با آنها کرده اید؟!
آخر کدام آدم عاقل و آگاه از گردش کار و باخبر از چرخه انتخابات در ایران حتی در دورترین افق های ذهن خود هم می تواند باور کند که در انتخابات اخیر تقلب شده است؟! آنهم در مقیاس تفاوت 11میلیونی؟! نگارنده تردیدی ندارد که همه شما می دانید و یقین دارید که انتخابات در سلامتی کامل برگزار شده است، از اکثر اعضای حزب مشارکت و نیز، از موسوی و خاتمی انتظاری نیست که علی رغم اعتقاد قلبی به سلامت انتخابات، ادعای تقلب داشته باشند. چرا که بسیاری از آنها هویت و شخصیت قابل قبولی ندارند ولی برخی از شما چرا؟! برای آنها مهم نیست که از بیرون فرماندهی شوند، اما تعدادی از شما با آن سوابق چگونه به این فرماندهی بیرونی رضایت داده اید؟!
اعتماد ملی:چرا پلمب؟
«چرا پلمب؟»عنوان سرمقالهی روزنامهی اعتماد ملی به قلم کامبیز نوروزی است که در آن میخوانید؛خبر ساده است. دفتر انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران پلمب شد. ساعت 21 چهارشنبه 14/5/88. مشکل میتوان چنین خبر سادهای را تحلیل کرد، فقط میماند چند سوال. چرا باید دفتر انجمن پلمب شود؟ چرا باید در ساعت غیراداری و پاسی از شب گذشته برای پلمب اقدام شود؟ چه خطایی از انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران سر زده است که برای پلمب حتی از اخطار به مسوولان انجمن هم دریغ شده است؟
انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران به عنوان تنها تشکل صنفی این قشر حدود 11 سال پیش و در چارچوب مقررات قانون کار و آییننامه تشکلهای صنفی کارگری و کارفرمایی تشکیل شد و در طول این مدت بیش از 3هزار نفر از روزنامهنگاران کشور به عضویت آن درآمدند و به این ترتیب بزرگترین سازمان صنفی روزنامهنگاری ایران که حتی در تاریخ مطبوعات ایران هم بیسابقه بوده است را شکل دادهاند. با وجود آنکه سالهای فعالیتانجمن مقارن با بیشترین و مهمترین دقایق سیاسی کشور بوده است اما انجمن به حکم قانون و بنا به سرشت صنفی خود هیچگاه پای از حدود وظایف صنفی فراتر نگذاشت و به میدان سیاست ورود نکرد.
از این طریق بیشترین تلاش را به کار برد تا روزنامهنگاری جوان ایران بتواند آرامآرام تشکل خود را پایدار کند تا مانند هر صنف دیگری در قالب یک تشکیلات مستقل بتواند مسائل صنفی خود را سر و سامان ببخشد.
شیوه عملکرد قانونی انجمن صنفی روزنامهنگاران سبب شده است که هر ناظر بیطرف و هر تحلیلگر مسائل مطبوعات ایران تشکیل شود و فعالیت انجمن را به عنوان یکی از شاخصهای توسعه مطبوعات ایران تلقی کند. با این اوصاف چه دلیلی برای پلمب دفتر انجمن ممکن است وجود داشته باشد؟ انجمن که طبق قانون تشکیل شده و فعالیتمیکند. حتی ادعای غیرحقوقی انحلال انجمن صنفی روزنامهنگاران که چندی است از سوی عدهای معدود مطرح شده است، نمیتواند پاسخ این پرسش باشد، زیرا اولا به موجب اساسنامه انجمن و آییننامه تشکلهای صنفی، تصمیم به انحلال انجمن صرفا در صلاحیت مجمع عمومی فوقالعاده یا دادگاه عمومی است. نه مجمع عمومی فوقالعاده انجمن درباره انحلال آن تصمیم گرفته است و نه هیچ دادگاهی رای به انحلال انجمن داده است.
ثانیا، هر شخصیت حقوقی، پس از انحلال باید اقدامات مربوط به تصفیه را به انجام رساند و به اقتضای این اقدامات دفتر و اداره آن شخصیت حقوقی مفتوح بوده و مورد استفاده قرار گیرد. حتی اگر انجمن منحل هم بشود انحلال موجب پلمب دفتر نمیتواند باشد. بگذریم از این، اصلا انجمن منحل نشده است. اگر دلیل موجه حقوقی برای پلمب دفتر انجمن وجود داشته و ارائه شود که هیچ، اینگونه است که باز به همان سوال باز میگردیم، چرا باید دفتر انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران پلمب شود و نزدیک به 3 هزار روزنامهنگار عضو انجمن با در بسته خانه صنفی خود روبهرو شوند؟
رسالت:جمعبندی یک حرکت سیاسی ،اجتماعی ناکام
«جمعبندی یک حرکت سیاسی ،اجتماعی ناکام»عنوان سرمقالهی روزنامهی رسالت به قلم امیر محبیان است که در آن میخوانید؛ هر حرکت اجتماعی و سیاسی در فرآیند اجرا پس از مدت زمانی که از عملیاتی شدن آن گذشت باید مورد ارزیابی قرار گرفته و علاوه بر کشف میزان ضریب انحراف آن از اهداف اولیه ، نقاط ضعف و قدرت آن نیز شناسایی گردد.
جریانی نسبتا گسترده در جامعه ایرانی وجود دارد که هر چند یکبار در هنگام رای دادن ظهور می یابد و خواست های خود را در وجود فردی متبلور کرده و با مطرح سازی وی بخشی از مطالبات خود را نیز از زبان او بیان می کند.
درک نادرست مطالبات این بخش از جامعه توسط کسانی که می کوشند آن را نمایندگی کنند به اندازه نادیده انگاشتن آن توسط بخش هایی از حاکمیت غلط بوده و عملا به تحلیل اشتباه و نتیجتا پرداختن هزینه های زیاد می انجامد.
اکنون که موج تنش ها و تحرکات پیش و پس از انتخابات تا حدود زیادی فرو نشسته است ؛ زمان جمع بندی فرا رسیده است.
این جمع بندی هم باید از سوی افرادی چون مهندس موسوی و تیم همراه او صورت گیرد و هم نظام و نهادهای حکومتی ضروری است نقاط ضعف و قدرت تحلیل ها و عملکرد خود را در این وقایع به ارزیابی بنشینند.
پس از رخدادی چون “دوم خرداد”و حاکمیت هشت ساله جریان موسوم به اصلاحات و نیز شکست سنگین در سال 1384 ، جریان دوم خرداد مدعی شد که در حال بررسی دلایل شکست در انتخابات مذکور است و همچنین مطالعه دلایل عدم موفقیت در دوران هشت ساله دولت آقای خاتمی برای نیل به اهداف اعلام شده در دستور کارشان قرار داشت.
نگارنده بر اساس خبرهای منتشر شده از سوی کارشناسان دوم خردادی دریافته است که ظاهرا آنان دو نکته را مورد تاکید قرار داده اند.
1 .نادیده گرفتن باورهای اعتقادی و مذهبی توده های مردم
2. فقدان شبکه فعال اجتماعی حامی
در جریانات اخیر بواقع آنان کوشیدند که این نقاط ضعف را برطرف سازند.از یک سو سمبل ها (رنگ سبز) و شعارهای آنان برگرفته و حتی تکرار شعارهای انقلاب اسلامی بود ،از سوی دیگر؛ شبکه های اجتماعی فعال شده و از تمامی ظرفیت های ممکن بهره برداری شد؛ استفاده از امکانات مدرن نظیر شبکه های اجتماعی اینترنتی چون فیس بوک و تویتر و... وحتی فعالیت گسترده شبکه های نهضت آزادی و سود بردن از آخرین تجربیات انقلاب های رنگین و آموزه های جین شارپ و... (بدون آن که قصد مستند سازی برای اثبات توطئه ای را داشته باشیم) بر گستردگی تاثیرات برانگیزاننده شبکه های اجتماعی آنان افزود اما علیرغم این که بهره گیری از این روش ها بر نظام فشاربیشتری را وارد کرد ولی باز هم نتیجه سیاسی مطلوب حاصل نشد و حتی شدت عمل نظام را موجب شد که خود بر عمق ، گستره و شدت واکنش حذفی افزود.
حال پرسش اینست که دلیل این ناکامی دوم خردادیان یا به عبارت دیگر اصلاح طلبان چیست؟
این نوشتار و نوشتارهای آتی به تحلیل و جمعبندی وقایع اخیر می پردازد.
اعتماد:آیا انقلاب مخملی در ایران امکان پذیر است
«آیا انقلاب مخملی در ایران امکان پذیر است»عنوان یادداشت روز روزنامهی اعتماد به قلم علی محمدحاضری است که در آن میخوانید؛از نخستین سال های وقوع رخدادهایی که یکی پس از دیگری در تعدادی از کشورهای به جا مانده از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به وقوع پیوسته تحت عنوان انقلاب های رنگی یا مخملی شهرت یافتند، این سوال در محافل علمی و آکادمیک جامعه ایران نیز مطرح بود که آیا وقوع این گونه رخدادها در ایران نیز ممکن است؟ پاسخ اولیه و کاملاً بدیهی صاحب نظران ایرانی آشنا به این گونه رخدادها و مطلع به شرایط و ویژگی های جامعه ایران نیز به این سوال منفی بود و تقریباً کسی اصل سوال را نیز خیلی جدی نمی گرفت. اما به تدریج طی سال های بعد، از طریق پاره یی ژورنال ها که به مصرف سطحی و عوامانه وابسته ابزاری مباحث نظری- سیاسی شهرت یافته اند و بازگوکننده نگرش حاکم بر بعضی از محافل افراطی شناخته می شوند این بحث مکرراً مطرح شد و این کثرت توجه ژورنالیستی، عملاً باعث شد محافل آکادمیک و علمی نیز با دقت جدی تر به موضوع بپردازند.
اینجانب به عنوان یکی از کسانی که در حوزه جامعه شناسی سیاسی و تئوری های انقلاب علائق و مطالعات حرفه یی دارم و این مباحث را در سطوح کارشناسی ارشد و دوره های دکترای دانشگاه های تربیت مدرس، علامه طباطبایی و پژوهشکده امام خمینی و انقلاب سیاسی تدریس می کنم و با دقت ارتباط نظری مرتبط با انقلاب های مخملی در داخل و خارج کشور را دنبال کرده ام و علاوه بر طرح آن در مباحث آموزشی کلاس ها، همین بحث را به عنوان موضوع پژوهش درسی تعدادی از دانشجویان علاقه مند در مقاطع دکترا و کارشناسی ارشد نیز هدایت و راهنمایی کرده ام و تقریباً احاطه یی نسبی به موضوع دارم، از طرح مقاله انقلاب های رنگی به این صورت که این روزها شاهد آن هستیم، به شدت متحیر مانده ام.در تشریح علت این حیرت باید بگویم طی این سال ها نزدیک به 10 مقاله علمی- پژوهشی یا مقاله در مجلات تخصصی نسبتاً معتبر داخل کشور در خصوص انقلاب های رنگی چاپ شده است که تعدادی از آنها علاوه بر بحث در خصوص ماهیت این گونه رخدادها، به نوعی درباره امکان وقوع این گونه حوادث در ایران نیز بحث کرده اند.
نکته قابل توجه این است که تا آنجا که این حقیر پیگیری کرده است حتی یک نفر از نویسندگان و صاحب نظران ایرانی، وقوع این گونه رخدادها را در ایران ممکن یا محتمل ندانسته است. هرچند نحوه استدلال و شواهد و قرائن و مستندات این مقالات بعضاً متفاوت است ولی تقریباً همه آنها بعد از طرح جدی ویژگی های این انقلاب ها و مختصات جوامعی که در آنها این گونه حوادث رخ داده است و مقایسه آن با شرایط و مقتضیات جامعه امروز ایران، به این نتیجه رسیده اند که اساساً وقوع این گونه رخدادها در ایران ممکن یا محتمل نیست. نکته بسیار مهم تر اینکه تعدادی از نویسندگان این گونه مقالات و نیز ناشران مجلات و مجموعه مقالاتی که به این موضوع پرداخته اند نیز مستقیم یا غیرمستقیم به سازمان ها و نهادهای امنیتی کشور مرتبط هستند و به این ترتیب می توان استنباط کرد که بدنه علمی و کارشناسی نهادهای رسمی امنیتی کشور نیز قاعدتاً بر این باورند که وقوع این گونه رخدادها در ایران ممکن و متصور نیست. به این ترتیب آنچه تقریباً در خصوص آن با اجماعی نسبی مواجه بوده ایم، به گونه یی که هم صاحب نظران آکادمیک و مستقل، هم کارشناسان و خبرگان نهادهای امنیتی بر آن صحه می گذاشته اند، ناسازگاری شرایط و ویژگی های جامعه ایران برای وقوع این گونه رخدادها بوده است.
بخش مهمی از همین صاحب نظران و چهره های علمی نیز به عنوان افراد مرتبط و نظریه پرداز در احزاب و تشکل های سیاسی فعال هستند یا آنکه به عنوان خط دهنده و تاثیرگذار در مجموعه های حزبی شناخته شده و به حساب می آیند. با این ملاحظات است که با تعجب باید پرسید چگونه می توان تصور کرد این گونه احزاب و تشکل های سیاسی یا عناصر مرتبط با این صاحب نظران، برای تحقق امری که خود عمیقاً به ناممکن بودن آن باور دارند، اقدام کنند یا برای تحقق آن برنامه ریزی کنند. این سوال اساسی و بنیادینی است که باید کسانی پاسخگو باشند که این احزاب و تشکل های سیاسی را متهم به برنامه ریزی برای اقداماتی می کنند که پیشاپیش ناممکن بودن آن را استدلال کرده بودند.
اینجانب که خود در تدوین و نگارش یکی از این گونه مقالات علمی- پژوهشی نقش موثر داشته و در کلاس های درسی خود درخصوص دلایل عدم امکان وقوع انقلاب مخملی در ایران بحث و استدلال کرده ام، بدون آنکه در این مجال بخواهم استدلال های مربوط به تفاوت شرایط جامعه ایران با جوامع بستر وقوع انقلاب های مخملی را متذکر شوم به این نکته اکتفا می کنم که یکی از مهم ترین تفاوت ها این است که در جوامع آسیای میانه به علت تحمل بیش از 70 سال استبداد و خفقان رژیم استالینی که به نام حکومت پرولتاریا و تحت عنوان ایدئولوژی کمونیسم و سوسیالیسم صورت گرفته بود، بخش مهمی از مردم به شدت به این ایدئولوژی بدبین و با آن مخالف شده بودند و گرایش عمیق به ایدئولوژی رقیب آن یعنی لیبرال دموکراسی داشتند و امریکا را به عنوان پرچمدار دموکراسی، نجات بخش گرفتاری های خویش محسوب می کردند.
در حالی که جامعه فعلی ایران میراث دار یکی از مردمی ترین انقلاب های ربع آخر قرن بیستم است که با تمسک به اسلام و آموزه های تشیع حسینی خشن ترین استبداد رژیم شاهنشاهی را که به شدت از سوی امریکا حمایت و تقویت می شد، درهم شکسته است و به علت تداوم دشمنی های امریکا طی سال های پس از انقلاب، نفرت دیرینه و عمیقی به وجود آمده است که به کلی با ایفای نقش نجات بخش توسط امریکا متضاد است. از سوی دیگر عمق باور و اعتقاد مردم ایران به اسلام و تشیع و ایدئولوژی انقلاب به گونه یی است که حتی با وجود گلایه مندی از عملکرد مسئولان، بخش مهمی از مردم دفاع از حاکمیت و نظام در مقابل خواسته های بیگانگان را با باورهای اعتقادی خود پیوند زده اند.
با استناد به همین ویژگی است که اینجانب هم عقیده با بسیاری دیگر از تحلیلگران بر این باور بوده و هستم که نظام جمهوری اسلامی دقیقاً به علت همان ویژگی که آن را در مقابل توطئه هایی از جنس انقلاب مخملی مصونیت بخشیده است در مقابل اقداماتی که باور مردم به ایدئولوژی انقلاب را خدشه دار کند، آسیب پذیر خواهد بود. بر همین اساس باید به ارزیابی اقدامات جریان هایی پرداخت که ظاهراً به بهانه مقابله با خطر انقلاب مخملی شدیدترین ضربات را بر پیکر باورهای مردم وارد کرده اند.
اگر بخش مهمی از مسوولان، مدیران و مردم هوادار آنان که طی 25 سال پس از انقلاب اسلامی، انقلاب و نظام را اداره کرده اند و مردم تحت مدیریت و حتی فرماندهی آنان فرزندان خود را به جبهه ها فرستاده اند، امروز آنان را به عنوان عاملان انقلاب مخملی و نیروهای برانداز معرفی کنیم، به باور مردم به ارکان نظام آسیب نزده ایم؟ اگر به نام مقابله با انقلاب مخملی امثال محسن های روح الامینی به چنین سرنوشت های مخوفی دچار شدند و خانواده و بستگان زندانیان سیاسی و دستگیرشدگان که متاسفانه تعداد آنان نیز کم نیست هر روز در کابوس سرنوشت مشابه روح الامینی فریاد بزنند و فریادرسی نیز نیابند، به مشروعیت نظام آسیب وارد نساخته ایم؟ آری باید گفت انقلاب مخملی در ایران توهم یا آرزویی است که بیگانگان باید در حسرت آن بمیرند، ولی خطر اقدامات کسانی که به بهانه مقابله با انقلاب مخملی دست به هر اقدامی می زنند، حقیقتاً مشروعیت نظام و انقلاب را نشانه رفته است و عاقلان و دلسوزان نظام فراتر از منازعات سیاسی به سرعت باید برای آن چاره اندیشی کنند که فردا دیر است.
ابتکار:واکاوی مرگ مغزی اصلاح طلبان
«واکاوی مرگ مغزی اصلاح طلبان»عنوان سرمقالهی روزنامهی ابتکار به قلم محمدعلی وکیلی است که قسمت اولن را امروز به چاپ رسانده است. در بخش اول آن می خوانید؛ با فاصله گرفتن از فضای ملتهب پس از انتخابات 22خرداد88 امکان گمانه زنی پیرامون آینده جنبش اصلاحات در ایران فراهم آمده است، انتخابات دهم ریاست جمهوری تکلیف بسیاری از مسائل را در جبهه بندی کنونی روشن کرد ایران بعد از 22خرداد 88 از نظر صف بندی های سیاسی،ایران دیگری است اکنون سوال پیش روی همگان سوال از وضعیت اصلاح طلبان است.
آیا اصلاح طلبان دچار مرگ مغزی شده اند و دیگر یارای هماوردی در صحنه سیاسی ایران را نخواهند داشت؟ یا اینکه همچون سالهای گذشته با بارقه امید سعی در بازسازی خود دارند؟این سوال سوالات دیگری را در دل خود می پروراند از جمله اینکه موضع حکومت نسبت به آینده اصلاح طلبان چگونه است آیا حکومت خواهان مرگ واقعی این جریان است؟آیا حکومت اراده بازگرداندن حیات به این مریض گرفتار مرگ مغزی را دارد یا خیر؟ پیش از آنکه وارد تحلیل وضعیت موجود و آینده نگری شرایط اصلاح طلبان شویم مجبوریم پلی به گذشته بزنیم چنانچه گفته اند:هیچ جامعه ای از گذشته خود خلاصی ندارد و ماهم تقدیری جز این نداریم چرا که در زندگی فردی و ملی اسیر گذشته خود هستیم" امروز ما نتیجه عملکردهای دیروز و فردا ثمره تلاش های امروز ماست" دهه دوم انقلاب با دولت سازندگی به هدف توسعه اقتصادی شروعی متفاوت با دهه اول داشت آهنگ انقلابی جامعه به آهنگ توسعه و سرمایه داری تغییر یافت و به سرعت تاثیر خودش را بر ذائقه مردم و طبقات اجتماعی گذاشت و زمینه برای پرش دیگری فراهم آمد این بارضرورت توسعه اقتصادی به ضرورت توسعه سیاسی تغییر آهنگ داد و موسیقی جامعه متفاوت شد و زمینه برای فعالیت حزبی فراهم آمد نسل متوسط جامعه (روزنامه نگاران، سیاسیون، دانشجویان)گروههای نقش آفرین شدند سید محمد خاتمی حکم دیوان حافظی پیدا کرد که هر کس شعر خود را در آن جستجو می کرد بخشی از متدینان شیفته سیادت آن بودند واو را فرزند معنوی امام (ره) می شمردند،روشنفکران و اهل فرهنگ وهنر اورا از جنس خود می پنداشتند بخشی هم اورا کلید عبور از هاشمی می دانستند بسیاری از جوانان هم مجذوب سیمای او و لبخندهاو شیک پوشیش شدند خلاصه هر کسی در او خواست خود را می جست.
شور برآمده از شعارهای تند سیاسی فضای جامعه را به سرعت ملتهب کرد و جامعه دوقطبی شد گروهی نگران ارزشهای انقلاب گردیدند و هراسناک سیلی بودند که راه افتاده بود و احتمال اینکه همه دست آوردهای انقلاب را با خود ببرد وجود داشت. گروهی هم در این سر خط همه چیز را در قالب آزادیهای مدنی پی می جستند و مدعی ضرورتهای زمانه بودند معتقد بودند باورها نیاز به باز تعریف دارند دنیای جدیدی پیش روست متناسب با آن همه آرمانها می بایست تعریف مجدد و سازگار با هنجارهای دنیای جدید شود،تقابل و تضاد مذکور وجه عینی سیاست گردید آن بخش از روشنفکرانی که از دیوان حافظ خاتمی شعر تغییر انتخاب کرده بودند تحت عنوان اصلاح طلبان پیشرو صحنه دار اصلی این مصاف شدند گیرایی شعارهای این دسته برای جوانان دانشجو برنگرانی طیف معتدل افزود به مرور گفتمان اصلاح طلبی به گفتمان نافرمانی مدنی تغییر جهت داد و نام کسانی چون گنجی،جهانبگلو بر سر زبانها افتاد این دو با تأسی از شخصیت هایی چون گاندی،ماندلا و مارتین لوترکینگ و تاکید بر آموزه های آنها راهی را در پیش گرفتند که رسیدن به دگرگونی اجتماعی را از مسیر پایداری و ایستادگی نرم میسر می کرد البته آثار کسانی چون تولستوی وهاول در این میان هم از آوازه ای برخوردار گردید دکترین فشار از پایین و چانه زنی از بالا توسط مرد نظریه پرداز اصلاحات یعنی سعید حجاریان در همین راستا تعبیر شد و فضا آنگونه گردید که صحبت های بی پروای هاشم آغاجری در همدان با موضوع آسیب شناسی نهاد مذهب و مرجعیت موجی از نگرانی را در بین طبقات متدین و روحانیت به همراه آورد در نتیجه رفتار دو قطبی جامعه به رادیکال شدن بیشتر متمایل گردید حوادث کوی دانشگاه تیر ماه 78 علامت سوال بزرگی جلوی روی بسیاری از علاقهمندان نظام از هر دو گروه (اصلاح طلب و محافظه کار) گذاشت و زمینه ساز آرایش جدیدی در درون اردوگاه اصلاح طلبان شد بنابراین زنجیره حوادث مذکور موجب شد تا گردونه سیاست بر پاشنه همراهی و موافقت برای اصلاح طلبان نچرخد و نشانه هایی ظاهر شد که نشان می داد افکار عمومی تفکر اصلاح طلبان را پس زده است و این نقطه عزیمت جریان راست برای بهره مندی از موفقیت پس زدگی تفکر اصلاح طلبان گردید.
آفتاب یزد: آن روز ریش تراش امروز ...!
«آن روز ریش تراش امروز ...!»عنوان سرمقالهی روزنامهی آفتاب یزد است که در آن میخوانید؛ده سال پس از حادثه تیر ماه 78 کوی دانشگاه تهران که عالیترین مقامات نظام، آن را جنایت نامیدند بار دیگر حوادثی در کشور رخ داد که در جنایتکارانه بودن آنها تردیدی وجود ندارد.
حمله مجدد شبانه به کوی دانشگاه، هتاکی نسبت به ساکنان یک مجتمع مسکونی، مرگ چند بازداشتی - که یکی از آنها به خانواده اصولگرایان تعلق داشت و برخی اقدامات غیرقانونی و غیرانسانی در بازداشتگاه کهریزک، بخشهایی از اقدامات غیرقابل دفاع در دهمین سال از جنایت کوی دانشگاه تهران است. حوادث اخیر از جهات مختلف، شباهتهایی به حادثه تیر ماه 78 کوی دانشگاه داشت. مهمترین شباهت این حوادث، روش پیگیریهای رسمی برای شناسایی آمران و عاملان این حوادث تأسف أور است.
در سال 78، علیرغم محکومیتها و ابراز تأسفهای اولیه، نهایتاً هیچ کس نفهمید که جنایت آفرینی در کوی دانشگاه، کار چه افراد یا گروههایی بوده است و جنایت صورت گرفته در کوی، تنها به دزدیدن ریش تراش محدود شد. در آن زمان، با گذشت دوره چند ماهه از موضوع، اکثر تبلیغات رسمی به ویژه در رسانههای محافظهکار، بر اثبات گناهکاری گروههای اصلاحطلب متمرکز شد. در آن روزها بر این موضوع تاکید می شد که عامل قتل مرحوم عزت ابراهیمنژاد، شناسایی نشده است. عوامل اصلی طراحی و حمله به کوی نیز معرفی و مجازات نشدند که لابد توجیه آن، عدم شناسایی آنها بود. درست در همان شرایط، در دادگاه بعضی متهمان اولیه، تصاویری دقیق و از زوایای گوناگون ارائه شد که سنگ پرانی برخی دانشجویان را نشان میداد. این عکسها به این منظور به نمایش درآمد تا ثابت کند رفتار تند بعضی ماموران، واکنش به تحرکات دانشجویان و در واقع عکسالعمل ثانویه و نوعی حرکت تدافعی بوده است. آن روز هیچکس از ارائه دهندگان تصاویر سنگ پرانی نپرسید که آیا عکسهایی از زوایای دیگر نیز در اختیار دارند که حرکات ناشایست احتمالی بعضی ماموران یا چهره لباس شخصیهای حمله کننده را آشکار سازد؟ به هر حال کار آن دادگاه به جایی رسید که پیش بینی محمد خاتمی محقق گردید و جای متهم و شاکی عوض شد. اکنون پس از 10 سال، به نظر میرسد همان قصه در حال تکرار است. بار دیگر تصاویری از تجمعات پس از انتخابات در رسانههای مدعی اصولگرایی پخش میشود که همگی آنها به دنبال اثبات تخلف تظاهرکنندگان و برنامه ریزان تجمعات میباشد اما حتی در یکی از این تصاویر، صحنه ضرب و شتم مردم یا حمله به اموال عمومی به نمایش گذاشته نمیشود.
این در حالی است که بعضی مقامات انتظامی و امنیتی، ادعا کردهاند عدهای با سوءاستفاده از لباس بسیج و پلیس به مردم حمله کردهاند.امروز هم هیچکس به این پرسش بدیهی پاسخ نمیدهد که در زمان حمله این ماموران قلابی به مردم، شکارچیان قهارِ لحظات و تصاویر در کجا بودهاند و چرا حتی تصویری از یک لباس شخصی خودسر به نمایش درنمیآید تا مردم بدانند قانون به فریاد آنها خواهد رسید؟ در موضوع بازداشتگاه کهریزک هم، ظاهرا روند قضایا در حال ریشتراشی شدن است.
در این موضوع، ورود عالیترین مقام نظام و دستور اکید برای تعطیلی بازداشتگاه، وجود تخلفات غیرقابل تحمل در این محل را قطعی میکرد. زیرا در غیراین صورت، اقتضای عدالت آن بود که ابتدا دستور بررسی صادر و پس از احراز تخلف، برای ساماندهی آن اقدام میشد نه آن که با صراحت دستور تعطیلی صادر شود. اما در این موضوع نیز اولا علیرغم تاکید مقامات دادگستری برای غیرقانونی بودن بازداشتگاه، اصرار ویژهای برای اثبات قانونی بودن آن به عمل میآید ثانیا اطلاعیههای صادره به نحوی یادآور حوادث سال 78 است. اطلاعیهای که دیروز صادر شده، نشان میدهد که تنها چند مامور خودسر مرتکب تخلف شدهاند اما ظاهرا این ماموران خودسر، آنقدر عزیز هستند که مردم تنها باید بدانند چند مامور خود سر، تخلف کردند و مجازات شدند البته حق با آقایان است.
این ماموران خودسر، نه قبلاً نایب رئیس مجلس بودهاند و سالها زندان شاه را تجربه کردهاند، نه سخنگوی یکی از محبوبترین دولتهای ایران بودهاند، نه در جمع دانشجویان پیرو خط امام حضور داشتهاند و نه یکی از موفقترین روزنامهها را بنیانگزاری کردهاند که تا مدتها، روح و روان عدهای از مدعیان اصولگرایی را آزرده میساخت. پس چه دلیلی دارد که چهره آنها به مردم نشان داده شود و خدای نخواسته، فضا برای فعالیتهای آینده آنان ناامن گردد؟ حق با کسانی است که به خیال خود از هر وسیلهای برای تخریب اصلاحطلبان استفاده میکنند - و البته تاکنون، سرکه انگبین برای آنها صفرا فزوده است!- و در مقابل، مراقبند که گردی بر دامان دوستانشان ننشیند. برای آنها هم فرقی نمیکند که این دوست، نظریه پرداز دوستی با مردم اسرائیل باشد یا حامی صددرصد او یا ماموران خودسری که حقوق عدهای از انسانها را ضایع کردهاند.
اما به نظر میرسد در این میان، یک موضوع اساسی مورد غفلت واقع شده است. در حادثه سال 78 کوی دانشگاه یکی از دانشجویان پیراهن خون آلودی به دست گرفت تا ثابت کند آن حادثه، خونبار بوده است.تصویر این پیراهن به زودی به سراسر جهان مخابره شد و مخالفان نظام جمهوری اسلامی، حداکثر بهره برداری را از آن به عمل آوردند. کسی که پیراهن خونی را به دست گرفته بود به زودی دستگیر شد و به مجازاتی سنگین محکوم گردید. قاعدتاً محکومیت اوبه این دلیل بود که اقدام او، هم موجب تحریک مردم میشد و هم آبروی نظام را در سراسر جهان به خطر میانداخت. ده سال پس از آن حادثه، بار دیگر تصاویری به دنیا مخابره شد که ضرب و شتم عدهای از جوانان - ولو متخلف - را به نمایش میگذاشت.
اقدامات صورت گرفته در کهریزک نیز آنقدر مسئله ساز شد که عالیترین مقام نظام را به مداخله وادار ساخت. مرگ چند جوان هم ضمن داغ دار کردن بسیاری از هموطنان، چهرهای نامناسب از ماموران انتظامی و امنیتی ایران ترسیم کرد و حدود دو ماه است که بهترین خوراک را در اختیار رسانههای خارجی قرار داده است. اما این بار، نه تاکنون کسی دستگیر شده و نه نشانهای از وجود اراده قوی، برای مجازات سنگین عوامل این جنایات و قانونگریزیها مشاهده میشود. در حالی که به یقین، هزینه حیثیتی این موضوع دهها برابر بیشتر از خسارات احتمالی است که به خاطر عکس پیراهن خونین سال 78 بر نظام جمهوری اسلامی تحمیل میگردید. عدهای هم خود را به این موضوع دل خوش کردهاند که بخشی از جنایات توسط سارقان لباس پلیس و بسیج انجام شده است و عامل بقیه رفتارهای غیرقانونی و غیراخلاقی، تعدادی خودسر بودهاند که مردم نباید آنها را بشناسند و لابد باید بپذیرند فعلا از کار برکنار شدهاند و انشاءالله قرار است در آینده، مجازات شوند.
البته هنوز برای مردم مشخص نشده که آیا برکناری این افراد نتیجه طبیعی تعطیلی بازداشتگاه کهریزک است یا آنها از سایر مناصب خود نیز بر کنار شدهاند؟ شاید عدهای فکر میکنند تنها میتوان با انتساب برخی جنایات به نیروهای خودسر یا انداختن آن به گردن سارقان لباس پلیس و بسیج پرونده حوادث اخیر را ببندند اما کسانی که مدعی کشف توطئههایی هستند که طراح آن، سرویسهای جاسوسی خارجی میباشند اگر نتوانند این خاطیان داخلی را شناسایی و مجازات نمایند بیش از آنکه ضعف خود در اجرای وظایف را به نمایش بگذارند ضـعف انگیزه خود برای این شناسایی و مجازات را آشکار خواهند ساخت. از سوی دیگر کسانی هم که خود را علاقهمند به حیثیت نظام میدانند و هرگاه که ترکش برخی حوادث دامنگیر نزدیکان خودشان میشود به شدت برمیآشوبند بایستی با کنار گذاشتن رودربایستیها، ثابت کنند که حیثیت کشور و نظام قضایی - امنیتی آن را به محافظت از چهره خلافکاران خودسر نخواهند فروخت.
آنها باید بدانند که زنده شدن خاطره حواشی دادگاههای 18 تیر، چندان افتخارآمیز نخواهد بود. همچنین دوگانگی برخوردها از جمله تفاوت آشکار در برخورد با حامل پیراهن خونین و کسانی که با اقدامات اخیر خود چهره نظام را در سطح بینالمللی مخدوش کردند، هزینه بسیار سنگین حیثیتی برای نظام قضایی کشورمان خواهد داشت.
جمهوری اسلامی:سرانجام نفاق
«سرانجام نفاق»عنوان سرمقالهی روزنامهی جمهوری اسلامی است که در آن میخوانید؛ماجرای پرننگ و نکبت منافقین یکی از جدی ترین سرفصل های عبرت آموز تاریخ معاصر است . سازمانی که با اسلام انقلابی آغاز کرد و برای تحلیل های خود از آیات قرآنی استمداد می جست در میانه راه به دامان مارکسیست ها غلطید و « تغییر ایدئولژی » داد. این سازمان در نخستین ماههای پس از پیروزی انقلاب اسلامی « استحاله » شد و از یک سازمان باصطلاح « ضدامپریالیستی » به یک تشکل در خدمت امپریالیست ها « تغییر ماهیت » داد. زبده ترین چهره های انقلابی و مردمی را به شهادت رساند و سرانجام بعد از مدت ها ارتزاق از پستان غرب به صدام و حزب بعث عراق پیوست و در جنگ تحمیلی در برابر ملت ایران ایستاد و ماشین جنگی صدام را روغن کاری کردند.
اگر چه این جماعت سعی داشتند پسوند مجاهدین خلق را یدک بکشند ولی به حق توسط مردم به نام منافقین لقب گرفتند و این ننگ همیشگی بر پیشانی آنها باقی ماند که مرتبا تغییر ماهیت دهند و برای خوش خدمتی به بیگانگان سنگ تمام بگذارند. اگر چه شرارتهای منافقین در نخستین سالهای پس از پیروزی انقلاب در کشتار عزیزان ملت ایران فاجعه بار بود ولی کشتارجمعی و نسل کشی عظیمی که آنها در راه خوش خدمتی به جلاد بغداد علیه کردها و شیعیان عراقی مرتکب شدند روی تاریخ را سیاه کرد. دقیقا به همین دلیل است که ابعاد و خشم و نفرت ملت عراق علیه منافقین اگر از خشم و نفرت ملت ایران علیه آنها بیشتر نباشد کمتر نیست.
منافقین نه تنها به کشتار و جنایت و نسل کشی پرداختند که حتی قوانین اسلامی و احکام الهی را ملعبه قرار دادند و شرارتهائی در این خصوص روا داشتند که خود فاجعه ای ریشه دار است و نیازمند بررسی مستقلی است که چگونه زنان شوهردار را بدون رعایت احکام شرع به عقد دیگران در آوردند و یا حتی آنها را بطور مشترک در اختیار چندتن قرار می دادند و این فجایع توسط بریده های از این سازمان جهنمی به وفور نقل و منعکس شد بطوری که حتی در خارج از کشور و نزد عناصر ضدانقلاب نیز کمترین آبروئی برای این جماعت سرکش و مفلوک باقی نمانده است.
بر آن نیستیم که گذشته های سیاه و پرننگ این گروه را تماما مرور کنیم بلکه حتی سرنوشت حقارت بار امروزشان هم به اندازه کافی گویا و عبرت آموز است . با اشغال عراق توسط آمریکا منافقین « تحت الحمایه آمریکا » قرار گرفتند و نه تنها اشغالگران که خود نیز به تحت الحمایگی آمریکا اعتراف کردند. منافقین در طول این سالهای پس از اشغال عراق در خدمت اشغالگران بودند و به جاسوسی و خبرچینی برای اشغالگران سرگرم شدند.
جامعه بین المللی به معنای واقعی کلمه در مورد تروریستی بودن تشکل منافقین به قطعیت رسیده و سیاسی کاری های نفرت انگیز انگلیس و برخی قدرت های شیطانی در این خصوص چیزی را تغییر نخواهد داد. این نکته را حامیان دیروز منافقین هم کاملا می دانند و آگاهند که این تشکل پرننگ و نکبت به پایان راه خود رسیده است . تصادفی نبود که این نکته حتی در متن توافقنامه امنیتی آمریکا و عراق علیرغم تحمیلی بودن اصل این توافقنامه بگونه ای منعکس گردیده و این قرارداد هرگونه تصمیم دولت عراق در این زمینه را پیشاپیش پذیرفته و مسئولیت تصمیم سازی در این خصوص را به بغداد واگذار کرده است . حتی بدون تاکید بر این نکته هم کاملا آشکار است که دولت عراق بر هر نقطه از این سرزمین حاکمیت دارد و اردوگاه منافقین را نمی توان تحت هیچ شرایطی از این قاعده مستثنی نمود.
دولت عراق از 6 ماه پیش به منافقین هشدار داده بود که بایستی خاک عراق را ترک نمایند و ادامه حضور آنها در این کشور تحمل نخواهد شد. البته اشغالگران آمریکائی پیشاپیش با انتقال مهره های اصلی منافقین بدنه فریب خوردگان این تشکل جنایتکار را به حال خود رها کرده بود. این بدین معنی است که اظهارات اخیر هیلاری کلینتون و سایر مقامات واشنگتن در خصوص ابراز نگرانی درباره سرنوشت منافقین در عراق به منزله اشک تمساح ریختن و سرپوش گذاشتن بر خیانتی است که آمریکا بیش از دیگر حامیان منافقین در حق آنها رواداشته است.
امروز هیچ کشوری حتی آمریکا انگلیس و فرانسه که همواره از حامیان وقیح منافقین بوده اند نیز حاضر به پذیرش این لکه های ننگ نیستند. دولت عراق و مقامات امنیتی این کشور صراحتا اعلام کرده اند که منافقین بایستی به ایران یا به کشور ثالثی منتقل شوند. « شروان الوائلی » وزیر مشاور در امور امنیتی عراق تصریح نموده که پیشاپیش با هرگونه درخواست « پناهندگی منافقین مخالفت کرده و 3500 تن از ساکنان اردوگاه سابق اشرف که اکنون به « عراق جدید » موسوم شده بایستی سریعا خاک عراق را ترک نمایند . البته 36 تن از عناصر منافقین در دادگاههای عراقی پرونده دارند و تحت تعقیب هستند . بعلاوه گفته می شود که 56 تن از ساکنین این اردوگاه نیز تحت پیگرد محاکم قضائی ایران هستند.
« علی الدباغ » معاون نخست وزیر عراق نیز خاطرنشان ساخته که منافقین چاره ای جز خروج از عراق ندارند و این کشور مایل نیست مشکلی در این خصوص با همسایگانش داشته باشد. مقامات عراقی تصریح کرده اند که پس از محاصره و مسلط شدن بر اردوگاه منافقین به شناسائی و بازداشت آن دسته از عناصری که در دادگاههای عراقی پرونده دارند پرداخته و بقیه می توانند و بایستی سریعا خاک عراق را ترک نمایند.
نیروهای امنیتی عراق هفته گذشته اردوگاه منافقین را در اختیار گرفتند که 6 نفر از منافقین در جریان درگیری با پلیس و ماموران امنیتی عراق به هلاکت رسیدند.
به موجب قطعنامه های 1368 1373 و 1816 شورای امنیت سازمان ملل هرگونه حضور کمک رسانی امدادرسانی پشتیبانی مالی ـ لجستیک و تبلیغاتی از سوی هر کشوری نسبت به سازمانهای تروریستی را کاملا منع کرده و حتی پناه دادن به سازمانهای تروریستی را یک جنایت آشکار بین المللی دانسته است.
مطابق این قطعنامه های شورای امنیت سازمان ملل حتی اقدام آمریکا در پناه دادن به منافقین در طول سالهای اشغال عراق نیز غیرقانونی و جنایت محسوب شده است . در واقع تا قبل از واگذاری مسئولیت امنیت شهرها و روستاهای عراق به دولت نوری المالکی ارتش و نیروهای امنیتی عراق نمی توانسته اند برای مهار منافقین اقدامی عملی صورت دهند لکن پس از عقب نشینی اشغالگران به داخل پادگانها دولت عراق مسئولیت امنیت این کشور را بر عهده گرفته و در قبال این مسئله نیز مسئولیت های تعطیل ناپذیری دارد که بایستی در قبال آن پاسخگو باشد.
موقعیت منافقین حتی در شرایط سالهای حاکمیت صدام و دوره 6 ساله اشغال هم نامشخص بوده که از دیدگاه حقوقی « بدون وضعیت » ارزیابی می شوند. چرا که نه در زمان حاکمیت صدام و نه در دوره اشغال درخواست پناهندگی نکرده بودند و امروز هم درخواست آنها پیشاپیش مردود اعلام شده است و دولت نوری المالکی قصد ندارد با پذیرش درخواست احتمالی آنها روابط خود با ایران را دچار تنش کند و عراق را « لانه امن تروریستها » معرفی نماید.
912 نفر از ساکنان اردوگاه منافقین دارای تابعیت از 12 کشور اروپائی هستند . در واقع این دسته از کشورهای اروپائی علیرغم آنکه می دانسته اند آمریکا به تسلط نظامی خود بر این پایگاه تروریستی خاتمه می دهد حاضر به پذیرش این طیف از تروریستها نبوده اند و احتمالا هنوز هم حاضر به پذیرش این عناصر تروریستی نخواهند بود . لکن مسئله اینست که پلیس بین الملل (اینترپل ) علیه 55 تن از آنها « حکم جلب » صادر کرده است و حتی 2 تن از منافقین از دادگاه فلوریدا حکم جلب دریافت نموده اند . هر چند این احتمال وجود دارد که این اقدام پوششی برای حمایت ضمنی از این 57 تن باشد ولی در عین حال ابعاد مطرود بودن منافقین جنایتکار را برملا می کند و بایستی بررسی شود که این عده مهره های مورد نظر غرب برای « روز مبادا نباشند که بعدها در جائی دیگر از آنها سواستفاده های تروریستی شود.
صرفنظر از این موارد لازم است پرونده های سیا منافقین و بده بستانهای این گروه شرور بویژه در سالهای حاکمیت جلاد بغداد به دقت مرور شود تا مشخص گردد که در طول سالهای تحریم عراق چه کشورها شرکتهای نفتی و اشخاصی در کمک به منافقین برای تامین منابع مالی آنها نقش داشته اند. از جمله مشخص گردد که آمریکا انگلیس و شرکتهای نفتی و فرزند دبیرکل وقت سازمان ملل در تامین « پول کثیف » برای منافقین در ازای فروش قاچاقی نفت عراق در دوران تحریم چه سهمی و نقشی داشته اند
کاملا بعید به نظر می رسد که تمامی اطلاعات مرتبط با پرونده سیاه منافقین و همدستان و حامیان ماورا بحاری آنها به زودی فاش گردد و شاید سالها بعد و در آینده ای دور بهتر بتوان به ماهیت پلید این جماعت وطن فروش پی برد اگر چه اطلاعات موجود برای اثبات خیانت آنها حتی امروز هم فراوان است .
دنیای اقتصاد:پیشگوییهای غیرعلمی رنگ میبازد آیا رونق نزدیک است؟
«پیشگوییهای غیرعلمی رنگ میبازدآیا رونق نزدیک است؟»عنوان سرمقالهی روزنامهی دنیای اقتصاد به قلم پویا جبلعاملی است که در آن می خوانید؛روز پنجشنبه از دو اقتصاد بزرگ سرمایهداری که شرایط آنان نشاندهنده آینده اقتصاد غرب است، اخباری انتشار یافت که گویی ضد و نقیض بود.
از یک سو بانک مرکزی بریتانیا علاوه بر 120میلیارد پوندی که تا به حال به اقتصادش تزریق کرده، تصمیمگرفت 50میلیارد پوند دیگر نیز تزریق کند و از سوی دیگر در ایالات متحده خبر رسید که رشد افرادی که تقاضای بیمه بیکاری میدهند، در هفته گذشته نسبت به هفته قبل کاهش یافته است و البته با این خبر سرمایهگذاران با روی بازتر در بازار سهام نقشآفرینی کردند و موجب افزایش شاخصها شدند. حال پرسش این است که وضعیت بالاخره مساعد است یا خیر؟ آیا اقتصاد جهانی دوره رکود را پشت سر گذاشته است؟ اگر آری، کمک دوباره برای چیست و اگر نه، چرا چنین اخباری به گوش میرسد؟ چرا شاخصی مانند داوجونز در همین چند هفته اخیر تنها در 18 روز 9/13درصد افزایش مییابد که در نوع خود بینظیر است؟
وقتی تکههای این پازل را در کنار یکدیگر بچینیم، در نظر اول شاید به نظر برسد که نوعی ناهماهنگی میان آنها وجود دارد؛ اما با تاملی بیشتر درمییابیم که این اتفاقات هر چند کم سو، اما نشانههایی از پایان دوره رکود هستند. حتی میتوان عنوان کرد که این نشانهها از بهار امسال نیز، هنگامیکه شاخصهای بورس برای روزهای بیشتری مثبت بودند، بروز یافته بود و اینک این نشانهها قویتر شده است. در همان بریتانیا که کمیته سیاستهای پولی آن بار دیگر قصد تزریق پول را دارد، ارزیابیها از تحرک بیشتر صنایع و اعتماد بیشتر مصرف کنندگان حکایت دارد و البته سیاستگذاران بر این امر وقوف دارند؛ اما میانگارند که با تزریق بیشتر، این تحولات مثبت سرعت شتابانتری مییابد. در همین جا باید گفت که برخی از اقتصاددانان نیز این سیاست انبساطی بیشتر را مورد پسند ندانستهاند و معتقدند اقتصاد به حدی رسیده که خود راه خویش را به سمت رونق باز کند و رونق کندتر بدون دخالت بانک مرکزی از منظر آنان بهتر از رونق سریعتر با مداخله است؛ ضمن آنکه مجوز دخالت که همان وجود وضعیت اضطراری است نیز مرتفع شده است.
در واقع اگر با نگاه محافظهکارانهتری به سیگنالها و دادههای اقتصادی نگاه کنیم، میتوانیم بگوییم که هنوز زود است با اطمینان تمام از پایان دوره رکود سخن بگوییم؛ اما یادمان نرود که همین نگاه هم در اواسط و اواخر سال 2007 مطمئن نبود که دوره رکود شروع شده است. بدین شکل میتوان عنوان کرد که در چند ماه اخیر هر روز که گذشته است نشانههای رکود کمسوتر و بر نشانههای رونق افزوده شده است؛ ضمن آنکه باور داریم که هنوز باید محتاطانه قضاوت کرد.
به هر شکل، آنچه میتواند برای منتقدان داخلی سودمند افتد،آنکه حداقل به احترام چندین قرن تلاش علمیاقتصاددانان، بهتر آن بود تا وقتی رکود اتفاق افتاد، کمی صبر میکردیم و میدیدیم که اقتصاد به راه میآید یا خیر و پس از آن به پیشگویی میپرداختیم. هرچند هنوز تا رونق راه باقی است، ولی اگر از در انصاف وارد شویم، همین نشانهها کافی است تا منتقدان را به فکر اندازد تا در گزارههای گذشته تجدیدنظر کنند. این چندمین بار است که اقتصاد جهانی به رکود رفته است و اما گویی این بار هم همچنان که اقتصاددانان باور داشتند، اقتصاد به رونق نزدیک میشود؛ هرچند آن نیز از سیاستهای علم در برخاستن دوباره یاریگرفت. آری علم هم بیانگر و تحلیلگر واقعیت بیرونی است و هم خود به واقعیت یاری میرساند و این همان اتفاقی است که در دوره اخیر روی داد؛ هر چند هنوز چند صباحی مانده است تا با اطمینان بیشتر به منتقدان لبخند بزنیم.
مردم سالاری:روز خبرنگار و جریان آزاد اطلا عات
«روز خبرنگار و جریان آزاد اطلا عات»عنوان یادداشت روز روزنامهی مردم سالاری به قلم میرزابابا مطهری نژاد است که در آن میخوانید؛
برای وصف حال تو، قلم فقیر و ناتوان
تو روح استقامتی، سنگ صبور مهربان
به عرصه های پرخطر، همیشه حی و حاضری
شریک شادی و غمی، تو کم نظیر و نادری
امروز 17 مرداد است، که به مناسبت سالروز شهادت یک خبرنگار در افغانستان به دست گروه مرتجع و واپسگرای طالبان و در تجلیل از مقام آگاهی دهی به مردم، به این نام، نامیده شده است. شهید صارمی خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلا می در دوران اصلا حات که جان شیرین خود را بلا گردان «رسالت اطلا ع رسانی و آگاهی بخشی» خویش ساخت و به پاس این عظمت سالروز شهادت او را روز خبرنگار نامیدند. ضمن تجلیل از مقام این شهید، نمی دانم چرا به دلم گذشته است که اگر یک مناسبت فرح انگیز دیگر را به نام روز خبرنگار می نامیدند، آلا م و گرفتاری های خبرنگاران کمتر بود. امسال در حالی روز خبرنگار را برگزار می کنیم که برگزار می کنیم که تعدادی از روزنامه نگاران در بازداشت و جمعی نیز بلا تکلیف هستند و به جای جمع شدن و کف زدن برای هم، باید چهره در هم رفته همکاران آنها را بنگریم. در آستانه روز خبرنگار باید خبر پلمپ شدن انجمن صنفی روزنامه نگاران را بنویسیم و جلوگیری از برگزاری مجمع عمومی سالا نه این انجمن را تیتر کنیم.
فکر می کردیم مقارن شدن ایام پر برکت نیمه شعبان با روز خبرنگار فرصتی است تا از نقش خبرنگار در توسعه عدالت بنویسیم و آرمان او را با آرمان« انتظار» پیوند بزنیم و بنویسیم: خبرنگار دشمن جهل و ناآگاهی است و جهل و ناآگاهی و نفهمیدن ظلم است و« ظلم» تمامت آفات و شور بختی های آدمی را دربر می گیرد. بنویسیم خبرنگار با آگاهی بخشی به جنگ ظلم و ظلمت می رود و ظلم هر آن کنشی است که اشیا و آدمی را از شان و مکانت حقیقی اش برکنار می دارد. بنویسیم تنه وبدنه خلقت، عدالت است و در این میان ستم، غباری بیش نیست، که به راحتی می شود آن را شست و پیکره اصلی، پاکیزه و زیبای آفرینش را در برابر نگاه انتظار زندگی، به دیدار، نهاد! فکر می کردیم در جنبش شکوهمند میلا د انتظار، با انعکاس رویدادهای شادی آفرین و انبساط بخش نیمه شعبان به «احساس انتظار» می رسیم و دیگران را به« احساس انتظار» می رسانیم و صاحب نظرانه عمل می کنیم چرا که سفر انتظار، قلم انتظار، چشم آدم را، باز می کند و انسان را« صاحب نظر» می سازد. فکر می کردیم روزی که نیمه شعبان سالروز میلا د حجت بالغه الهی بر زمین را پشت سر خود دارد با خاطری آسوده قلم می زدیم که: شیعه با التزام و پایداری و تاکید بر« ستم ستیزی» در هیچ لحظه ای از تاریخ هیچ «ظالم» و «روند ظالمانه ای» را تایید و تصدیق نکرده و بر سراین کار «جان» خویشتن را همچون شهید صارمی بلا گردان «ایمان» خویش، ساخته است! می نوشتیم «عدالت» از نگاه شیعه اصل دین است و نخستین پیشوای او در محراب، به گناه عدالت به قتل رسید و آخرین پیشوایش، برای اینکه به داد «عدالت» برسد، قیام می کند تا کسی به نام «آزادی»، «عدالت» را فدا نکند و به نام «عدالت»، «آزادی» را سر نبرد و ...
اما مگر می شود، در روز خبرنگار، از خبرنگاران بازداشت شده، از محدودیت های گسترده خبرنگاران در آگاهی بخشی و از تعطیلی خانه های خبرنگاران که روزنامه و جراید هستند و از پلمپ انجمن صنفی و جلوگیری از برگزاری مجمع عمومی آن یاد نکرد و با خانواده های مضطراب و نگران آنها همدل نشد. احساس انتظار مثل احساس تشنگی است، آنکه «نظر» ندارد، مثل کسی است که تشنه نیست.
روز خبرنگار را به همه خبرنگاران و قلم به دستان مطبوعات، خبرگزاری ها و رسانه های دیداری و شنیداری و الکترونیکی که درد مردم دارند و به مثابه چراغداران آگاهی و شعور ایفای نقش می کنند تبریک می گوییم.
قدس: بهانه جویی پس از شکست در انقلاب مخملی
«بهانه جویی پس از شکست در انقلاب مخملی» عنوان یادداشت روز روزنامهی قدس به قلم علاءالدین بروجردی است که در آن میخوانید؛یکی از موضوعهایی که باید در جریان انتخابات اخیر مورد توجه جدی قرار گیرد، شناخت چهره واقعی کشورهای استکبارگر برای مردم کشورمان است.
ارزیابی شتابزده آمریکا، صهیونیستها و برخی کشورهای غربی از وقایع بعد از انتخابات دهم، بسیار شتابزده و مبتنی بر اطلاعات و تحلیلهای غلط بود، به همین دلیل هم اوباما، سارکوزی و مرکل اظهارنظرهای مداخله گرایانه داشتند و انگلستان نیز در بعد رسانه ای و اظهار نظرهای مسؤولان خود در امور ایران دخالت کرد.
اکنون که حوادث پس از انتخابات به آرامی گراییده و شرایط جدیدی پس از تنفیذ حکم ریاست جمهوری و تحلیف دکتر احمدی نژاد بر کشور حاکم شده، نوعی انفعال به کشورهای مداخله گر دست داده و آنها را ناچار کرده است تا در صدد ترمیم روابط خود بر آیند.
غربی ها در راستای سیاست راهبردی خود مبنی بر فشار بر جمهوری اسلامی ایران که با محوریت لابی صهیونیستی صورت می گیرد، پس از انتخابات شروع به ساختن ماجراهای غیرواقعی کردند و چون خود را شکست خورده می بینند در صدد برآمده اند تا با طرح مسایلی مانند پرونده هسته ای کشورمان، افکار عمومی را منحرف کنند.
مسایلی که این روزها در باره پرونده هسته ای ایران مطرح می شود، در همین زمینه باید ارزیابی شود که یکی از نمونه های آن تهدید حمله به ایران یا انتشار شایعه توان ایران در آزمایش بمب اتمی است.
واقعیت این است که جمهوری اسلامی ایران سیاستی کاملاً شفاف در خصوص برنامه های هسته ای خود دارد و ما تنها کشوری هستیم که علاوه بر امضای قرارداد «ان پی تی»، بر اساس باورهای دینی خود نیز دستیابی به سلاح هسته ای را در تحریم جدی قرار داده ایم، زیرا نظام ما مبتنی بر اسلام و باورهای دینی شکل گرفته است و این باورها برای ما اهمیتی بیش از «ان پی تی» دارند.
ما بنیانگذار خاورمیانه به دور از سلاح هسته ای بوده و همیشه خواستار منطقه ای عاری از سلاحهای کشتار جمعی بوده ایم و در تمام مناسبات رسمی و غیر رسمی خود بر این موضوع تأکید کرده و خواستار همکاریهای بین المللی بوده ایم، اما این در حالی است که کشورهایی مانند فرانسه و انگلیس که اتفاقاً ما را به تلاش بر دستیابی به سلاح هسته ای متهم می کنند، نه تنها سلاحهای کشتار جمعی خود را کنار نمی گذارند، بلکه آشکارا در حال ساخت نسل جدید سلاحهای هسته ای هستند و اسرائیل هم با داشتن بیش از 200 کلاهک هسته ای مورد حمایت شدید آنهاست تا جایی که از حمله به ایران و تهدید کشورمان نیز حرف می زند.
واقعیت این است که برخی کشورهای مداخله جو برای سرپوش گذاشتن بر تخلفهای متعدد و مکرر و نیز انحراف افکار عمومی از رفتار دو گانه و استانداردهای متناقض و چند گانه خود به چنین اعمال و گفتارهایی دست می زنند.
ما همکاریهای خوب، شفاف و گسترده ای با آژانس بین المللی انرژی هسته ای داشته ایم و دبیرکل سابق این نهاد بین المللی هم بارها بر این نکته تأکید کرده بود که در ایران هیچ سندی مبنی بر تلاش برای دستیابی به سلاح هسته ای یافت نشده است.
رئیس جدید این نهاد هم فرد تازه کاری نیست و سابقه همکاری با آژانس را داشته و بر قوانین آن مسلط است و در بدو ورود نیز مواضع نامناسبی نداشته است، بنابراین امیدواریم تحت تأثیر برخی شبهه افکنی ها قرار نگیرد.
«اماتو» باید بداند که جمهوری اسلامی ایران بیش از هر کشور دیگری با سلاح هسته ای مخالف است و نه تنها برای ساخت آن اقدام نخواهد کرد، بلکه خواستار جدی «جهانی بدون سلاح کشتار جمعی» است و در این راه از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد کرد.
ما خواستار گفتگو در فضایی مناسب و توأم با احترام هستیم و هیچ گاه مخالف شفاف سازی نبوده ایم. پاسخ ایران به حرفهای مطرح شده تعامل توأم با همکاری است، اما اگر عکس آن با ما رفتار شود، مطمئناً ملت ما جواب دیگری خواهد داد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: