آقای جهان

گاهی واژه‌ها، بیش از توان خودشان بارانی‌اند و حاصلخیزی زمین را به یادش می‌آورند، گاهی واژه‌ها دروازه‌های بهشت می‌شوند و انسان بودنمان را یادآور می‌شوند تا لبخند بزنیم و در استقبال یوسف‌ترین عزیزی که می‌شناسیم سماع کنیم. گاهی واژه‌ها، پیامبران زلالی و زیبایی می‌شوند و آسمان را در گوش پرندگانی که پرواز در بال‌هایشان خمیازه می‌کشد، زمزمه می‌کنند.
کد خبر: ۲۷۰۷۵۳

«انتظار» واژه شیرینی است که فرهادهای تاریخ بیستون بیستون تجربه‌اش را لبخند می‌زنند و خسروی می‌کنند.

«انتظار» کلید واژه حیات است تا بتوانیم بهانه‌ای برای دویدن و رسیدن داشته باشیم، این را دلم می‌گوید که به خودش نزدیک‌تر است؛ باید کسی بیاید، تا کبوتران چاهی آسمانی شدن را تجربه کنند، باید‌کسی بیاید تا بی‌گناهی گیاهان را به یادشان بیاورد.

باید کسی بیاید تا برادری مردم جوانه بزند و جهان جوان بماند.

تا انجماد لبخند خیابان را با تموز چشم‌هایش به فردا برساند.

کسی که می‌داند دریا به کدام سمت می‌دود، و درختان به کدام سمت می‌وزند. کسی که می‌داند دریا در سرشاخه‌های کدام جنگل جریان دارد و آسمان در کدام سو آبی‌تر است. و کدام سپیده ما را به خورشید می‌رساند. کسی که تنها پرندگانی که تازه از ییلاق آمده‌اند نامش را به صراحت بیان می‌کنند.

مهربا‌ن‌ترینی که دست‌های نیایش درختان برای آمدنش دعا شده‌اند و تمام شب را ستارگان بیدار مانده‌‌اند تا آمدنش را مژدگانی بگیرند.

ای آسمانی مرد ممکن! خمیازه دره‌ها و سکوت سرد کوهستان تنها به پای تو پایان می‌یابد و جهان در قدم‌های توست که با تمام کوه‌ها و درختان و دریاهایش به سماعی ابدی مشغول است.

حالا بارانی از تو می‌وزد.

دارد صدای پای تو می‌آید
می‌ریزد از زبان درختان گل

آقای جهان! انتظار بهانه خوبی است تا بودنمان آغاز شود و تا آفتابی فردا نماز زیارت بخوانیم و تمام تاریخ را یک روزه ورق بزنیم.

راستی فردا چقدر دیر است و دور، اما من آمدن و دیدنت را نزدیک می‌بینم، نزدیک‌تر از آنچه که در توان واژه بگنجد، نزدیک‌تر از آنچه که جهان پلکی بتکاند. نزدیک‌تر از طلوع خورشید از دامن دریا، نزدیک‌تر از لبخند واژه‌ها و نگاه ملتمس گل‌هایی که سرخ ایستاده‌اند تا تولدت را به جهان تبریک بگویند. حالا عاشق‌تر از قبل به استقبالت می‌دوم.

تو می‌آیی. همین فردا که نیمه شعبان است. فردا؟! فردا چقدر دور است!! انتظار، ریش جهان را سپید کرده است، و من چقدر باید لحظه‌لحظه آب شوم و در پایت بدوم.

لحظه وصل چون شود نزدیک
آتش عشق تیزتر گردد.

تو می‌آیی همین فردا، این را کبوترانی می‌گویند که سپیدی بال‌هایشان سیاهی شب را به صبح می‌‌کشاند. تو می‌آیی! این را درختانی می‌گویند که به پای آمدنت خیابان در خیابان در طول حیاتشان سبز ایستاده‌اند.

تو می‌آیی، این را از حرکت سرشار و دائمی چشمه‌ها و رکوع بی‌شمار بیدهای مجنون و از گوژپشتی جهان می‌توان فهمید. فردا تو می‌آیی، این را دلم می‌‌گوید که هر روز دو‌رکعت نماز عشق می‌خواند. فردا «نرگس» نام تمام گل‌هایی است که سر از خاک بیرون آورده و تا عمق افلاک برای زیارتت قد کشند.

فردا «نرگس» بارانی می‌شود تا خشکسالی زمین را به دریا برساند.

فردا، تو، عزیزترینی که می‌شناسم. طلوع می‌کنی و انسان بودن مردم را به یادشان می‌آوری.

من و گل‌های آتشی، دیریست
می‌کشیم انتظار فردا را

محمود اکرامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها