خودروی ما پیکان است که تقریبا 19 سال است در نهایت وفاداری با کمترین هزینه در خدمت من و خانواده است. بگذریم ساعت 5/8 شب بود که من و دو پسرم احمد و محمد و دخترم زهرا که 9 ساله است به اتفاق عیال از تهران بیرون رفتیم و به عوارضی اتوبان قم رسیدیم. هوا البته گرم بود یعنی دم کرده بود به نیمههای اتوبان نرسیده، طفلک زهرا خوابش برد، مادرش اصرار داشت بیدارش کند و یکی دو لقمه کتلت و سبزی به او بدهد، اما من مخالفت کردم و گفتم بالاخره دو سه ساعت دیگر در جایی توقف میکنیم آن وقت بساط پهن میکنیم تا آن موقع هم حتما زهرا از خواب بیدار میشود.
بگذریم. جلوتر که رفتیم احمد و محمود هم خوابشان گرفت . عیال که کنار دست من نشسته بود، نگران شد که یکوقت من هم خوابم ببرد. این بود که شروع به حرف زدن کرد و از هر چیز و جایی گفت و من به ناچار اظهارنظر میکردم؛ هر چند وقت یکبار هم یک استکان چای از فلاسک میریخت و میداد که بخورم و بعد هم اجازه میداد، سیگار روشن کنم در حالی که همیشه مخالف سیگار کشیدن من بود و در خانه اجازه نمیداد سیگار بکشم.
ــ چطور شده که حالا توی این قوطی کبریت اجازه سیگار کشیدن میدی؟
ــ به خاطر این که خواب از سرت بپره، تازه شیشه ماشین بازه، دود یکسره میره بیرون.
خلاصه، راه مناسب بود، شلوغ نبود، آسمان بیابر و ماه تابان بود، عیال گفت:
تا راه باز و جاده درازه توقف نکن و به راهت ادامه بده، هر وقت خسته شدی یا بچهها بیدار شدن، یک جایی وایسا که استراحتی کرده باشی و به قول خودت دستی به سر و گوش ماشینت بکشی.
من گفتم: نگران خواب آلود شدن من نیستی؟
نه، از این شبها زیاد داشتی، سالها تو کارخانه شبکار بودی، عادت داری.
من گفتم: تو چی؟ خوابت نمیاد؟
نه، خوابم نمیاد، چشمم به جادهاس و حواسم هم به رانندگی تو، اگر خوابم هم میآمد، خواب از سرم پرید.
حرفهای عیال قوت قلب بهم میداد. این بود که تخته گاز میرفتم، البته هر چه جلوتر میرفتیم، هوا کویری میشد، باد نسبتا گرمی میآمد که تن را عرق ریز میکرد، اما خوشبختانه من و بچهها همه سرمایی هستیم، به جز عیال که در اینجور مواقع همیشه بادبزن حصریایش همراهش هست.
ساعت را که نگاه کردم دیدم 40 دقیقه از نیمه شب گذشته. قم، نطنز و کاشان را هم پشت سر گذاشتیم. عیال میگفت: اگر خسته نیستی و ماشین مشکلی نداره، ادامه بده بچهها که خوابند.
من مانده بودم حیران که چرا اینها اینقدر خوابشان سنگین است. نگو که عیال سرشب به آنها آش ماست داده و بنده خداها حق دارند. آن هم با ماست پرچرب. بگذریم، عیال استکان دیگری چای ریخت و من قلپ قلپ سرکشیدم و دستم را دراز کردم که از جلو داشبورد سیگار و فندکم را بردارم که یکهو صدای انفجاری بلند شد و کنترل ماشین داشت از دستم خارج میشد. خوشبختانه سرعتم زیاد نبود، البته دلیلش این بود که ماشین قدیمی بود و پیکان بود و کم شتاب، بالاخره هرجوری بود ماشین را کنار زدم و نگذاشتم از جاده منحرف شود. لاستیک عقب سمت شاگرد داغ کرده و ترکیده بود. خوب هم هوا گرم بود و هم لاستیک زیاد کار کرده بود، بچهها که سراسیمه از خواب بیدار شده بودند وقتی متوجه ماجرا شدند که چه اتفاقی افتاده از ترس وحشت کردند. واقعا خدا خیلی رحم کرد. خلاصه زاپاس را از صندوق عقب در آوردم و چرخ را عوض کردم، در همین فاصله عیال هم شروع کرد به لقمه درست کرد برای بچهها. یک ربع، بیست دقیقهای معطل شدیم. وقتی که داشتیم راه میافتادیم، پسرم احمد گفت: پدر جان زاپاست که باد نداره نکنه که آن هم پنچره؟
ــ واقعا بدشانسی از این بیشتر؟
این را پسر دیگرم گفت که مادرش درآمد و گفت:
خدا را شکر کن اگر ماشین چپ کرده بود چی؟ معلوم نبود چه بلایی سرمان میآمد؟
هیچی! دیگر درآن هوا و آن بر بیابان و آن وقت شب مانده بودیم که چکار کنیم. تنها چاره دست بلند کردن جلو ماشینهای عبوری بود و آن هم نه هر ماشینی. باید جلو ماشینهای عبوری پیکان را میگرفتم که تعدادشان زیاد نبود. آنهایی هم که میآمدند خیلی تشخیصشان از دور ممکن نبود، شاید قریب نیم ساعت دست بلند کردم که بلکه یکی بایستد، اما همه با سرعت در حال عبور بودند و شاید هم نگران بودند که وقت شب، خود را به دردسر نیندازند، بگذریم وقتی که در صبر و انتظار بودیم دیدیم یک ماشین دنده عقب گرفته و دارد پیش میآید. جلوتر که آمد معلوم شد یک ماشین پیکان بود. مرد جوانی، از ماشین پیاده شد و گفت چی شده؟ ماجرا را تعریف کردیم، لحظاتی بعد پیرمردی هم پیاده شد، عقب ماشین زن میانسالی نشسته بود که کنارش زن جوانی بود. معلوم شد آن مرد جوان داماد خانواده است و دارند به یزد میروند. دردسرتان ندهم. آن مرد جوان زاپاس ماشین خودش را که اتفاقا زاپاس، خوب و کم کار کردهای بود به ما داد و هر چه من اصرار کردم پولی بگیرد، قبول نکرد که نکرد، من گفتم آخر این که درست نیست، همین که ریسک کردهاید و خودتان بدون زاپاس میخواهید به راهتان ادامه بدهید، کافیست. بیشتر از این ما را شرمنده نکنید، پیرمرد برگشت و گفت؛ خدا بزرگه، دعا کنید برای هیچکداممان مشکلی پیش نیاید. هر چه را که قصد داشتید به جای زاپاس بدهید، بیندازید در صندوق خیریه، کافیست. این را گفتند و تندی رفتند. ماشین آنها، هفت، هشت مدل از ماشین من نونوارتر بود. همین. میخواستم بگم، اگر توکل به خدا کردید، خدا خودش همیشه بفکر شماست، انسانهای نوعدوست هم کم نیست.
صادق . ب از تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم