در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر خواب آلود آدرس دقیق محل جنایت را یادداشت و آن گاه از تخت پایین آمد و برای رفتن به محل جنایت خود را آماده کرد. در آن ساعت بامدادی خیابانها کاملا خلوت بودند. نسیم خنکی از سمت دریا شروع به وزیدن کرده بود. کمیسر خیلی زود خود را به منطقه ریوزی رساند. قتل در یکی از فرعیهای منطقه رخ داده بود. ویلای شماره 133 در انتهای یک خیابان بنبست قرار داشت. این ویلا آخرین خانه خیابان بود که ضلع شرقی آن با دیواری بلند بسته شده بود که آن سوی دیوار پارک کوچکی قرار داشت و چند متر جلوتر نیز منتهی به بزرگراه 22 میشد.
در ضلع غربی ویلا نیز یک ساختمان 4 طبقه در حال احداث بود که البته ظواهر امر نشان میداد ساخت آن رو به اتمام است اما کسی در آن اقامت نداشت.
در مقابل ویلا چند خودرو پلیس دیده میشد، همچنین 2 مامور به دقت همه جا را زیرنظر داشتند.
کمیسر پس از آن که نگاه جستجوگرش را در اطراف چرخاند وارد ویلای بزرگ و مجلل شد. در آن ساعت صبح خورشید آرام آرام بالا میامد و هوا گرگ و میش بود. به محض ورود کمیسر، ستوان جانتی افسر تجسس کلانتری جلو آمد و پس از سلام و احوالپرسی گزارش داد:
ساعت درست 4 بامداد بود که مردی که خودش را مایکل والی معرفی میکرد سراسیمه با ما تماس گرفت و گفت کمک کنید. در اینجا یک نفر به قتل رسیده است. گفت او را کشتهاند و نیاز به کمک شما داریم.
این مرد که بسیار وحشت زده به نظر میرسید ادامه داد مقتول برادر دوستم است. او را در خانهاش به قتل رساندهاند و قاتل بسیاری از وسایل مقتول از جمله مقادیر بسیار زیادی طلا و جواهر و اشیای قدیمی با ارزش را سرقت کرده است. مایکل ادامه داد دوستم به خاطر قتل برادرش اصلا وضع روحی خوبی ندارد و شما میبایستی هر چه زودتر خودتان را برسانید.
وقتی آدرس دقیق را از مایکل گرفتیم موضوع را به گشتیها اعلام کردیم و در عین حال خودمان هم حرکت کردیم. 5 دقیقه بعد گشت شماره یک اطلاع داد که گزارش درست است و در آپارتمان شماره 133 منطقه ریوزی مرد 52 سالهای به نام استفان نیوکامپ به طرز وحشتناکی به قتل رسیده است.
لحظاتی بعد نیز ما به محل رسیدیم و با جسد خونآلود استفان که دستهایش را با یک قطعه سیم کابل تلفن بسته بودند و جای ضربه محکم شی برنده در بالای بینی او مشاهده میشد روبهرو شدیم.
مقتول یک زیرپیراهن سفید و شلوار کوتاه به تن داشت و ضربه وارد شده به بینی او به قدری محکم بوده که استخوان را سوراخ و احتمالا به مغزش آسیب رسانده است. متاسفانه ما اثری از آلت قتاله پیدا نکردیم. فقط ساعت مچی مقتول را که البته شکسته بود و بندش نیز پاره شده بود در کنار جسد یافتیم که براثر شکستگی ساعت عقربهها از کار افتاده و ساعت دقیقا 34/3 بامداد را نشان میدهد. در واقع میتوان حدس زد که قتل در ساعت 34/3 بامداد رخ داده است.
آن طور که بررسیهای اولیه نشان میدهد گویا مقدار زیادی اشیای قیمتی و طلا به سرقت رفته است.
ستوان جان تی در مورد مقتول گفت: استفان یک بازرگان موفق است که گویا در خرید و فروش طلاجات فعالیت دارد. او تا به حال سه بار ازدواج کرده که در هر 3 مورد ناموفق بوده است. استفان هیچ فرزندی ندارد و گویا اصلا بچهدار نمیشده است. او وضع مالی بسیار خوبی دارد و آن طور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم بسیار حسابگر دقیق و در عین حال خسیس بوده است. استفان یک خواهرتنی به نام مریا دارد که در ایالت دیگری زندگی میکند و یک برادرناتنی به نام استیو دارد که در شهر هاروست که تا اینجا 200 مایل فاصله دارد زندگی میکند. گاهگاهی هم سری به برادرش میزد، البته گویا آنها میانه خوبی با هم ندارند و اختلافاتی بین آنها به خاطر ارثیه پدری بوده است.
ستوان جان تی یادآور شد: آن طور که در بازجویی از همسایهها و برادر مقتول متوجه شدیم، استفان دوست و رفیق زیادی نداشته و بیشتر از همه چیز به کارش اهمیت میداده است. ضمن این که در معامله هم یک نابغه بوده و از این راه پول سرشاری به دست آورده است. کمیسر از ستوان تشکر کرد و سپس مشغول بررسی وضعیت ساختمان که کاملا آشفته و به هم ریخته بود، شد.
جسد مقتول در آستانه اتاق خواب روی زمین افتاده بود. کمیسر ملحفه سفیدی را که روی جسد کشیده شده بود کنار زد، صورت مقتول کاملا خونآلود بود. حوضی از خون زیر سر او دیده میشد. مقتول همان طور که ستوان جان تی گزارش داده بود یک زیر پیراهن سفید و شلوار کوتاه به تن داشت. دستمالی در دهان مقتول بسته شده بود که وقتی کمیسر آن را بررسی کرد به نظرش رسید که این عمل فقط برای صحنهسازی است. زیرا خیلی شل بسته شده بود و هیچ سودی نمیتوانست داشته باشد. زیرا نه جلوی فریاد را میتوانست بگیرد و نه میتوانست نفسکشیدن را مانع شود. یقیقا پس از قتل بسته شده بود.
هیچگونه آثار ضرب و شتمی روی بدن مقتول دیده نمیشد و این امر حکایت از آن داشت که مقتول با قاتل یا قاتلان درگیر نشده و در یک لحظه غافلگیر و مرگ را در آغوش گرفته است.
کمیسر پس از بررسی دقیق جسد به بازرسی کابل تلفن پرداخت که دستهای مقتول با آن بسته شده بود. انتهای یک سرسیم دارای اثراتی بود که نشان میداد اخیرا توسط یک ابزار تیز بریده شده است و یک سرسیم نیز لایههایی از سیمهای مسی بسیار نازک در داخل لوله عایقبندی شده داشت. ضخامت دیواره این لولهها فقط 6/ 0 میلیمتر و ضخامت قسمت خارجی 6/2 میلیمتر بود.
کمیسر پس از بررسی دقیق سیم به ستوان جان تی دستور داد که در مورد بریدن سیم در قسمتی از ویلا بررسی و ببیند سیم دقیقا از کجا بریده شده ، شاید سرنخی از این راه به دست آورند.
کمیسر پس از این که به دقت جسد را وارسی کرد پی برد که قاتل قطعا بیشتر از یک نفر بوده است. در واقع بستن دستها و حتی دستمال داخل دهان مقتول به این خاطر بوده که یکی از سارقان راضی به قتل استفان نبوده اما نفر دوم برعکس اعتقاد داشته که وی میباید به قتل برسد. کمیسر پس از این که همه جای ویلای بزرگ را بازرسی کرد پای صحبتهای استیو برادرناتنی مقتول و دوست جوانش مایکل که خبر وقوع قتل را به کلانتری اطلاع داده بود نشست. استیو در حالی که بشدت مضطرب و نگران و آشفته خاطر بود و رنگ به رخ نداشت و پشت سر هم سیگار میکشید به کمیسر گفت:
مرگ استفان بسیار دردناک است. او تنها برادر من بود و اصلا نمیتوانم بپذیرم که دیگر او را هرگز نخواهم دید. استفان برای من یک افتخار بود. همهاش فکر میکنم این یک کابوس است. استیو پس از لحظهای سکوت ادامه داد:گاهی تعطیلات آخر هفته برای دیدن استفان به اینجا میآیم و لحظاتی خوش را در کنار او سپری میکنم. امروز هم که روز یکشنبه و تعطیل است همین کار را کردم. البته دیروز ظهر با او تماس تلفنی گرفتم و از برنامه او برای امروز جویا شدم. گفت: هیچ کاری ندارم. قرار ماهیگیری را گذاشتیم. چون مایکل که شریک کاریام است و میخواست با من بیاید در یک شهر دیگر بود و ساعت 12 یا یک شب میرسید ، به استفان گفتم ما طوری حرکت میکنیم که 3 یا 4 صبح پیش تو باشیم و بعد هم به کنار رودخانه برویم. هم استراحت میکنیم و هم ماهیگیری. استفان هم استقبال کرد. خلاصه برنامه را چیدیم. ما ساعت 3 بامداد از هاروست حرکت کردیم و وقتی به اینجا رسیدیم با این صحنه وحشتناک روبهرو شدیم.
استیو ادامه داد: وقتی به اینجا رسیدیم در کمال تعجب مشاهده کردیم در ویلا باز است و چراغها روشن هستند. گمان کردیم استفان بیدار است. من با عجله وارد خانه شدم و وقتی اوضاع را آشفته دیدم شروع به صدا کردن استفان کردم. جز سکوت پاسخی نشنیدم. وقتی به جستجو در خانه پرداختم در مقابل اتاق خواب با جسد غرق در خون او روبهرو شدم. وحشت زده و سراسیمه برگشتم. قدرت حرف زدن نداشتم. مایکل مقابل ماشین ایستاده بود. پرسید چی شده؟ صدایم در نمیآمد، پس از لحظاتی موضوع را به او گفتم. خواست وارد خانه شود که به مایکل گفتم فایدهای ندارد فقط به پلیس خبر بده. او هم همین کار را کرد. بعد هم هر دو تا آمدن پلیس در مقابل در ویلا ایستادیم.
کمیسر از استیو پرسید: چیزی هم از ویلای برادرتان سرقت شده است؟
استیو سرش را تکان داد و گفت: نمیدانم. باید بررسی کنم. البته برادرم طلا و جواهرات زیادی در خانه داشت، اما نمیدانم چیزی سرقت شده یا نه.
کمیسر در مورد شغلش از او پرسید که استیو جواب داد: من هم مثل برادرم در کار خرید و فروش طلا هستم، البته با مایکل شریک هستیم. ولی وضعمان اصلا خوب نیست. استفان در این شغل یک استثنا بود.
کمیسر در مورد اختلاف خود و استفان پرسید که استیو با تردید جواب داد: چیز مهمی نبود. همیشه اختلاف بین برادرها وجود دارد و اختلاف ما هم عادی بود.
کمیسر چند سوال دیگر از استیو کرد و سپس سراغ مایکل رفت.
مایکل با قدوقوارهای بلند در حالی که بشدت ترسیده بود تمام اظهارات استیو را تاییدکرد و خاطرنشان کرد:
زمانی که استیو در خانه بود من سایه مردی را دیدم که از ساختمان نیمه کاره خارج شد و در سیاهی شب ناپدید شد. من چهره او را ندیدم ولی گمان میکنم او همان کسی بود که استفان را به قتل رسانده.
کمیسر نیم ساعتی از مایکل بازجویی کرد، آنگاه سراغ ستوان جان تی که محل بریده شدن سیم کابل تلفن را پیدا کرده بود رفت.
کمیسر به دقت به بررسی محل قطع شدن کابل تلفن پرداخت، سپس برخاست و چند دقیقهای تعمق کرد. آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد، آن گاه رو به ستوان دستور دستگیری استیو و مایکل را به جرم قتل عمد استفان صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر چارلز استوارت از کجا فهمید استیو و مایکل قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر یک بار دیگر داستان را بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: