بزرگترین حامی

پرونده ماجرا زمان آغاز ماجرا: 1375 مکان: تهران - ساری شخصیت‌ها: آسیه ــ د:زندانی سابق حمید: شوهر اول آسیه شهلا: زن زندانی قاسم: همسر شهلا فرهاد: همسرآسیه محمدعلی و محمد مهدی: فرزندان آسیه و فرهاد
کد خبر: ۲۶۹۶۳۸

باید طلاق می‌گرفتم حتی اگر به قیمت جانم تمام می‌شد.دیگر هیچ راه چاره‌ای برایم باقی نمانده بود. تا جایی که توان داشتم سعی کرده بودم حمید را وادار به ترک کنم اما فایده‌ای نداشت و او روز به روز بیشتر آلوده مواد می‌شد. بیکار بود و منبع درآمدی نداشت. اول از فروش لوازم خانه شروع کرد. هر دو سه روز یک بار سمسار را می‌آورد خانه و هرچه داشتیم بار وانتش می‌کرد؛ فرش، اجاق گاز، یخچال و... بعد که از تمام زندگیمان یک زیلوینخنما و یک گاز پیک نیک باقی ماند به جان من افتاد. تا قبل از آن با کتک‌ها و فحاشی‌هایش می‌ساختم اما وقتی سعی کرد مرا وسیله‌ای برای رسیدن به مواد مخدر قرار بدهد عزمم را جزم کردم از او طلاق بگیرم . پدرم تهدید کرده بود اگر این کار را بکنم سرم را بیخ تا بیخ می‌برد ولی مرگ بهتر از آن زندگی بود. حمید مجبورم می‌کرد دزدی کنم، مواد بفروشم و هزار و یک جور کار خلاف انجام بدهم. قبل از این که خانه او را ترک کنم باید کمی پول پس‌انداز می‌کردم. هر چند مال دزدی حرام بود، چاره‌ای نداشتم، برای فرار از آن منجلاب باید این خفت را تحمل می‌کردم. بالاخره قبل از این که طلاق بگیرم موقع دزدی از کیف یک دختر جوان در ایستگاه اتوبوس میدان شوش دستگیر و در کلانتری مجبور شدم هر خلافی را که تا آن موقع انجام داده بودم گردن بگیرم.

وقتی افتادم زندان 21 سال بیشتر نداشتم. همه زن‌های همسن و سال من زندگی راحت و آرامی داشتند یا بچه‌دار شده بودند یا به مادر شدن فکر می‌کردند ولی سرنوشت من چیز دیگری بود. مقصر اصلی همه این بدبختی‌ها پدر بی‌فکرم بود که فقط برای کمتر کردن یک نانخور مرا به زور به خانه حمید فرستاده بود. حقیقتش زندان برای من زیاد هم بد نبود یعنی از خانه شوهر و پدر خیلی بهتر بود. در آنجا با کمک مددکاران شروع کردم به درس خواندن. قرار بود یک سال حبس بکشم اما اگر آزاد می‌شدم جایی برای رفتن نداشتم . پدرم که مرا بهخانه راه نمیداد. حمید هم که در این مدت حتی یک بار هم سراغم را نگرفته و اصلا معلوم نبود کجا است ، برای همین به سرم زد کاری کنم که بیشتر در زندان بمانم، این طوری هم مشکل خورد و خوراک نداشتم و هم می‌توانستم به درسم ادامه بدهم. برای همین با یکی از هم‌بندی‌های خودم که اسمش شهلا بود دعوای مفصلی راه انداختم و برایم به خاطر تخریب اموال زندان و درگیری، قرار کفالت صادر کردند، من هم که کسی را نداشتم‌ کفیلم شود این طوری بعد از پایان دوران محکومیتم باز هم در حبس ماندم تا این که مددکاران تصمیم گرفتند هر طور که شده کمکم کنند. در مدتی که در زندان بودم منجوق‌دوزی و درست کردن گل چینی یاد گرفته بودم و به من می‌گفتند با همین مهارتی که دارم بعد از آزادی می‌توانم گلیمم را از آب بیرون بکشم اما مشکل اصلی من نداشتن سرپناه بود.

یکی از کارهای بزرگی که در زندان انجام دادم درخواست طلاق بود و چون از حمید هیچ نشانی وجود نداشت قاضی بالاخره حکم را صادر کرد و من از این نظر آزاد شدم. هر چند بعد از آن دعوای شدید، رابطه شهلا با من تیره و تار شده بود، بعد از مدتی وقتی اصل ماجرا و انگیزه‌ام را فهمید آشتی کرد. او که قرار بود به زودی آزاد شود قول داد دستم را بگیرد. او خانه‌ای در ساری داشت که سال‌ها قبل به جای مهریه از شوهرش گرفته بود. اگر من جای او بودم و چنین خانه‌ای داشتم هرگز سراغ خلاف نمی‌رفتم اما شهلا برای این که به رفاه بیشتری برسد شروع کرده بود به رمالی و کلاهبرداری. برای همین هم سر و کارش به زندان افتاده بود. خلاصه این که شهلا روز قبل از آزادی‌اش آدرس خانه را به من داد و گفت خودش هم می‌خواهد به ساری برود و برای این که اسیر مشکلات زندگی در تهران نشود دیگر پایش را هم اینجا نمی‌گذارد. یک هفته بعد از آزادی شهلا مرا صدا زدند و بابت تخریب اموال زندان که البته فقط دو مهتابی بود و یک تشک برایم جریمه بریدند و بعد گفتند چون به جای پول حبس کشیده‌ام دیگر لازم نیست در زندان بمانم.

موقع آزادی به اندازه کافی پول داشتم. پس اندازم را از همان منجوق دوزی و گل چینی کنار گذاشته بودم. آن شب یکراست به ترمینال رفتم و راهی ساری شدم. صبح شده بود که رسیدم. پرسان پرسان خانه شهلا را پیدا کردم اما هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد. اول فکر کردم شاید برای خرید بیرون رفته و زود بر می‌گردد اما تا ظهر خبری از شهلا نشد. دیگر خسته شده بودم. وقتی ساعت 6بعد از ظهر شد دیگر کاملا ناامید شدم. یعنی شهلا به من دروغ گفته بود‌؟حالا در این شهر غریب باید چه می‌کردم. می‌دانستم مسافرخانه‌ها به یک زن تنها اتاق نمی‌دهند. راهم را کشیدم که دوباره به ترمینال و از آنجا به تهران برگردم که یکدفعه صدای شهلا را شنیدم. دیدن او چنان خوشحال و ذوق زده‌ام کرد که انگار بزرگترین گنج دنیا نصیبم شده بود. او در این مدت حسابی فعال بود و داشت تلاش می‌کرد در یکی از پارک‌های بزرگ شهر غرفه‌ای اجاره کند تا در آنجا با هم کارهای دستی مان را بفروشیم. البته تا آن زمان نتیجه نگرفته بود. از روز بعد دو نفری پی این کار را گرفتیم اما باز هم فایده‌ای نداشت برای همین به سرمان زد در همان خانه نمایشگاه راه بیندازیم. به سرعت دست به کار شدیم و هر چه هنر داشتیم خرج کردیم تا نمایشگاه مان پر بار شود اتفاقا همین طور هم شد و از کنار نمایشگاه چند هنرجو هم پیدا کردیم. زندگی‌مان یک سال به این منوال گذشت اما من مشکل بزرگی داشتم. تا کی می‌خواستم سر بار شهلا باشم؟ آن طور که بویش می‌آمد او با مردی به اسم قاسم که یک دختر کوچک داشت و همسرش فوت شده، قرار و مدار ازدواج گذاشته بود و این یعنی من باید هر چه زودتر برای خودم فکری می‌کردم. خود شهلا خجالت می‌کشید مرا از خانه‌اش بیرون کند ولی کاملا واضح بود که دیگر مزاحم هستم . برای همین درهمان ساری دنبال خانه اجاره‌ای گشتم و بالاخره خانه‌ای پیدا کردم که پولم به اجاره آن می‌رسید. البته بعد از آن هنوز همکاری‌ام با شهلا قطع نشده بود و ما همچنان به فروش کارهایمان ادامه می‌دادیم تا این که او و شوهرش تصمیم گرفتند به آزاد شهر ــ زادگاه قاسم ــ بروند و در آنجا کشاورزی کنند. از آن به بعد دیگر خبر زیادی از شهلا ندارم و فقط می‌دانم کار کشاورزی‌شان نگرفت و به گیلان مهاجرت کردند. من با ورود به سال سوم آزادی‌ام به تهران برگشتم. نگران پدر و خواهرها و برادرهایم بودم، برای همین سراغ شان رفتم اما شانس آوردم که جان سالم به در بردم. چنان دنبالم کردند که انگار می‌خواستند دزد بگیرند. از نظر روانی در وضع بدی بودم ولی این سال‌ها صبوری را به من آموخته بود.بعد از اجاره کردن یک اتاق در مهرآباد جنوبی دوباره تلاش‌هایم را از سر گرفتم. در این مدت دیپلم گرفته بودم و همین مدرک باعث شد خیلی زود کار پیدا کنم. در واقع لطف خدا بود. یک روز که برای خرید سبزی به مغازه سر کوچه‌مان رفته بودم دیدم مرد مغازه‌دار روزنامه میخواند، همینطور ناگهانی چشمم به آگهی استخدام منشی برای یک دندانپزشکی افتاد. به مطب رفتم و خیلی راحت استخدام شدم. کارم بعد از ظهر بود و صبح‌ها همچنان به درست کردن گل چینی ادامه می‌دادم و در همان محل خودمان می‌فروختم البته مشتری کمتری داشتم ولی خدا را شکر لنگ پول نبودم.در دندانپزشکی احساس کردم به ادامه تحصیل و خواندن پزشکی علاقه دارم اما نه در این رشته و نه در رشته دیگری در دانشگاه قبول نشدم.

حاصل کار من در مطب آشنایی با پسری به اسم فرهاد بود که برای دندان‌هایش مرتب به آنجا می‌آمد و به من علاقه‌مند شده بود. 26 سال داشت و ازدواج نکرده بود. وقتی از من خواستگاری کرد جواب رد دادم چون می‌دانستم اگر گذشته‌ام را بفهمد پا پس می‌کشد برای همین بهتر بود خودم را درگیر یک ماجرای عاطفی نکنم. اصرارهای فرهاد باعث شد سرگذشتم را برایش تعریف کنم. چند روزی از او خبری نبود تا این که دوباره به مطب آمد و گفت فکرهایش را کرده و برای ازدواج با من هنوز هم مصمم است. مشکل بزرگ ما راضی کردن والدین او بود که خود فرهاد این کار را انجام داد، البته برای جلب موافقت آنها واقعا جنگید. مراسم عروسی ما آنقدرها هم که فکر می‌کردم مختصر نبود. در واقع در زندگی ام هرگز چنین جشنی ندیده بودم. من و فرهاد زندگیمان را در آپارتمانی که پدرشوهرم برایمان اجاره کرده بود شروع کردیم. همسرم مردی اهل کار و تلاش بود و از زندگی با او احساس خوشبختی می‌کردم. فرهاد که در یک شرکت خصوصی مسوول انبار بود بعد از تعطیلی شرکت مدتی بیکار شد تا این که بالاخره در یک آژانس دست خودش را بند کرد و بعد هم به عنوان مسوول تاسیسات به یک شرکت دیگر رفت و بعد از همه اینها توانست در یک بانک خصوصی استخدام شود. از آن به بعد بود که وضع زندگیمان تغییر کرد و هنوز محمدعلی پسر اولم به دنیا نیامده بود که با وام و قرض آپارتمانی 40 متری در تهرانسر خریدیم و یک سال و نیم بعد با تولد دومین فرزندمان، محمدمهدی، فرهاد دوباره توانست ماشین بخرد.الان هر دو پسرم بزرگ شده‌اند و محمدعلی سال دیگر به کلاس اول می‌رود. در تمام این سال‌ها مادر شوهرم خیلی به من کمک کرد و باعث شد من شغلم را به خاطر نگهداری از پسرها از دست ندهم اما فکر می‌کنم به زودی بیکار خواهم شد چون خانم دکتر قصد دارد خودش را بازنشسته و مطب را تعطیل کند اما اگر این اتفاق هم بیفتد در زندگی لنگ نخواهیم ماند و مطمئن هستم خدا که بزرگترین حامی من بوده و هست این بار هم پشتیبان ما خواهد بود.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها