در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آن زمان جرمم کفزنی و سرقت بود. من این کار را از اطرافیان خودم یاد گرفته بودم و بعد از چند فقره سرقت مرا دستگیر کردند و به زندان انداختند. بعد از آزادی هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم، نه حرفهای بلد بودم و نه سرمایهای داشتم. از خانوادهام هم که انتظاری نبود، برای همین به جرم و خلاف ادامه دادم تا این که به سرم زد از کشور خارج شوم ولی چون راه غیرقانونی و قاچاق را ترجیح دادم دوباره سر و کارم به بازداشتگاه افتاد. ماموران مرا هنگام خروج از مرز دستگیر کردند.
بشیر که اکنون مردی 36 ساله است در تمام این سالها هرگز به فکر بازگشت به مسیر صحیح زندگی نیفتاد و خودش را از آنچه که از آن به عنوان نعمت آرامش یاد میکند محروم کرد: نه تشکیل خانواده دادم و نه کارهای باب میلم را پیش بردم. همه عمرم در کلانتری و زندان گذشت. وقتی نتوانستم از کشور خارج شوم مدتی را در شهرهای مختلف آواره و سرگردان بودم. از طرفی چون منبع درآمدی نداشتم برای امرار معاش و گذران زندگی چارهای نداشتم جز این که کارهای خلاف انجام بدهم. این بار سراغ مواد مخدر رفتم و خرید و فروش آن را شروع کردم البته نه به صورت عمده. در این زمینه هم چند سوءسابقه دارم.
متهم همان طور که صندلیاش را تاب میدهد، میگوید: زندگی و عمر من به بندبازی روی لبه تیغ شباهت داشت؛ همیشه در هراس دستگیری بودم. این جمله بشیر از آن جهت قابل تامل است که او بارها زندان را تجربه کرده ولی همچنان از دستگیری هراس دارد. او در این باره میگوید: زندان رفتن هیچ وقت برای آدم عادی نمیشود. یک مثال میزنم. شما فرض کن یک هفته در خانه خودت بمانی و بیرون نیایی روح و روانت نابود میشود، احساس افسردگی میکنی و کلافه میشوی، حالا فکرش را بکن مجبور باشی یک سال ، دو سال یا حتی بیشتر در زندان باشی و آزادی نداشته باشی. این خودش زجردهنده است. از طرفی همنشینهایت هم همه آدمهای خلافکاری هستند و اختلاف سلیقهها، رفتارهای بد و.... واقعا عذاب بزرگ است.
تو که اینها را میدانی چرا از زندان رفتن درس نگرفتی و دوباره به کارهای خلاف قانون روی آوردی؟ این را من میپرسم و متهم در حالی که سرش را به نشانه تاسف تکان میدهد جواب میدهد: بزرگترین اشتباه مجرمان این است که از دانستههایشان استفاده نمیکنند. آدم همیشه فکر میکند درست است که زندان سخت است و نیروی انتظامی خیلی قوی با خلافکاران برخورد میکند اما این بار همه راهها و شگردها را میداند و خلاف نمیکند. توبه کردن از این کار خیلی سخت است چون وقتی دزدی میکنی دیگر مجبور نیستی برای پول درآوردن سختی بکشی و عرق بریزی. در واقع پول مفت و بدون دردسر زیر دندان آدم مزه میکند. از طرفی دیگر اگر هم افرادی مثل من سر عقل بیایند و بخواهند اصلاح شوند دو مشکل بزرگ دارند. اول این که مثلا خود من به جز دزدی و قاچاق هیچ فن و شغلی بلد نیستم. دیگر آن که کسی حاضر نیست به یک خلافکار که همیشه یک پایش در حبس بوده کار بدهد و اعتماد کند. همه این مسائل وقتی با هم ادغام میشود وضعیتی را به وجود میآورد که دیگر چارهای جز ادامه دادن به راه گذشته باقی نمیماند.
بشیر وقتی از گذشتهاش تعریف میکند با نگاهی حسرتبار به بیرون پنجره چشم میدوزد و برای لحظاتی غرق در افکار خودش میشود. بعد از آن است که نوبت به توضیح شیوه و شگرد اخیرش برای سرقت میرسد: ما سه نفر بودیم، هر سه سابقهدار و اهل خلاف. فوت و فن این کار را میدانستیم. تصمیم گرفتیم تحت عنوان توریست سرقت کنیم. این کار روشهای خاص خودش را دارد. من زبان انگلیسی بلد بودم و نقش اصلی را برعهده داشتم. یک دست لباس شیک خریدم و کراواتی هم برای خودم تهیه کردم. یکی از بچهها هم پژو 405 داشت که برای این کار مناسب بود. ما در خیابانها پرسه میزدیم و افرادی را که احتمال میدادیم پول زیادی همراه دارند شناسایی میکردیم. بعد همان طور که در ماشین نشسته بودیم یکی از بچهها که راننده بود طعمهمان را صدا میزد و به کمک نفر دیگر کار فریب او را شروع میکرد.
متهم نیشخندی میزند و با صدایی گرفته و خشدار میگوید: تقصیر خود مردم بود که به این راحتی فریب میخوردند. بشیر با به زبان آوردن این جمله ادامه ماجرا را این طور تعریف میکند: دو همدستم به طعمهمان میگفتند من توریست انگلیسی هستم و پولهای ایرانیام تمام شده و حالا میخواهم ارزهایم را به ریال تبدیل کنم و چون از قیمتها بیخبرم آنها میتوانند با خرید دلارهای من سود خوبی به دست بیاورند. به این ترتیب آنها را فریب میدادند و به جای پول نقد اسکناسهای جعلی در اختیارشان میگذاشتند.
این طور که بشیر توضیح میدهد خود او نقش کوچکی در دزدیها داشته و وظیفه اصلی بر عهده دو همدست او بوده است. متهم میگوید: هر 3 نفر ما نقش داشتیم. ماجرا این طور بود که آن دو نفر همه حرفها را به طعمهمان نمیگفتند بلکه ادعا میکردند زبان انگلیسی بلد نیستند و حدس میزنند من از نشان دادن دلارها چنین منظوری دارم. بعد از این مکالمه من با سوژهمان به زبان خارجی صحبت میکردم و به او میفهماندم به پول ایرانی نیاز دارم و به این شکل نقشهمان را عملی میکردیم.
بعد از این که بشیر شیوه سرقت را توضیح میدهد چند لحظه قبل و زمانی را که نیشخند زد به او یادآوری میکنم و درباره طعمههایشان میپرسم: آنها آدمهای زودباور و خوشخیالی بودند و فکر میکردند به همین راحتی میتوانند از یک معامله خیابانی با توریستی ناشناس سود ببرند در واقع بیاحتیاطی آنان باعث میشد ما نقشهمان را بدون هیچ دردسری پیش ببریم. آنها حتی زبان نمیدانستند و حرفهای مرا نمیفهمیدند. بعضیها هم در زندگیشان هرگز دلار را از نزدیک ندیده بودند و به این فکر نمیکردند که ممکن است سرشان کلاه برود، در حالی که هر آدم عاقلی وقتی با چنین صحنهای مواجه میشود اگر قصد کمک داشته باشد میتواند آدرس یک صرافی را بدهد و اگر هدفش خیر نباشد لااقل میتواند پیش خودش بگوید با این همه صرافی در سطح شهر این توریست برای چه جلوی مرا گرفته است؟ پرسیدن همین سوال میتوانست از مالباخته شدن آنها جلوگیری کند.
متهم در آخرین قسمت گفتگو درباره نحوه دستگیریاش توضیح میدهد هنگامی که او و همدستانش قصد داشتند طعمهای تازه را شکار کنند مورد ظن ماموران گشت پلیس قرار گرفتند و به دام افتادند. بشیر بعد از پایان مصاحبه و موقع خداحافظی این جمله را هم به حرفهایش اضافه میکند: این بار که آزاد شدم دیگر سراغ خلاف نمیروم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: