این هفته رفته‌ایم سراغ اولین‌های سیاوش طهمورث

گرفتار شدم

این هفته رفته‌ایم سراغ اولین‌های هنرمندی که ظاهرا از جدی‌ترین چهره‌های سینمایی و بازیگری است! کسی که معروفیتی در بازی کردن چهره‌های منفی و خشک و خشن دارد. اتفاقا ما هم با همین ذهنیت سراغ وی رفتیم اما باورتان نمی‌شود اگر بگوییم که با یکی از مهربان‌ترین، راحت‌ترین و صمیمی‌ترین چهره‌هایی مواجه شدیم که تا به امروز سراغشان رفتیم. طهمورث خودش آن‌قدر راحت سر صحبت را باز کرد و از هر دری گفت و زمینه‌چینی کرد که آنچه از شخصیت وی به اشتباه در ذهن خویش ساخته و پرداخته بودیم به یکباره فروریخت و مصاحبه‌ای راحت و لحظاتی لذتبخش را برایمان رقم زد. سیاوش طهمورث متولد اسفند 1325 تهران است. جامعه‌شناسی خوانده، اما نشان درجه یک هنری گرفته، چیزی معادل دکتری افتخاری در هنر. طهمورث خودش می‌گوید که یکهو و ناخواسته گرفتار شد. گرفتار چیزی که شبیه عشق بود و بر تار و پود ذهن و دلش پیچید و بالا رفت. گرفتار عشقی شد که بعدا فهمید اسمش «هنر» است و تا به خود آمد دید عضو گروه تئاتر است.
کد خبر: ۲۶۹۳۸۶

اولین کشش و تمایل به سمت هنر چه زمانی اتفاق افتاد؟‌

درست نمی‌دانم، هفته و روز و ماه و سالش را خوب به یاد ندارم.

اما این را می‌دانم که یک روزی در یک ساعتی، یک شامگاهی یا در یک صبحی یا صلوه ظهری شاید در کودکی یا نوجوانی احساس گرفتاری کردم.

گرفتار چیزی، عشقی، خواسته‌ای شدم. گرفتار آنچه مرا متعهد کرد. گرفتار عشقی شدم که آن عشق اسمش هنر بود. شاید از 14 یا 15 سالگی احساس کردم که باید حرفی برای گفتن داشته باشم. باید بگویم، باید در مقابل دیگران قرار بگیرم، باید به حرف‌هایم شکل بدهم و آنها را برای دیگران مجسم کنم، باید زندگی کنم. احساس کردم می‌توانم آیینه‌ای شوم در مقابل مردم. نه این که راهنمایی‌شان کنم بلکه زندگی را بشناسم و به مردم بشناسانم و بگویم زندگی این است و... به همین دلایل گرفتار شدم. گرفتار هنری که بیش از هر چیزی مرا به خواسته‌ها و اندیشه‌هایم می‌رساند. یعنی هنر تئاتر.

اولین جرقه این گرفتاری کی و چگونه زده شد؟

دوستی داشتم که از من بزرگ‌تر بود و در یک کلاس آزاد بازیگری ثبت‌نام کرد. سن و سال من اجازه کلاس رفتن به من نمی‌داد اما همراه با او به طور مستقیم آزاد سرکلاس‌هایش حاضر می‌شدم حدود یک سال در آن کلاس‌ها شرکت می‌کردم، می‌رفتم و می‌آمدم و روزبه‌روز علاقه‌مندتر می‌شدم. او هم هر چه یاد می‌گرفت بعد از کلاس به من یاد می‌داد آموخته‌ها را با هم تمرین می‌کردیم. خانه، کوچه، خیابان و هر جایی که پیش می‌آمد محل تمرین ما بود.

تئاتر را شروع کردم بدون آن که معنی آن را بدانم. تعهد را تمرین می‌کردم بدون آن که معنای تعهد را بدانم. فقط می‌دانستم روزبه‌روز عاشق‌تر و متعهدتر و وابسته‌تر می‌شدم. از همین‌جا شروع شد. از همین‌جا تعهد و گرفتاری من آغاز شد. از همین زمان دنیای من عوض شد. باید مطالعه می‌کردم، باید می‌خواندم، باید هر چیزی که یاد می‌گرفتم را به تجربه می‌گذاشتم. آن‌وقت بود که فهمیدم هیچ‌وقت سیراب نمی‌شوی، هیچ‌وقت پربار نمی‌شوی، هیچ‌وقت نباید تصور کنی که دیگر تمام شده، هر چه می‌خوانی، هر چه مطالعه می‌کنی، هر چه تجربه می‌کنی باز کم داری. کمبودهایت وسیع‌تر می‌شود و خواسته‌هایت هم وسیع‌تر. این کمبودها و این خواسته‌ها تمام‌شدنی نیست.

اولین گروه تئاتری که به عضویت آن درآمدید؟

دوست من به اتفاق همکلاسی‌هایش (من) بچه‌هایی که با هم در کلاس بازیگری شرکت کرده و دوره می‌دیدند گروهی تشکیل دادند و مرا هم در گروهشان پذیرفتند. اولین گروهی بود که به عضویت آن درآمدم و بسیار تجربه خوب و لذتبخشی بود.

اولین تئاتری که بازی کردید؟

اولین تئاتری که با این گروه تمرین و آماده کردم هیچ‌گاه روی صحنه نرفت و بدجور داغش روی دلمان ماند. یک تئاتر غیرحرفه‌ای با نام «دریای عمیق آبی» که قرار بود در تالار حرفه‌ای نصر روی صحنه برود. (ماجرای یک جوان خلبان در آپارتمانش) روی صحنه نرفت اما تبدیل به یک خاطره تلخ و غم‌انگیز شد.

چه خاطره‌ای؟

2 - 3 سالی با سختی و فقر و نداری و نان خالی خوردن، با پیاده رفتن و آمدن و از صبح تا شب تمرین کردن، بالاخره نمایشی را برای اجرا آماده کردیم.

ارث و میراثی از پدر مرحومم به من رسید. چیزی حدود 2 هزار تومان که 48 سال پیش پول کمی نبود. آن‌قدر عاشق تئاتر بودم که تمام 2 هزار تومان را برای این کار هزینه کردم. با این پول به همراه اعضای گروه، یکی از تئاترهای لاله‌زار (نصر) را کرایه کردیم تا نمایشی را که 2  3 سال با سختی و حرارت تمرین و آماده کرده بودیم آنجا اجرا کنیم. نمایش آماده شد، دو سه روز قبل از این که آن را روی صحنه ببریم سر و کله شخصی پیدا شد و گفت: «این چه کاریه که می‌کنید؟! اینجا جای این کارها و این‌جور نمایش‌ها نیست. شما نمی‌توانید و نباید آن را اجرا کنید نمایش جدی! روی صحنه! آن هم در تئاتر نصر!! اصلا نمی‌شود! بزن و بکوب می‌خواهد. باید موسیقی و آواز داشته باشد. کار شما یک کار جدی است، کسی برای تماشا نمی‌آید.» خلاصه داد و بیداد راه انداخت که چه کنیم و چه نکنیم، بعد هم اضافه کرد که حالا نگران نباشید اشکالی ندارد، من درستش می‌کنم.» راه‌حلشان هم این بود که این تئاتر را بگذارید کنار. فوری چند تا بازیگر سرشناس و چند تا خواننده آوردند و در عوض 2 روز نمایش را ترتیب دادند. تراکتی چاپ کرده و این طرف و آن طرف تبلیغ کردند و اعلامیه فرستادند. محل اجرا را هم تغییر دادند و از تئاتر نصر ما را بردند تئاتر دهقان.

کلی هم سر ما منت گذاشتند اما در تئاتر دهقان نمایش خودشان را اجرا کردند، ما را هم گذاشتند در قسمت تدارکات. اتفاقا شلوغ هم شد. بلیت‌ها زود فروش رفت و سالن هر شب پر بود و جای سوزن انداختن نبود. کار ما شد فروش بلیت و تاکردن بروشور. یک ماهی گذشت، بالاخره اجرای نمایش در حالی که فروش زیادی هم داشت تمام شد، ما هم دست از پا درازتر برگشتیم خانه. ما تنها خواهشی که کردیم این بود که کت و شلوارمان را از تن درنیاورند و اجازه بدهند با همان لباس‌ها برویم خانه. دست خالی بیرون آمدیم در حالی که تمام ارث پدرم از بین رفت و آن کت و شلوار تنها چیزی بود که از 2 هزار تومان ارثیه برایم باقی ماند.

اولین تئاتری که روی صحنه بردید؟

اولین کاری که روی صحنه بردیم برای تلویزیون ملی بود. نمایشی با عنوان)oil( به معنای روغن در سال 2  1341، خیلی هم جوان بودم. جریان هم از این قرار بود که بعد از آن ماجرا مایوس نشدیم دوباره جایی برای تمرین در یک مغازه پیدا کردیم و شروع کردیم به کار و تمرین تا موقعیتی در تلویزیون برایمان پیش آمد. به صورت هفتگی با تلویزیون قرارداد بستیم. هر هفته یک کار برایشان آماده و اجرا می‌کردیم. آقای پوراحمد، خانم پوران صالحی و خانم پوران فرخ‌زاد که در رادیو کار می‌کردند نمایشنامه‌هایی را ترجمه می‌کردند و ما هم آنها را اجرا می‌کردیم.

اولین نقشی که بازی کردید؟

در همین نمایش اویل نقش یک کشیش را بازی کردم. آن‌قدر کم‌سن و سال و جوان بودم که آن موقع معروف شدم به کشیش جوان.

اولین دستمزد؟

برای هر نمایش در تلویزیون 1500 تومان به کل گروه ما می‌دادند. (برای کل کار)‌ 200 تومان آن را برای ترجمه می‌دادیم، مابقی‌اش را خرج دکور صحنه و لباس و... می‌کردیم. مقداری هم می‌ماند برای خودمان که همان دستمزدمان بود. چیزی حدود 50 تومان (50 تا تک تومانی) که اولین حقوق و دست من بود.

اولین پولتان را چگونه خرج کردید؟

فقط یادم هست که 10 تومان آن را برای خرید یک کت پرداختم.

اولین بار که توسط کارگردان‌ها و بازیگران بزرگ و حرفه‌ای روی صحنه رفتید؟

اولین بار در اداره تئاتر در گروه آقای داوود رشیدی کار کردم.

همانجا در خدمت آقایان انتظامی، والی و نصیریان هم بودم و با آنها هم کار کردم.

چطور شد به اداره تئاتر رفتید؟

همان‌طور که گفتم برای تلویزیون کار می‌کردیم. بعد از اجرای 30 - 40 تا برنامه و نمایش، یک روز، خانم رمزی مسوول قسمت تئاتر تلویزیون  که نسبتی هم با مدیریت تلویزیون داشت  ما را صدا کرد و گفت: کارهایتان خیلی جدی است. ما یکسری نمایش‌های شاد و مفرح می‌خواهیم. کارهایی که سروصدا و بزن و بکوب و از این‌جور جذابیت‌ها داشته باشد، فرم کارتان را تغییر دهید و آن‌طور که ما می‌خواهیم کار کنید. ما هم قبول نکردیم خب طبیعی هم بود، جوان بودیم و مغرور، عاشق و متعهد به هنر گفتیم نه! ما از این‌جور کارها نمی‌کنیم. در نتیجه و به ناچار آمدیم بیرون و گروهی که سال‌ها با هم کار کرده بودیم پراکنده شد. هر کدام جایی رفتیم.

یکی دوتایمان هم برای کار رفتیم اداره تئاتر. از ما تست گرفتند و اتفاقا خوششان آمد و پذیرفتند و در اداره تئاتر که آن موقع واقع در آب سردار بود به خدمت درآمدیم. بعد از چند کار، آنجا گروه گروه شدیم و بنده عضو گروه آقای داوود رشیدی شدم و آنجا بودم تا سال 1350.

اولین مشوق؟

مشوق خاصی نداشتم. مشوق من تعریف‌ها و کف‌زدن‌های تماشاگران بود و عشق و علاقه‌ای که به کارم داشتم و انرژی که بعد از کار هر بار روی صحنه رفتن دریافت می‌کردم. اگر آن عشق و علاقه نبود گرسنگی‌اش هم غیرقابل تحمل می‌شد. فقر و گرفتاری و سختی‌هایش هم غیرقابل تحمل بود. اما وقتی عاشق شدی هیچ‌کدام از این سختی‌ها و کمبودها را نمی‌فهمی و احساس نمی‌کنی. می‌گویم فقر و نداری چون 7 سال بیشتر نداشتم که پدرم فوت شد. برادر بزرگترم که خودش هم 16 سال بیشتر نداشت مسوولیت خانواده را به‌عهده گرفت. با ارث و میراث پدر و حمایت‌های فامیل بزرگ شدیم اما آن ارث و میراث هم خیلی زود تمام شد و باید خودمان کار می‌کردیم و خرج زندگی‌مان را درمی‌آوردیم. مادرم مخالف کارهای من بود. مادری که سواد نداشت، عاصی بود و چیزی نمی‌دانست و فقط ترسش از این بود که مبادا معتاد شویم. برادرم هم مخالفت می‌کرد. چون من همزمان با درس خواندن و تمرین تئاتر، کار هم می‌کردم. برادرم می‌گفت: «وایستا سر کار و درست کار کن. این کارهای مثلا هنری آخر و عاقبت ندارد. اما اینجا می‌توانی کاسب شوی و درآمدی داشته باشی.» بماند که هیچ‌کدام از آن نصایح به گوش من نرفت و با دست و جیب خالی تئاتر را شروع کردم و چندین سال هم بیچارگی‌اش را کشیدم تا بالاخره به کسی و نانی هرچند ناچیز از این طریق رسیدم و دستم توی جیب خودم رفت.

اولین استاد؟

اولین و مهم‌ترین استاد من آقای پیتر بروک بود، یک کارگردان بزرگ انگلیسی. همان حدود سال 1349 شنیدم آقایی با این نام از انگلیس آمده و برای اجرای یک نمایش بزرگ بازیگر انتخاب می‌کند. بعد از دانشگاه تهران و کارگاه نمایش سری هم به اداره تئاتر زدم و خوشبختانه چند نفری هم از اداره تئاتر شانس آوردیم و انتخاب شدیم. پیتر بروک گروهی داشت متشکل از بازیگرانی از کشورهای مختلفی چون آمریکا، فرانسه، انگلیس، پرتغال، ژاپن و... با تجربه‌های مختلف و فراوان.

یک سال با او کار کردیم و نمایشی با نام «ارگاست» را برای اجرا در جشن هنر شیراز تمرین و آماده کردیم. در این یک سال به اندازه 15 سال تمرین کردیم و آموزش دیدیم و آموختیم.

تجربه بسیار بسیار خوب و نقطه عطفی در زندگی هنری‌ام بود. اگر سرسوزنی بلد باشم از پیتر بروک و گروهش یاد گرفتم. آنجا ساخته و صیغل داده شدم.

اولین بار که تصویر خودتان را از تلویزیون دیدید؟ (چه احساسی داشتید)‌

انگار خودم را کشف کرده بودم. سوالاتی ناباورانه از ذهنم می‌گذشت؛ یعنی من این‌طوری‌ام؟! این منم؟! و... آدم ذوق‌زده می‌شود وقتی می‌تواند خودش را ببیند، وقتی می‌تواند خارج از خودش باشد و از بیرون به خودش نگاه کند و خودش را ورانداز کند. هر چند بعدها با تمرین و کار زیاد و کمی دقت و دانش توانستم این حالت را در ذهنم هم مجسم کنم. یعنی خارج شدن از خود و دیدن بازی خودم و نقد و تحلیل کردن آن.

اولین احساس بعد از روی صحنه رفتن برای اولین بازی؟

بگویید اولین بار که سر تمرین رفتید چون فرقی نمی‌کند. وقتی برای اولین بار متنی را می‌خوانی و شروع به تمرین می‌کنی همان حسی به تو دست می‌دهد که وقتی روی صحنه می‌روی.

سنگوب می‌کنی، دیگر تپش قلب نداری، انگار قلبت می‌ایستد. هیچ چیز را نمی‌بینی و حس نمی‌کنی. یک کاری را انجام می‌دهی وقتی تمام شد و به هوش آمدی تازه متوجه می‌شوی چه کار کردی! البته به مرور زمان این حالت کمتر می‌شود، اما این تپش قلب می‌ماند و البته لذت و زیبایی‌اش هم به من تپش قلب است.

یعنی الان بعد از 45 سال هنوز که می‌خواهم روی صحنه بروم، اولین قدمی که روی سن می‌گذارم تپش قلبم شروع می‌شود.

وقتی عاشق معشوق را می‌بیند، اگر دفعه اول یا هزارم باشد فرقی نمی‌کند، زانوانش شروع به لرزیدن می‌کند و ضربان قلبش به هزار می‌رسد. بازی کردن و روی صحنه رفتن دقیقا همان حسن و حال را دارد و لذتش هم به همان است.

اولین جایزه؟

اولینش را یادم نیست، فقط یک چمدان جایزه دارم که نمی‌دانم چطور از شرش خلاص شوم.

اولین نمایشی که نوشتید؟

«آتش در عمق سرما» اولین نمایشنامه‌ای بود که نوشتم. بیشتر کارهایی که کارگردانی می‌کردم یا نوشته خودم بود یا طرح اولیه آن از من بود و با نویسنده همکاری می‌کردم.

اولین کارگردانی؟

سال 3  1352 نمایشنامه «آتش در عمق سرما» را که نوشته خودم بود به عنوان اولین کار کارگردانی کردم. کاری بود بدون دیالوگ که البته پانتومیم هم نبود. تابلوهایی بود با موضوعات مختلف که در هم ادغام می‌شد و معنای خاصی می‌گرفت. در کارگاه نمایش آن را اجرا کردم. «صدای اول» هم دومین نمایشنامه‌ای بود که نوشتم و کارگردانی کردم با موضوع تولد انسان تا عصر حاضر.

اولین فیلمی که دیدید؟

درست نمی‌دانم، شاید آقای 420 بود که در سینما دیدم. یک فیلم هندی با بازیگران معروف آن دوران سینمای هند. آن زمان اکثرا فیلم‌های هندی و عربی مخصوصا مصری در سینما روی پرده بودند که بعد هم جای خود را به فیلم‌های ایتالیایی دادند و بعد هم فیلم‌های آمریکایی.

ما روزانه یک ریال از خانواده‌ها پول توجیبی می‌گرفتیم، اما آن را خرج نمی‌کردیم و جمع می‌کردیم تا به 6 ریال می‌رسید، آن وقت با آن 6 ریال سینما می‌رفتیم و فیلم تماشا می‌کردیم.

اولین کار سینمایی شما؟

فیلم 50 دقیقه‌ای که هیچ گاه پخش نشد. حدود سال‌های 44 - 1343 بود که قصه‌ای را برای دوستم (که از ابتدا تئاتر را با او شروع کردم) تعریف کردم. خوشش آمد و آن را با هم نوشتیم. اول قرار بود یک سوپر هشت بسازیم ولی قصه کم‌کم پرورش یافت تا تبدیل به یک فیلم 50 دقیقه‌ای 35 شد.

یکی از فیلمبردار‌های خوب و حرفه‌ای استودیویی در اختیارمان گذاشت و خودش هم فیلمبرداری آن را به عهده گرفت. من هم در آن بازی می‌کردم. اما این فیلم هیچ‌گاه پخش نشد.

اولین تصور شما از بازیگری؟

بازیگری درست مثل صاحب فرزند شدن است.

وقتی صاحب فرزند می‌شوی تا زمانی که خوابیده و نوزاد است و نمی‌تواند بنشیند یک گرفتاری دارد و زمانی که می‌تواند بنشیند گرفتاری دیگر. وقتی که به حرف زدن و راه رفتن می‌‌افتد گرفتاری‌تان هم بیشتر می‌شود. بازیگری همین است، هنر همین است. هر چه در آن بیشتر غرق شوی گرفتارتر می‌شوی.

اولین کارگردان منتخب شما؟

کارگردان‌های خوبی در ایران داشتیم و داریم، اما نقدی که به آنها وارد است (با عذرخواهی) این است که تا یک جایی و یک سطحی پیشرفت و اثرگذاری‌شان فوق‌العاده بود، اما از یک زمانی دچار پسرفت و سقوط شدند. این باعث تاسف است به همین دلیل از کسی اسم نمی‌برم.

اولین کتابی که خواندید؟

کتاب زیاد می‌خواندم، رمان، اجتماعی، سیاسی، روان شناسی و...

چون معتقد بودم برای بازی کردن یک شخصیت و زنده کردن آن باید از هر نظری او را بشناسی و درک کنی و بفهمی. باید بتوانی او را با تمام شرایط اجتماعی و روانی و اقتصادی که دارد لمس کنی و زندگی کنی.

اما دقیقا از اولین کتابی که خواندم یادم نیست. شاید کتاب عاشقانه‌ای بود که هنوز در ذهنم مانده به نام «پر...» رمانی بود بسیار زیبا و جذاب. داستان یک مامور بیمه که عاشق زن بیوه‌ای می‌شد که حق بیمه اش را می‌برد.

اولین شاعر منتخب؟

از شاعران معاصر احمد شاملو و بعد از وی سهراب سپهری، احمدرضا احمدی، سپانلو و...

اما در بین شاعران قدیم حافظ، مولوی، سعدی، خیام و... همه آنها بزرگ و عزیزند. انتخاب خاصی از میان ایشان ندارم، هر کدام نوع و کسب و فضای خاص خودشان را در شعر دارند.

اولین دستنوشته‌ها؟

نوشتن را با انشاء‌های دوران دبیرستان شروع کردم که کم‌کم تبدیل به قصه و رمان و نمایشنامه و... شد. در کل زیاد می‌نویسم، اما هیچ وقت خودم را نویسنده نمی‌دانم. چون نویسندگی سختی و حرارت خودش را دارد. من ترجیح می‌دهم بازیگر و کارگردان باشم و بمانم.

اولین موسیقی و خواننده منتخب شما؟

موسیقی سنتی گوش می‌دهم و بیشتر کارهای آقای شجریان و ناظری را که یواش یواش در حال تبدیل شدن به اسطوره هستند.

اولین چهره موفق از نظر شما؟

خیلی نوجوان بودم و هنوز وارد کارهای هنری نشده بودم.

توی محله‌مان، جوان خیلی شیکی منزل داشت و رفت و آمد می‌کرد که فهمیدم دانشجو است. این اولین آدم موفق به نظر من بود. توی همان عالم بچگی به نظرم آمد که چقدر مطرح است. چقدر مطمئن راه می‌رود و روی پای خودش می‌ایستد. به نظرم خیلی موفق بود، غرور قشنگی داشت.

اولین هنری که بعد از تئاتر و سینما دوست داشتید؟

خیلی دوست داشتم بتوانم یک ساز خوب بزنم یا خوب نقاشی کنم.

سه‌تار خیلی دوست دارم، چون یک نوستالوژی توی آن است. یک خاطره و یک حزن عجیبی دارد. تاریخ و بیوگرافی دارد و گرفتارت می‌کند.

هرچند هیچ وقت فرصت انجام رسیدن به هیچ کدام آنها را پیدا نکردم، چون همیشه گرفتار بازیگری بودم.

اولین حسرت؟

زندگی ارزش حسرت خوردن ندارد.

اولین پشتیبان شما؟

بعد از خدا، همسرم. قبل از ازدواج پشتیبانی نداشتم. کسی پشتیبانت است که همیشه در کنارت باشد. پدر و مادرم که زود فوت کردند، ولی همسرم همیشه در کنارم بوده.

اولین شکست؟

در زندگی آن‌قدر شکست وجود دارد که شاید خیلی از آنها را حتی به یاد نیاورید. اما همین شکست‌های کوچک و بزرگ باعث ساخته شدن آدم در زندگی می‌شود. هر مانعی که در مقابل شما قرار می‌گیرد، باعث رشد و پختگی و پرورش و پیشرفت شما می‌شود. شاید اولین شکست من هم زمانی بود که یکی دو سال بیشتر نداشتم و برای اولین بار خواستم از زمین بلند شوم و راه بروم و زمین نخورم. اما همان زمین خوردن و دوباره بلند شدن، راه رفتن را به من آموخت.

اولین احساس یک بازیگر یا کارگردان وقتی اجازه پخش و اجرای کارش را نمی‌گیرد؟

احساسی است مانند احساس زنی که بعد از 9 ماه بارداری و رنج و زحمت و مشقت نگذارند بچه‌اش فارغ شود. مادری که در وجود خودش به کودکی زندگی داده، او را در محیط گرم و مناسب پرورش داده، اما حالا که زمان بهره‌وری و دیدار اوست این حق از او گرفته شود، جلوی پخش و اجرای یک بازیگر و کارگردان را هم گرفتن چنین احساسی به همراه می‌آورد.

اولین موفقیت و پیروزی؟

همین که توانستم وارد عرصه هنر و تئاتر شوم، همین که خواستم بازیگر شوم و آن را تجربه کنم و توانستم این اولین و بزرگترین موفقیت من است.

اولین ویژگی اخلاقی شما؟

انسان را دوست دارم و خودم را همیشه نسبت به انسان، بشر، جامعه و خوب بودن مسوول و متعهد می‌دانم.

اولین آرزو؟

هر چه خواستم به دست آوردم و تبدیل به آرزو نشد.

اولین الگو؟

الگوی خاصی نداشتم و ندارم چون از همان اول تصمیم گرفتم خودم باشم. شاید از خیلی‌ها خوشم بیاید، اما دوست نداشتم جای کسی باشم و مثل کسی بازی کنم.

اولین احساس بعد از اولین تعریف‌ها؟

اوایل خوشحال می‌شدم و ذوق می‌زدم، اما حالا حالت تشکر به من دست می‌دهد. تشکر از کسانی که مرا می‌بینند و تشویق و حمایتم می‌کنند و مورد لطف و توجه قرار می‌دهند.

اولین چیزی که شما را می‌رنجاند؟

«تحقیر کردن.» بسیار عصبانی می‌شوم اگر کسی بخواهد مرا تحقیر کند و بسیار عصبانی می‌شوم، اگر کسی جلوی من دیگران را تحقیر کند.

اولین چیزی که از دست دادید وقتی وارد عالم هنر شدید؟

کسانی که وارد عرصه هنر می‌شوند خیلی چیزها را از دست می‌دهند. خیلی از موقعیت‌های اجتماعی، اقتصادی و حتی خانوادگی را، اما از طرفی چون عاشق کار و حرفه و هنر خویش هستند و از آن لذت می‌برند این از دست دادن‌ها خیلی دردناک نیست و با آن کنار می‌آیند.

اولین تعریف شما از عشق؟

عشق را نمی‌شود تعریف کرد، اما من برایش تعریف دارم و می‌گویم: «عشق خلاء وجودی شما را پر می‌کند. وقتی عاشق کسی یا چیزی می‌شوی، خلاء و کمبودی در شما پر می‌شود، به همین دلیل عاشقش می‌شوی هرچند دلیل آن را نمی‌دانی، فقط حس می‌کنی که عاشقی، فقط همین.»

فاطمه مراد زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها