ماجرای من و همسرم اشلی

«اشلی زن بسیار موفقی بود. او با این که تنها 23 سال سن داشت، اما توانسته بود خیلی زود پیشرفت کند و در موارد مالی به درجه‌های خیلی خوبی برسد. آشنایی ما در شرکت محل کارمان رخ داد. او طراح لباس بود و من کارهای کامپیوتری شرکت بزرگ طراحی لباس را انجام می‌دادم. از همان بار اولی که او را دیدم، احساس کردم که دختری است که با بقیه همسن و سال‌هایش فرق می‌کند. بسیار باانگیزه بود و خودش را خیلی خوب بالا کشیده و ترقی کرده بود. بعد از چند ماه به خاطر یک پروژه کاری، ما مجبور شدیم که ساعات بیشتری را با یکدیگر کار کنیم. این بود که توانستم بیشتر او را بشناسم.
کد خبر: ۲۶۸۰۴۸

آنچه که از او فهمیدم، این بود که پدر و مادرش پزشک بودند و از وضعیت مالی خیلی خوبی بهره‌مند بود. او می‌گفت که هرگز در زندگی‌اش برای پول زحمتی نکشیده بود و تمام عمرش را با پول‌های زیاد پدرش زندگی کرده است، اما پس از فارغ‌التحصیل شدن از دانشگاه تصمیم گرفته روی پای خودش بایستد و بتواند زندگی‌اش را خودش بچرخاند. در طول 2 سال او بسیار خوب پیشرفت کرده بود و خودش هم می‌دانست که آینده خوبی در انتظار اوست.

6 ماه بعد از اولین آشنایی، من به او پیشنهاد ازدواج دادم. احساس می‌کردم که در این مدت که با هم کار کرده‌ایم، به اندازه کافی با هم آشنا شدیم و از خصوصیات هم خبر داریم. او هم جزئیات زیادی را از من می‌پرسید. می‌دانست که پدر بسیار ثروتمندی دارم که صاحب چندین کارخانه است و من تنها فرزند او هستم. آن زمان هیچ تمایلی به آشنا شدن با خانواده من نشان نمی‌داد و حتی از من نمی‌پرسید که از لحاظ مالی چقدر به پدرم وابسته هستم، اما می‌دانستم که این که پدر و مادر خوبی دارم که حتما از من حمایت می‌کنند، برایش نکته مهمی بوده است.

وقتی با پیشنهاد ازدواجم موافقت کرد، انگار همه دنیا را به من داده بودند. همیشه می‌خواستم همسری باهوش و بااقتدار داشته باشم که روی پای خودش بایستد و بتواند در دنیایی که هیچ کس به دیگری کمک نمی‌کند، پول درآورد و احتیاج به کسی نداشته باشد. ازدواج ما یک سال بعد صورت گرفت و ما وارد خانه بزرگی شدیم که پدرم به عنوان هدیه عروسی به ما داده بود. تنها 2 ماه بعد از ازدواج انگار چهره واقعی اشلی رو شد.»

جان تیومی، جوان 26 ساله‌ای است که تاکنون 3 بار به اتهام اقدام به قتل راهی دادگاه شده است. او با وجود وکلای خبره‌ای که پدرش برای او گرفته است، هنوز نتوانسته که ثابت کند برای دفاع از خودش بناچار همسرش را هل داده و سبب مرگ او شده است. اشلی، همسر آقای تیومی پس از انتقال به بیمارستان بر اثر شدت جراحات وارده جان خود را از دست داد.

از همان زمان جان بارها مورد بازجویی قرار گرفته و دادگاهی شده است. در صورت مقصر شناخته شدن او، به دست کم 40 سال حبس محکوم خواهد شد.

«پس از مراسم ازدواجمان که بسیار هم باشکوه بود، ما به دعوت خانواده همسرم راهی یونان شدیم. این سفر را ما مهمان خانواده او بودیم و واقعا هم به ما خوش گذشت. در طول سفر هیچ رفتار عجیبی از او ندیدم که متوجه شوم او از لحاظ روحی متعادل نیست. این که پدر و مادرش بیش از حد به او توجه می‌کردند را به حساب علاقه زیادشان می‌گذاشتم و توجهی به آن نمی‌کردم. وقتی به خانه برگشتیم، کم‌کم رفتارهایش شروع شد. بشدت بدبین بود و بر سر هر مساله‌ای شروع به داد و فریاد کردن می‌کرد. اصلا نمی‌توانستم بفهمم که از زندگیمان چه می‌خواهد. با وجود مدت کمی که از ازدواجمان می‌گذشت، مدام حرف جدایی را می‌زد و می‌گفت که ما به درد هم نمی‌خوریم و ازدواجمان کار بسیار اشتباهی بوده است.

هرچه از او می‌خواستم که دلایل این نظرش را توضیح دهد، چیزی برای گفتن نداشت. انگار خودش هم خوب می‌دانست که بهانه‌گیری می‌کند، اما من حاضر نبودم زندگی‌ای را که با این امید ساخته بودم به این راحتی‌ها از دست بدهم. دعواهایی که با من داشت آنقدر بر سر مسائل جزئی بود که حتی نمی‌توانستم با پدر و مادرم آنها را مطرح کنم و از آنان راهنمایی بخواهم. گرچه می‌فهمیدم که آنها می‌دانند که آنچه که من از زندگی مشترک با اشلی انتظار داشته‌ام، اصلا آن چیزی نبوده که به آن رسیده‌ام. او از هر چیز حتی رنگ پرده‌های خانه ناراضی بود و در حالی که سعی داشت همه چیز را عوض کند، باز هم ناراضی به نظر می‌رسید. نمی‌دانستم دیگر برای خوشحالی و راضی نگه داشتن او چکار کنم.

پیش یک مشاور رفتم و از او کمک خواستم. او با شنیدن حالات روحی اشلی به من گفت که او حتما از مشکلات روانی رنج می‌برد و خانواده‌اش هم از این موضوع باخبر هستند. او از من خواست تا با والدین اشلی صحبت کنم و از آنها بخواهم اگر واقعیتی در مورد دخترشان وجود دارد، با من بازگو کنند.

شرایط خانه‌مان آنقدر به هم ریخته بود که هیچ کداممان در محل کارمان حاضر نمی‌شدیم و خرج زندگیمان را پدرم می‌داد، اما من حاضر به کوتاه آمدن نبودم. وقتی صحبت‌های جدی را با خانواده‌اش مطرح کردم، با یک واقعیت تلخ که از من پنهان نگه داشته شده بود، روبه‌رو شدم. آنها به من گفتند که اشلی حدود 6 ساله بوده که توسط این خانواده به فرزندخواندگی گرفته شده و از چند سال قبل که واقعیت را در مورد زندگی‌اش فهمیده، دچار تلاطم روحی شدیدی شده که بناچار دکترها او را با دارو آرام کرده‌اند.

باورم نمی‌شد که حقایقی چنین بزرگ در مورد زندگی همسرم که زندگی مشترک را با او آغاز کرده‌ام، از من پنهان شده بود. آنها اصرار داشتند که به من بفهمانند با اصرارهای اشلی بوده که این موضوع از من مخفی نگه داشته شده است، اما واقعا نمی‌توانستم آنها را ببخشم. نمی‌دانستم که چه عکس‌العملی باید داشته باشم. گیج شده بودم و از همه چیز بدم می‌آمد. حتی حاضر نبودم با خانواده خودم دراین‌باره حرف بزنم. خجالت می‌کشیدم که اقرار کنم با زنی ازدواج کرده‌ام که مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش را از من پنهان کرده است.

به خانه برگشتم و از اشلی خواستم تا با من کمی صحبت کند. به او گفتم که همه چیز را در مورد گذشته‌اش می‌دانم و این که تحت نظر پزشک است و قرص مصرف می‌کند. از لحاظ من هیچ ایرادی ندارد. او بشدت منقلب شده بود و انگار کنترل خودش را از دست داد. مدام فریاد می‌کشید و به من می‌گفت حق نداشته‌ام که با خانواده‌اش حرف بزنم. او گفت که قرص‌هایش را مصرف نمی‌کند چون احتیاجی به آنها ندارد. او در یک لحظه با قیچی که دم دستش بود به سمتم حمله کرد و من هم برای این که او را دور کنم، هلش دادم که از پله‌ها به پایین پرتاب شد و این تمام ماجرای زندگی کوتاه من و اشلی بود.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها