در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا زندگی مشترک شما دو نفر اینقدر کوتاه بود؟
مقصر مجید است. من او را دوست داشتم و میخواستم زندگی کنم. مجید نخواست و مرا در تنگنا قرار داد و مجبورم کرد که تقاضای طلاق کنم.
اما شما فقط دو روز با هم زندگی کردید. این مدت آنقدر کوتاه است که فرصت بروز اختلاف هم وجود ندارد.
بعد از مراسم عروسی بود که او چهره واقعی خود را به من نشان داد. من از دستش بسیار ناراحتم و میخواهم از شوهرم جدا شوم.
با شوهرت چطور آشنا شدی؟
در دانشگاه با هم همکلاسی بودیم از ترم اول دانشگاه بیشتر کلاسهایمان باهم بود. از یک سلام و علیک ساده شروع شد و بعد از آن روابط ما کمی گرمتر شد.
چه زمانی تصمیم گرفتید با هم ازدواج کنید؟
در دانشگاه چند پروژه مشترک به ما خورد و آن را انجام دادیم. چون هر دو بسیار فعال بودیم هیچ مشکلی نداشتیم و با هم کار را شروع کردیم و به موقع هم آن را تحویل دادیم. تا اینکه مجید یک روز بعد از پایان پروژهها به من گفت که میخواهد با من بیشتر ارتباط داشته باشد. من هم چون او را پسری مهربان و خوب شناخته بودم قبول کردم. روابط ما آنقدر صمیمی شد که هر دو احساس کردیم خیلی همدیگر را دوست داریم و تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم.
خانوادههایتان از این رابطه خبر داشتند؟
بله ما به خانوادههایمان گفته بودیم آنها مخالف این رابطه نبودند و چون میدانستند که ما قصد داریم با هم ازدواج کنیم زیاد سختگیری نمیکردند. البته من زیاد از خانواده مجید خبر نداشتم هر چند همدیگر را چند بار دیده بودیم اما مجید زیاد در این باره حرف نمیزد. من هم فکر میکردم مشکلی وجود ندارد. مجید خیلی از مادرش تعریف میکرد و به من میگفت که مادرش زنی روشنفکر و امروزی است و کاری به زندگی ما نخواهد داشت.
یعنی خانواده مجید تا پیش از ازدواج با تو مشکلی نداشتند؟
نه اصلا. من و مجید برای همه چیز برنامهریزی کرده بودیم. قرار بود هر دو کار کنیم. البته بعد از این که درسمان تمام شد به طور جداگانه کاری پیدا کردیم و مشغول شدیم. باتوجه به این که اولین تجربه کاریمان بود درآمد نسبتا خوبی داشتیم و میتوانستیم زندگی متوسطی داشته باشیم. پدر من هم خیلی ما را تشویق میکرد و معتقد بود ما باید روی پای خودمان بایستیم و زندگیمان را بسازیم. مجید هم جوان پر تلاشی است. او بیشتر روزها را تا پایان شب کار میکرد و دیر وقت به خانه میآمد. اضافهکاریهای مجید خیلی به ما کمک میکرد و پول خوبی هم پسانداز کردیم. زمانی که به این نتیجه رسیدیم آمادگی تشکیل یک زندگی مشترک را داریم قرارهایمان را برای ازدواج گذاشتیم و همه چیز آماده شد.
مادر شوهرت برای خواستگاری آمد؟
مجید با تمام اعضای خانوادهاش برای خواستگاری آمد. آنها خانواده بزرگی هستند. البته مجید آخرین فرزند خانواده بود که ازدواج میکرد. همه خواهران و برادرانش از او بزرگتر و ازدواج کرده بودند. وقتی به خواستگاری من آمدند همه آنها بودند. من از این موضوع خیلی هم خوشحال بودم چون فکر میکردم مجید حامیان زیادی دارد و آنها نمیگذارند ما در زندگی مشکلی داشته باشیم. حرفها زده شد و همه چیز مطابق همان قرار که ما باهم گذاشته بودیم پیش رفت. من و مجید قرار گذاشته بودیم که 700 سکه طلا مهریه من باشد او هم قبول کرد. هر شرطی که در این مدت گذاشته بودم قبول کرد و رفتار مجید باعث شد تا فکر کنم او مرا بسیار دوست دارد. به همین خاطر هم بعد از عروسی رفتار واقعیاش مرا دلسرد کرد.
مراسم عروسی چطور گذشت؟
اوایلش خیلی خوب بود اما متاسفانه اختلافات از همان موقع شروع شد. ما مهمانان زیادی دعوت کرده بودیم و مجید همان طور که گفته بود مراسم مفصلی برای من برگزار کرد. همه مهمانها خوب پذیرایی شدند و ارکستر خیلی خوبی هم در عروسی داشتیم. تا پایان مراسم خیلی شادی کردیم و به همه خیلی خوش گذشت.
با این که دوستانم میگفتند شب عروسی به عروس و داماد خیلی خوش نمیگذرد اما به من و مجید خیلی خوش گذشت. بعد از پایان مراسم زمانی که مهمانان میرفتند. من از مادرشوهرم خواستم چند دسته گلی که دوستانم آورده بودند را همراه خود نبرد میخواستم گلها را به خانه خودم ببرم و آنها را خشک کنم و یادگاری از دوستانم نگه دارم. مادرشوهرم به حرفم توجهی نکرد. دوباره به او گفتم گلها را در ماشین عروس قرار دهد و دست نزند. باز توجهی نکرد. برای بار سوم که خواستهام را مطرح کردم با عصبانیت به من گفت عروس اینقدر پررو نمیشود و باید آنچه من میگویم انجام دهی. من سکوت کردم تا شیرینی مهمترین شب زندگیام بهکامم تلخ نشود. اما به مجید گفتم از مادرش گلایه دارم. مجید هم به من توصیه کرد صبوری کنم و چیزی نگویم.
خب چرا این اختلاف کوچک باعث درگیری بین تو و مجید شد و تا حدی بالا گرفت که تصمیم به طلاق گرفتی؟
نه ، فقط ماجرا این نبود. من و مجید یک مسیر خاص را برای رفتن به خانهمان انتخاب کرده بودیم که میخواستیم از آنجا به خانه برویم و کمی هم در شهر بچرخیم و مهمترین شب زندگیمان را دوتایی جشن بگیریم. اما مادرشوهر برنامه ما را به هم زد. او در مراسم عروسی به مادرم توهین کرد و گفت که چون هزینه مراسم را داده است پس باید خودش در مورد ما تصمیم بگیرد. مادرم سکوت کرد و حرفی نزد. تا درگیری پیش نیاید اما من به مجید اصرار کردم و از خواستم در برابر مادرش مقاومت کند و مادرش را راضی کند تا ما برنامهمان را مطابق قرار برگزار کنیم و شبی که آرزویش را داشتیم خوش بگذرانیم. مجید هر کاری کرد مادرش اجازه نداد و کار داشت بالا میگرفت که مجید از من خواست یک بار دیگر کوتاه بیایم و سکوت کنم.
خب میتوانستی در فرصتی مناسب با شوهرت حرف بزنی و این مشکل را حل کنی؟
چه فایده مگر دیگر آن شب تکرار میشد. من مانده بودم و کلی حسرت که چرا کارهایی که میتوانستم در شب عروسیم انجام دهم و هزینهای هم نداشت بهخاطر دخالتهای یکی دیگر نتوانستم. به هر حال شب عروسی گذشت و من با این خیال که بعد از آغار زندگی مشترک میتوانم با شوهرم در آرامش زندگی کنم و اجازه ندهم کسی در زندگی ما دخالت کند به خانهام رفتم. من و مجید آن شب بشدت ناراحت بودیم و از اتفاقی که افتاده بود دلخور. فردای آن روز برای مراسم پاتختی آماده شدیم. من به همراه خواهرشوهرم به آرایشگاه رفتم. باز هم مادرشوهرم آمد و اجازه نداد موهایم را همان مدلی که خودم انتخاب کرده بودم درست کنم و در آرایشگاه هم دعوا به پا کرد. من هم چون از شب قبل از دست مادرشوهرم ناراحت بودم حسابی با او دعوا کردم و بعد به آرایشگر گفتم کاری که من میخواهم باید انجام دهد. بعد از این که کارم تمام شد به خانه رفتم. مادرشوهرم هم آمد همه مهمانها نشسته بودند. او برای مهمانانی که از طرف خودش آمده بودند میوه و شیرینی گذاشت اما به هیچ کدام از اقوام من میوه نداد و با بیاحترامی کامل با آنها برخورد کرد. بعد هم وقتی من به او اعتراض کردم عصبانی شد و در برابر همگان با من دعوا کرد. او زن بسیار بیادبی است و فحشهای خیلی رکیکی به من و خانوادهام داد. مهمانی به هم خورد همه رفتند. با مجید تماس گرفتم و از او خواستم که با مادرش صحبت کند.
عکسالعمل شوهرت چه بود؟
به من گفت مادرش زنی عصبی است و قبول دارد که رفتار بدی کرده است اما به هر حال باید این برخوردها را تحمل کرد. او حتی حاضر نشد با مادرش صحبت کند و از او بخواهد که دیگر این کار را تکرار نکند. من که بشدت از رفتار مادرشوهرم و شوهرم ناراحت بودم تصمیم گرفتم خانه او را برای همیشه ترک کنم.
فکر نمیکنی خیلی برای طلاق عجله کردی و باید کمی بیشتر تامل میکردی؟
نه اینطور نیست. اگر در زندگی با مجید بمانم اشتباه کردهام. او مرد بسیار خوبی است و من بسیار او را دوست داشتم اما کاری کرد که دیگر در کنارش هیچ احساس امنیتی نمیکنم. در این دو روز نشان داد که خانوادهاش را به من ترجیح میدهد و من نمیخواهم با کسی زندگی کنم که ارزشی برایم قائل نیست.
مریم عفتی
نظر کارشناس
حسن عموزادی
دختر جوان به دلیل این که بشدت دچار عصبانیتی شده است منطق خود را از دست داده و نمیتواند درست در مورد زندگیاش تصمیم بگیرد. متاسفانه این دختر عجولانه در مورد زندگیاش تصمیم گرفته است. او برای این که با مادرشوهر برخورد کند زندگی خودش را به هم میزند. در اینگونه موارد خانوادهها باید زوج جوان را که در روزهای اول زندگیشان دچار بحران شدهاند کمک کنند تا این بحران را پشت سر بگذارند. نه اینکه باعث شوند آنها بیشتر با هم درگیر شوند و کار به طلاق بکشد.مادرشوهر باید بداند که اجازه دخالت در زندگی فرزندش را ندارد و بااینکارش آسیب بسیار بزرگی را به فرزندش زده است و روزگار را بر او تلخ کرده است. زوجهای جوان ضمن حفظ احترام پدر و مادر باید کاری کنند که آنها اجازه دخالت در زندگیشان را بهخود ندهند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: