در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خانم «نادیا لیزبون» 31 ساله به اتهام به قتل رساندن دوست صمیمیاش «ساندرا کلارکس» دستگیر و زندانی شده است. این زن متهم است با خوراندن سم به دوست صمیمیاش که صاحب یک دختر 3 ساله بود سبب مرگ او شده و مدت ها توانسته چنان خوب در نقش خود به عنوان فردی بیگناه بازی کند که ماموران پلیس نتوانستند کوچکترین سرنخی از دست داشتن او در مرگ بهترین دوستش پیدا کنند. بالاخره همان طور که همه جنایتها یک روز به پاسخ خواهند رسید و جنایتکاران در دادگاه حاضر خواهند شد او نیز مجبور به اعتراف شده و با رای دادگاه این زن به حبس ابد محکوم شد.
«من از خانواده فقیری بودم. حتی زمانی که مادرم از پدرم جدا نشده بود هم وضعیت مالی خوبی نداشتیم. این را خیلی خوب به یاد دارم که با وجود آن که 3 دختر بودیم و هر کدام در سن و سالی متفاوت، اما از روی فشارهای مالی مجبور بودیم پا به پای مادرمان کار کنیم. او در یک فروشگاه کار میکرد و شبها از ما میخواست برای جمع کردن و منتقل کردن آشغالهای این محل به او کمک کنیم تا مدیر فروشگاه پولی را که برای تمیز شدن محل پرداخت میکند به ما بدهد. این مدل زندگی مطمئنا آنچه نیست که هر دختری آن را در آرزوهایش داشته باشد. من هم مثل خیلی از همسن و سالان دیگرم دلم میخواست انواع مختلف اسباببازیهای زیبا را داشته باشم و به خاطر کفش پاره شدهام مورد تمسخر همکلاسیهایم قرار نگیرم، اما این طور نبود. وقتی مادر اعلام کرد که از پدرم جدا شده خوشحال شدم چون به خیال خودم تصور میکردم که با جدا شدن از او وضعیت ما بهتر میشود، اما کابوس واقعی از همان زمان شروع شد. دو خواهر دیگرم نزد پدرم ماندند و من و مادرم خانه را ترک کردیم. هرگز دلیل جدا شدن والدینم را نفهمیدم و هرگز سوال هم نکردم، اما مادرم با این کارش هر دویمان را آواره کرد. کار کردن او در محلهای مختلف بالاخره توانست به پسانداز ناچیزی برسد که بتوانیم خانه بسیار قدیمی در حومه شهر اجاره کنیم. همه چیز کمکم رو به آرامش میرفت. لااقل به نظر میرسید که بالاخره مادرم به هر سختی که بود توانست جایی را برایمان فراهم کند، اما یک سال بعد او با ناپدریام آشنا شد و خیلی زود ازدواج کردند. این مرد کسی بود که سبب شد من از خانه فراری شوم. هنوز با وجود آن که سالهای سال از آن میگذرد از به یاد آوردن چهرهاش تنم میلرزد. او همیشه در حال نوشیدن مواد الکلی بود و کوچکترین کمکی هم به مادرم نمیکرد بیچاره مادرم با ازدواج مجددی که کرده بود تنها مسوولیتهای خودش را چند برابر کرده بود. او مردی بیادب بود که به هر بهانهای ما را به بادکتک میگرفت. رفتارهایش غیرقابل تحمل بود. بارها با پدرم تماس گرفتم و از او خواستم تا لااقل مرا هم نزد خودش نگهدارد، اما او هم چارهای نداشت خرج بالای زندگی باعث شده بود که نتواند جایی را برای من در آن خانه با مخارج بالا دست و پا کند. چارهای نداشتم باید زندگی میکردم، اما فشارهای آن دوران از من دختری بسیار غیرعادی ودرعینحال سرکش و جنگجو ساخت.»
به گفته نادیا او بارها و بارها از خانه فرار کرد. هر بار با تصور این که خروج از خانه میتواند او را از وضعیت بسیار بدی که در آن دچار شده بود نجات دهد از خانه خارج میشد، اما تنها چند روز بعد وقتی واقعیت روشن میشد و میفهمید که برای او در شهری بزرگ جایی وجود ندارد به ناچار به خانه مادرش باز میگشت که لااقل سقفی بالای سر او بود. فشارهای دوران نوجوانی از نادیا دختری بسیار سرکش و ناراضی ساخته بود که هر چه زمان میگذشت وجهه بیرونی بیشتری داشت. اولین بار در 17 سالگی در حالی که قصد دزدی از یک فروشگاه را داشت دستگیر شد و این آغاز ماجراهای زندگی او بود.
«وقتی دستگیر شدم میخواستم یک وسیله کوچک صوتی را از فروشگاه خارج کنم. پولی برای خرید آن نداشتم و از طرف دیگر دلم میخواست مثل همه همسن و سالان دیگرم یک وسیلهای که موسیقی از آن پخش میشود را برای خودم داشته باشم. وقتی به پاسگاه پلیس منتقل شدم به جایی این که ترس داشته باشم کنجکاو بودم. این که از نزدیک با ماموران برخورد میکردم برایم جالب بود. تمام طول زمانی که در سلول بودم با چند زن دیگر آشنا شدم که آنها هم مثل من بودند. آنجا فهمیدم که تقدیرهای مشترک بسیار زیادند و من نباید با همه چیز بجنگم.»
پس از اولین دستگیری، نادیا بارها و بارها به خاطر مسائل مختلف دستگیر شد او در طی سالها با رو آوردن به خلافهایی همچون دزدی و فروش مواد مخدر گذران زندگی میکرد. رویدادهایی که در طول سالها زندگی کردن در خطرناکترین محلهها برای او به وقوع پیوسته بود از او دختری بسیار بیباک و جسور ساخت. وقتی با «ساندرا کلارکس» در یک خشکشویی آشنا شد فکر کرد بالاخره دختری را ملاقات کرده که از زندگیش راضی است، اما اینطور نبود. ساندرا که دختری 3 ساله داشت هنوز از کتکهایی که از همسر سابقش خورده بوده پایش میلنگید و جای جراحات روی بدنش نمایان بود. دوستی آنها خیلی زود صمیمانه شد و تصمیم گرفتند باندی را تشکیل بدهند. باند دزدی این دو زن با دزدی کردن از فروشگاههایی آغاز شد که آنها با پوشیدن لباسهای شیک نقش مشتریان خوب را برایشان ایفا میکردند. در طول مدت کوتاهی بالاخره نادیا توانست پولی را برای خودش پسانداز کند که همین موضوع برایش بسیار مهم بود. اما وقتی ساندرا پس از چندین ماه دوستی به او گفت که قصد ازدواج مجدد را دارد و دیگر نمیتواند، به این راه ادامه دهد نادیا خود را در پایان روزهای خوب خودش دید.«نباید با من این کار را میکرد. ما با هم قرار گذاشته بودیم که تا پایان عمر این راه را با هم ادامه دهیم. او زیر قولش زد.»
مترجم : المیرا صدیقی
منبع : کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: