در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدرم مرد آرام و سر به زیری بود او از همان جوانی که در شرکت نفت استخدام شد تا زمان بازنشستگی هیچ پیشرفتی نکرد و همان کارمند ساده باقی ماند ولی من دوست داشتم ترقی کنم از درجا زدن بدم میآمد برای همین 3 سال بعد از این که در بانک استخدام شدم به این فکر افتادم که شغل آزاد هم برای خودم راه بیندازم ولی سرمایه لازم را نداشتم. تازه ازدواج کرده بودم و میخواستم بین فامیل همسرم زبانزد باشم. به هر دری میزدم تا اوضاع زندگیام را بهتر کنم. در همین افکار غرق بودم که یک مشتری پیشنهاد دندانگیری به من داد موضوع از این قرار بود که باید برای چند نفری که معرفی میکرد وام جور میکردم حالا به هر بهانهای. خودم باید مدارکشان را تکمیل و در واقع به نوعی پروندهسازی میکردم . این کار را انجام دادم و دستمزد خوبی گرفتم . بعد از آن همان مشتری که اسمش کاوه بود پیشنهاد دیگری داد. او سه نفر را معرفی کرد و من برایشان دسته چک گرفتم. اوایل نمیدانستم دسته چکها را برای چه میخواهند ولی خیلی زود خودم هم آلوده بازیشان شدم. آنها جنس میخریدند و چکهای بلامحل میدادند اصلا نفهمیدم چه طور شد که من هم به یکی از اعضای باند کلاهبرداری تبدیل شدم و باز هم نفهمیدم چه شد که لو رفتم و دستگیر شدم. زمانی که مرا بازداشت کردند یک سال از ازدواجم با آرزو میگذشت و قرار بود بچهمان یک ماه بعد به دنیا بیاید. روزی که ماموران به شعبه بانک آمدند را بخوبی بخاطر دارم. دنیا یکهو روی سرم خراب شد. روی پیشانیام عرق سردی نشست. بند بند بدنم به لرزه افتاد و از ترس به لکنت افتادم. مرا به اداره آگاهی بردند و در آنجا سوال و جوابها شروع شد. اول خواستم خود را بیخبری بزنم ولی ناشیتر از آن بودم که بتوانم سر افسر پروندهام کلاه بگذارم. به من اجازه دادند با خانوادهام تماس بگیرم و اطلاع بدهم بازداشت هستم فکر میکردم اگر آنها سند بیاورند آزاد میشوم اما این طور نبود و فعلا باید آب خنک میخوردم. نمیدانستم به چه کسی زنگ بزنم اگر آرزو بو میبرد برایم گران تمام میشد اگر هم به پدرم میگفتم حسابی نفرینم میکرد و بعید بود کاری از دستش ساخته باشد برای همین به برادرم اطلاع دادم .آن شب در این فکر بودم که همایون برادرم موضوع را چه طور به آرزو میگوید از او خواسته بودم ادعا کند یک سوءتفاهم پیش پا افتاده رخ داده و همین امروز و فردا آزاد میشوم. صبح که ما را به دادگاه بردند همسرم هم آمده بود .وقتی مرا دستبند به دست دید بیاختیار اشک ریخت. این شرایط اصلا برایش خوب نبود . او باید این روزها را در آرامش مطلق به سر میبرد. پشت سر هم سوال میپرسید و من سعی میکردم از جواب دادن طفره بروم . بد مخمصهای بود آن روز دادگاه تمام شد و برای من، کاوه و بقیه بچهها قرار بازداشت صادر کردند. تا آن زمان معنی این اصطلاح را نمیدانستم.
به زندان افتادم و روزهای سخت شروع شد . آرزو دیگر خبری از من نمیگرفت و تلفنهایم را جواب نمیداد تا این که احضاریه دادگاه خانواده به دستم رسید. او تقاضای طلاق کرده بود. زیر بار نرفتم بخصوص این که دخترم به دنیا آمده بود و نمیخواستم او را که تا آن زمان ندیده بودمش از دست بدهم . وقتی در دادگاه گفتم اگر بمیرم هم به جدایی رضایت نمیدهم آرزو برگ برندهاش را رو و کاری کرد که هرگز فکر نمیکردم روزی انجام بدهد. او همانجا مهریهاش را اجرا گذاشت. پیش خودم گفتم من که در زندان هستم و فرقی برایم نمیکند. برای همین شروع کردم به قلدری. کشمکشهای من و همسرم یک سال ادامه داشت تا اینکه بالاخره خود قاضی حکم طلاق را صادر کرد. من به رای اعتراض کردم ولی فایدهای نداشت. به این ترتیب برای همیشه خانوادهام از هم پاشید و از دخترم که فقط میدانستم اسمش گیسو است و چیز دیگری درباره او نمیدانستم جدا شدم.
2 سال در زندان ماندم و فکر و خیال امانم را برید. لاغر و عصبی شده بودم و موهایم به سفیدی میزد. هر چه پول داشتم بابت جریمه و رد مال داده بودم و روزی که آزادم کردند تنها سرمایهام روحیهای خراب و جسمی ناتوان بود. از زندان یکراست به خانه پدریام رفتم جایی که استقبال گرمی از من نشد. پدرم که با اکراه با من حرف میزد و مادرم هم خودش را در آشپزخانه پنهان کرده بود تا چشمش به من نیفتد. صبح روز بعد بدون اینکه به کسی چیزی بگویم از خانه بیرون رفتم . همین طور بیهدف در خیابانها پرسه میزدم و به گیسو فکر میکردم . دلم برای یک لحظه دیدنش پر میکشید. حاضر بودم همه عمرم را از من بگیرند ولی اجازه بدهند یک بار او را از نزدیک ببینم، بغلش کنم و به او بگویم که دختر من است، همان کسی که بخاطر آسایش و خوشبختیاش به آب و آتش زدم و با ندانمکاری، خودم را از وجودش محروم کردم. نمیدانم چه طور شد که از خانه سابقمان سر در آوردم. آرزو آنجا را تحویل داده و به خانه پدرش نقل مکان کرده بود. خواستم به آنجا بروم اما میدانستم بیفایده است و حتی در را به رویم باز نمیکنند. از آن روز به بعد کارم این شده بود که از صبح تا شب در کوچه و خیابانها پرسه میزدم و فکرم را آزاد میگذاشتم تا به هر جا که میخواهد برود. در خیالم گیسو را مجسم میکردم. قیافهاش را، گریه کردنهایش را و.... بالاخره به سرم زد دادخواست حضانت بدهم . اینطور بود که پرونده تازهای را تشکیل دادم و در دادگاه بار دیگر آرزو را دیدم. هنوز دوستش داشتم ولی با رفتار و کارهایم تمام پلهای پشت سرم را خراب کرده بودم. آن روز وقتی از دادگاه به خانه برگشتم پدرم که رابطهاش با من بهتر شده بود حسابی دعوایم کرد و گفت به جای این که با خواهش و التماس آرزو را راضی کنم دوباره با من ازدواج کند علیهاش شکایت و کارها را خرابتر کردهام . به او توضیح دادم آرزو دیگر حاضر نیست با من زندگی کند ولی او حرف خودش را میزد و میگفت این وظیفه تو است که دوباره اعتمادش را به دست بیاوری و برای اینکه به این هدف برسی قبل از هر چیز باید شغل و منبع درآمدی پیدا کنی. دور کار دولتی را که باید خط میکشیدم ، شرکتهای معتبر و بزرگ هم به یک سابقهدار کار نمیدادند و باید دنبال کارهای کوچک میگشتم. از مسافرکشی شروع کردم. پدرم خودرواش را به من داد تا بتوانم علیالحساب گلیمم را از آب بیرون بکشم. واقعا شغل سخت و طاقتفرسایی است زیر آفتاب و آسمانی که انگار از آن آتش میبارد. باید هی دنده عوض کنی و کلاچ و ترمز بگیری. جلسه دوم دادگاه که فرا رسید کلی حرف برای گفتن آماده و جلوی قاضی با همسر سابقم صحبت کردم و به او گفتم میدانم خطای بزرگی انجام دادهام اما حالا اصلاح شده و میخواهم زندگی سالمی داشته باشم. آرزو به حرفهایم اعتنایی نکرد یا لااقل استنباط من این بود، ولی قاضی سعی کرد از در نصیحت وارد شود و او را به تامل وادارد.
سردرگمی و معلوم نبودن تکلیف آدم خیلی عذابدهنده است ولی به هر حال چارهای جز صبر و تحمل نداشتم. زیاد به راضی شدن آرزو امیدوار نبودم و سعی میکردم سرم را گرم کار کنم. در همان روزها هما، خواهر بزرگم، که سالها قبل با شوهرش به کانادا مهاجرت کرده بود به تهران برگشت؛ بیخبر و سر زده و ما فهمیدیم شوهرش را یک سارق مسلح کشته است. روزهای اول که گذشت توانستم بیشتر با هما صحبت کنم و از او مشورت بخواهم . او که از مرگ شوهرش ارث خوبی به دست آورده و وضع مالیاش روبراه بود به من پیشنهاد داد مغازهای اجاره و با پول او کار کنم و هر چه سود به دست آوردم نصف ، نصف تقسیم کنیم. قبول کردم اما گفتم تجربه شغل آزاد را ندارم و ممکن است سرمایهاش را به باد بدهم. او هم قبول کرد. بعد از کلی پرس و جو بالاخره تصمیم گرفتیم خشکبار فروشی راه بیندازیم. داییام سالها در این کار سررشته داشت و میتوانست مرا کمک کند. بعد از خرید مغازه و تکمیل کردن اجناس ، کار شروع شد اما هیچ رونقی نداشت در این مدت من با کمک هما به مذاکره با آرزو ادامه میدادم و او کمی نرمتر شده ولی هنوز به ازدواج با من راضی نشده بود . برای این که اعتمادش را به دست بیاورم دادخواست حضانت را پس گرفتم و او هم در عوض اجازه داد هر دو هفته یک بار در حضور او گیسو را ببینم. دخترم خیلی غریبی میکرد و هنوز مرا به عنوان پدر نپذیرفته بود.
زمستان آن سال به سختی مغازه را اداره کردم و بیشتر درآمدم از تخمه آفتابگردانهای داغی بود که خودم بو میدادم اما سود اصلی در این کار از فروش محصولات دیگری بود که هنوز برایش مشتری زیادی نداشتم اما شب عید که شد کارم حسابی گرفت. آن سال نوروز برایم خیلی خوشیمن بود چون بالاخره آرزو موافقت خودش را برای شروع یک زندگی تازه اعلام کرد اما چون هنوز کاملا مطمئن نبود قرار شد برای 6 ماه عقد موقت کنیم و بعد اگر مشکلی پیش نیامد عقد دائم انجام شود. با کمک مالی پدرم آپارتمانی کوچک در افسریه اجاره کردم و از این که دوباره صاحبخانه و خانواده شده بودم احساس شعف میکردم . همه سعی و تلاشم این بود که آرزو و گیسو کم و کسری نداشته باشند. بیشتر شبها ماشین پدرم را قرض میگرفتم و آنها را به گردش میبردم. رابطهها به سرعت در حال شکل گرفتن بود و گیسو دیگر مرا بابا خطاب میکرد و من از شنیدن این کلمه احساس لذت میکردم . خدا را شکر اوضاع کاسبی هم بهتر شده بود. از آن روزها 9 سال میگذرد و حالا من و هما شریکی مغازهای خریدهایم و آرزو و گیسو هم احساس خوشبختی میکنند که این برایم از هر نعمت دیگری شیرینتر است.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: