ایادی: بهبه! داداش فرهاد بیکار چطوری، چه خبر؟ این طرف ها؟
فرهاد: فرهاد بیکار چیه مرد حسابی، فرهاد کوهکن!
ایادی: خب آدم از بیکاری میره کوه میکنه دیگه، وگرنه آدم عاقل چیکار به کار کوه داره؟
فـرهـاد: آدم از عـاشـقـی کـوه مـیکنه بچه جان نه از بیکاری.
ایادی: ای بابا! شور شیرین به سر هر که فتد کوهکن است... .
فرهاد: آره یکیاش هم تو حتما!
ایـادی: کـی؟ مـن؟ مـن حـاضـر نیستم به خاطر هیچ بنی آدمی از این ور بلند بشم برم اون طرف بشینم... آقا رو... بعد هم کوه کجا بود؟ همه رو قبلا کندند، سـنـگهـاش رو بـردنـد، خـاکهـاش رو هـم بـه توبره کشیدن... بله... .
فرهاد: راست میگی؟ نکنه بیستون رو هم میخوان همین بلا رو سرش بیارن؟
ایادی: نه بابا اون که اثر باستانیه!
فرهاد: خوب باشه، مگه پاسارگاد نبود؟
ایـادی: هااااان؟ نمیدونم... ولش کن... دهه! حرف بد؟ فلفل بریزم؟
فرهاد: برو بابا... .
ایـادی: خـودت بـرو... پسره بیکار... مرد حسابی به جـای ایـن کـه بـیـفـتـی بـه جـون اون کـوه زبـون بـسـتـه، مـیرفـتـی یـک نـقـشـهای چـیـزی مـیکشیدی سر اون خسرو رو میکردی زیر آب... .
فرهاد: نه... شیرین ناراحت میشد... .
ایادی: ای هواااااااااااار!
فرهاد: اصلا تو چه میفهمی عشق و عاشقی چیه؟ اصلا کی گفته تو بیای با من مصاحبه کنی؟ وقتی من و تو زبون هم رو نمیفهمیم؟
ایادی: خب باشه، خیلیها زبون من رو نمیفهمند. من هم زبون خیلیها رو نمیفهمم این که دلیل نشد... .
فرهاد: ای آدم زبون نفهم هی... .
ایادی: چی گفتی؟
فرهاد: هیچی بابا! برو این دام بر مرغ دگر نه!
ایـادی: آقـا مـرغـه! مـیگم باید باهات مصاحبه کنم، یعنی مصاحبه میکنم. هیچ چاره دیگهای هم نیست، سردبیر گیر داده!
فرهاد: این سردبیر دیگه کیه؟
ایـادی: یـه چـیـزی توی مایههای اون خسروی شما دیگه... .
فرهاد: خب پس شیرین کجاست؟
ایادی: شیرین کیه؟
فـرهـاد: راسـتش رو بگو. وقتی خسرو هست حتما شیرین هم همین جاهاست. تو رو خدا بذارین فقط یـه لـحـظـه بـبـیـنـمـش. مـیخـوام بـبـیـنم بالاخره حالش خـوب شـده یـا نـه؟ مـیخـوام ازش عـذرخواهی کنم بابت این که نتونستم کوه را کامل بتراشم... .
ایـادی: حـالا مـن هی میخوام دست به تلفن نشم. هی میخوام زنگ نزنم به اورژانس ها! بابا جان! داداش! آقا! برادر! شخصیت ادبی، تاریخی، عشقی! خسرو کجا بود، شیرین کیه؟ شیرین و خسرو همگی خیلی وقته مردند....
فرهاد: وااااااااای کجاست؟ تیشه من کجاست؟
ایادی: نخیر... درد ما را نیست درمان الغیاث... .
فرهاد: حالم بده... حالم خیلی بده... .
ایادی: آخه برادر من! عزیز من! باور کن این کارها فایده نداره. آخه که چی؟ بابا به قول شاعر، تو کتابام دیگه این جـور چـیـزا پیدا نمیشه... کدوم عشق؟ کدوم کشک! عوض این کارها برو تو فکر یک کار و کاسبی جدید. برو بشین زندگیات رو بکن. آخه این که نشد... .
فرهاد: ای ایادی جان! حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است.
ایـادی: بـرو بـابا! گشنگی نکشیدی عاشقی از یادت بره... .
فـرهاد: ای هوااار! داداش ما نخواهیم با تو مصاحبه کنیم کی رو باید ببینیم؟
ایادی: سردبیر رو!
فرهاد: خب، کجاست؟
ایادی: نمیشه، همین جوری که نمیشه سرت رو بندازی پایین بری ببینیاش. آداب داره. اول باید دم در نگهبانی آفیش بشی، بعد... .
فرهاد: دیدی، دیدی تو داری به من دروغ میگی. این کــه خــود خـســروئــه. خـســرو رو هـم هـمـیـن جـوری مـیرفـتـنـد مـیدیدند. تو را جان هر کس که دوست داری بگو شیرین کجاست؟
ایـادی: ای بـابا، سر قبر من، چه میدونم من به این شیرین خانم چیکار دارم؟
فـرهاد: سر قبر تو چیکار میکنه؟ نکنه اشتباهی قبر تورو بهش نشون دادند گفتند این قبر فرهاده؟ هان؟ ایـن از کـارهـای هـمـون خـسرو مکاره... هاااااااااااا ای خسرو... هااااااااااااای سردبیر... .
ایادی: نخیر... نرود میخ آهنین در سنگ... .
فرهاد: سر من که سنگ نبود، تیشه آهنی خیلی هم خـوب تـوش فـرو رفـت... آی شـیـریـن... کـجـایـی که فرهادت رو کشتند... .
ایادی: حالا من هی میخوام صبوری به خرج بدم ها!!!
فرهاد: هاااااااااااااای شیرین!
ایـادی: الـو! سـلام آقـا! بـلـه مـاییم ایادی... آقا اجازه! مـیشـه بـپـرسـیـم اسـم اون پـیـرزنـه کـه به فرهاد گفت شیرین مرده چی بود؟... اجازه آقا لازم داریم... آقا به خدا ما نبودیم... ما کلاس ادبیات رو خیلی دوست داشـتیم خودتون که یادتونه.... نه به خدا آقا... اصلا ولش کن، آقا اجازه، خدافظ!
فرهاد: این کی بود؟
ایادی: همون پیرزنه که اومد به تو گفت شیرین مرده.
فرهاد: خب؟
ایادی: خب که خب. گفتم بیاد اینجا ادبت کنه.
فرهاد: جدی میگی. ای برادر! من با چه زبونی از تو تشکر کنم؟ تو بالاخره باعث شدی من انتقام خودم رو از این عجوزه بگیرم. دستت درد نکنه. میدونی چند قرنه دنبالش میگردم؟
ایادی: نخیر... این قصه سر دراز دارد... .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم