اولین‌های بهروز بقایی بازیگر تئاتر، تلویزیون و سینما

اصلا‌ چانه‌زنی بلد نیستم

مجموعه «دنیای شیرین دریا» با بازی دلنشین مرحوم پوپک گلدره را که حتما یادتان هست. اتفاقات کودکانه‌ای که برای پوپک و اطرافیانش در خطه سرسبز شمال می‌افتاد و آنها را با لهجه‌های شیرین شمالی از زبان خاطرات پوپک می‌شنیدیم و می‌دیدیم.کارگردان این مجموعه دیدنی کسی است که امروز درباره اولین‌هایش با او به گفتگو نشسته‌ایم. بهروز بقایی مثل همان مجموعه، ساده و راحت و صمیمی و بی‌شیله پیله، متولد 17 تیر 1332 در محله عشرت‌آباد تهران است. بقایی که اصالتا شمالی است، بعد از ورشکستگی پدرش در تجارت در تهران به همراه خانواده عازم رودسر شمال می‌شود و دوران دبستان و دبیرستان را در شهرهای رودسر، هرزویل و رشت می‌گذراند. بعد از دیپلم و با قبولی در رشته بازیگری و کارگردانی تئاتر در دانشکده دراماتیک به تهران بازمی‌گردد و از آن پس به طور حرفه‌ای کار تئاتر را که از دبیرستان شروع کرده بود ادامه می‌دهد. بقایی بعد از ورود به صحنه حرفه‌ای تئاتر وارد تلویزیون و سینما می‌شود.
کد خبر: ۲۶۶۴۴۷

فیلم‌های تاریخ‌سازان، شناسایی، پرواز پنجم ژوئن، پاییز بلند، هفت‌سنگ و یک وجب از آسمان ماحصل هنرنمایی او در سینماست و مجموعه‌های دیدنی دنیای شیرین و دنیای شیرین دریا به همراه چندین کار دیگر از کارهای او برای گروه سنی کودک و نوجوان در تلویزیون است.

بقایی میانه بسیار خوبی با گل و گیاه دارد و تنهایی‌اش را این روزها با رسیدگی و صحبت با گل و گلدان‌هایش سپری می‌کند. علاقه زیادی هم به شعر و شاعری دارد و چند سالی است که سرودن شعر را جدی گرفته و بیشتر اوقات فراغتش را با شعر گفتن و شعر خواندن می‌گذراند. 2  3 دفتر چاپ نشده شعر هم دارد که شاید هیچ گاه آنها را چاپ نکند.

اولین تئاتری که دیدید؟

تصاویر اولین نمایش‌هایی که دیده‌ام در ذهنم خیلی گنگ و کمرنگ است و چیز زیادی به خاطر ندارم، اما خوب یادم هست اولین نمایش‌ها را در دوران دبستان در «هرزویل» دیدم. آن زمان هر تئاتری که در تهران اجرا می‌شد اگر خوب بود و مورد استقبال مردم واقع می‌شد، در استان‌ها و شهرهای دیگر هم می‌چرخید و به اجرا درمی‌آمد. هرزویل اولین شهر بر سر راه گیلان بود. در نتیجه این گروه‌های تئاتری هنگام عبور از شهرها توقف و استراحت کوتاهی داشتند و برای اعضا و خانواده‌های یک شرکت فرانسوی که در حال ساخت سد سفیدرود بود، نمایششان را اجرا می‌کردند. از آنجا که پدر و دایی من هم از کارمندان آن شرکت بودند، این تماشا نصیب ما هم می‌شد. اجرای نمایش توسط این گروه‌ها اولین کارهایی بود که دیدم، ولی چیز خاصی از آنها یادم نمی‌آید.

اولین بار که برای اجرای برنامه‌ای روی سن رفتید؟

کلاس پنجم دبستان در هرزویل در فعالیت‌های هنری مرسوم مدرسه شرکت داشتم و تجربه اجرای روی سن و در مقابل دیدگان یک جمع را پیدا کرده بودم.

اولین بار که با لفظ هنرمند مورد خطاب قرار گرفتید؟

کلاس اول دبیرستان برای اجرای برنامه‌ای هنری ما را از بخش هرزویل بردند رودبار (مرکز شهرستان)‌. برناه‌ای بود و ظاهرا هنرمندان و کسانی را که توانایی انجام کاری را داشتند دعوت کرده بودند. من هم خودم را میان آنان جا زده بودم. برای اولین بار با لفظ هنرمند مورد خطاب قرار گرفتم. وقتی که گفتند: «هنرمندها این طرف، ورزشکارها آن طرف.» تازه می‌خواستند ما را در گروه‌های مختلف هنری و ورزشی تقسیم کنند. به دلم نشست و احساس کردم که کسی هستم، اما بماند که هیچ هنری نداشتم و نتوانستم هیچ هنری هم آنجا پیاده کنم. به عنوان آوازخوان و داشتن صدای خواب وارد گروه شده بودم، اما بعد از امتحان معلوم شد صدای خوبی که ندارم هیچ خیلی هم بد می‌خوانم! در نتیجه اسمم خط خورد و در هیچ گروه هنری قرار نگرفتم.

اولین تئاتری که بازی کردید؟

«مرگ کارمند» اقتباس شده از داستانی از چخوف به تنظیم آقای یلفانی و کارگردانی یکی از بچه‌های مدرسه. این نمایش را برای بچه‌های مدرسه اجرا کردیم و من بازیگر نقش کارمند بودم.

اولین احساسی که بعد از این ماجرا داشتید؟

چون تجربه حضور در کارهای فرهنگی مدرسه و روی سن رفتن را داشتم واهمه یا دلهره خاصی نداشتم، اما این بار حس و حال متفاوتی را تجربه کردم. حس خوبی که با دفعات قبل فرق می‌کرد. جور دیگری بود. دلم غنج می‌رفت انگار دریچه‌ای از جهانی تازه به رویم گشوده شده بود. برای اولین بار احساس کردم می‌توانم برای دیگران مفید باشم.

اولین بار که در تهران روی صحنه رفتید؟

برای اولین بار در تهران برای نمایشنامه «استثناء قاعده» به کارگردانی سیروس شاملو در تالار مولوی روی صحنه رفتم. (تازه‌وارد دانشکده هنرهای زیبا شده بودم و آن موقع مولوی تالار فوق‌برنامه دانشکده بود.)

اولین بازی حرفه‌ای در تئاتر؟

برای نمایش «لبخند باشکوه آقای گیل» نوشته آقای اکبر رادی و به کارگردانی آقای رکن‌الدین خسروی در یک سالن حرفه‌ای در تالار سنگلج روی صحنه رفتم. البته در آن نمایش من و چند نفر دیگر سیاهپوش بودیم و نقش مردم را بازی می‌کردیم. هر چند وقت یک بار روی صحنه می‌آمدیم یک دیالوگ را تکرار می‌کردیم و برمی‌گشتیم پشت صحنه.

بعد از اولین بازی حرفه‌ای چه احساسی داشتید؟

اولین بار بود که در کنار بزرگان تئاتر مثل محمدعلی کشاورز، محمد مطیع، ایرج‌راد و خانم‌ها آهو خردمند، جمیله شیخی و... بازی می‌کردم. فکر کنید یک بچه شهرستانی 21 ساله آمده تهران و حالا در کنار محمدعلی کشاورز که همیشه او را از تلویزیون می‌دیده، قرار گرفته و در کنار او بازی می‌کند! احساس فوق‌العاده‌ای داشتم و برایم افتخار بزرگی بود و هنوز هم هست.

اولین مشوق؟

مشوق خاصی نداشتم، اما مخالفتی هم با کارهایم نمی‌شد.

خانواده من خوشبختانه با فرهنگ و ادبیات آشنا بودند. دایی‌ام یکی از مترجمان به نام فرانسه بود و پدرم هم فرانسه را خوب صحبت می‌کرد. اوایل از خانواده پنهان می‌کردم، اما کم‌کم خودشان متوجه شدند (چون در کاخ جوانان هم اجرا داشتیم و مرا‌ آنجا می‌دیدند یا به گوششان می‌رسید)‌ وقتی فهمیدند هم مخالفت نکردند، اما تشویق خاصی هم در کار نبود. شور و شوق و انگیزه درونی خودم برای کار تئاتر و بعد هم تشویق اطرافیان و دوستانی که کارهایم را می‌دیدند، آهسته ‌آهسته مرا جلو می‌برد. ساعت‌های فوق‌ برنامه را در مدرسه با کار نمایش پر می‌کردیم، بعد از درس و مدرس هم غروب‌ها برای تمرین و اجرا می‌رفتیم کاخ جوانان یا ساختمان فرهنگ و هنر.

اولین استاد؟

آقای یلفانی در مدرسه و آقای مسعود فقیه در ساختمان فرهنگ و هنر رشت. آقای یلفانی همان‌ قبل از آمدن به رشت در تهران یک گروه تئاتر داشت و نویسندگی، بازیگری و کارگردانی را همزمان انجام می‌داد و حرفه‌ای بود. به ما هم خیلی چیزها یاد داد. بعد از ایشان هم آقای فقیه که کارشناس تئاتر در فرهنگ و هنر رشت بود نمایش‌هایی را با ما کار کرد ازجمله «چشم در برابر چشم.»

اولین جایزه؟

لوح‌تقدیر به همراه اردوی رامسر برای بازی در نمایش «پیک‌نیک در میدان جنگ» این نمایش که کاری بود از «فرناندو آرابال» در استان گیلان مقام اول دانش‌آموزی را کسب کرد.

اولین جایزه رسمی؟

جایزه اول بازیگر مرد جشنواره هفدهم تئاتر فجر در سال 1370 نصیبم شد، برای نمایش «نیلوفر آبی» با نویسندگی و کارگردانی آقای حمید امجد. من و خانم پرستو گلستانی بازیگران آن بودیم که ایشان هم جایزه اول بازیگر زن را در آن جشنواره از آن خود کرد در ضمن آقای امجد هم کارگردان اول شدند و نمایشنامه هم برگزیده شد. جوایز ما هم نفری 4 سکه بود که البته تماما رفت برای پرداخت بدهکاری‌هایم. اما نکته جالبی که اول شدنمان را شیرین‌تر و جذاب‌تر می‌کرد این بود که این نمایش را یک هفته‌‌ای تمرین و ‌آماده کرده بودیم یعنی از 23 دی تا 2 بهمن که رفتیم روی صحنه.

اولین دستمزد؟

برای نمایش «لبخند با شکوه آقای گیل» دستمزد گرفتم. سال 1352، 300 تو‌مان برای 3 ماه تمرین و یک ماه و نیم اجرا.

اولین دستمزدتان را چگونه خرج کردید؟

اجاره خانه دادم و تعدادی هم کتاب خریدم.

اولین کارگردان منتخب شما در تئاتر؟

رکن الدین خسروی و بعد از ایشان هم آقای زنجان‌پور و آقای محمد یعقوبی.

اولین فیلمی که تماشا کردید؟

فیلمی از سینمای صامت بود که در سینما دیدم. فکر کنم از آثار «چارلی چاپلین» یا «باسترکیتون» بود اسمش را یادم نیست 7  8 سال بیشتر نداشتم.

اولین کارگردان منتخب شما در سینما؟

ناصر تقوایی.

اولین فیلمی که روی شما تاثیر زیادی داشت؟

یادم نیست.

اولین بازیگر منتخب شما؟

کار بازیگر به مقدار زیادی به کار کارگردان بستگی دارد. اگر بازیگر بتواند خوب بازی کند یا در اجرایش کم کاری کند تقصیر از کارگردان است. این کارگردان است که بازی بازیگر و عیب و ایراد آن را می‌بیند و در شخصیت‌سازی نقش عمده‌ای دارد. در نتیجه نمی‌توانم بازیگر خاصی را انتخاب کنم مخصوصا در سینمای ایران که این ضعف عمده به چشم می‌خورد که اکثر کارگردان‌ها فاقد دانش لازم برای بازی گرفتن از بازیگران هستند. البته اگر اصرار به آوردن نامی باشد. از آقای انتظامی و خانم ثریا قاسمی نام می‌برم که هم تجربه زیادی دارند و هم از کنار نقش خود به راحتی نمی‌گذرند.

اولین حضور در تلویزیون؟

سال 1354 با بازی در مجموعه «سیزده نمایش برای کودکان» به کارگردانی خانم فریده صابری وارد تلویزیون شدم که این حضور تا به امروز همچنان ادامه دارد.

اولین حضور در سینما؟

«تاریخ‌سازان» کاری از هادی صابر سال 1359 که هیچ وقت نمایش داده نشد.

اولین کارگردانی؟

کارگردان یک مجموعه 180 قسمتی برای شبکه تهران بودم در سال 1373. این مجموعه یک کار طنز آموزشی بود با عنوان «نوعی دیگر» و براساس علوم روان‌شناسی با این موضوع که «هر در فقط با یک کلید باز نمی‌شود»، علاوه بر کارگردانی این مجموعه ایفای نقش را هم به عهده داشتم در کنار خانم پرستو گلستانی، آقای رامبد جوان و... (هم کارگردان بودم هم بازیگر)‌.

اولین بار که تصویرتان را در تلویزیون دیدید؟

اول ذوق‌زده شدم بعد از خودم خوشم نیامد و بعد از بر طرف شدن این احساس‌ها به دنبال عیب و ایراد بازی‌ام گشتم.

اولین حضور در رادیو؟

بعد از انقلاب در چند نمایش رادیویی به کارگردانی آقای زنجان‌پور بازی کردم (که ترتیب اسامی آنها را فعلا به یاد نمی‌آورم)‌.

اولین هنر مورد علاقه غیر از سینما؟

موسیقی، نقاشی و مجسمه‌سازی را دوست دارم اما شعر بعد از سینما بیشتر وقت و فکر و ذهن مرا پر کرده است.

اولین شعری که گفتید؟

یادم نیست. مربوط به دهه 50 است (دوران جوانی)‌ فقط می‌دانم بیشتر تحت‌تاثیر جو سیاسی  روشنفکری آن زمان بودم، اما شعر گفتن را دوباره و به طور جدی از 3 سال بیش شروع کردم، اما این دفعه کاملا مستقل هستم و شعرها مال خودم هستند و فرم خودم را دارند. اولین شعر این دوران را که مربوط به بازگشت به دوران کودکی است می‌‌توانم برایتان بخوانم.

با من می‌آیی به سادگی به بازی/ به نی قوس بادبادک به اسب به رنگ گل نار/ ترانه روی لبای سنجاقک/ به قلب از ستاره پر/ به چترهای قاصدک/ به خواب خرمن توی دشت/ به زنگ بال کفشدوزک/ کفش کتونی واسه من واسه دلت گل انار/ نارنجی‌های چهار ترک/ بیا بریم با همدیگه با چوب خط متادا الک دولک/ پشت همین ابرای چاق پنبه‌ای قایم باشک/ تو چشم نذار که شب می‌شه/ اون وقت ستاره‌ها می‌شن به دامن چینت پولک ... .

اولین شاعری که با آن شدید؟

شاید ابوالقاسم فردوسی آشنا که شاهنامه‌اش تقریبا در هر خانه‌ای هست و در خانه ما هم بود شاید شهریار که اشعارش در خانه ما روی زبان‌ها می‌چرخید.

اولین شاعر منتخب شما؟

حافظ.

اولین شاعر معاصر؟

احمدرضا احمدی.

اولین کتابی که مطالعه کردید؟

چیزی که در خانه ما زیاد بود کتاب بود مجله هم همیشه توی دست و بال‌مان بود مجلاتش مثل «سیاه و سفید» و «تهران مصور»، اما به طور واضح از عنوان اولین کتاب‌هایی که خواندم یادم نیست.

اولین خواننده مورد علاقه شما؟

محمد نوری و آقای علیرضا عصار.

اولین موسیقی منتخب؟

آداجیو اثر آله بینونی از آن کارهایی است که هنوز وقتی می‌شنوم از خود بی‌خود می‌شوم (شروع می‌کند به نواختن آهنگ با دهان.)‌

اولین روز مدرسه؟

یادم هست (یادم نیاورید)‌ خیلی ترسیده بودم. به خاطر کتکی که در بدو ورود به کلاس از معلم خوردم البته ترسش بیشتر از دردش بود. با لوله بلندی که ابتدا فکر می‌کردم سنگین و سخت است روی دستم زد خیلی ترسیده بودم. یک جورهایی شوکه شدم، انگار در آن لحظه دنیا روی سرم خراب شد. بعد متوجه شدم لوله مقوایی بوده، اما انتظارش را نداشتم و این واقعه برایم خیلی بزرگ و سنگین آمد البته تقصیر خودم بود. خیلی حرف زدم و احتمالا شیطنت زیادی کرده بودم.

اولین آرزویی که محقق شد؟

شاید اولین عشقی بود که به سرم زد. عشق دختری که هرگز نفهمیدم عاشقش بودم شوهر کرد و رفت و به رویاهای من پیوست.

اولین آرزویی که هنوز به آن فکر می‌کنید؟

حالا دیگر اولین و بزرگ‌ترین آرزوی من این است که روزی کسی بشوم مثل چارلی چاپلین در سینما البته در سینما و جامعه خودم (آرزو بر جوانان عیب نیست)‌.

اولین چیزی که شما را آزرده‌خاطر می‌کند؟

بی‌عدالتی و تبعیض (مخصوصا در حرفه و کار خودمان)‌.

اولین انتقادی که به خودتان وارد می‌کنید؟

عجول هستم و از نظر عاطفی نوسان زیادی دارم (براساس یک احساس زودگذر دست به کاری می‌زنم و بعد پشیمان می‌شوم)‌.

اولین الگو و سرمشق در کار و زندگی؟

در زندگی دایی‌ام، در بازیگری چارلی چاپلین و در کارگردانی ارسن ولز.

اولین کتابی که تاثیر خاصی روی شما گذاشت؟

«عقاید یک دلقک» اثر هانریش بال نویسنده آمریکایی بعد از آن «نامه‌های پدری به دخترش» منسوب به چارلی چاپلین و نامه‌های پدری به دخترش از جواهر لعل نهرو.

اولین شکست در زندگی؟

کلاس دهم ریاضی در دبیرستان با 4 تجدید رد شدم. البته ریاضی درس بسیار شیرینی است و همردیف با هنر است، اما بیشتر وقت من صرف تمرین و اجرای نمایش می‌شد و عملا وقتی برای درس خواندن نداشتم.

اولین تصور از زندگی؟

زندگی صحنه نمایش است. مهم این است که شما نقشتان را خوب بازی کنید. فرقی نمی‌کند چه نقشی باشد. باید این کار را با تمام سعی و کوشش‌تان انجام دهید.

اولین بار که از زندگی خسته شدید؟

یادم نیست. اما هر وقت از زندگی خسته شدم با عشق به کارم جبرانش کردم.

اولین بار که از کار خسته شدید؟

وقتی تبعیض و بی‌عدالتی هنگام تقسیم جوایز و انتخاب‌ها را مشاهده می‌کنم احساس خستگی می‌کنم و اتفاقا این تبعیض‌ها در جامعه ما خیلی زیاد هم پیش می‌آید و بناچار من هم زیاد خسته می‌شوم.

اولین بار که موی سپیدتان را در آیینه دیدید؟

فکر کردم به خاطر گریم است هنوز هم فکر می‌کنم 16 ساله هستم، البته از نظر روحی از نظر سنی 25 سال بیشتر ندارم!

اولین بار که دستپاچه شدید؟

خیلی جاها چون من اصولا آدم دست و پا گم کنی هستم! مثلا اولین بار همان سال اول که کتک خوردم حسابی دست و پایم را گم کردم.

اولین بار که احساس تنهایی کردید؟

زیاد احساس تنهایی‌ می‌کنم، اولین بارش یادم نیست ولی آخرین بارش 3 سال پیش بود که یک تنهایی تلخ و مزاحم و ناراحت‌کننده به سراغم آمد.

اولین بار که احساس خوشبختی کردید؟

شاید اولین‌بار که برای یک تئاتر حرفه‌ای روی صحنه رفتم، ولی زندگی من پر از خوشبختی‌های کوچولو است.

اولین شهری که برای مسافرت در تابستان انتخاب می‌کنید؟

ترجیح می‌دهم بروم زاهدان و زابل چون تابستان آنجا هوا گرم‌تر است. دوست دارم هر شهری را در منتهایش ببینم. در حداکثر آن چیزی که به آن معروف است. مثلا در زمستان ترجیح می‌دهم بروم تبریز و اردبیل.

اولین نکته راجع به دستمزدتان؟

من کم‌پول‌ترین هنرپیشه ایرانی در سطح خودم هستم چون هم گزیده کار می‌کنم و هم اهل چانه‌زدن نیستم. (اصلا چانه‌زنی بلد نیستم)‌

از اولین کارهای لذت‌بخش و مورد علاقه شما؟

ظهور و چاپ عکس سیاه و سفید. عکاسی هم از کارهای مورد علاقه من است، چون با آن کادربندی را تمرین می‌کنم. از کار گریم هم خوشم می‌آید.

اولین عکاس منتخب شما؟

محمدرضا شریفی‌نیا.

اولین فیلمبردار منتخب شما؟

نعمت حقیقی.

اولین دوربینی که با آن عکس گرفتید؟

یک دوربین لوبیتل (دوربینی که دو دریچه داشت و فیلم 120 می‌خورد)‌ کلاس اول دبیرستان این دوربین را از یکی از اهالی خانواده جایزه گرفتم.

اولین عکسی که گرفتید؟

عکس از هم بازی‌ها و دوستانم.

اولین ورزشی که دوست دارید؟

کوهنوردی به خاطر این‌که برای مردم هم ارزان و هم در دسترس است و برای خودم به خاطر روح کوه من شهدا را به شکل کوه می‌بینم هر وقت می‌خواهم به شهدا فکر کنم به کوه فکر می‌کنم. دیگر این‌که کودکی‌ام را در کوهستان گذرانده‌ام به قول نیما: من از آن دونان شهرستانی‌ام  زاده پردرد کوهستانی‌ام.

فاطمه مرادزاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها