در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سوال پرسید، افتادم به منّومنّ کردن. گفت: خب چـرا نـخـوندی؟ مونده بودم چی بگم. گفتم: آقا شنیدین دیروز یه پراید تو فلان خیابون زد به جدول بلوار؟
-آره.
-آقا اون دایی ما بود. ما هم رفتیم سر صحنه تصادف بعدشم بیمارستان، خلاصه بستری که شد اومدیم خونه اما آقا فکر و خیال ولمون نمیکرد، نتونستیم بخونیم.
-بفرما برو بیرون.
-چی؟
-مییییییییگم بروووووو بییییییرووووون...
-آخه چرا؟
-چون راننده، داداش من بود!!
حسین عابدی از امره
جیک ثانیه تعریف
فک کنم همه داستان اون پیرزنه و تازه عروس تخس همسایهش رو شنیده باشن... چی؟! نشنیدین؟!! عیب نداره یه جیک واسهتون تعریف میکنم... بابا همون دختری که تازهعروس بود و میخواست واسه شوهرش پلو درست کنه ولی بلد نبود و رفت پیش پیرزن همسایه و ازش پرسید.
عـلـیالـحال، پیرزن هر چی میگفت، دختر خانوم از رو نمیرفت و میگفت خودم بلدم. آخر سر هم پیرزنه کفرش در اومد و گفت یه خشت هم بذار رو پلو... بقیهش هم که تابلو میباشد! در کل منظورم این بود که جوونای عزیز، اگه توجه بکنین (خودمم همین طور) صبح تا شب تو جواب مامانمون چقد میگیم: مامان میدونم، مامان کم بگو، مامان... ولی محض اطلاع شریفتون، این مامان گل، اون پیرزن همسایه نیستا... که آخر سر واسه اینکه روی بچه غدّش رو کم کنه، از اون پیشنهادهای خشتی بده! این مامانایی که ما داریم، گلتر از این حرفان. مراقب اخلاقمون در برابر اونا باشیم.
من، تو، پاییز
اییییشششش... بدم اوووومد!
ببینم، نارنجی رو یادتون هست؟ همون نارنجی مدرسه موشها؟ گفتم نارنجی، نازک نارنجی اومد به ذهنم. راستی چرا بچههای امروزی اینقدر نازک نارنجی شدهن؟ آدم جرات نداره بهشون راه و چاه رو نشون بده؛ حالا گفتنِ جمله بالای چشمتون ابروست دیگه بماند! اصلا جنبه انتقاد شنیدن و نصیحت و پیشنهاد هم ندارن. زود به تریج قباشون بَرمیخوره. اخم و تَخم و قهر میکنن، بیا و ببین (حالا ندیدید هم ندیدید، اشکالی نداره.)!
ما هم یه زمانی بچه بودیم، نوجوونی بودیم، کِی این ادا و اصولا رو داشتیم؟ (خودم رو میگم) تا ننههه میگفت جزّ جیگر بگیری از جلوی چشام دور شو، سریع دور میشدیم. ناراحت میشدم... اما از خودم و شیطنتهام. یا اگه میگفت قربون چشای بادومیت، کِی رومون رو زیاد میکردیم و خودمون رو براش لوس میکردیم؟ تعریف از خودم نباشه اما قربون خودم برم! بچه که بودم جراحیها و پانسمانهای سر و دست و پَرم، همه بدون بیهوشی و بیحسی موضعی بود ولی الان طرف تا یه خار به پاش میخله، انگار تیر از غیب خورده، با هوار و داد و فریاد میخواد زمین و زمون رو به هم بدوزه.
پاسخگو حرف منو بهتر درک میکنه (بردار بیار این هندونهها رو)! به بعضیها کلید طلایی میده، دلسوزی و راهنمایی میکنه، تازه آخرش با اون همه دلجویی یه چیزی هم بدهکار میشه.
ما هم بچه بودیم، نوجوون بودیم، نازکبین بودیم اما نازک نارنجی، عمراً (راستی، رنگ نارنجی همونیه که یخده شبیه بنفشه دیگه؟!)
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
قاب خالی
چند وقته یه قاب خالی خریدهم که بزنم به دیوار اتاقم اما هنوز تصمیم نگرفتهم که کدوم عکس رو توی اون قاب بذارم... از بین همه اون عکسها، انتخاب یکیشون واقعاً سخته اما من بالاخره تصمیم خودم رو میگیرم: حالا اون قاب رو همین طور خالی به دیوار میزنم تا هر وقت هر تصویر قشنگی رو که خواستم توی اون قاب تصور کنم!
(در جواب «آتیش» باید بگم که اگر این صفحه حالت خشک و رسمی نداره و تمامی بروبچ این صفحه با هم راحت و صمیمی هـسـتـن فـقـط بـه خـاطـر صـداقـت داشـتن و انتقادپذیری و بامزه بودن بیان حسامیه. واسه همین هم اگر حتی ضمیمه چاردیواری تبدیل بشه به دودیواری! که فقط توش نامههایی که به نظر بعضیها ارزش خوندن هم ندارن! اما همراه با جوابای پاسخگو چاپ بشه، باز هم ما هر هفته منتظر چاپ اون هستیم)
گل آفتابگردان از قم
دزد دوچرخه پستچی
-حالا ما میگیم جرات داری قدیمی شده (البته من متوجه نشدم، از چه نظر؟) خودمونیم این کشیدن حروف قدیمی نشده؟!
-جهت اطلاع جناب عالی ما این مطلبو قبل از اون شمارههای قبل براتون فرستادیم. بیا یاد بگیر عادت بد بدون مصداق و نمونه نشون دادن رو.
-حالا ما هی میگیم تو احساس بامزگی میکنی حالا تو هی بگو (یه چی میگیها) حالا اگه من صـددرصـدم بـدم بـاز بـرمیگردی میگی (یه چی میگیها) آخه کجای کشیدن حروف بامزه هست. مشکل اعتماد به نفس خیلی زیادتونه (البته به سبکتون توهین نشه!!!!)
-بله ما فهمیدیم شما خیلی باسوادین، باهوشید مهمتر از همه تاریخ بلدین حساب و هندسه و منطقم از برید از سبکتون هم دیگران تقلید میکنن. البته ببخشیدا دیر فهمیدیم آخه ما بیسوادیم ادبیات نخوندیم ریاضی هم اصلا بلد نیستیم.
-تو دوران جلال آل احمد یه عده سرشونو میکردن تو برف و دور و برشونو نمیدیدن بعد فکر میکردن دیگران هم مثل خودشونن: آخه تو از کجا میدونی نامهها به دست من نرسیده و من نخوندم (خیلی خوبه آدم بدون دلیل و مدرک حرفی رو نزنه)
-ببین آمار من اینجوری هست: 100% همون روزنامه جام جم که 70% از اون 100% این هفتهنامه رو میخونن 30% فال 20% آشپزی 20% پیام و میمونه اون 10% باقیمانده که جزو اون صد در صده نه 70.% کجای این ).....( به معنی......؟ این دفعه به جای 2 ماه و 3 و 4 ماه ناقابل فکر کن به جای زیر سوال بردن یه عده یه جواب درست بده که دلت خوش نباشه که یه چیزی گفتیم دیگه!!!
آتیش
آخرِ حواسپرتی
اون روز عصر، دائیم با دختر کوچولوش اومد خونهمون و گفت چند جا کار داره. دخترش رو گذاشت خونه ما و رفت؛ قرار شد نیم ساعت بعد بیاد دنبالش. بچه یه کم بازی کرد و خوابش برد. دو ساعتی گذشت و از دائیم خبری نشد...
حدوداً ساعت 9 شب بود که دائیم زنگ زد و گفت وقتی رسیده خونه و خانمش گفته پس کو بچه؟! تازه یادش افتاده که بچه رو خونه ما جا گذاشته!!
زهرا فرخی 28 ساله از همدان
عقلتو صدا کن، نه عشقتو
بیاید با هم بررسی کنیم که چرا بعضیها فکر میکنند آخر عاشقی جدائیه!
دو تا کفتر، وقتی به هر دلیلی (طوق دور گردن... حالت ابرو... لنز توی چشم...)! عاشق همدیگه میشن، واسه هم میخوان بهترین باشن! اما چرا وقتی که برای هم آدمای ایدهآلی میشن و اینقدر فیلم مییان، به این فکر نمیکنن که به جای پوشوندن بدیهاشون با هزار ترفند، حداقل تلاش کنن که اون بدیها رو از بین ببرن؟ حالا این هیچی... میرن توی زندگی و مواجهه با مشکلات زندگی و خودنمایی کردن هزاران چاله و چوله و سنگ و کلوخ توی زندگیشون و... ها... حالا چی؟ چشاشون باز میشه، گوشاشونم تیز...! تو چی گفتی، من چـی گـفتم... حساسیتهای بیجا... که اصلا خودشم نمیفهمه داره چی میگه و چی کار میکنه! بعدشم واسه اینکه خودش خسته شده، میندازه گردن طرف که آره... چون تو دیگه منو نمیخوای منم از زندگیت میرم کنار و برو دیگه دوستت ندارم و... ما از همون اولش اشتباه کردیم و ثمره ازدواج=جدائی!
همینه دیگه... کمر خم کردن زیر بار مشکلات و سرازیر شدن توی جاده پشیمونی. این یعنی ضربه زدن به همدیگه؛ یعنی اتلاف فرصتهای شیرین زندگی. اگه قـضـاوت عقل از همون اولش حضور داشته باشه، نـمـیذاره چـش و گـوشـت از دلـبـستگیهای عاشقانه هر چیزی کور و کر بشه. پس، چشاتو... وااااااا کن!
متفاوت
صدای سکوت
1-میخواهم این پرده سیاه و مهآلود را از مجاورت چشمانداز نگاهم بدرم و کنار بزنم. میخواهم نگاه کنم و یک نفس پر از طراوت و تازگی را امتحان کنم. میخواهم دستهایم را سبکبال و پرشکوه به پرواز درآورم و نهال نوپای ذهنم را قدری آبیاری کنم. میخواهم از باغ ذهنم، شاخ و برگ ناامیدی را هرس کنم تا با آمدن اولین نسیم خنک صبحگاهی، آرزوهایم از خواب فراموشی بیدار شوند. فقط همین کافی است تا به آرزوهایم برسم.
2-دلم میخواهد از ترانه آبی چشمانت بگویم و از شور شنیدن نوای نگاهت. دلم میخواهد از لطافت حرفهایت بگویم که خیسترین گلبرگها هم در مقابلش کم میآورند. دلم میخواهد از نسیم کوی عشقت بگویم که قلبم را برای همیشه زنده و جاویدان کرده. دلم میخواهد صدای سکوت پر محبتت را بشنوم که آرامتر از طلوع طلایی خورشید است. دلم میخواهد نگاه روِیائیات را باز هم با سبزترین لبخندهایت به وجودم ببخشی... یک کلام بگویم: دلم میخواهد یاد تو را با ماندگارترین عطر یاسهای باغچه آرزوهایم معطر کنم.
اسرین فیضی، 17 ساله از سنندج
پشیمانی
چشمان ماه یادت هست، در شبی که ساز وداع میزدی؟ مگر نمیگفتی رفتنم کوچ خستگیهایت را در پی دارد؟ حالا از دلمردگی روزهایی مینویسی که در خیالت با نبودن من گلستان میشد؟ رنگها را به دل شب زدهای که تنهایی گلها را به رُخشان بکشی؟ چه کسی گفته گلها میخوابند؟ یادت نیست شمعدانیهایی را که خواب و خوراکشان نگاه پنجره بود؟ تو که دفتر ثبت لحظههایمان را به آتش سپردی، حالا از یادآوری کدامین خـاطـره ثبت شده حرف میزنی؟ من ذهنم از این دلتنگیهای کبود تو پر است، مرا با تنهاییات گلاویز نکن.
سید افشین اشرفی از ساری
منشأ بیماری
من بیمارم! من دیگر توان هیچ کاری را ندارم! احساس بدی دارم! دلم گرفته! احساس ضعف و خستگی میکنم! چقدر مشکلات ذهنم را مشغول کرده! و...
این جملات، بیشتر ذهن جوونای نسل امروز رو پر کرده اما اگه یه چرخی دور خودمون بزنیم میبینیم که همه ما خودمون رو دست کم گرفتیم و از درون، خودمون رو ناامید کردیم که ای بابا... زندگی دیگه شده پول و کار و ماشین و نمیدونم این فکرا... !اما باید بدونیم که منشأ همه بیماریها در فکر آدمهاست... تو میتونی به هدفهای روشن و بزرگت برسی اگه ایدههای قشنگتری بسازی و همیشه به پیشرفت فکر کنی.
صبحگل، 19 ساله از قائمشهر
رمزگشایی
1-سهراب میگه: «زندگی سیبیست، گاز باید زد آن را با پوست» ولی نـمـیگه اگه سیب زندگیتون گندیده بود، چی کار کنید. میگه: «قشنگ یعنی تعبیر عـاشـقـانـه اشـکال»، نمیگه زشت یعنی چه!
حالا تو بگو... چه جـوری مـیشـه توی حوضچه گلآلود اکنون آبتنی کرد؟ هان؟
2-دو روز پیش یه چیز خیلی جالب پیدا کردم؛ یه نشونه از بچگیهام. بیا جلوتر تا توی گوشت بگم: یه راز، یه نامه که محتوای اون اونقدر برام مهم بوده که تـوی یه نامه رمزدار با یه زبون مندرآوردی نوشته بودمش که حـالا الفباشو گم کردهم! الان خیلی دلم میخواد اون راز رو بفهمم ولی نه یادم میآد اون نامه چــی بــوده و نـه اون نـامـه قـابـل خوندنه.
مـیبـیـنـی چـطـور بـعـضـی رازها واسه همیشه راز میمونند؟
عاطفه شکرگزار
پیشداوری
(با سلام و خسته نباشید خدمت جناب پاسخگوی محترم و عوامل چاردیواری که واقعاً مصرانه دارند گفتههای اینجانب را سانسور میکنند. فکر کنیم با همان نام و نشان قبلی تماس برقرار کنیم بهتر همی بود! همین چند هفته پیش بود که نامهای ارسال کردیما... اما نمیدانیم چرا شما متون بیارزش ما را قابل نمیدانید؛ حالا تشریف نبرید در مود آبغوره و باهات قهریم و این صحبتها... میدانیم، مشکل اساسی همان آقای نوروزی میباشد؛ ولی یک مشکلی وجود داشت، آن هم در حرفهای جنابعالی. شما چرا به ما فرمودید «آقا جان»؟ اصلا شما از کجا میدانید ما آقا هستیم یا خانم؟ به قول یکی از دوستان: شما به چه مجوزی «پیشداوری» فرمودید؟ اصلا آن کف دستت را بیاور جلو! چیست؟ گریه میکنی؟ مگر نگفته بودیم درست را خوب بخوان؟ ها...؟ باز هم که گریه میکنید! باشد، دلنازکیم دیگر، برو بنشین سر جایت. خب دوستان عزیز درس امروز «پیشداوری غلط» میباشد)
یکی نیست بیاید بگوید: «آی هوار!» بله... تا میآیید دو دقیقه بروید بیرون و یک روزنامهای بخرید، مادر گرامی جلویتان را میگیرند و اول مانند این فیلمهای جنایی میگویند: «کجا میروی؟» پاسخ میدهیم: «میخواهیم برویم روزنامه بخریم، امروز دوشنبه است» بعد تشریف میبرند روی مود فیلم هندی: «مادر، میخوای بری بیرون چیکار؟ بیا اینهمه روزنامه اینجا هست، همینا رو بخون!! من میدونم تو میخوای بری دنبال دوست ناباب! میخوای بری معتاد شی... هان؟ نکنه اصلا معتاد شدی مادر؟ مااااادر...! ماااااادر...! همین دیروز تو اتاقت شیشه خورده پیدا کردم...! مااااادر...! مااااادر...»! در این مواقع هم که گردن ما از شعاع یک اتمی هم نازکتر میباشد و جرئت گفتن حرف دیگری نداریم. مجبوریم به پدر گرامیمان یک زنگ کوچکی بزنیم و بگوییم یک روزنامه هم بخرند و با خود به منزل بیاورند.
حالا وای از روزی که یک دوست جدید پیدا کنیم. تا یک ماه دوست مورد نظر متهم به قتلند! ماه دوم عضو گروههای مافیایی! ماه سوم... خلاصه همین جور تنزل پیدا میکنند تا میشوند معتاد و احتمال اینکه از معتاد پایینتر بیایند و بشوند یک بچه خوب، فقط و فقط به اوضاع و احوال بستگی دارد! البته میدانیم نگران بودن، یکی از خصوصیات و کارهای مادران گرامیست که به غیر از آن هم کار دیگری بلد نیستند ولی نه دیگر اینقدر!
(دانشآموزان عزیز، پیشداوری غلط انواع دیگری هم دارد که در جلسه آینده درس خواهیم داد)
لبخند ژکوند
فرصت
چرا ما عادت کردیم از فرصتهای زندگیمون استفاده نکنیم؟ چرا نمیتونیم (یعنی بلد نیستیم) از تجربیات و آگاهیهای آدمهای اطرافمون استفاده کنیم؟ منظورم استفاده درست و بجا از اوناس. بابا کلی میناله که چی... زندگی بر وفق مراد نیست و فلان و چنان؛ اما همین که ازش میپرسی از زندگی چی میخوای که این همه گله و ناله میکنی؟ خودش میمونه چی جوابی بده. یه خرده واقعبین باشین. مگه میشه آدما تو زندگیشون فرصت مناسب برای زندگی کردن نداشته باشن؟ خیلی از فرصتها رو ما خودمون میسازیم و ایجادشون میکنیم. همه ما خودمون مسبب اعمال خودمونیم. اصلا من نمیگم، شما خودتون قضاوت کنین. مگه میشه اطرافمون آدم خوب نباشه؟ آدمای خوب زیادن: همین تو، آره، با خودتم، مگه خودت خوب نیستی؟ مگه خونوادهت خوب نیستن؟ یا دوستات؟...
فرشته امامی، 17 ساله از همین نزدیکیها
خوره، مثل کار نصفه نیمه
...فـقـط یـه چیز رو میخوام بگم، اونم اینکه هیچکس و هیچ چیز بجز خود آدم نمیتونه به خودش کمک کنه. الان یه ساله که من دارم به خودم کمک میکنم. البته نباید نصایح خردمندانه شما و بروبچ رو از نظر دور داشت برای اینکه خودم باید کاری در دنیای خودم انجام بدم و هر آنچه را اراده کنم محقق خواهد شد. اینو هم بگم که اراده مهمتر از انتخاب هدف و شروع کاره. اگه کاری رو شروع کنی ولی نتونی یا اراده و پشتکارش رو نداشته باشی که ادامهش بدی و نیمه تموم بمونه بدتر از اینه که اصلا شروعش نکنی. کارای نیمه تموم مثل خوره تموم وجود آدمو میخوره و جز عذاب وجدان چیزی برای آدم نداره. متأسفانه من ایـن تجربه رو دارم اما اراده کردم که با پـشتکار، کارهای نیمه تموم زندگیم رو به سـرانجام برسونم. وقتی کاری رو که شروع کردی به پایان میرسونی خیلی حس خوبی به آدم دسـت مـیده. حـتـی از خودت احساس رضایت میکنی. اون وقته که میتونی برای خودت جشن بگیری و به خودت جایزه بدی... من همه کارهای نیمه تموم رو لیست کردم و اولویتها رو هم مشخص کردم و حالا در 30 سالگی تصمیم گرفتهم که دنیای خودم رو به بهترین شکل عوض کنم. تازه فهمیدهم که قدرت یادگیری بالایی دارم. تازه متوجه شدهم که هنر طراحی و نقاشی و خوشنویسی توی خونمه و استعداد ذاتی در این هنرها دارم و میخوام تا مرحله نهایی ادامه بدم... یه قالی ریزبافت خوشگل بافتم. کامپیوتر رو هم در حد استفاده در منزل یاد گرفتم. خلاصه مغزم رو تعطیل یا مـشـغـول چـیـزای بـیـخود نکردم. حتی درباره مسائل پیش اومده تو زندگیم نشستم و به راه حلشون فکر کردم...
(راستی ایمیل بدم و برای رسیدن به اهدافم ازت کمک بخوام جواب ایمیلم رو میدی یا باید یکی دو ماه ناقابل صبر کنم تا تو صفحه بروبچ جوابم رو بدی؟)
تنهاترین بهار از کرمانشاه
نسلشناسی قبایل
1-اندوه نبودنت در تمام خاطرههایم تکثیر شد، و حس دلگیری بر دشت آرزوهایم نشست. حالا اول هر سطر دفتر خاطراتم مینویسم: «کاش رفتنش یک خواب بود...» اما افسوس، که بعضی خوابها چه تلخ و چه زود تعبیر میشوند. ای کاش من هم همراه او به خاطرهها میپیوستم.
2-در حسرت یک لحظه دیدارت روز را ماه و ماه را سال کردیم؛ مگر تو از نسل کدام قبیلهای که تقویم قول و قرار نمیدانی؟
3-نمیدانم باران، بیقرار بیابان است یا بیابان تشنه باران؛ یا شاید آسمان برای تنهایی بیابان، بارانی از گریه به پا میکند؟
...(بـا تـوجـه بـه انـتـقادهایی که کم و بیش به نوع پاسخگویی و بیان ایرادات و انتقادات شما به نوشتههای خوانندگان میشود و خودم هم چند نوبت انتقاد کردهام، پیشنهاد میکنم که تمامی این مسائل را در قالب فرمی تستی تهیه کنید و نظرات خوانندگان را به طور کلی درباره تمامی این دو صفحه جویا شوید و برای همیشه پرونده این نوع خواستهها را ببندید. چرا که هم وقت زیادی از جنابعالی برای خواندن و بعد هم پاسخگویی میگیرد و هم حجم زیادی از صفحات درباره این قضیه پر میشود)
حسن جعفری باکلانی از اراک
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: